خدای بزرگ است اهورامزدا
01:01   خصائل اردشیر دوم

از آنچه راجع بوقایع سلطنت اردشیر دوم (باحافظه) گفته شد صفات او معلوم است و گمان میرود،
که بسط مقال لازم نباشد. اگر بخواهیم در چند کلمه او را توصیف کنیم، باید گفت، که شاهى
بوده: تنبل و راحتطلب، غالبا ملایمو گاهى شدید العمل، عادتا ضعیف النفس، اما پرجرئت،
وقتى صلاح خود را در شجاعت میدید، بىقید، فعال ما یشاء، شهوتپرست. بىقید، یعنى امو را
بطبیعت وامیگذارد. فعال ما یشاء، یعنى هرچه میخواست، میکرد و پابند قوانین و عادات نبود. از
مورخین عهد قدیم پلوتارك در چند مورد او را ستوده. بعض گفتههاى او بالاتر (صفحه 94)
 گذشتو در خاتمه کتاب خود راجع به اردشیر گوید (اردشیر، بند 38): «اردشیر برأفت شهرت یافتو او را ملّت دوست میدانستند. واقعهاى، که بیش از هرچیز این شهرت را درباره او تأمین
کرد، این بود، که پس از او شخصى مانند اخس بتخت نشستو او در شقاوتو خونخوارى
سرآمد درندهترین اشخاص آن زمان بود». اکثر محّقین جدید اردشیر را شاهى نالایق میدانند و
جاى تردید نیست، که در سلطنت طولانى او شاهنشاهى ایران متلاشى میشد، از جمله نلدکه گوید:
«تحقیر اردشیر از طرف کوروش کاملا صحیح بود. در زمان این شاه شیرازه امپراطورى بیش از
پیش از هم میگست» (همانجا). بعض مورخین جدید او را لوئى پانزدهم «1» ایران قدیم
دانستهاند. درباره اردشیر دوم باید نیز دراى این عقیده بود، که خوش اقبال بوده، زیرا مىبنیم، که
اکثر قضیاى بزرگو مهم بطور غیرمترقب بنفع او خاتمه یافته،و الّا بعد از داریوش دوم با شاهى
مانند اردشیر دوم، تاروپود ایران هخامنشى میبایست، بیش از آنچه ذکر شد، از هم گسیخته باشد.
بالاخره درباره اردشیر باید گفت، که او در یونان موفق شد بچیزى، که داریوش اولو خشیارشا
بآن نرسیدند: اوضاع درهموبرهم یونان او را حکم عالى عالم یوانى کرد.

دوشنبه 15 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:00   خانواده اردشیر دوم

خانواده این شاه، باندازهاى که اسامى اشخاص در تاریخ ذکر شده، عبارت بود: از ملکه، که
استاتیرا نام داشت و زنان زیا دیگر که، چنانکه گذشت، گویند عدهشان به 360 میرسیده. از
پسران او این نامها ذکر شده: داریوش، آریاسپ، اخس، آرسان (که باید ارسام باشد).
از دختران او اینها معلوماند: اخا «1» و نیز آتسسا، آمستریس (هر دو زنان اردشیر بودند)، آپما
(زن فرنباذ)، ردگونه (زن ارنت)

دوشنبه 15 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
00:59   فوت اردشیر دوم

راجع بسنّو مدت سلطنت او روایات مختلف است: پلوتارك گوید در سنّ 94 سالگى در سال
شصتو دوم سلطنت خود فوت کرد (اردشیر، بند 38). دىنن هم همین عقیده را داشته.
دیودورسى سىلى نوشته (کتاب 15، بند 93)، که 43 سال سلطنت کردو در سال سوم المپیاد 104
فوت کرد. بنابراین حساب فوت او در 362 ق.م روى اده. بعضى فوت او را در 360 ق.م
دانستهاند، ولى نلدکه گوید، که در 358 ق.م درگذشتهو 46 سال سلطنت کرده (تتبعات تاریخى
الخ، صفحه 15)

دوشنبه 15 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
00:58   قتل آریاسپ و آرسان

اخس پس از قتل داریوش امیدوار گشت، که بمقصود خود خواهد رسید، بخصوص، که آتسسا
با او همراه بود، ولى دو مانع در پیش داشت: اولا اردشیر ا زن عقدى پسرى داشت آریاسپ نام،
که بعد از قتل داریوش بتخت سلطنت از همه نزدیکتر بود. علاوه بر اینکه او از اخس بزرگتر بود،
از جهت خلق خوشو حسیات ملایمى که داشت، پارسىها او را دوست میداشتند. مانع دیگر
آرسان، زاده یکى ا زنان غیرعقدى اردشیر، بود، که شاه او را بسیار دوست میداشت. اخس
مصمم شد، که هر دو مانع ر از پیش برداردو براى هلاك کردن آریاسپ اشخاصى ر از محارم
و نزدیکان شاه تحریک کرد، که همواره خبرهاى بد باو اده ذهنى او کند، که شاه از پسرش
ظنین استو تصور میکند، که او هم در کنکاش داریوش دست داشته.
این نوع خبرها بقدرى متواترا باو رسیدو چنان او را بگرفتار شدنو زجرهاى گوناگون تهدید
کردند، ت بالاخره آریاسپ ترجیح اد بدست خود کشته شده از شکنجهها و زجرهائى، که براى
او توصیف میکردند، برهد. با این تصمیم شربتى براى خود تهیه کرده آشامید و درگذشت. اردشیر
از فوت او در اندوهى عمیق فرو رفت و زار بر پسر خود گریست. گویند، جهت مرگ او را
فهمید، ولى بواسطه کهولت نتوانست امر بتحیقاتو کشف قضیه کندو بالنتیجه این واقعه را برو
نیاورده تمام محبت خود را به آرسان متوجه داشت و او را مورد اعتماد خود قرار اد. اخس، چون
دید، آرسان آخرین مانعى است، که در پیش دارد، بر اتلاف او نیز کمر بستو هارپات «3» پسر
 تیرىباذ را بر آن داشت، که او را بکشد. در نتیجه آرسان نیز بقتل رسیدو پس از آن اردشیر، که خیلى پیر بود، دیگر نتوانست تحمل این
فقدان را کند و بزودى درگذشت.

دوشنبه 15 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
00:56   قتل داریوش

اردشیر بقول بعض مورخین قدیم 360 زن عقدى و غیرعقدى داشت و، چنانکه ژوستن گوید
(کتاب 10، بند 1) دراى یکصدو پانزده نفر پسرو دختر بود، ولى اغلب آنها در زمان حیات او
مرده بودند.
از پسران او اسم چهار نفر در تاریخ باقى مانده: 1- داریوش، که بزرگتر از همه بود. 2- آریاسپ
«3 .«1- اخس «4 .«2- ارسام «3». سه پسر اولى ا زن عقدى بودندو ارسام ا زن غیرعقدى. اسم
آخرى را پلوتارك چنین نوشته، ولى ژوستن گوید (همانجا)، که او را آریورات «4» مینامیدند.
اردشیر، چون بکهولت رسید، دریافت، که بین داریوشو اخس رقابتى راجع بتخت سلطنت
موجود است.
این نفاق خانوادگى، چنانکه پلوتارك گوید (اردشیر، بند 31)، درباریان را بدو دسته تقسیم کرده
بود. آنهائیکه عاقلتر بودند، عقیده داشتند، که پس از فوت اردشیر پسر بزرگتر او داریوش بر تخت
بنشیند، چنانکه پس از فوت داریوش دوم هم اردشیر ولد ارشدش جانشین او شد، ولى اخس، که
تندخوو ناراحت بود، طرفدرانى در میان درباریان داشتو آتسسا دخترو زن اردشیر را بطرف
خود جلب کرده بوى وعده اده بود، که پس از فوت پدر، او ر ازدواجو ملکه کند. حتّى در دربار بعضى میگفتند، که اخس با این زن در نهان روابطى داردو شاه از این قضیه آگاه
نیست. اردشیر از این نظر، که پس از فوت او واقعهاى، مانند قضیه کوروش کوچک پیش نیاید،
مصمم شد داریوش را، که 25 سال داشت در زمان حیات خود ولیعهد کندو با این مقصود باو اجازه اد تیا راست بر سر گذارد (فقط شاهان میتوانستند تیا راست بر سر گذارند). بعد
پلوتارك گوید (بند 32) رسمى است در پارس، که پس از اینکه ولیعهدى معین شد، او عنایتى از
شاه درخواست میکند و، اگر موضوع درخواست پذیرفتنى باشد، شاه نمیتواند از قبول آن امتناع
ورزد. داریوش از شاه درخواست کرد، که زنى را آسپاسى «1» نام باو بدهد. این زن در فوسه واقع
در ولایت ینیان از والدین آزاد تولّد یافتهو دراى تربیت خوبى بود. شبى که زنان بشام در منزل
کوروش کوچک دعوت داشتند، او نیز دعوت شده بود و رفتار و اطوار عیفانهاش بقدرى جلب
توجه کوروش را کرد، که از آنشب ببعد او دلبستگى و علقه خاصى باین زن یافته وى را در حرم
خود پذیرفت و بر تمام زنان غیرعقدى خود مقدم داشت. پس از جنگ کونّاکساو فوت کوروش
این زن بحرم اردشیر درآمده مورد محبت او گردید. بنابراین اردشیر از درخواست داریوش مکدر
و ملول شد، زیرا خارجىها بقدرى نسبت بزنان خود متعصباند، که نه فقط تکلّم رابا زن
غیرعقدى شاه خیانت بزرگى میدانند بل از راهى، که گردونه زن از آن عبور میکند، نمیتوان
گذشت. باوجود اینکه اردشیر آتسسا دختر خود را برخلاف قوانین پارس ازدواج کرده بودو با
اینکه سیصدو شصت زن غیرعقدى داشت، در جواب درخواست داریوش گفت، میتوانى این زن
را بحرم خود وارد کنى، ولى بشرطى که آسپاسى بطیبخاطر راضى شود.
بعد زن را خواسته تکلیف داریوش را باو گفتند و او برخلاف انتظار شاه داریوش را ترجیح اد.
اردشیر تمکین کرد، ولى چیزى نگذشت، که امر کرد آسپاسى را کاهنه معبد اناهیتا کند (این
معبد در همدان بود) و موافق قوانین این معبد زانى، که کاهنه آن میشدند، میبایست مادام الحیات ا زناشوئى دورى جویند


ادامه مطلب
دوشنبه 15 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
00:52   روابط ایرانو یونان پس از صدور فرمان صلح

باوجود اوضاع خراب دربار اردشیر دوم، ضعف و سستى، که از این جهت بر ایران آن روز
مستولى شده بود، شورشهاى پىدرپى، که در اطرافو اکناف ممالک وسیعه ایران روى میداد و
یاغیگرى ولاتو رؤساء قشون، نفوذ ایران در یونان بدرجهاى رسید، که تا آن زمان سابقه نداشت:
دول یونان، نظر برقابتى کهبا یکدیگر داشتند، همواره دخالت دربار ایران را در امور داخلیشان
تقاضا میکردند، حل منازعات خود ر از اردشیر میخواستندو براى همراه کردن دربار ایران با
مرامى، که تعقیب میکردند، پىدرپى سفرائى بدربار اردشیر میفرستادند.
او هم احکامى بدست اینوآن میداد و، بعد طرفى، که بر علیه آن حکمى صادر شده بود، بدربار
شوش آمده بر له خود امرى صادر میکردو سپس طرفین بهم میافتادندو پس از منازعهو مخاصمه
باز میبایست والى لیدیه وارد معرکه شود. در این وقت یوانىها دور او را میگرفتندو دسائس و
 نیرنگها شروع میشد. از این والى آسیاى صغیر نزد آن والىو از آن یکى نزد یکنفر یاغى میرفتند و، وقتیکه بالاخره در هیچجا
مقصود آنها انجام نمیشد، باز بدربار شوش آمدهو در اینجا حمات یا طرفدرانى یافته فرمانى
صادر میکردندو قضیاى حیرتآور از نو شروع میشد. این اوضاع نه فقط در خود یونان برقرار
بود، بلکه یوانىهاى جزیره سىسیل و ایطالیا نیز میخواستند در میدان این منازعات خانگى داخل
شوندو دربار هخامنشى این زمان با پوسیدگى تمام ارکانش حکم عالى عالم یوانى شده بود.
گوئى، که یوانىهاى این زمان نمیتوانستند بىاین شاه بزرگ (مورخین شاهان ایران قدیم را غالبا
چنین میخوانند) زندگانى سیاسى خودشان را داره کند.
چندسال پس از صدور فرمان صلح اسپارتىها، که از اوضاع یونان بواسطه فتح اهالى تبو برترى
آنها در یونان ناراضى بودند، باز آنتالسیداس را بدربار ایران فرستاده خواستار شدند، که شاه دخالت کرده شرایط صلح را بموقع عمل گذارد (372 ق. م). دربار ایران این تقاضا را پذیرفته
فلیسکوس «1» نامى را بیونان فرستاد، تا اعلام کند، که دول یوانى باید موافق فرمان صلح رفتار
کند. این فرستاده، چنانکه کزنفون گوید (تاریخ یونان، کتاب 7، بند 1) ضمنا پولى بدولت
اسپارت اد، تا قشونى تهیه کند، زیرا دولت اسپارت بر اثر همراهى ایرانبا دشمنان او بقدرى در
این زمان ضعیف شده بود، که دیگر مورد ملاحظه و بیم نبود و بعکس دولت تب، که بواسطه فتح
خود نسبت به اسپارت قوتى یافته بود، نگرانىهائى ایجاد میکرد. آرامش موقّتا برقرار شد، ولى
دوامى نداشت، زیر اهالى تب، که همواره درصدد بودند، برترى در یونان داشته باشند، باین خیال
افتادند، که اگر دربار ایران رابا خود همراه کند، از این راه میتوانند بمقصود خود برسند. بنابراین
متّحدین خود را جمع کرده بآنها گفتند، که از دول یونان هر یک سفیرى در دربار اردشیر دارد و
لازم است، که ما هم سفیرى بدربار او روانه کنیم.
 بر اثر این فکر پلوپیداس «2» را، که از رجال مهم تب بود، انتخاب کرده به ایران فرستادند. این سفیر چند نفر نماینده از قسمتهاى دیگر یونان مانند آرکادى و آرگس همراه خود
آورد (367 ق. م).


ادامه مطلب
دوشنبه 15 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
00:48   قضیاى داتام

از وقایع سلطنت اردشیر یکى هم قضیاى داتام استو در این باب کرنلیوس نپوس «3» نویسنده
رومى چنین گوید (داتام، بند 1 -1): در سفر جنگى اردشیر بملکت کادوسیان کامیسار «4»
نامى، که حکومت لکسیرى «5» را داشت، کشته شد. (این ولایت قسمتى از کپادوکیهو مجاور
کلیکیه بود). کامیسار از اهل کاریه بشمار میرفت، ولى زنى داشت سکائىو از او پسرى داتام نام،
که بعد از پدر در ولایت مزبور جانشین او شد. اول دفعهاى، که داتام شجاعتو کفایت خود را
نشان اد، در قضیه تیوس «6» پادشاه پافلاگونیه بود، که نیزبا اردشیر مخالفت میکرد. چون تیوس
 با داتام قرابت داشت، او در ابتداء ملایمت بکار برد، تا مگر پادشاه مزبو را باطاعت درآورد، ولى این وسیله نتیجه ندادو حتّى نزدیک بو داتام بدام افتاده هلاك شود.
پس از آنکه داتام از مرگ حتمى بجست، به تیوس اعلان جنگ اد و، باوجود اینکه آرىبرزن
والى لیدیهو یونیهو فریگیه او را رها کرده کمکى نرسانید، داتام تیوس، زن و اولاد او ر اسیر
کردهو بعد، براى اینکه بهرهمندى خود را بشاه بنماید، اسیر خود (تیوس) را برداشته عازم دربار
شد. هنگامى، که میخواست وار دربار گرد، کارى کرد، که موجب حیرت شاهو درباریان
گردید، توضیح آنکه تیوس شخصى بود بلندقامت، که سیمائى داشت خشن، صورتى پر از موهاى
دراز و ریشى بلندو انبوه داتام لباسى فاخر بر او پوشیدو طوقو یارههاى طلا بگردنو دستهاى
او درآوردو خود لباسى از پارچه زبرى در بر کرده، کلاهخود شکارى بر سر نهاده، گرزى بدست
راست و سر ریسمانى را، که تیوس را بآن بسته بود، بدست چپ گرفته، او را مانند جانورى درنده
پیشاپیش خود راندو بدین نحو وار دربار شد. تازگى این منظره تمام درباریان را بتماشاى آن
جلب کرد و ازدحامى غریب روى اد. بعض اشخاص، که بتماشا شتافته بودند، اسیر داتام، یعنى
پادشاه پافلاگونیه را، شناختندو دوان نزد شاه رفته خبر ورود عجیب داتام را باو رسانیدند.
شاه این خبر را باور نکردو فرنباذ را فرستاد، تا تحقیق کرده خبر صحیح بیاورد.
او بزودى برگشتو خبر مزبو را تأیید کرد و اردشیر فرمود، که داتامبا اسیرش بحضور بیاید.
داتام بنحوى، که ذکر شد ببارگاه شاه وارد شدو اردشیر، چون این منظره غریبو خندهآو را
دید، نتوانست از اظهار شادىو شعف خودارى کند، بخصوص که هیچ انتظار دستگیر شدن
یاغى خود را نداشت. شاه داتام را بسیار نواخت و پاداش خوبى بوى اد، بعد او را أمور کرد، که
در لشکرکشى فرنباذو تیترستس بمصر شرکت کندو باو اختیاراتى اد، کهبا اختیارات دو
سردار مزبور مساوى بود. پس از چندى اردشیر فرنباذ ر احضار کرده سردارى قشون را به داتام
سپردو او در تهیه قشون کشى شد، ولى دیرى نگذشت، که اردشیر امر کر داتام قوه خود را بر
علیه آسپیس «1» والى کتاانى «1» بکار برد. والى مزبور، نظر باینکه ایالت او دراى معابر تنگ و جنگلهاى زیاد بود
وبا قوه کم میتوانست در مقابل لشکر زیاد پا فشارد، یاغى شده مالیاتى را، که براى دربار حمل
میکردند، ضبط کرده بود. داتام، با اینکه منافعش اقتضاء میکرد بمصر برود، براى اجراى امر شاه با
چند نفر از مردان کارآزموده جنگى بکشتى نشسته به کلیکیه درآمدو بعد، از کوههاى توروس
«2» عبور کرده وارد ایالت آسپیس شد. والى یاغى، چون خبر آمدن داتام را شنید از پىسیدیان
«3» کمک طلبیدو دراى قوه زیاد گردید، ولى داتام، بىاینکه متلزل شود، با نهایت جرئت و
جلادت بر آسپیس تاخت و، چون والى یاغى وضع را چنین دید، خود را باختو تسلیم گردید و
داتام اسیر را به مهراد پسر آرىبرزن سپرد، تا او را بدربار شاه برد. در این احوال، که داتام بتسویه
قضیه آسپیس پرداخته بود، اردشیر پشیمان شد از اینکه داتام یکى از بهترین سردران خود ر از
جنگ مهمى مانند جنگ مصر بازداشته و چپارى به آسه «4» مقرّ قشون ایران، که میبایست به مصر
حمله برد، فرستاد، تا به داتام بگوید از محلّ مزبور حرکت نکند. چپار شاه د راه باشخاصى، که
آسپیس را بدربار میبردند، برخوردو این نکته، که داتام باین زودى بهرهمند گردیده، اثر بسیار
خوبى در شاه کرد و داتام نزد اردشیر بسیار مقرّب و مورد اعتماد شد، ولى درباریان بر او حسد
برده همعهد شدند، که او را هلاك کند. شخصى در دربار بود پانداتس نام، که حفاظت خزانه را
برعهده داشت، او از کنکاش درباریان نسبت به داتام آگاه شده وى را مطّلع داشتو باو رسانید،
که، اگر در جنگ مصر بهرهمند نگرد، دوچار مخاطرهاى بزرگ خواهد شد. داتام تردید در
صحت این خبر نکرد و با چند نفر از همراهان صدیق خود از خدمت اردشیر دست کشیده بطرف
کپادوکیه رفت و از آنجا به پافلاگونیه درآمده آن را تسخیر کرد. در این احوال باو خبر رسید،
که پىسیدیان میخواهند بر او قیام کند، داتام پسر خود را بقصد آنها روانه کردو او در جنگ
 کشته شد


ادامه مطلب
دوشنبه 15 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
00:31   حمله مصریها به فینقیه

دیودور گوید (کتاب 15، بند 93 -92): در همین وان تاخس «3» پادشاه مصر خواست با اردشیر
جنگ کندو قواى برّىو بحرى زیاد جمع کرد. در قشون او دههزار نفر سپاهى اجیر بودند (معلوم است که یوانى بودهاند). دولت اسپارت آژزیلاس را براى سردارى این قوه
فرستاد و خابریاس آتنى نیز بعنوان اینکه شخصا بخدمت مصر استخدام میشود، نه از طرف مردم
آتن، بمصر رفت و امیر البحر بحریه آن، که عدهاش بدویست کشتى میرسید، گردید. خود پادشاه مصر برخلاف عقیده آژزیلاس فرماندهى را برعهده گرفته بطرف فینقیه حرکت کرد و، چون
بنزدیکى فینقیه درآمد، از مصر فرستادهاى درسید و خبر آورد، که حاکم مصر یاغى شده و
أمورینى نزد نکتانب پسر پادشاه، که فرمانده دستهاى از قشون مصر بود، فرستاده، تا او را بسلطنت
دعوت کند. پس از آن شورش بزودى بالا گرفت و بتمام مصر سرایت کرد و پسر پادشاه مصر با
شورشیان همداستان گردیده بسردران پاداشهائى و بسربازان وعدههائى اد. بالاخره براثر این
اوضاع پادشاه مصر چاره را در این دید، که از کویر عربستان گذشته پناه بدربار ایران بردو عذر
تقصیرات را بخواهد (361 ق. م). اردشیر نه فقط از تقصیر او درگذشت، بل فرماندهى اردوئى را،
که بنا بود بقصد مصر حرکت کند، بوى اد، ولى در اینوقت اردشیر پس از چهلو سه سال
سلطنت فوت کرد و اخس بجاى او نشست. در خلال این احوال تاخس بنزد آژزیلاس برگشت و،
چون جرئت نکرد با پسر خود جنگ کند، سردار یوانى او را بشهر بزرگى بردو در آنجا قشون
نکتانب، که از حیث عده برترى داشت، او را محاصره کرد. بعد شبانه آژزیلاس محصورین ر از
شهر حرکت اده بجائى برد، که موقع محکمى بود (این محلّ ر از هرطرف کنالهائى احاطه
داشت). در آنجا بواسطه خوبى موقعو رشادت یوانىها قشون نکتانب شکست خوردو تاخس
مجددا پادشاه مصر شد. پس از آن آژزیلاس خواست به اسپارت برگرد، ولى وقتى که عازم
وطن خود بود، در شهر سیرن مردو نعش او رابا عسل بلسان کرده به اسپارت بردند (360 ق. م).
این است گفتههاى دیودور، ولى باید در نظر داشت، که این مورخ اسامى پادشاهان مصر را
مشوش ذکر کردهو نمىتوان محّقا معلوم کرد، که وقایع مزبوره در چه زمانى روى اده. اگرچه
موافق حساب
دیودور، یعنى موافق سال سوم المپیاد یکصدو چهارم، این وقایع در 362 ق.م روى اده، ولی از
روایت پلوتارك (آژزیلاس، بند 46) معلوم است، که دیودور اسم پادشاه مصر را بجاى نکتانب
تاخس نوشته. موافق گفته پلوتارك نکتانب هدایاى زیادو دویست تالان نقره به آژزیلاس اده او
را بیونان روانه کرد. بعد پادشاه اسپارت در موقع مسافرت مرد و، چون عسل براى بلسان کردن بدن
او پیدا نشد، بجاى آن موم بکار بردند. در خاتمه زاید نیست گفته شود: موافق نوشتههاى مانتن
مصریها شاهان ایران ر از کبوجیه تا داریوش دوم بیستو هفتمین سلسله فراعنه خود میدانستند و، پس از شورش مصر در سلطنت داریوش دوم، این اشخاص را فراعنه خود محسوب میداشتند:
سلسله 28- آمیرته، سلسله 29- نفریت، آخریسو فسمتیخ، سلسله 30- نکتانب اول، تاخس،
نکتانب دوم. در زمان نکتانب دوم، چنانکه بیاید، مصر از نو جزو ممالک ایران گردید «1».

دوشنبه 15 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
00:29   شورش چند ایالت غربى

تقریبا در واخر قشونکشى ایرانىها بمصر بعض ایالات غربى ایران، واقع در کنار دریاها، خواستند
از اشتغال دربار بامور مصر استفاده کرده از ایران جدا
شوندو براثر آن ولات ایرانى در ممالک مزبوره بر اردشیر یاغى شدند. پادشاه مصرو لاسدمونىها
خارجىو داخلى تشکیل دهد. مهمترین دشمنان داخلى اینها بودند: آرى برزن والى فریگیه- همبا آنها همداستان گشتندو دربار ایران مجبور شد قشونهاى متعدد براى جنگ با دشمنان
موزول «1» پادشاه کاریه و صاحب شهرهاى بسیارو قلاع زیاد (نامىترین این قلاعها لیکارناس
بود، که بواسطه ارك محکمش قلعه مهمو مرکز تمام کاریه محسوب میشد)- ارنتاس حاکم
میسیه- داتفردات حاکم لیدیه. پس از یاغى شدن ولاتو حکّام مزبوره، این ولایات نیز بآنها
ملحق شدند: لیکیه، پىسیدیه، پامفلیه، سوریهو فینقیه، یعنى تمام مستملکات ایران در کنار دریاى
بحر الجزائر و دریاى مغرب بر ضد دربار ایران علم مخالفت برافراشتندو موقع اردشیر بسیار باریکو سخت گردید، چهبا شورش ایالات مزبوره نصف عایدات خزانه از میان میرفتو با
نصف دیگر دشوار بود، که او بتواند قشون کافى براى تدمیر شورشیان فراهم کند.
در این احوال شورشیان ارنتاس را بسپهسالارى کلّ قواى یاغیان انتخاب کرده پول فروانى براى
جیره و حقوق سالیانه لشکرى بعده 20 هزار نفر باو ادند.
او پس از آنکه پول را دریافت کرد، باین خیال افتاد، که اگر خدمتى بشاه کند، یقینا براى پاداش
والى تمام این صفحات دریائى خواهد شدو بنابراین شورشیانى را، که براى او پول آورده بودند،
گرفته بدربار اردشیر فرستادو علاوه بر این کار تمام شهرهائى را، که باو تسلیم شدهو نیز سپاهیان
خارجه را، که بخدمت او اجیر گشته بودند، بمأمورین شاه تسلیم کرد. میتروبرزن «2»، ایرانى
دیگر، کپادوکیه را تحویل اد. این شخص پدرزن داتام بود و براى اینکه طرف توجه شاه شود با
فرنباذ، که أمور گرفتن کپادوکیه شده بود، همدست شده شبانه با سوران خود گریخت. بعد
داتام یاغى او را تعقیب کرده بهرهمند گردید، ولى دیرى نگذشت، که داتام بتحریک اردشیر کشته شد (قضیه داتام پائینتر بیاید). رامیترس «3» هم که از طرف شورشیان بمصر رفته بود، تا از پادشاه آن پول و کشتى بگیرد وبا پنجاه کشتىو پانصد تالان نقره
«1» برگشته بود، همینکه بشهر لسه «2» واقع در آسیاى صغیر رسید، باین بهانه، که مىخواهد نتیجه
مذاکرات خود رابا دربار مصر باطّلاع رؤساء شورشیان برساند، آنها را بمجمعى دعوت کرد و،
چون حاضر شدند، آنها را گرفته بدربار اردشیر فرستادو خودش مورد توجه مخصوص شاه شد.
پس از این وقایع سائر شورشیان بىسر مانده همگى سر تسلیم پیش آوردند (دیودور، کتاب 15، بند 91 -90). راجع بقضیاى مذکوره مقتضى است گفته شود، که اخبار مختلفو پریشان زیاد
است، ولى جهات وقایع روشن نیست، حتّى نمیتوان بتحقیق دانست، که اسامى مذکوره راجع
بهمان اشخاص است، که ما تصور میکنیم یا بدیگران، بخصوص که اشخاص گاهىبا شاهندو
گاه بر ضد او. بنابر این نمیتوان وقایع را موافق قاعده علیت برشته ترتیب درآورد. همینقدر از این
وقایع برمیآید، که ایالات غربى ایران در حال تجزیهو انحلال بودهاند و ولات از این وضع استفاده
کرده راه خودسرى پیش گرفته بودند. معلوم است، کهبا اینحال مستملکات یوانى ایران در
آسیاى صغیر نیز از این اغتشاش و اختلال استفاده میکردند. مصر هم که از 60 سال قبل از ایران
جدا شده بود. بالاخرهبا در نظر گرفتن این اوضاع باین نتیجه میرسیم، که در واخر سلطنت اردشیر
راه براى اجراى مقاصد مقدونیها هموار میشد. از احوال ایالات شرقى ایران در این زمان اطّلاعى
نداریم، فقط مختصرى از سفر جنگى اردشیر بولایت کادوسیان در دست است، که بالاتر ذکر
شد. اینجا هم، چنانکه از نتیجه معلوم است، اردشیر استقلال داخلى دو پادشاه کادوسى را شناخت.

دوشنبه 15 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
00:27   عزم بر تسخیر مصر

اردشیر پس از فراغت از تسویه کار قبرس، که سنگر مصر گردیده بود، دید موقع رسیده، که این
ایالت سابق ایران را باطاعت درآورد وبا این مقصو در تهیهو تدارك قشونو بحریه قوى براى
سفر جنگى بمصر گردید. فرنباذ فرمانده این قوه شد و، چون در این وان بواسطه صلح
آنتالسیداس، چنانکه بالاتر گذشت، اردشیر حکم عالى امور یونان بود، سردار مزبور سفیرى به آتن فرستاده شکایت کرد از اینکه آتنىها خابریاس را باختیار دشمنان ایران گذاردهاندو گفت، که
اگر دولت آتن او ر احضار نکند، دوچار غضب شاه خواهد شد. فرنباذ علاوه بر احضار خابریاس
میخواست، که آتن ایفیکرات «3»، بهترین سردار خود را، نزد او فرستد، تا فرمانده یوانىهاى اجیر
در قشون ایران گرد. آتنىها، چون از اردشیر میترسیدند، بىتردیدو فورا تکالیف فرنباذ را
پذیرفته خابریاس ر احضارو ایفیکرات را نزد فرنباذ فرستادند. بعد اردشیر، براى اینکه حتّى
المقدور بیشتر یوانىهاى اجیر را بخدمت خو درآورد، سفرائى به یونان فرستادو آنها از طرف
 شاه بشهرهاى یوانى اعلام کردند، که باید یوانیها موافق فرمان اردشیربا هم در صلحو صفا باشند، از مخاصمه دورى جویند و، چون جنگى در پیش
نخواهند داشت، باید ساخلوهاى شهرهاو قلاع را بردارند، تا تمام شهرها آزدانه موافق قوانین
خودشان زندگانى کند (پریدو، تاریخ یهودو مردمان مجاور، کتاب 3،- صفحه 62 و بعد) «1»
تمام دول یونان بجز تب این اعلام رابا مسرّتو شادى تلقى کردند، اما تب رضایت نداشت، زیرا
مقارن این وان بواسطه فتح نمیانى، که نسبت به لاسدمونیها کرده بود، در یونان برترى داشت.
تدارکات ایران در مدت دو سالبا تأنّى پیش رفت و بعد، که خاتمه یافت، فرنباد معکسر خود را
در آسه «2» قرار ادو تمام قشون برّىو قواى بحرى ایران در اینجا جمع شدند (37 ق. م). عده
سپاهیان برّى بدویستو بیستهزار میرسید و بیست هزار سپاهى اجیر یوانى جزو این عده بودند.
بحریه از سیصد کشتى ترىرمو دویست کشتى سى پاروئىو عدهاى زیاد از کشتىهاى
حملونقل ترکیب یافته بود (دیودور، کتاب 15، بند 41). در اول تابستان فرنباذ از آسه حرکت
کرده بطرف مصر رفت و، وقتى که بمصب نیل رسید، دید مصریها از تأنّى ایرانىها در تدارکات استفاده کرده خودشان را براى دفاع آماده ساختهاند. قشون ایران مکمل بود، ولى عیب بزرگى هم
داشت، توضیح آنکه سردران ایرانى در عملیات جنگى آزاد نبودندو میبایست دربا ر از وقایعى،
که روى میداد، آگاه کرده منتظر دستور باشند. مثلا دیودور گوید (در همان بند): چون ایفیکرات
باین نکته برخورد، که فرنباذ بآسانى حرف میزند، ولىبا اشکال عمل میکند، روزى بوى گفت:
«من در حیرتم از اینکه بین گفتار و کردار شما تفاوتى زیاد میباشد، اولى سهل استو دومى بسیار
دشوار». فرنباذ جواب اد: «جهت این است، که گفتار من در اختیار خودم و کردارم منوط باجازه
شاه است». مصب نیل در آنزمان بهفت شعبه منشعب میشد، که هرکدام را دهنه مینامیدندو مصریها
 تمام هفت دهنه را محکم کردهو سدهائى در جاهاى لازم بسته بودند، تا بحریه ایران نتواند داخل نیل گرد.
 


ادامه مطلب
دوشنبه 15 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...7891011...33صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران