خدای بزرگ است اهورامزدا
20:16   رفتن آژزیلاس به یالت فرنباذ

 

پس از آن آژزیلاس بطرف داسسىلیوم، که قصر فرنباذ در آنجا بود، رفت، زیر اطراف این شهر
دهات آبادو آذوقه فروان داشت.
کزنفون گوید (تاریخ یونان، کتاب 4، فصل 1): در اینجا پاركهائى است محصورو جلگههائى
وسیع و این سرزمین براى شکار خیلى مناسبو دراى طیور وافر است. در حوالى داسسىلىیوم رودى جارى است، که همه قسم ماهى دارد «5». آژزیلاس اینجا را قشلاق قشون قرار اد. یوانیها،
که تا حال بهرهمندى داشتندو بپارسىه با نظر حقارت مینگریستند، در جلگهها بپراکندندو منتظر
هیچگونه خطرى از طرف آنها نبودند، ولى در این احوال فرنباذبا دو رابه داسدارو 40 نفر
سوار ناگهان درسید. یوانىها، چون او را دیدند، جمع شده صفوف خود را آراستندو فرنباذ
 بىدرنگ رابهها را در جلو سوارهنظام داشته فرمان حمله اد. رابههاى مزبور صفوف یوانیها را درهم شکست، سوارها صد
نفر یوانى را کشتندو باقى یوانیها فرار کرده نزد آژزیلاس رفتند.
سه روز بعد سپیتریدات شنید، که فرنباذ در محلّى موسوم به کاوه «1» بمسافت 160 استاد مىباشد
و این خبر را بیوانىها رسانید. آنها قرار ادند، که هزار سپاهى سنگیناسلحه و همانقدر افراد
سبکاسلحه با سوارهنظام سپیتریداتو پافلاگونیانو آنچه یوانیها میتوانستند جمع کند، بدانجا
بفرستند. وقتى که شب درسید، نصف این عده بمحلّ مزبو رسیده بود. باوجود این یوانىها در
طلیعه صبح باردوى فرنباذ حمله بردند. پیشقراول فرنباذ، که از میسیان ترکیب شده بود، معدوم
شد، باقى سپاهیان او فرار کردند، اردو بیغما رفت و در اینجا جامهاى زیادو اشیاء دیگر، که
متعلّق به فرنباذ بود و بنه و چهارپیان زیاد بتصرّف یوانیها درآمد. بعد در سر غنائم بین سپیتریدات و پافلاگونیان از یکطرفو یوانیها از طرف دیگر منازعه روى اد، توضیح آنکه آنها میخواستند
سهمى ببرند، ولى یوانىها سخت تفتیش کرده هرچه بود از کسان آنها گرفتند. در سر این مسئله و
کدورتى، که حاصل شده بود، سپیتریداتو پافلاگونیان باروبنه خود را جمع کردهبا تعرّض به
سارد نزد آرىیه، که مورد اطمینان آنان بود، رفتند (این همان آرىیه است، که فرمانده قواى
ایرانى کوروش کوچک بود. م.) قهرو تعرّض سپیتریدات و پافلاگونیان باعث اندوه آژزیلاس
شد، بخصوص که خوش نداشت بگویند خسیس استو یوانىها از راه خست چنین کردهاند.
پلوتارك گوید: جهت اندوه این سردار چنین بود، ولى باطنا جهت دیگرى هم وجو داشت. او
مهرى مخصوص نسبت به مگبات «2» پسر سپیتریدات، که جوانى شکیل و رعنا بود، میورزید و
دورى این جوان بر وى خیلى مؤثر افتاد (آژزیلاس، بند 13).
پس از چندى آژزیلاس خواست فرنباذ را ملاقات کند. با این مقصود بتوسط آپولّوفان سیزیک
«3» متارکهاى منعقد شد و فرنباذ بمیعاد رفت. وقتى که ا وارد شد، دید پادشاه اسپارت با
 دوستانش، که معروف به «سى نفر» بودند، آمده روى علف نشستهو منتظر او است. غلامان فرنباذ خواستند بترتیب پارسىها قالیچههائى بگسترانند و
بالشهائى براى تکیه ادن او بگذارند، ولى چون فرنباذ دید، آژزیلاس بر علف نشسته، از این
تجمل، که علامت تنپرورى پارسىها بود، شرمسار شده خودش هم روى علف نشست. بعد
فرنباذ و پادشاه اسپارت بیکدیگر دست ادند و، چون فرنباذ بزرگتر بود، اول شروع کرده چنین
گفت (کزنفون، تاریخ یونان، کتاب 4، فصل 1): «اى آژزیلاسو شما لاسدمونىها، وقتى که شما
با آتنىها در جنگ بودید، من بحریه شما را تقویت کردم و پول فروان بآن ادم


ادامه مطلب
یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:56   اقدامات تیت رستس

پس از آن تیترستس فهمید، که شکایت لاسدمونىها از تیسافرنو کارهاى او بهانه بودهو اصل
پ مقصود لاسدمونیها این است، که ممالک ایران یا لااقل آسیاى صغیر را تصرّف

کند. این بود، که بدستور دربار ایران شخصى ر از اهل ردس با پنجاه تالان بیونان فرستاد، تا در
هر شهر رؤسا را خریده آنها را بجنگبا اسپارت تحریک کند. اسم این شخص را کزنفون
تیموکرات «1» نوشته (تاریخ یونان، کتاب 3، فصل 5) و پلوتارك هرموکرات «2»، ولى باید
نوشته کزنفون صحیحتر باشد، زیر او در این زمان میزیستو شاهد قضیا بود. در اوپل پائیز
آژزیلاس وارد فریگیپه شده این ولایت را غرق آتشو خون کرد و چند شهر گرفت. در این موقع
سپیتریدات «3» باو گفت، که اگر به پافلاگونیپه درآید، میتواند اتّحادىبا پادشاه آن، که دست
نشانده ایران است، منعقد سازد آژزیلاس، که فوقالعاده مایل بود، این مملکت ر از ایران جدا
کند، بدانجا شتافتو همینکه نزدیک شد، کوتیس «4» پادشاه پافلاگونیپه باستقبال او آمده متّحد
وى گردید. اردشیر کوتیس را بدربار خود احضارو او از رفتن امتناع کرد و بتحریک سپیتریدات
دوهزار اسبو دوهزار نفر سپاهى سبکاسلحه بپادشاه اسپارت اد.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:55   آمدن آژزیلاس به آسیاى صغیر

 

چنانکه کزنفون نوشته (تاریخ یونان، کتاب 3، فصل 4):
پس از چندى (تقریبا در 396 ق. م) یک نفر یوانى، که موسوم به هروداس سىراکوزىو در
فینقیه بود، دید، کشتىهاى زیاد تجهیز شده و سفاینى زیاد میسازند. بعد چون آگاه شد، که
بحریهاى از سیصد فروند کشتى تشکیل میکند، در حال به لاسدمون رفته قضیه ر اطلاع اد.
لاسدمونىها بقول کزنفون (آژزیلاس، کتاب 1، فصل 1) مجلس مشورتىبا متّحدین خود آراستند
و آژزیلاس اعلان کرد، که اگر سیصد نفر اسپارتىو دوهزار نفر نهاودامودى «4» و ششهزار نفر
از سپاهیان متحدین باو بدهند، او بآسیا رفته خارجیها را مجبور خواهد کرد، کهبا اسپارت صلح
کند، یا، اگر خارجىها بخواهند جنگ کند، آنقدر آنها را مشغول خواهد کرد، که فرصت
نداشته باشند بیونان بپردازند. همه از این پیشنهاد، که بپارسى در خانه او حمله شود، مشعوف شدند،
 زیرا در یونان باین عقیده بودند، که با پارسى در خاك او جنگ کردن به از آن است، که در انتظار باشند، تا او بیونان بیاید و، اگر اموال او را ربایند،
مناسبتر از آن است، که باموال خودشان اکتفا کند. بالاخره براى یوانیها افتخارى است، که نه
فقط براى یونان، بلکه براى تصرّف آسیا بجنگند.
پس از آن آژزیلاس پادشاه اسپارت، با قوهاى، که میتوانست جمع کند، عازم شهر افس شد. قبل
از اینکه شرح وقایع را دنبال کنیم، لازم است بدانیم، که چرا لاسدمونىهبا این ابرام و اصرار
متوجه آسیاى صغیر بودندو سردارهاى خود را پىدرپى باین مملکت میفرستادند. پلوتارك جهت
را در چند سطر بیان کرده و ما نص گفته او را ذکر میکنیم، تا معلوم شود، که یوانىها پس از
جنگ کونّاکساو عقبنشینى دههزار نفر یوانىبا چه نظر بقواى ایران این زمان مینگریستند.
مورخ مذکور گوید (زندگانى اردشیر، بند 32) «.. این قشون (یعنى قشون یوانى) پس از آنکه
فاقد کوروش و سایر سردران خود شد، میتوان گفت، که از وسط قصر او (یعنى اردشیر) خلاصى
یافتهبا تجربیات خود بتمام یونان نشان اد، که عظمت پارسیهاو شاه آنان فقط از حیث طلا،
تنآسانى و زنان آنها است، باقى همه نماو ظاهرسازى است. بنابراین، بقدرى که یونان بقواى خود
مطمئن شد، بهمان درجه با نظر حقارت بقواى خارجى نگریست. لاسدمونىها مخصوصا حس
کردند، که دیگر نمیتوانند بىشرمسارى یوانىها آسیا را در تحت رقیت پارسیها بیندو موقع
رسیده، که باین خفّت خاتمه دهند». این بود جهات آمدن سردارهاى اسپارتى بآسیاى صغیر. حالا
باید دید، که چه نتیجه گرفتند. همینکه آژزیلاس وارد بندر افس شد (396 ق. م)، تیسافرن پرسید،
براى چه آمدهاى. سردار لاسدمونى جواب اد آمدهام، تا بیوانىهاى آسیا همان آزادى را دهم،
که یوانیهاى اروپائى دارند.
تیسافرن گفت، من ضامن پیشرفت مقصود شما میشوم، ولى لازم است متارکهاى منعقد کنید، تا
من چپارى بدربار بفرستم. آژزیلاس راضى شدو عهدى بسته در افس نشست. بعد، همینکه
قوهاى، که اردشیر براى تیسافرن فرستاده بود، رسید، والى به آژزیلاس پیغام اد، که باید بىدرنگ
آسیا را ترك کند، و الّا جنگ خواهد کرد. کزنفون گوید (تاریخ یونان، کتاب 3، فصل 4):
یوانیها از این
پیغام تیسافرن متوحش شدند، ولى آژزیلاس جواب اد، از اینکه تو نقض قول کرده خدایان را
دشمنان خودو دوستان یوانیها ساختهاى مشعوفم (کزنفون، همانجا) و پس از آن داخل فریگیه شد
و، چون اهالى این ولایت چنین انتظارى نداشتند، سردار لاسدمونى پیش رفته شهرهائى را، که در
سر راه او بود، تصرّف کردو غنائم زیاد برگرفت. سپس سردار لاسدمونى چند روز راه پیمود و در
مقابل خود قوهاى ندید، ولى وقتى که به داسسىلیوم «1» نزدیک شد، سوارهاى او بالاى تپهاى
رفتند، تا وسعت این صفحه را مشاهده کندو در اینحال بسوارهاى فرنباذ، که از طرف دیگر بتپه
مزبور صعود میکردند، برخوردند. ایرانیها در تحت فرماندهى راثین «2» و باژه «3» بودند و، از
آنجا که فاصله دو قشون بیش از چهارصد پا نبود، طرفین ایستادندو جنگ شروع شد. چون
زوبینهاى ایرانى بهتر ا زوبینهاى یوانى بود، در نتیجه زوبینهاى یوانى خرد گشت، عدهاى از
یوانیها کشته شدو باقى فرار کردند، ولى بزودى کمکى بآنها رسید و برگشته قواى پارسى را
عقب راندند، بىاینکه موفّق شده باشند یک نفر را هم بکشند. در بهار آینده آژزیلاس قواى خود
را جمع کرده انتشار اد، که بطرف لیدیه خواهد رفت.
تیسافرن باور نکرد و پنداشت، که سردار لاسدمونى میخواهد او را فریب اده ناگهان بر او بتازد و
مقصد اصلى او کاریه است. این بود، که پیادهنظام خود را بطرف کاریه برد و سوارهنظام او در
جلگه مآندر «4» توقّف کرد. اما آژزیلاس، چنانکه گفته بود، به لیدیه رفتو داخل این مملکت
شده آذوقه زیاد برگرفت.


ادامه مطلب
یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:52   تیسافرن و درسلّیداس

تا این زمان بین سردار یوانىو تیسافرن مودت بود، ولى شهرهاى ینیانى رسولانى باسپارت
فرستاده اظهار کردند، که اگر تیسافرن مقتضى بداند، میتواند بشهرهاى مزبور آزادى دهد. بر اثر
این اظهار دولت اسپارت بسردار خود امر کر داخل کاریه شده آن ولایت را غارت کند و بحریه
هم در سواحل دریا بغارتو چپاول بپردازد.کزنفون گوید (تاریخ یونان، کتاب 3، فصل 2) در این احوال تیسافرن والى تمام آسیاى صغیر شده
و فرنباذ هم نزد او رفته بود، تا تمکین خود را نسبت بوالى کل نشان بدهد. چون این خبر بآنها
رسید، فرنباذ حاضر شد به تیسافرن کمک برساند، تا ایالات شاه ر از دستبرد لاسدمونىها حفظ
کند. بنابراین هر دو به کاریه رفتهو در قلاع آن ساخلوهاى خوب گذاشته بولایت ینیانها برگشتند.
سردار لاسدمونى تأمل کرد، تا آنها از مآندر «2» گذشتند و پس از آن از این محلّ عبور کرده
پیشرفتو روزى، که قشون او بینظم حرکت میکرد، بالاى بلندیها قراولانى دیدو معلوم کرد، که
قشونى در سر راه یوانیها براى جنگ آماده شده و صف بسته.
این قشون از سپاهیان کاریهو پیادهنظام ایرانى، که دربار ایران باختیار تیسافرن و فرنباذ گذارده
بود،و چند دسته از سپاهیان یوانى و سوارهنظام زیاد ترکیب یافته بود. تیسافرن جناح راست را
فرمان میدادو فرنباذ جناح چپ را.
درسلّیداس فورا قشون خود را بحال «حاضر جنگ» درآورد، ولى یوانىهاى شهرهاى ینیانى در
دخول بجنگ تردید کردندو حتّى بعضى اسلحه خودشان ر انداخته گریختند. بنابراین سپاه
پلوپونس تنها استقامت کرده در جاهاى خود بماند. بعد مورخ مذکور گوید: فرنباذ میخواست
جنگ کند، ولى تیسافرن، که رشادت یوانیها را در سفر جنگى کوروش کوچک دیده بود، از
 نتیجه جدال بیمناك بود. بنابراین او خواست درسلّیداس را ملاقات کندو طرفین بیکدیگر گروى ادند. بر اثر
این پیشآمد قشون پارسى بطرف ترالّ «1» رفتو قشون یوانى بسمت لهکوفریس «2» عقب
نشست. روز دیگر در جاى معهود سردران یکدیگر را دیده راجع بشرائط صلح مذاکره کردند. درسلّیداس میخواست، که بگذارند شهرهاى یوانى در آسیاى صغیر موافق قوانین خودشان داره
شوند، تیسافرنو فرنباذ میخواستند، که قشون یوانى از مستملکات شاه خارج شودو هارمستها
«3» در داره کردن ولایات دخالت نداشته باشند. پس از مذاکرات زیاد بالاخره قرار شد طرفین
متارکهاى منعقد کند، تا تیسافرن از شاه بزرگ دستور بخواهدو درسلّیداس از جمهورى اسپارت.
کزنفون در اینجا گوید «رعب تیسافرن از یوانیها درسلّیداس رابا قشونش نجات اد» (تاریخ
یونان، کتاب 3، فصل 2).

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:50   اوضاع آسیاى صغیر

چنانکه کزنفون گوید (تاریخ یونان، کتاب 3، فصل 1) تیسافرن در زاى خدماتى، که به اردشیر
کرده بود، بیالت سابق خود برقرار گردیدو ایالات کوروش کوچک هم باو اعطا شد. این والى،
همینکه بآسیاى صغیر برگشت، بتمام شهرهاى یوانى امر کرد، که باید حکومت او را بشناسند.
شهرهاى مزبور براى حفظ آزادى خود و نیز از این جهت، که کوروش را بر تیسافرن ترجیح اده
بودندو حالا از کینهتوزى او میترسیدند، رسولانى به لاسدمون فرستاده کمک آنرا درخواست
کردندو دولت اسپارت تیمبرون «1» را با پنجهزار پیاده و سیصد سوار بآسیا فرستاد. این سردار
قواى تمام شهرهاى یوانى را بقواى خود افزودو باوجود این، چون عده خود را براى جنگ با
تیسافرن کافى نمیدید، در بلندیها مانده بجلگهها براى نبرد نزول نکرد. احوال چنین بود، تا سربازان
یوانى، که از کونّاکسا عقب مىنشستند، به بیزانس وارد شدندو کزنفونبا قشون خود، چنانکه
بالاتر ذکر شد، بقواى تیمبرون ملحق گردید. پس از آن این سردار لاسدمونى جنگ تعرّضى پیش
گرفته بىاشکال شهرهاى ولایات پرگام «2»، تترانى «3» و هالىسارن «4» را تسخیر کرد (در حدود
39 ق. م). بعد چند قلعه را، که ساخلو صحیح نداشت گرفتو شهر لاریس «5» را در محاصره
گذارد. این شهر در الى «6» واقع بودو آنرا مصرى مینامیدند (کزنفون در اینجا گفته خود را «در
تربیت کوروش» تأیید کرده، بصفحه 362 رجوع شود. م.) شهر مزبور نخواست تسلیم شود و
سردار لاسدمونى محاصره را ترك کرده به افس «7» رفت، تا تدارك خود را دیده به کاریه حمله
برد، ولى در این احوال دولت اسپارت او را عزل و درسلّیداس «8» را بجاى وى نصب کرد. سردار
مزبور،چون میدانست دو والى ایران در آسیاى صغیر، یعنى تیسافرنو فرنباذ، باهم خوب نیستند، با
تیسافرن قراراد متارکه بستو عملیات خود را متوجه دومى کرده تا الى پیش رفت. این ولایت
جزو ایالت فرنباذ بود، ولى زنیس «1» نامى از خانواده داردانیان «2» بنام فرنباذ آنرا داره میکرد.
پس از فوت نایب الایاله، زن او، که از خانواده شوهرش یعنى داردانیان بود و مانیا «3» نام داشت،
با قواى مهمى حرکت کرده نزد فرنباذ آمدو هدایائى براى فرنباذ، زنان غیرعقدىو دوستان او
آورده اظهار کرد، که حاضر است ولایت شوهر متوفى را داره کندو باج آنرا مرتّبا بپردازد.
فرنباذ راضى شدو هیچگاه جز صداقت چیزى از این زن ندید.
مانیا قلاع ولایت خود را خوب نگاه میداشت، بگردونه مینشستو جدال یوانیهائى را، که
بخدمت خود خوانده بود، تماشا میکردو کسانى که بیشتر امتیاز میافتند، پاداشى از او میگرفتند. او
شهرهاى کنار دریا را، مانند لاریس، هماکسیت «4» و کلن «5» بحیطه تصرّف درآوردو باین
کارها اکتفاء نکرده در سفرهاى جنگى فرنباذ بر ضدپىسیدیانو میسیان یاغى شرکت میافت.
چنین بود احوال این زن، که در سنّ چهل سالگى بدست دامادش میدیاس «6» نام خفه شدو قاتل
پس از آن پسر او را هم، که هفده ساله بود، کشت. میدیاس پس از این دو جنایت محلّهائى را، که
گنج مانیا در آنجا پنهان بود، گرفت، ولى سایر شهرها او را نشناختند.
پس از آن بر اثر احوال این ولایت، در سلّیداس سردار لاسدمونى از اوضاع استفاده کرده به الى
تاختو لاریس، هماکسیتو کلن تسلیم شدند. بعد او میدیاس را گرفت، ولى بهمین قانع شد،
که او ر از شئوناتش خلع کردهو اموالى را، که او پس از مرگ مانیا بتصرّف درآورده بود، بعنوان
اینکه اموال مانیا از آن فرنباذ بودهو حالا باید به در سلّیداس برسد، از میدیاس گرفته باو اجازه اد، که در سپسیس «7» در خانه پدرى اقامت کند. پس از اینکارها در سلّیداس از فرنباذ
 پرسید، که آیا مایل است جنگ کند یا عهد متارکه ببندد. فرنباذ، چون بیمناك بود، از اینکه سردار لاسدمونى به فریگیه محلّ اقامت او برود، متارکه را ترجیح اد و در
سلّیداس بعد از انعقاد متارکه به تراس بىتىنیه «1» رفت، تا زمستان را در آنجا بگذراند.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:48   ازدواج اردشیربا آتس سا

اردشیر دخترى داشت، که یوانىها اسم او را آتسسا ضبط کردهاند. شاه عاشق او شد و
میخواست او ر ازدواج کند، ولى از پروشات ملاحظه میکرد، اگرچه بعضى نوشتهاند، که در نهان
با او مراوده داشت. بهرحال، همینکه ملکه قضیه را دریافت، به آتسسا بیش از سابق نزدیک شده
محبت ورزیدو در نزد اردشیر همواره
بتوصیف زیبائىو خوشخوئى او پرداخته بالاخره گفت، که داشتن چنین زنى درخور مقام شاه
استو باین هم اکتفا نکرده، براى اینکه شاه ر از خود کاملا راضى دارد، باو نصیحت اد، که
آتسسا را بحباله نکاح درآورد. بعد براى تأییدو اجراى نظر خود، چنانکه پلوتارك گوید (اردشیر، بند 27)، پروشات روزى باردشیر گفت: «خودت را فوق قانونو عقیده یوانىها قرار ده،
تو را خدا بجاى قانون بپارسیها اده و رفتار تو مانند مصدرى افعال خوب یا بد را معین مىدارد».
بعض مورخین، که از جمله هراکلید کومى است «1»، گویند، که اردشیر بعد از این دختر،
آمستریس «2» دختر دیگر خود را نیز ازدواج کرد، ولى از نوشتههاى پلوتارك (اردشیر، بند 3)
چنین برمیآید، که اردشیر آمستریس را قبل از آتسسا ازدواج کرده بود. بقول پلوتارك اردشیر
بقدرى آتسسا را دوست داشت، که حتّى، وقتیکه مرض جذام در این وان در ایران منتشرو این
زن، سخت مبتلاى این مرض گردید، او ر از خو دور نکردو همواره در معبد ژونن در مقابل
هیکل این ربۀ النّوع بزانو درآمده براى سلامتى زن خو دعا میکرد (مقصود پلوتارك از ژونن «3»
در اینجا باز باید اناهیتا (ناهید) باشد، که در مذهب زرتشت یکى از ایزدان استو ایرانیهاى قدیم
براى او پرستشى داشتند. چنانکه از کتیبههاى این شاه معلوم است، اردشیر براى مهرو اناهیتا
معبدى ساختهو هیکلهاى آنها را در آن گذارده بود. م.) ولاتو دوستان شاه براى این زن
بقدرى هدایا فرستادند، که فضاى بین قصرو معبد، که از حیث وسعت به 16 استاد (290 ذرع)
میرسید، پر ا زر و سیم و اسبها بود (یکى از مترجمین پلوتارك پنداشته، که اسب در اینجا
مناسبت ندارد و پیشنهاد کرده بجاى آن سنگهاى قیمتى نوشته شود، ولى بنظر مولّف اسب
 مناسبتر است).

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:47   مسموم کردن استاتیرا

پروشات، که از دیرگاهى قصد کشتن استاتیرا زن اردشیر را داشت، بالاخره بدسائسو حیل نیت
خود ر اجراء کرد. او زنى در خدمت خو داشت ژىژیس «1» نام، که مورد اعتماد تام ملکهو بر
وى بسیار مسلّط بودو همین زن بقول دىنن آلت اجراى خیال فاسد پروشات گردید. شرح قضیه
موافق نوشتههاى دىنن، کتزیاس و پلوتارك (زندگانى اردشیر، فصل 21) با جزئى اختلافى چنین
است: هر دو ملکه از چندى قبل آشتى کردهو ظاهرا نشان میدادند، که منازعات و سوء ظنّهاى دیرینه را فراموش کردهاند، زیرا بمنازل یکدیگر آمدوشد داشتندو باهم غذا صرف میکردند، ولى
چون باطنا باز از یکدیگر بیمناك بودند، غذا ر از یک ظرف و از همان خوراك میخوردند. بعد
پلوتارك گوید: در پارس مرغى هست، که فضاله ندارد و رودههایش پر از چربى است. بنابراین
تصور میکند، که غذاى این مرغ از بادو شبنم است. این مرغ را رینتاسس «2» نامند، ولى
کتزیاس این مرغ را رینداوس نامیده و چنین گوید: پروشات در سر میز یکى از این مرغها را
برداشتهبا کاردى، که یکطرف آنرا مسموم کرده بودند، بدو نیم تقسیم کرد، نیمى را، که مسموم
نشده بود، خودش برداشتو نیم مسموم را بملکه جوان اد.
دىنن گوید، که ملانتاس «3» نامى مرغ را بریده قسمت مسموم را به استاتیرا اد.
بهرحال از درد شدیدو تشنّجهائى، که بعد براى ملکه حاصل شد، او یقین کرد، که مسموم گشته
و بفاصله چند ساعت درگذشت. شاه هم سوءظنّ نسبت به پروشات حاصل کرد، زیرا درجه
کینهورزىو شقاوت او را خوب میدانست و براى اینکه در این باب حیقت مطلب را بداند، فرمود
تمام خدمهو صاحبمنصبان مادرش را توقیفو زجر کند، ولى پروشات ژىژیس را مدتها در
 منزل خود نگاه داشتو امتناع ورزید از اینکه او را بشاه تسلیم دارد. بالاخره این زن روزى اجازه گرفت بخانهاش برودو قراولان شاهى او را گرفته موافق قوانین پارسى، که براى
زهردهندگان مقرّر است با زجر کشتند، یعنى سرش را روى سنگ پهنى گذارده با سنگى دیگر
چندان کوبیدند، تا خرد شدو صورتش مسطّح گردید. چنین است عقیده دىنن، ولى کتزیاس
گوید، که ژىژیس آلت اجراى قصد پروشات نبودو فقط برخلاف میل خود از قضیه اطّلاع داشت. بهرحال شاه بمادرش چیزى نگفتو نسبت باو کارى نکرد، جز اینکه او ر از خو دور
داشت.
پروشات ابل را براى محلّ اقامت خود برگزیدو در این موقع شاه بملکه گفت، مادامیکه او در
این شهر خواهد بود، پا بدان شهر نخواهد نهاد. بعد پروشات ببابل رفت و چندى در آنجا بماند،
ولى او کسى نبود، که دور از دربا راحت بنشیندو طولى نکشید، که شاهبا او آشتى کرده بدربار
احضارش کرد. گویند، اردشیر عقلو هوش این زن را همواره میستودو عقیده داشت، که مادرش
براى رتقو فتق امور دولتى خلق شده. پروشات پس از مراجعت در هر چیز موافق میل شاه رفتار
کرد، تا دوباره نزد او مقرّب گردیدو بنفوذ سابق خود برگشت. از اشخاصى، که بر ضد کوروش
بودند، فقط تیسافرن والى پیر لیدیه باقى مانده بود. این زن بدسائسو حیل بکشتن او هم موفّق شد
(چنانکه بیاید). بعد چون دیگر رقیبى نداشت، که در سر او با اردشیر ستیزه کند،با شاه گرم
گرفتو مورد اعتماد کامل او گردیدو چندان در مزاج اردشیر نفوذ یافت، که هرچه میخواست،
شاه میپذیرفت.
ملکه پیر هم چنان رفتار میکرد، که شاه میپنداشت، مادرش جز اجراى میل او منظورى ندارد.
 

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:45   کیفیت نوشته هاى کزنفون

این است مضامین نوشتههاى مورخ مذکور، که، چون اطّلاعاتى راجع ببعض ایالات غربى ایران
هخامنشىو عاداتو اخلاق اهالى آن میدهد، مشروحا ذکر شد. از مورخین دیگر یوانى دیودور
وقایع این عقبنشینى را باختصار نوشته (کتاب 14، بند 32 -25) و در زمینه روایت کزنفون است.
اما اینکه تمام این نوشتهها را میتوان موافق حیقت دانست یا نه، نمیتوان چیزى گفت، زیرا مدارك
غیریوانى از براى یاغیگرى کوروش کوچک و جنگ کونّاکسا وقایع عقبنشینى نیست، تا
بتوان از مقایسه کتاب عقبنشینىبا چنین اسناد و مدارکى صحت یا سقم نوشتههاى کزنفون را
 فهمید. بنابراین ناچار باید همین نوشتهها را در نظر گرفته استنباطهائى کرد. آنچه از نوشتههاى مذکورو بین السطور آن بنظر میرسد این است: پس از جنگ کونّاکسا اردشیر خواسته
یوانىها تسلیم شوندو آنها راضى نشدهاند. بعد، چون نتیجه جنگبا آنها معلوم نبوده یا اردشیر
نخواسته تلفاتى بدهد، راضى شده، یوانىها از ایران خارج شوندو با این مقصود تیسافرن قرارى با
آنها ادهو تا زهاب این قراراد را مجرى داشتهاند. در خلال این مسافرت بین صاحبمنصبان
یوانى دودستهگى افتاده. رئیس یکى کلآرخ «1» بوده و رئیس دیگرى منن «2». هرکدام
میخواسته تیسافرن را دوست خود کرده ریاست داشته باشد. در نتیجه منن موفّق گشته، تیسافرن را
از کلآرخ ظنین کندو بالاخره تیسافرن صاحبمنصبانى را، که از دسته کلآرخ بودهاند با خود او
گرفته نزد شاه فرستاده و بعد بقتل رسیدهاند. البتّه دستگیر کردن آنها، چنانکه کزنفون نوشته، نامردانهو شرمآور بوده. بعد، که تیسافرن بمقصود خود رسیده بدسته دیگر هم روى مساعدت
نشان ندادهو معلوم نیست، که براى چه منن هم پس از چندى کشته شده است.
شاید، چنانکه کزنفون او را توصیف کرده، مرد بدى بودهو در ابتداء او را آلت قرار ادهاندو بعد،
که مقصود حاصل شده، خطرناکش دانسته او را معدوم کردهاند.
بهرحال پس از این قضیا یوانیها صاحبمنصبانى براى خود انتخاب کرده تسلیم نشدهاند و، چون
دربار دیده، که وضع چنین است، به تیسافرن و ولات دیگر دستور اده مراقب یوانیه باشند، تا
آنها از ایران خارج شوند ولات هم موافق دستور دربار در سر راه آنها قوهاى نگاه داشتهاند، تا
یوانیها در جائى نمانند، ولى جنگى در هیچجا روى ندادهو اینکه کزنفون در چندجا میگوید،
پارسیها میخواستند جنگ کند، ما چنینو چنان کردیمو آنها فرار کردند، موافق حیقت بنظر
نمیآید زیرا، اگر پارسیها میخواستند جنگ کند، در دشتهاى بین النهرین، که براى سوارهنظام
ایران مساعد بود، این کا را میکردند، تا ضمنا از فزونى عده خود نیز استفاده کرده باشند، نه در
 کوهستانهاى کردنشین یا ارمنستانو غیره، بخصوص که یوانیها بگفته کزنفون سوارهنظام نداشتند. بارى یوانیها در تحت نظر قواء ولات ایرانى طى
مراحل کرده خودشان را بطرابوزنو از آنجا به بیزانس رسانیدهاند.


ادامه مطلب
یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:42   رفتن یوانىها به بیزانس و تراکیه

(عقبنشینى، کتاب 5، فصل 3) از طرابوزن خیرىسف در یک کشتى کوچک نشسته بطرف
 بیزانس رفت، تا از دوست خود آناکسىبیوس «4» کشتىهائى براى حمل یوانیها بگیرد. در غیاب او سربازان دو کشتى کوچک گرفته بغارت کردن اهالى غیریوانى سواحل و دزدى
پرداختند. یک ماه گذشتو خیرىسف برنگشت. چون آذوقه یوانیها داشت تمام میشد، قرار
ادند، که از طرابوزن حرکت کرده به سرازونت «1» بروند.
این شهر یوانى از مستعمره اهالى سىنوپ بود (سرازونت رابا کرسونت «2» کنونى تطبیق میکند
و، گویند درخت گیلاس را لوسیوس لوکولّوس «3» سردا رومى، که ذکرش در جاى خود بیاید،
از اینجا بایطالیا برد. و از این جهت گیلاس را زبان لاطین سرازوس یا سرازوم «4» مینامیدند. سریز
«5» فرانسوى از این لغت لاطین آمده. م).
مردم موزىنک «6» بدو فرقه تقسیم شدهبا هم در جنگ بودند. یوانىهبا یکى از آنها متّحد
گشتندو روز دیگر بزرگان موزىنکها با سیصد قایق آمدند.هرکدام از قایقها فقط از یک تنه درخت ساخته شده بود و در هر یک سه نفر نشسته بودند. یکى
از آنها در قایق ماندو دو نفر دیگر بخشکى درآمدند. بعد اینها بدو دسته صد نفرى تقسیم شده
شروع بخواندن کردندو خواندن آنان مانند خواندن دسته آوازخوانان است. دستهاى میخواند و
دسته دیگر جواب میدهد.
موزىنکها این اسلحه را داشتند: سپرى، که از ترکه بید بافتهو از پوست گاو سفید پوشیده
بودند، بدست راست زوبینهائى، که طول آن شش ذراع و یک سرش مدور و سر دیگرش
نوكتیز بودو غیراز این اسلحه تبرزینى از آهن. لباس این مردم قباهاى کوتاهى است، که بزانو
نمیرسدو از پارچه ضخیم بافتهاند. خودى بر سر داشتند از چرم که مانند خود مردم پافلاگونیه بود.
دو دسته مذکور آوازخوانان از میان صفوف یوانیها، که مسلّح ایستاده بودند، گذشته بطرف یکى
از قلاع دشمن رفتند و، وقتى که حرکت میکردند، قدمهاى خود را موافق آهنگ آوازى، که
میخواندند، برمىداشتندو مىگذاشتند. موزىنکها مخاصم از قلعه بیرون آمده چند نفر از
حملهکندگان را کشتند و، بعد سر آنها را بریده آوازخوانان و رقصکنان سرها را بیوانىها نشان ادند. روز دیگر یوانیها یک قلعهو نیز شهرى را، که در پهلوى
قلعهو محلّ اقامت پادشاه این مردم بود، گرفتند. پادشاه در یک برج چوبین منزل داشت. هرچه در
اینجا بود غارت شدو یوانىه نان زیادى یافتند، که موافق معمول اهالى ولایت، سال قبل پخته
بودند. محصول تازه را نکوبیده بودندو با کاه حفظ میشد. اهالى در سبوهائى گوشت خوك
دریائى را نمک زده و ریزریز کرده نگاه میدارند و چربى این ماهیها را بجاى روغن استعمال
میکند. انبارها پر بود از شاهبلوط درشت، که گاهى در اینجا بجاى نان صرف میشود


ادامه مطلب
یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:38   یوانىها به کلخید میروند

(عقبنشینى، کتاب 4، فصل 6) یوانىها شش منزل، که هرکدام پنج فرسنگ راه بود، پیموده
بکنا رود فازیس «2» درآمدند (این رود را حالا رىیون «3» نامند. در مینگرلى جارى است و
 بدریاى سیاه میریزد. م). بعد یازده فرسنگ راه در دو روز طى کرده بمردم خالیب «1» و تااوك «2» و فازیسیان «3» رسیدند. اینها روى کوههاو در معبرى،
که یوانیها میبایست از آن بگذرند، صف کشیده بودند. همینکه خیرىسف دانست، که این
مردمان معبر را در تصرّف خو دارند، بفاصله سى استاد از آنها توقّف کرد و با سردران و
صاحبمنصبان بشور پرداخت، که بچه نحو از معبر بگذرد. کزنفون گفت، چنانکه دیده میشود، این
کوه تا شصت استاد امتداد مىیابدو فقط این معبر مدافعینى دارد. بنابراین باید معبرى را، که مدافع
ندارد، چابکانه بگیریمو از آنجا بدشمن نزدیک شویم. بعد او رو به خیرىسف کرده گفت:
«شما لاسدمونیها، که از طبقه مردم مساوى هستید، (یعنى از طبقه آزدان، زیرا در پلوپونس
مردمانى مانند ایلوتها آزاد نبودند. م.) از کودکى بدزدى عادت میکنید. موافق قوانین شما آن
دزدى، کهبا تردستىو بکلّى پنهان انجام یابد، مجازات ندارد، ولى اگر گیر افتادید، ضربتهاى
شلّاق را باید بچشید. حالا موقع آن رسیده، که شما نتیجه این تربیت لاسدمونى را بما نشان دهید،
یعنى کوه را بدزدیم و در حین ربودن گیر نیفتیم، تا تحمل ضربتهاى دشمن را هم نکنیم».
خیرىسف جواب اد: «بلى، من شنیدهام، که شما آتنىها هم در زدن خزانه دولت خیلى چابک و
زبردست هستید و، باوجود خطر بزرگى، کهبا این اقدام ملازم است، اگر شما کسانى ر از
اشخاص ممتاز د رأس حکومت گذارده باشید، این بهترین اشخاص شما بهتر از همه مرتکب
چنین دزدىها میشوند. بنابراین براى تو هم این موقع یکى از مناسبترین مواقع است، که نتیجه
تربیت آتنى خودت را نشان دهى». کزنفون گفت، من حاضرمو همینکه شام خوردیم، من با
پسقراول میرومو کوه را تصرّف میکنم. خیرىسف جواب اد: تو چرا بروىو پسقراول را رها
کنى، کسان دیگر را بفرست. داوطلبى پیدا شدو بعد از شام دستهاى از یوانىها بلندیها ر اشغال
کردندو باقى قشون استراحت کرد.
اهالى ولایت، چون دیدند، که یوانىها بلندیها را در تصرّف خو دارند، تمام شب را بیدار مانده
آتشهائى روشن کردند. روز دیگر یوانىها حمله برده عده زیادى از این مردم کشتند. پس از آن یوانیها وارد جلگه شده همه قسم آذوقه یافتندو بعد سى
فرسنگ راه در پنج منزل پیموده بخاك مردم تااوك درآمدند.


ادامه مطلب
یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...910111213...33صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران