پس از آن آژزیلاس بطرف داسسىلیوم، که قصر فرنباذ در آنجا بود، رفت، زیر اطراف این شهر
دهات آبادو آذوقه فروان داشت.
کزنفون گوید (تاریخ یونان، کتاب 4، فصل 1): در اینجا پاركهائى است محصورو جلگههائى
وسیع و این سرزمین براى شکار خیلى مناسبو دراى طیور وافر است. در حوالى داسسىلىیوم رودى جارى است، که همه قسم ماهى دارد «5». آژزیلاس اینجا را قشلاق قشون قرار اد. یوانیها،
که تا حال بهرهمندى داشتندو بپارسىه با نظر حقارت مینگریستند، در جلگهها بپراکندندو منتظر
هیچگونه خطرى از طرف آنها نبودند، ولى در این احوال فرنباذبا دو رابه داسدارو 40 نفر
سوار ناگهان درسید. یوانىها، چون او را دیدند، جمع شده صفوف خود را آراستندو فرنباذ
بىدرنگ رابهها را در جلو سوارهنظام داشته فرمان حمله اد. رابههاى مزبور صفوف یوانیها را درهم شکست، سوارها صد
نفر یوانى را کشتندو باقى یوانیها فرار کرده نزد آژزیلاس رفتند.
سه روز بعد سپیتریدات شنید، که فرنباذ در محلّى موسوم به کاوه «1» بمسافت 160 استاد مىباشد
و این خبر را بیوانىها رسانید. آنها قرار ادند، که هزار سپاهى سنگیناسلحه و همانقدر افراد
سبکاسلحه با سوارهنظام سپیتریداتو پافلاگونیانو آنچه یوانیها میتوانستند جمع کند، بدانجا
بفرستند. وقتى که شب درسید، نصف این عده بمحلّ مزبو رسیده بود. باوجود این یوانىها در
طلیعه صبح باردوى فرنباذ حمله بردند. پیشقراول فرنباذ، که از میسیان ترکیب شده بود، معدوم
شد، باقى سپاهیان او فرار کردند، اردو بیغما رفت و در اینجا جامهاى زیادو اشیاء دیگر، که
متعلّق به فرنباذ بود و بنه و چهارپیان زیاد بتصرّف یوانیها درآمد. بعد در سر غنائم بین سپیتریدات و پافلاگونیان از یکطرفو یوانیها از طرف دیگر منازعه روى اد، توضیح آنکه آنها میخواستند
سهمى ببرند، ولى یوانىها سخت تفتیش کرده هرچه بود از کسان آنها گرفتند. در سر این مسئله و
کدورتى، که حاصل شده بود، سپیتریداتو پافلاگونیان باروبنه خود را جمع کردهبا تعرّض به
سارد نزد آرىیه، که مورد اطمینان آنان بود، رفتند (این همان آرىیه است، که فرمانده قواى
ایرانى کوروش کوچک بود. م.) قهرو تعرّض سپیتریدات و پافلاگونیان باعث اندوه آژزیلاس
شد، بخصوص که خوش نداشت بگویند خسیس استو یوانىها از راه خست چنین کردهاند.
پلوتارك گوید: جهت اندوه این سردار چنین بود، ولى باطنا جهت دیگرى هم وجو داشت. او
مهرى مخصوص نسبت به مگبات «2» پسر سپیتریدات، که جوانى شکیل و رعنا بود، میورزید و
دورى این جوان بر وى خیلى مؤثر افتاد (آژزیلاس، بند 13).
پس از چندى آژزیلاس خواست فرنباذ را ملاقات کند. با این مقصود بتوسط آپولّوفان سیزیک
«3» متارکهاى منعقد شد و فرنباذ بمیعاد رفت. وقتى که ا وارد شد، دید پادشاه اسپارت با
دوستانش، که معروف به «سى نفر» بودند، آمده روى علف نشستهو منتظر او است. غلامان فرنباذ خواستند بترتیب پارسىها قالیچههائى بگسترانند و
بالشهائى براى تکیه ادن او بگذارند، ولى چون فرنباذ دید، آژزیلاس بر علف نشسته، از این
تجمل، که علامت تنپرورى پارسىها بود، شرمسار شده خودش هم روى علف نشست. بعد
فرنباذ و پادشاه اسپارت بیکدیگر دست ادند و، چون فرنباذ بزرگتر بود، اول شروع کرده چنین
گفت (کزنفون، تاریخ یونان، کتاب 4، فصل 1): «اى آژزیلاسو شما لاسدمونىها، وقتى که شما
با آتنىها در جنگ بودید، من بحریه شما را تقویت کردم و پول فروان بآن ادم
ادامه مطلب






.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
(1).jpg)
.jpg)
.jpg)
