خدای بزرگ است اهورامزدا
01:55   روایت هردوت بعداز شکست ارتش سارد درمقابل ایران

کرزوس به خاطرغم و اندوه زیاد در جایی ایستاده بود و حرکت نمی کرد و خود را نمی شناساند. در این حال یکی از سپاهیان پارسی به قصد کشتن او به وی نزدیک گردید که ناگهان پسر کر و لال کرزوس زبان باز کرد و فریاد زد:

” ای مرد ! کرزوس را نکش “ بدینگونه سرباز پارسی از کشتن کرزوس منصرف شد و او را دستگیر کرد. به فرمان کوروش ، کرزوس را به همراه ١٤ تن دیگر از نجبای لیدی ، به روی توده ای از هیزم قرار دادند تا در آتش بسوزانند. چون آتش را روشن کردند کرزوس فریاد زد ” آه ! سولون ، سولون “ . کوروش توسط مترجم خود ، معنی این کلمات را پرسید. کرزوس پس از مدتی سکوت گفت: « ای کاش شخصی که اسمش را بردم با تمام پادشاهان صحبت می کرد » کوروش باز هم متوجه منظور کرزوس نشد و دوباره توضیح خواست. سپس کرزوس گفت :

« زمانیکه سولون در پایتخت من بود ، خزانه و تجملات و اشیاء قیمتی خود را به او نشان دادم و پرسیدم چه کسی را از همه سعاتمندتر می داند ، در حالی که یقین داشتم که اسم مرا خواهد برد. ولی او گفت تا کسی نمرده نمی توان گفت که سعادتمند بوده یا نه ! » کوروش از شنیدن این سخن متاثر شد و بی درنگ حکم کرد که آتش را خاموش کنند ولی آتش از هر طرف زبانه می کشید و موقع خاموش کردن آن گذشته بود. آنگاه کرزوس گریست و ندا داد « ای آپلن! تو را به بزرگواری خودت سوگند می دهم که اگر هدایای من را پسندیده ای بیا و مرا نجات بده » پس از دعای کرزوس به درگاه آپلن ، باران شدیدی باریدن گرفت و آتش را خاموش کرد. پارسیان که سخت وحشت زده بودند ، در حالی که زرتشت را به یاری می طلبیدند از آنجا گریختند. »

این بود روایت هرودوت از آنچه بر پادشاه سارد گذشت. ولی ما دلایلی داریم که باور کردن این روایت را برایمان مشکل می سازند. نخستین دلیل بر نادرست بودن این روایت ، مقدس بودن آتش نزد ایرانیان است که به آنها اجازه نمی داد با سوزاندن پادشاه دشمن ، به آتش – یعنی مقدس ترین چیزی که در تمام عالم وجود دارد - بی حرمتی کرده ، آن را آلوده سازند. دلیل دوم آنست که در سایر مواردی که کوروش بر کشوری فائق آمده ، هرگز چنین رفتاری سراغ نداریم و هرودوت نیز خود اذعان می کند به این که رفتار کوروش با ملل مغلوب و بویژه با پادشاهان آنان بسیار جوانمردانه و مهربانانه بوده است. و بالاخره سومین و مهمترین دلیل آنکه امروز مشخص شده است که اصولاَ در زمان سلطنت کرزوس ، سولون هرگز به سارد سفر نکرده بود بنابرین داستانی که هرودوت نقل می کند به هیچ عنوان رنگی از واقعیت ندارد. چهارمین نکته ی شک برانگیزی که در این روایت وجود دارد آن است که آپولن ، خدای یونانیان بوده و این مسأله یک احتمال قوی پیش می آورد که هرودوت – به عنوان یک یونانی - کوشیده است باورهای مذهبی خود را در این مسأله دخالت دهد.

در مورد آنچه در شهر سارد رخ داد نیز روایت های مشابهی نقل شده است که اگر چه در پایان به این نکته می رسند که سربازان پارسی ، شهر را غارت نکرده و با مردم سارد به عطوفت رفتار کرده اند ولی می کوشند به نوعی این رفتار سپاهیان پارس را به عملکرد کرزوس و تاثیر سخنان وی در پادشاه جوان هخامنشی مربوط کنند تا آنکه مستقیماَ دستور کوروش را عامل رفتار جوانمردانه ی سپاهیان ایران بدانند. پس از تسخیر سارد ، تمام کشور لیدیه به همراه سرزمینهایی که پادشاهان آن سابقاَ فتح کرده بودند ، به کشور ایران الحاق شد و بدین ترتیب مرز ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید.

یکشنبه 02 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:51   روایت گزنفون بعداز شکست سپاه کرزوس

« وقتی کرزوس را به حضور فاتح آوردند سر به تعظیم فرود آورد و به او گفت : من ، ای ارباب ، به تو سلام می کنم ، زیرا بخت و اقبال از این پس عنوان اربابی را به تو بخشیده است و مرا مجبور ساخته است که آنرا به تو واگذارم. کوروش گفت : من هم به تو سلام می کنم ، چون تو مردی هستی به خوبی خودم و سپس به گفته افزود : آیا حاضری به من توصیه ای بکنی ؟ من می دانم که سربازانم خستگیها و خطرهای بیشماری را متحمل شده و در این فکرند که عنی ترین شهر آسیا پس از بابل یعنی سارد را به تصرف خود درآورند.

بدین جهت من درست و عادلانه می دانم که ایشان اجر زحمات خود را بگیرند چون می دانم که اگر ثمره ای از آن همه رنج و زحمت خود نبرند من مدت زیادی نخواهم توانست ایشان را به زیر فرمان خود داشته باشم. در عین حال ، این کار را هم نمی توانم بکنم که به ایشان اجازه دهم شهر را غارت کنند. کرزوس پاسخ داد : بسیار خوب ،‌ پس بگذار بگویم اکنون که از تو قول گرفتم که نخواهی گذاشت سربازانت شهر را غارت کنند و زنان و کودکان ما را نخواهی ربود ، من هم در عوض به تو قول می دهم که لیدیایی ها هر چیز خوب و گرانبها و زیبایی در شهر سارد باشد بیاورند و به طیب خاطر به تو تقدیم کنند.

تو اگر شهر سارد را دست نخورده و سالم باقی بگذاری سال دیگر دوباره شهر را مملو از چیزهای خوب و گرانبها خواهی یافت. برعکس ، اگر شهر را به باد نهب و غارت بگیری همه چیز حتی صنایعی را که می گویند منبع نعمت و رفاه مردم است از بین خواهی برد. گنجهای مرا بگیر ولی بگذار که نگهبانانت آن را از دست عاملان من بگیرند. من بیش از حد از خدایان سلب اعتماد کرده ام . البته نمی خواهم بگویم که ایشان مرا فریب داده اند ولی هیچ بهره ای از قول ایشان نبرده ام. بر سردر معبد دلف نوشته شده است:

« تو خودت خودت را بشناس!» باری ، من پیش از خودم همواره تصور می کردم که خدایان همیشه باید نسبت به من نر مساعد داشته باشند. ادم ممکن است که دیگران برا بشناسد و هم نشناسد ، و لیکن کسی نیست که خودش را نشناسد. من به سبب ثروتهای سرشاری که داشتم و به پیروی از حرفهای کسانی که از من می خواستند در رأس ایشان قرار بگیرم و نیز تحت تاثیر چاپلوسیهای کسانی که به من می گفتند اگر دلم را راضی کنم و فرماندهی بر ایشان را بپذیرم همه از من اطاعت خواهند کرد و من بزرگترین موجود بشری خواهم بود ضایع شدم و از این حرفها باد کردم و به تصور اینکه شایستگی آن را دارم که بالاتر از همه باشم ، فرماندهی و پیشوایی جنگ را پذیرفتم ولیکن اکنون معلوم می شود که من خودم را نمی شناختم و بیخود به خود می بالیدم که می توانم فاتحانه جنگ با تو را رهبری کنم ، تویی که محبوب خدایانی و به خط مستقیم نسب به پادشاهان می رسانی. امروز حیات من و سرنوشت من تنها به تو بستگی دارد. کوروش گفت :

من وقتی به خوشبختی گذشته ی تو می اندیشم نسبت به تو احساس ترحم در خود می کنم و دلم به حالت می سوزد. بنابرین من از هم اکنون زنت و دخترانت را که می گویند داری و دوستان و خدمتکاران و سفره گسترده همچون گذشته ات را به تو پس می دهم. فقط قدغن می کنم که دیگر نباید بجنگی. »

یکشنبه 02 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:46   نبرد سارد

سقوط امپراتوری قدرتمند ماد و سربرآوردن یک دولت نوپا ولی بسیار مقتدر به نام ” دولت پارس “ برای کرزوس ، پادشاه لیدی - همسایه ی باختری ایران ، سخت نگران کننده و باورنکردنی بود. گذشته از آنکه امپراتور خودکامه ی ماد ، برادر زن کرزوس بود و دو پادشاه روابط خویشاوندی بسیار نزدیکی با یکدیگر داشتند ، نگرانی کرزوس از آن جهت بود که مبادا پارسیان تازه به قدرت رسیده ، مطامعی خارج از مرزهای امپراتوری ماد داشته باشند و با تکیه بر حس ملی گرایی منحصر بفرد سربازان خود ، تهدیدی متوجه حکومت لیدی کنند. کرزوس خیلی زود برای دفع چنین تهدیدی وارد عمل گردید و دست به کار تشکیل ائتلاف مهیبی از بزرگترین ارتشهای جهان آن زمان شد ؛ ائتلافی که اگر به موقع شکل می گرفت بدون شک ادامه ی حیات دولت نوپای پارس را مشکل می ساخت.

فرستادگانی از جانب دولت لیدی به همراه انبوهی از هدایا و پیشکش های شاهانه به لاسدمون ( لاکدومنیا ، پایتخت اسپارت ) اعزام شدند تا از آن کشور بخواهند برای کمک به جنگ با امپراتوری جدید،سربازان و تجهیزات نظامی خود را در اختیار لیدی قرار دهد. از نبونید ( پادشاه بابل ) و آمیسیس ( فرعون مصر ) نیز درخواست های مشابهی به عمل آمد. واحدهایی از ارتش لیدی نیز ماموریت یافتند تا با گشت زنی در سرزمین تراکیه ، به استخدام نیروهای جنگی مزدور برای نبرد با پارسیان بپردازند. ناگفته پیداست که چنین ارتش متحدی تا چه اندازه می توانست قدرتمند و مرگبار باشد. در عین حال ، کرزوس برای محکم کاری کسانی را نیز به معابد شهرهای مختلف - از جمله معابد دلف ، فوسید و دودون - فرستاد تا از هاتفان غیبی معابد ، نظر خدایان را نیز در مورد این جنگ جویا شود. از آنچه در سایر معابد گذشت بی اطلاعیم ولی پاسخی که هاتف غیبی معبد دلف به سفیران کرزوس داد اینچنین بود :

« خدایان ، پیش پیش به کرزوس اعلام می کنند که در جنگ با پارسیان امپراتوری بزرگی را نابود خواهد کرد. خدایان به او توصیه می کنند که از نیرومندترین یونانیان کسانی را به عنوان متحد با خود همراه سازد. به او می گویند که وقتی قاطری پادشاه می شود کافی است که او کناره های شنزار رود هرمس را در پیش گیرد و بگریزد و از اینکه او را ترسو و بی غیرت بنامند خجالت نکشد.»

این پیشگویی کرزوس را در حیرت فرو برد. او به این نکته اندیشید که اصلاَ با عقل جور در نمی آید که قاطری پادشاه شود. بنابرین قسمت اول آن پیشگویی را - که می گفت کرزوس نابود کننده ی یک امپراتوری بزرگ خواهد بود - به فال نیک گرفت و آماده ی نبرد شد. ولی همه چیز بدانسان که کرزوس در نظر داشت پیش نمیرفت. اسپارتیها اگر چه سفیر کرزوس را به نیکی پذیرا شدند و از هدایای او به بهترین شکل تقدیر کردند ولی در مورد کمک نظامی در جنگ پاسخ روشنی ندادند. حاکمان بابل و مصر نیز وعده دادند که در سال آینده نیروهایشان را راهی جنگ خواهند کرد.

با این همه کرزوس تصمیم خود را گرفته بود و در سال ٥٤٦ پیش از میلاد ، با تمام نیروهایی که توانسته بود گرد آورد – از جمله سواره نظام معروف خود که در جهان آن زمان به عنوان بی باک ترین و کارآزموده ترین سواره نظام در تمام ارتش ها شهره بودند - از سارد خارج شد. سپاه لیدی از رود هالیس ( که مرز شناخته شده ی دولتین لیدی و ماد بود ) گذشت و وارد کاپادوکیه در خاک ایران گردید.

پس از آن نیز غارت کنان در خاک ایران پیش رفت و شهر پتریا را نیز متصرف شد. سپاهیان لیدیایی ، در حال پیشروی در خاک ایران دارایی های تمامی مناطقی را که اشغال می شد چپاول می نمودند و مردم آن مناطق را نیز به بردگی می گرفتند. ولیکن ناگهان سربازان لیدیایی با چیز غیر منتظره ای روبرو شدند ؛ ارتش ایران به فرماندهی کوروش کبیر به سوی آنها می آمد! ظاهراَ یک لیدیایی خائن که از جانب کرزوس مامور بود تا از سرزمین های تراکیه برای او سرباز اجیر کند ، به ایران آمده بود و کوروش را در جریان توطئه ی کرزوس قرار داده بود. نخستین بار ، سپاهیان ایرانی و لیدیایی در دشت پتریا درگیر شدند.

به گفته ی هرودوت هر دو لشکر تلفات سنگینی را متحمل شدند و شب هنگام در حالی که هیچ یک نتوانسته بودند به پیروزی برسند ، از یکدیگر جدا شدند. کرزوس که به سختی از سرعت عمل نیروهای پارسی جا خورده بود ، تصمیم گرفت شب هنگام میدان را خالی کند و به سمت سارد عقب نشید. به این امید که از یک سو پارسیان نخواهند توانست از کوههای پر برف و راههای صعب العبور لیدی بگذرند و به ناچار زمستان را در همان محل اردو خواهند زد و از سوی دیگر تا پایان فصل سرما ، نیروهای متحدین نیز در سارد به او خواهند پیوست و با تکیه بر قدرت آنان خواهد توانست کوروش را غافلگیر نموده ، از هر طرف به ایران حمله ور شود. پس از رسیدن به سارد ، کرزوس مجدداَ سفیرانی به اسپارت ، بابل و مصر فرستاد و به تاکید از آنان خواست حداکثر تا پنج ماه دیگر نیروهای کمکی خود را ارسال دارند.


ادامه مطلب
یکشنبه 02 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
14:52   زندگینامه کمبوجه

 شاهنشاهی کمبوجیه(530-522 پیش از میلاد مسیح)

کورش دو پسر داشت یکی کمبوجیه که بزرگتر بود( گونه ی یونانی نام وی کامبیز است) و دیگری بردیا که کهتر بود. کورش کمبوجیه را جانشین خود کرد و وی را پس از مرگ گئوبروو گمارده ی کورش در بابل ، شاه بابل کرد. همچنین بردیا را به فرمانروایی بسیاری از کشورهای ایران خاوری گمارد.
کمبوجیه با فیدایمیا دختر هوتن، یکی از بزرگان پارسی ازدواج کرد. بردیا پس از برتخت نشستن، وی را به همسری خود درآورد و برپایه ی گاهنویسان یونانی وی کسی بود که دریافت آنکه برتخت نشسته، بردیا نیست.
کمبوجیه در جنگ واپسین کورش بزرگ با بیابانگردان، همراه وی بوده و پس از کشته شدن کورش به عنوان جانشین وی راهی پارس شده است. این احتمال هست که کمبوجیه برای جلوگیری از تاخت وتاز بیابانگردان چند ماه نیروهای خود را  درانجا نگاه داشته است.
باری پس از کشته شدن کورش ،کمبوجیه شاهنشاه شد و بردیا همچنان فرمانروای ایران خاوری ماند.
پیروزی بر مصر
با آگاهی از درگذشت کورش، فرعون مصر پسرش پسامتیک را برای بازیابی فلسطین و سوریه با سپاه بزرگی به آنجا فرستاد.
کمبوجیه لشکرکشی خود را پس از یک تدارک جنگی و سیاسی گسترده آغاز کرد.چشمه های مصری آمدن هخامنشیان را تهاجم چندین کشور نگاشته اند، هرودت نیز می گوید بیشتر مردم کشورهای پیرو هخامنشیان، سربازانی در لشکر وی داشتند.
کمبوجیه را می توان بنیادگذار نیروی دریایی ایران دانست. این ناوگان، نخست از مردان و ابزاری پدید آمده بود که از آسیای کوچک و فنیقیه گرفته شده بود، قبرس نیز به ایران پیوست که در لشکرکشی به مصر کشتی هایی فرستاد.
 در دریای کاسپین نیز نیروی دریایی پدید آمد تا از تاخت و تاز مردم دشت نشین فرای دریا به سرزمین های هخامنشی جلوگیری شود که درینجا ساختاری ایرانی داشت.
 کمبوجیه خود برای جنگ با مصریان به شام لشکر کشید. در رویارویی دو سپاه ، کمبوجیه پیروز شد و پسامتیک به فلسطین عقب نشست. درین هنگام پسامتیک از درگذشت پدرش( شاید آبان سال 33 پس از برتخت نشستن کورش یا نوامبر 526) آگاه شد و با شتاب به مصر بازگشت. کمبوجیه به دنبال وی راهی مصر شد.
باری شش ماه پس از درگذشت فرعون پیشین، ارتش ایران به پلوزیم، دروازه ی مصر، در دهانه ی خاوری دلتای نیل (اسماعیلیه ی کنونی) رسید( بهار سال 34).
چنین بر می آید که دریاسالار مصری و گروهی روحانی انگیزه ای برای پایداری نداشته اند چرا که جنگی دریایی روی نداده است. هم چنین فرمانده ی مزدوران یونانی لشکر مصر بر سر اندازه ی دستمزد با کارگزاران مصری به هم زده به کمبوجیه پیوست. وی رازهای لشکری مصریان را برای ایرانیان بازگو کرد.
سپاه مصر در نزدیکی پلوزیم جای گرفته بود. سپاه ایران نیز در همان نزدیکی اردو زد. در نبرد پی آمد که کشته ی بسیار برای هردو سوی نبرد به همراه داشت ارتش ایران به پیروزی رسید. هرودت که هفتاد سال پس از نبرد، آوردگاه پلوزیم را دیده می گوید که هنوز می توان  استخوان های سربازان را در آنجا دید.
پس از آن فرعون به ممفیس پایتخت مصر عقب نشست. کمبوجبه به پیشروی ادامه داد و در نزدیکی ممفیس اردو زد. کمبوجیه فرستاده ای را با یک کشتی به ممفیس فرستاده، خواهان تسلیم آن شد، ولی مصریان کشتی را آتش زده پیک را کشتند؛ این کار نشان می دهد که فرعون امیدوار بود که در پناه دیوار سپید شهر به پایداری درازمدت بپردازد. کمبوجیه به محاصره ی شهر پرداخت و پس از چندی به شهر درآمد و پادگانی در کاخ سپید به پاکرد. مردم شهر بی درنگ امان یافتند و فرعون را دستگیر کردند. هرودت می نویسد که آیین شاهنشاهان ایران در همه جا چنین بود که شاه شکست خورده را یا یکی از فرزندان یا نزدیکان وی را به فرمانروایی آنجا می گماردند، و کمبوجیه فرعون را نزد خود نگاه داشت تا فرمانروایی مصر را به اوبازگرداند.
کمبوجیه گنجینه ی فرعون را ضبط کرد. بسیاری از اموال توقیف شده ی فرعون را در گنجینه ی تخت جمشید یافته اند.
با فرارسیدن تابستان همه ی مصر به پیروی کمبوجیه درآمد. در اسناد مصری کمبوجیه بنیادگذار دودمان بیست و هفتم مصر برشمرده اند و برپایه ی این اسناد وی پیروزی خود را گونه ای یگانگی مشروع با مصر برشمرده است.
مردم لیبی و تونس خود به پیروی ایران درآمدند. کمبوجیه که در صدد پیروزی بر همه ی آفریقای با فرهنگ بود لشکری به سوی خوربران(غرب) مصر فرستاد ولی این لشکر در بیابان دچار توفان شده و گم شد و هیچ گاه به مصر بازنگشت.
کمبوجیه به همراهی بخشی از ارتش به نیمروز(جنوب)  مصر رفته و پایتخت مصر بالا، تبس را نیز گرفت. بخشی از ارتش در راستای رود نیل به سوی نیمروز تا ژرفای افریقا پیشروی کردند . گاهنویسان کلاسیک از جایی به نام انبار کمبوجیه در آبشار دوم  یاد کرده اند که در روزگار رومیان نیز به همین نام خوانده می شد.
همچنین پیکی برای تبعیت نوبیا یا حبشه ی کنونی به آنجا فرستاده شد و از آن پس حبشیان به دولت ایران خراج می پرداختند . آنها در نگاره های تخت جمشید نموده شده اند که برای شاه بزرگ خوشبوکننده و عاج و کاپی( جانوری مانند زرافه) می آورند.
هنگامی که کمبوجیه در نیمروز مصر بود، فرعون مصر درصدد شورش برآمد که با شکست روبرو شد و پس از آن به گفته ی هرودت و کتزیاس به دستور شاهنشاه خودکشی کرد. کمبوجیه یک هخامنشی به نام آریاند را به شهربانی مصر گماشت و خود پس از سه سال ماندن در مصر به سوی فلسطین و سوریه رفت تا از آنجا به ایران بازگردد.
در نوشته ی گاه نویسان یونانی کمبوجیه را بدسرشت و دیوانه برشمرده اند که آیین مصریان را گرامی نمی داشت.
ولی از داده های باستان شناسی آشکار شده است که نه تنها رفتار وی بدین گونه نبوده ، که وی آیین های مصری را به جا آورده و دستوربازسازی  ویرانی هایی که بر اثر جنگ پدید آمده بود را داده است. از سندهای دیوانی سال نخست فرمانروایی کمبوجیه در مصر برمی آید که اقتصاد کشور کم ترین آسیبی ندیده است. کمبوجیه به پیروی از پدر، مصریان را در انجام آیین های دینی خود آزاد گذارد و به فرهنگ کهن سال آنان خدشه ای وارد نیاورد.
  در پایان شاهنشاهی کمبوجیه، فرمانروایی هخامنشی همه ی پادشاهی های جهان آن روز را در بر می گرفت و مرزهای ایران از یک سودر خاور، به بیابانگردان و هند می رسید و از سوی دیگر شهرهای یونانی را در همسایگی داشت. در روزگار داریوش شاهنشاهی هخامنشی، همه ی جهان با فرهنگ باستان را کمابیش در بر می گرفت.

 

 

شنبه 01 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
02:22   انتقام هارپاگ نبرد میان پارسیان و ماد ها

صرف نظر از اینکه آیا آنچه هرودوت برای ما نقل می کند واقعاً رخ داده است یا نه استیاگ با قتل پسر هارپاگ یک دشمن سرسخت بر دشمنان خود افزود. هرچند هارپاگ همواره می کوشید ظاهر آرام و خاضعانه اش را در مقابل استیاگ حفظ کند ولی در ورای این چهره ی آرام و فرمانبردار ، آتش انتقامی کینه توزانه را شعله ور نگاه می داشت ؛ به امید روزی که بتواند ستمهای استیاگ را تلافی کند. هارپاگ می دانست که به هیچ وجه در شرایطی نیست که توانایی اقدام بر علیه استیاگ را داشته باشد ، بنابرین ضمن پنهان کردن خشم و نفرتی که از استیاگ داشت تمام تلاشش را برای جلب نظر مثبت وی و تحکیم موقعیت خود در دستگاه ماد به کار گرفت. تا آنکه سرانجام با درگرفتن جنگ میان پارسیان( به رهبری کوروش ) و مادها ( به سرکردگی استیاگ ) فرصت فرونشاندن آتش انتقام فراهم آمد.

 

هنوز جزئیات فراوانی از این نبرد بر ما پوشیده است. مثلاً ما نمی دانیم که آیا این جنگ بخشی از برنامه ی کلی و از پیش طرح ریزی شده ی کوروش کبیر برای استیلا بر جهان آن زمان بوده است یا نه ؛ حتی دقیقاً نمی دانیم که کوروش ، خود این جنگ را آغاز کرده یا استیاگ او را به نبرد واداشته است. یک متن قدیمی بابلی به نام « سالنامه ی نبونید » به ما می گوید که نخست استیاگ – که از به قدرت رسیدن کوروش در میان پارسیان سخت نگران بوده است – برای از بین بردن خطر کوروش بر وی می تازد و به این ترتیب او را آغازگر جنگ معرفی می کند. در عین حال هرودوت ، برعکس بر این نکته اصرار دارد که خواست و اراده ی کوروش را دلیل آغاز جنگ بخواند.

 

باری ، میان پارسیان و مادها جنگ درگرفت. جنگی که به باور بسیاری از مورخین بسیار طولانی تر و توانفرساتر از آن چیزی بود که انتظار می رفت. استیاگ تدابیر امنیتی ویژه ای اتخاذ کرد ؛ همه ی فرماندهان را عزل کرد و شخصاً در رأس ارتش قرار گرفت و بدین ترتیب خیانت های هارپاگ را – که پیشتر فرماندهی ارتش را به او واگذار کرده بود – بی اثر ساخت. گفته می شود که این جنگ سه سال به درازا کشید و در طی این مدت ، دو طرف به دفعات با یکدیگر درگیر شدند. در شمار دفعات این درگیری ها اختلاف هست. هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد که در نبرد اول استیاگ حضور نداشته و هارپاگ که فرماندهی سپاه را بر عهده دارد به همراه سربازانش میدان را خالی می کند و می گریزد. پس از آن استیاگ شخصاً فرماندهی نیروهایی را که هنوز به وی وفادار مانده اند بر عهده می گیرد و به جنگ پارسیان می رود ، لیکن شکست می خورد و اسیر می گردد. و اما سایر مورخان با تصویری که هرودوت از این نبرد ترسیم می کند موافقت چندانی نشان نمی دهند. از جمله ” پولی ین“ که چنین می نویسد :

 

« کوروش سه بار با مادی ها جنگید و هر سه بار شکست خورد. صحنه ی چهارمین نبرد پاسارگاد بود که در آنجا زنان و فرزندان پارسی می زیستند . پارسیان در اینجا بازهم به فرار پرداختند ... اما بعد به سوی مادی ها – که در جریان تعقیب لشکر پارس پراکنده شده بودند – بازگشتند و فتحی چنان به کمال کردند که کوروش دیگر نیازی به پیکار مجدد ندید. »

 

نیکلای دمشقی نیز در روایتی که از این نبرد کوروش ثبت کرده است به عقب نشینی پارسیان به سوی پاسارگاد اشاره دارد و در این میان غیرتمندی زنان پارسی را که در بلندی پناه گرفته بودند ستایش می کند که با داد و فریادهایشان ، پدران ، برادران و شوهران خویش را ترغیب می کردند که دلاوری بیشتری به خرج دهند و به قبول شکست گردن ننهند و حتی این مسأله را از دلایل اصلی پیروزی نهایی پارسیان قلمداد می کند.

 

به هر روی فرجام جنگ ، پیروزی پارسیان و اسارت استیاگ بود. کوروش کبیر به سال ٥٥٠ ( ق.م ) وارد اکباتان ( هگمتانه – همدان ) شد ؛ بر تخت پادشاه مغلوب جلوس کرد و تاج او را به نشانه ی انقراض دولت ماد و آغاز حاکمیت پارسیان بر سر نهاد. خزانه ی عظیم ماد به تصرف پارسیان درآمد و به عنوان یک گنجینه ی بی همتا و یک ثروت لایزال - که بدون شک برای جنگ های آینده بی نهایت مفید خواهد بود - به انزان انتقال یافت.

 

کوروش کبیر پس از نخستین فتح بزرگ خویش ، نخستین جوانمردی بزرگ و گذشت تاریخی خود را نیز به نمایش گذاشت. استیاگ – همان کسی که از آغاز تولد کوروش همواره به دنبال کشتن وی بوده است–پس از شکست و خلع قدرتش نه تنها به هلاکت نرسید و رفتارهای رایجی که درآن زمان سرداران پیروز با پادشاهان مغلوب می کردند در مورد او اعمال نشد ، که به فرمان کوروش توانست تا پایان عمر در آسایش و امنیت کامل زندگی کند و در تمام این مدت مورد محبت و احترام کوروش بود.

 

شنبه 01 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
00:44   بدنیا آمدن کوروش

تاریخ نویسان عصر های باستان از قبیل هرودوت ، گزنفون و کتزیاس درباره ی چگونگی تولد کوروش اتفاق نظر ندارند و هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی که بیشتر شبیه افسانه است ، نقل کرده اند ا بین این روایت ها ، آنچه مورد قبول بسیاری از مورخان عصر حاضر(از قبیل ویل دورانت ،پرسی سایکس و حسن پیرنیا) قرار گرفته ، داستانی است که هرودوت نقل کرده است به همین دلیل ، ما نیز در این بخش از روایت هرودوت استفاده کرده ایم.

به نوشته ی هرودوت ، آستیاگ پادشاه ماد شبی خواب دید که از بدن دخترش ماندانا چنان رود آبی روان شد که نه تنها پایتخت او بلکخ تمام آسیارا فراگرفت و غرق کرد . آستیاگ هراسان بیدار شد و تعبیر خواب خویش را از مغ ها (کاهنان) پرسید مغ ها پس از مشورت نزد وی آمدند و گفتند که از ماندانا کودکی به دنیا خواهد آمد و پادشاه بزرگی خواهد شد تا آنجا که بر ماد غلبه خواهد کرد و تمام آسیا را زیر تسلط خود در خواهد آورد این تعبیر بر وحشت آستیاگ افزود و تصمیم گرفت دخترش را به جوانی از بزرگان ماد ندهد و اورا به عقد کمبوجیه ، که ازخانواده های نجیب ومطیع پارسی بود ، در آورد.

یکسال پس از مراسم ازدواج ، وقتی که ماندانا باردار شده بود ، آستیاگ دوباره خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید و شاخ و برگ های آن تمام آن تمام آسیا را پوشانید .پادشاه ماد ، این بار هم از مغ ها تعبیر خوابش را خواست و آن ها اظهار داشتند که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمدکه بر آسیا مسلط خواهد شد. آستیاگ این بار نیز به وحشت افتاد و فورا دخترش را به حضور طلبید. وقتی ماندانا از انشان (سرزمین پارس) به هگمتانه رسید ، آستیاگ دستور داد دخترش را تا هنگام وضع حمل تحت نظر داشته باشند و هر وقت فرزندش به دنیا آمد به وی اطلاع دهند.

چند ماه بعد وقتی پسر ماندانا متولد شد ،آستیاگ نوزاد تازه متولد شده را به یکی از سرداران ومحارم خود به نام هارپاگ سپرد و به اودستور داد تا کودک را به خارج شهر برده و او را نابود کند.هارپاگ به ناچار کودک را به خانه برد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. همسرش از او پرسید که چه تصمیمی درباره کودک خواهد گرفت؟هارپاگ پاسخ داد که من نمی توانم دست به چنین جنایتی بزنم چون اولا این کودک از بستگان دور من است و دوما پادشاه فرزند دیگری خز ماندانا ندارد و با مرگ وی ، دخترش جانشین وی خواهد شد و در این صورت معلوم است که ملکه با قاتل فرزندش چه خواهد کرد؟به همین دلیل ، هارپاگ تصمیم گرفت که وظیفه کشتن کودک را به فرد دیگری واگذار کند. از همین رو ، یکی از چوپان های شاه به نام میترادات (مهرداد) را احظار کرد و به او دستور داد که به کوهی در میان جنگل برود و کودک را در آنجارها کند تا طعمه حیوانات گردد .

مهرداد چوپان نیز که چاره ای نداشت ، کودک را در آغوش گرفت و به خانه خود برد .از قضای روزگار ، همان روز همسر چوپان وضع حمل کرده و کودک مرده ای به دنیا آورده بود . وقتی زن چوپان از موضوع آگاه شد ، با گریه و زاری به پای شوهرش افتاد واصرار کرد که از کشتن کودک خود داری کندو به جای او فرزند مرده ی خودرا در جنگل رهاسازد . هارپاگ ابتدا جرات انجام دادن این کار را نداشت ولی همشرش او را قانع کردکه بهتر است این کود ک زیبارا به فرزندی قبول کنند و جسدمرده فزرند خودشان را به ماموران هارپاگ نشان دادند . زیرادر این صورت هم آنها کار خدا پسندانه ای انجام داده اند و هم این که در آینده از خطر مجازات ملکه در امان میماندند . چوپان وقتی اصرار همسرش را دید ، جسد مرده فرزندش را در دامنه کوه گذاشت و پس از سه روز به خانه هارپاگ رفت و اظهار کرد که حاظر است محل نگهداری جسد کودک را نشان دهد . هارپاگ نیز یکی از ماموران مورد اعتماد خود را با او راهی کرد تا پس از دیدن جنازه کودک ، او را در محلی نا معلوم در بیابان به خاک بسپارند . مهرداد پس از خلاصی از این واقعه به خانه بازگشت و کوروش را در پناه خود پروروش داد و بزرگ کرد.

ده سال پس از این واقعه ، روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود ، با گروهی از فرزندان بزرگ زاده گان در کنار کاخ سلطنتی بازی میکرد . آنها قرار گذاشته بودند یک نفر از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند . با شروع بازی ، کوروش هم بازی های خود رابه دسته های مختلف تقصیم کرد و برای هریک وظیفه ای تعیین نمود ولی زمانی که پسر آرتمبارس از دستور وی سرپیچی کرد ، فرمان داد دیگر کودکان او را تنبیه کنند . پس از پایان بازی ، فرزند آرتمبارس با گریه پیش پدرش رفت و تعریف کرد که چگونه پسر چوپان وی را تنبیه کرده است. آرتمبارس خشمگین و ناراحت به در بار آستیاگ رفت و از توهین سختی که پسر چوپان دربار در حق پسرش انجام داده بود ، دادخواهی کرد . آستیاگ چون این سخنان را شنید ، کوروش را احظار کرد واز او پرسید : تو چگونه جرات کردی با فرزند سردار بزرگ کشورم چنین کنی ؟ کوروش پاسخ داد : پادشاه به سلامت باد اما در باره این موضوع بدانید که حق با من است ، زیرا همه این کودکان مرا به پادشاهی برگزیده  بودند و چون پسر آرتمبارساز اومر پادشاه فرمان برداری نکرد ، من نیز بر اساس اختیارات پادشاه دستور تنبیه او را دادم . چرا که اگر تنها یکی از زیر دستان ، دستورات پادشاه را اطاعت نکنند ، دیگران نیز به مانند او رفتار خواهند کرد و پس از آن مملکت روی آرامش را نخواهد دید . حال اگر با این توصیفات من باز هم شایسته مجازات هستم ، در اطاعت از اوامر شما آماده ام !

در زمانی که کوروش صحبت میکرد ، آستیاگ تمام فکر و ذهنش متوجه او بود . آستیاگ به فراست در یافته بود که سیرت و ذکاوت این کودک نمی تواند از نسل چوپانان باشد و به احتمال زیاد او از تبار بزرگان است . به علاوه ظاهر و صورت این کودک شباهت بسیاری به خود وی داشت سنش با مدت زمانی که واقعه رها کردن کودک دخترش به کوه می گذشت ، با او برابری می کرد . آستیاگ همچنان که غرق در تفکر بود ، به منظور مرخص کردن آرتمبارس ، گفت که بعدا در این باره فکر خواهد کرد و دستور مناسب را صادر خواهد نمود.

پس از خروج آرتمبارس ، آستیاگ دستور داد فورا چوپان را احضار کنند . وقتی چوپان وارد دربار شد ، آستیاگ درباره هویت کودک از او پرسش هایی به عمل آورد . چوپان پاسخ داد : این کودک فرزند من است و مادرش نیز زنده است . اما شاه که گفته چوپان را قبول نداشت ، دستورداد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند . چوپان در زیر شکنجه ، وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آستیاگ آشکار کرد و با ناله و زاری از او تقاضای عفو نمود . آستیاگ وقتی حقیقت را از چوپان شنید ، دستور داد سردار هارپاگ را احضار کنند .

وقتی هارپاگ حاضر شد ،در برابر پرسش آستیاگ درباره سرنوشت نوه اش پاسخ داد: پس از آنکه نوزاد را به خانه بردند ، تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تورا اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم . به همین دلیل کودک را به چوپان تو سپردم و تاکید کردم که به دستور تو باید او را به کوهی بیفکند تا خوراک حیوانات وحشی گردد و بعد مامورانی برای اطمینان از اجرای دستورات فرستادم و آنها کشته شدن کودک را تایید کردند .

آستیاگ در باطن از کار هارپاگ خشمناک شد ، ولی چون نمی خواست نیت خودرا آشکار کند سعی کرد خود را خوشحال نشان دهد و به همین مناسبت گفت : وجدان من از دستوری که قبلا درباره کودک دخترم صادر کرده بودم ناراحت بود و به علاوه همواره مجبور بودم شماتت دخترم را گوش کنم اما اکنون خوشحالم که میبینم کودک زنده است و از این رو خدای راسپاس می گویم در واقع شانس در این واقعه یار ما شد و کودک زنده ماند اکنون به خانه برو و پسرت را نزد کوروش بفرست. امشب نیز به پاس سلامتی کوروش ، میهمانی بر قرار خواحیم کرد و از تو نیز انتظار دارم در این جشن و شادی با ما همراه باشی .

هارپاگ نیز شاد و خوشحال به احترام خم شد و از جانب پادشاه مرخص شد . عصر آن روز هنگامی که هارپاگ پسرش را نزد کوروش فرستاد به دستور پادشاه پسرش را کشتند از گوشت بدنش خوراکی تهیه کردند و به همه بزرگان خبر دادند که امشب جشنی در دربار پادشاه برقرار است. شب هنگام هارپاگ نیز در میهمانی شرکت کرده بود ، به دستور پادشاه برای همه میهمانان خوراکی از گوشت حیوانات قرار دادند اما جلوی هارپاگ خوراک مخصوصی که از کوشت فرزندش تهیه شده بود ، قرار دادند. هنگامی که هارپاگ مشغول خوردن غذا شد ، آستیاگ از او پرسید : آیا این خوراک گوارا است ؟ هارپاگ پاسخ داد : بلی بسیار لذیذ است . در این لحظه ، پادشاه در پوش سبدی را که حاوی سر و دست فرزند هارپاگ بود را به وی داد. هارپاگ با دیدن این صحنه سخت منقلب شد ، اما به روی خود نیاورد و کینه پادشاه را در دل نگاه داشت تا بعد ها انتقام فرزندش را از وی بازستاند . پس رو به آستیاگ کرد و گفت : هر چه شاه انجام داده ، نیکو و پسندیده است .

آستیاگ پس از آن ، مغ هارا احظار کرد و با شرح واقعه اتفاق افتاده از آنها پرسید : اکنون که پسر ماندانا زنده است ، چه باید کرد ؟ مغ ها پاسخ دادند : خوابی که تو دیده بودی ، به واقعیت پیوسته ، زیرا وی قبلا توسط همبازی هایش به پادشاهی انخاب شده و از این رو دیگر خطری برای حکومت تو ندارد.

آستیاگ از پاسخ مغ ها شاد شد و کوروش را احظار کرد و به او گفت نوه ی عزیزم ، من متاسفم که به خاطر یک خواب پوچ می خواستم تو را بکشم ، اما خوشبختانه سرنوشتت تورت نجات داد . و اکنون می توانی به پارس نزد پدر و مادر وقعی ات بروی و با آنها زندگی کنی .

آستیاگ پس از آن کوروش را به اتفاق یک سفیر و پیام مهمی ، به پارس نزد ماندانا وکمبوجیه فرستاد . پادشاه ماد به امید اینکه کمبوجیه بعد از این به واسطه زنده ماندن کوروش به آستیاگ وفادار خواهد بود ، او را به سلطنت پارس انتخاب کرد و به این ترتیب ماد و پارس مثل گذشته با هم متحد و متفق شدنددر نظر آستیاگ کوروش که نوه پادشاه ماد و پسر پادشاه پارس بود ، میتوانست بهترین ضامن یگانگی دو دولت قدرتمند به شمار آید. با ورود کوروش و سفیر ماد ، مردم سرزمین پارس به بهترین وجه از آنان استقبال کردند و گذشته را فراموش کردند . پدر و مادر کوروش هم که تا آن زمان ، کودک خود را مرده  پنداشته بودند ، با وقوع این پیشامد بسیار شادمان شدند و برای تربیت او کوشش زیادی کردند.  

 

پاینده باد کوروش بزرگ

 

شنبه 01 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...313233صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران