پس از اینکه اسکندر از خیمه ملکههاى ایران بیرون آمد، در کنا رود پىنار سه محراب براى
ژوپىتر «1» و مىنرو «2» و هرکول «3» برپا کرده عازم سوریه گردید و پارمنین ر از پیش
فرستاد، تا خزانه داریوش را، که در دمشق بود، تصرّف کند. سردار مزبور چون شنید، که یکى از
ولات ایران قبل از او عازم دمشق شده، از اسکندر کمک خواست، ولى قبل از رسیدن آن،
مفتشین او شخصى را دستگیر کردند، که از طایفه مردها بود. این شخص نامهاى از والى مزبور در
دمشق براى اسکندر مىبرد.
سردار مقدونى، چون سر نامه را گشود، دید والى نوشته، که حاضر است خزانه داریوش را
بتصرّف اسکندر بدهد، ولى براى این کار لازم است، که او عده کمى بکمک وى بفرستد.
پارمنین حامل نامه رابا مستحفظین نزد والى خائن فرستاد، خودش هم از عقب او روانه شد، و
بلدهائى از اهل محلّ گرفته روز چهارم بدمشق رسید. حاکم مزبور در اینحال باهالى چنین
وانمود، که چون استحکمات شهر قابل اعتماد نیست، باید خزانه را حمل کندو اگر کسى
میخواهد در شهر نماند، میتواند با او بیرون رود. پس از آن حاکم قبل از طلیعه صبح خزانه را حمل
کرد و در اینموقع هزران نفر مردو زن، که از نجباى ایران، زنان آنان، اطفال سردران ایرانى و
نمایندگان شهرهاى یوانى بودندو داریوش آنها را بشهر محکم دمشق فرستاده بود، تا در امان
باشند،با او حرکت کردند، بىاینکه بخیالشان هم خطور کرده باشد، که والى خائن میخواهد نه
فقط خزانه داریوش را به اسکندر تحویل دهد، بل درصدد است، که تمام این مردان و زنان را هم
باو تسلیم کند.پارمنین، همینکه از دور این جمعیت را دید، پنداشت، که قشون دشمن استو بسپاهیان خود امر
کرد حمله برند. حاملین خزانهو اشیاء و البسه نفیسه، چون وضع را چنین دیدند، هرچه بر دوش یا
بدست داشتند، انداخته فرار کردند و سپاهیانى هم، کهبا آنها بودند، نیز گریختند. در اینحال
حاکم باز چنین وانمود، که از این واقعه غیرمترقبه هراسناك است، باین طرف و آنطرف دویدو بر اضطراب و
وحشت جماعتى، که از قصد خائنانه او آگاه نبودند، افزود.
سپاهیان مقدونى، که حمله میکردند، باشخاصیکه قبل از همه فرار کرده بودند، رسیدند. در میان
اینها زانى بودند، که اطفال خود را در آغوش کشیده میدویدندو نیز سه دختر اردشیر سوم، زن
ا و دختر اکزاترس «1» برادر داریوش، زن ارتهباذ، که از متنفّذات دربار ایران بشمار میرفت، و
پسر او، که ایلیونه «2» نام داشت، زن فرنباذ والى ولایات دریائى آسیاى صغیر، زن منتور، سه
دختر او، زن ممننو پسر او کسانى زیاد از نجباى دیگر ایران، که تمما اسیر شدند. از اسراء
غیرایرانى یوانیهائى بودند، که پس از اینکه یوانیان عهدىبا اسکندر بستند، طرفدار ایران شده
جلاى وطن کردند، مانند آریستوگىتون «3»، دروپید «4»، افىکرات آتنى، پوزیپپوس «5»،
اونوماسترید «6»، مونیموس «7»، کالّىکراتید «8» لاسدمونى، که تمما از معاریف بشمار میرفتند.
مقدار پول و ذخایر و اموالیکه بدست مقدونیها افتاد، چنین بود: مسکوکات نقره معادل دوهزار
تالان «9»، اسباب نقره معادل پانصد تالان، چهارپیان بنه هفتهزا رأس، گردونههاو البسه فاخره
بعدهاى زیاد. شماره اشخاصى را، که حاکم دمشق فریب اده ناگهان تسلیم مقدونیها کرد، تقریبا سىهزار نوشتهاند. این حاکم خائن بزودى بکیفر اعمال خود رسید، توضیح آنکه یکى از شرکاء
او در این خیانت، که بقدر او فاسد نبود، وى را کشتهو سرش را بریده براى داریوش برد
(کنتکورث، کتاب 3، بند 13- مورخ مذکور بمناسبت این روایت گوید، که پارسیها حمال را
گانگباس «10» گویند). تسالیانى که، در قشون پارمنین بودند، غنائمى زیاد از اینجا بدست
آوردند و سپاهیان دیگر مقدونى هم ثروتمند شدند. پلوتارك گوید: مقدونىها، که براى اولین
دفعه مزه طلاو نقره و زنانو تجملات مشرق را چشیدند، از این ببعدبا شوق و حرارت بهر راهى
میرفتند، تا اثرى از ثروتهاى پارس کشف کند (کتاب اسکندر، بند 32). آریان باختصار نوشته: چون اسکندر شنید خزانه داریوش، که
بوسیله سوفهنس «1» حمل میشدو حتّى مستحفظین آنو آنچه باعث غرورو شکوه شاه بود،
بتصرّف او (یعنى اسکندر) درآمده، این غنائم را به پارمنین سپرد (کتاب 2، فصل 6، بند 5). پس
از آنکه اسکندر خزانه داریوش را به پارمنین سپرد، او را حاکم ایالت سلسیرى «2» کرده خودش
بکارهاى سوریه پرداخت (این ایالت در زمان جانشینان اسکندر عبارت بود از سوریه جنوبى، که تا
حدود مصرو عربستان امتداد میافت). اهالى سوریه در ابتداء نمیخواستند تابع اسکندر شوند، ولى
پس از آنکه دمشق بتصرّف آمد، شهرها یکبیک سر تمکین پیش آوردند و جزیره آراد (ارواد)
هم تسلیم شد. در اینوقت ستراتون «3» نامى پادشاه این جزیرهو قسمتى از سواحل بود.






