خدای بزرگ است اهورامزدا
19:51   حرکت سپاه ایران

مورخین یوانى حرکت قشون ایران ر از ابل بطرف فرات باختصار برگذار کردهاند، ولى
کنتکورث بیش از آنان بشرح پرداخته (کتاب 3، بند 3) و چون دراى اطّلاعاتى راجع بمذهب و
عادات ایران قدیم است، ذکر میکنیم: «عادتى است نزد پارسىها، که قبل از طلوع آفتاب از جائى
حرکت نمیکند. بنابراین، پس از اینکه روشنائى روز همهجا را فرو گرفت، شیپورچىها شیپور
حرکت ر از بارگاه شاه دمیدند. بالاى این بارگاه صورت آفتاب را در قاب بلورین بقدرى بلند
نصب کرده بودند، که همه میتوانستند آنرا مشاهده کند. ترتیب حرکت چنین بود: پیشاپیش قشون
 در محرابهاى سیمین آتشى میبردند، که این مردمان آنرا جاویدانو مقدس میدانند.
مغها، که در اطراف آتش بودند، سرودهاى ملّى میخواندند. در پس مغها بعده روزهاى سال 365
نوجوان در لباسهاى ارغوانى حرکت میکردند، بعد رابهاى میآمد، که اختصاص به ژوپىتر داشت
(مقصود هرمز است، یوانىهاو رومىها هرمز را غالبا زوس یا ژوپىتر نوشتهاند، زیرا خداى
بزرگ خودشان را باین اسم مینامیدند). این رابه ر اسبهاى سفید میکشیدندو از پس رابه اسبى
شکیلو قوىهیکل حرکت میکرد، که آنر اسب آفتاب مىنامیدند. ترکههاى زرینو لباس سفید
جلودارهاى این اسب، آنها ر از سایر جلودارها ممتاز میداشت. بمسافت کمى از اسب مزبور ده
رابه، که بزروسیم مزین بود، حرکت میکردو پس از آن سوارهنظام ده ملّتى، که اسلحهو اخلاق
هر یک از آنهبا همین چیزهاى دیگرى تفاوت داشت. بعد سوارهنظامى، که پارسیها آنرا جاویدان
مینامیدند، بعده ده هزار نفر میآمد. تجملات هیچکدام از قسمتهاى قشون بتجمل این قسمت
نمیرسید:
بعض این سوارها طوقهاى زرین داشتند، برخى جامههاى زربفت یا قباهائى، که دراى آستینهاى
درازو مزین بسنگهاى قیمتى بود. پس از چند قدم جنگىهائى میآمدند، که عدهشان به پانزده
هزار میرسیدو آنان را «عموزادههاى شاه» مینامیدند. اما تمام این جمعیت، که زینتهایش شبیه
زینتهاى زنان بود، از تجملاتش میدرخشید نه از اسلحهاش. سپاهى، که پس از آن میآمد
درىفور «1» نام داشت. سپاهیان مزبور پیشاپیش گردونه شاهى حرکت کرده لباس شاه را میبردند.
بعد گردونه شاهى میآمد. این گردونه از طرفین بصورتهاى خدایان، که ا زروسیم ساخته بودند،
مزین بودو شاه در درون رابه، بلندو شاهانه نشسته بود. قید اسبها بسنگهاى قیمتى مرصع بود و
منتهى میشد بدو هیکل زرین، که قد آنان بیک ارش میرسید. یکى از هیکلها مجسمه نینوس «2»
بود و دیگرى مجسمه بلوس «1». در وسط آن دو هیکل مجسمه عقابى بود با بالهاى گسترده (باز)، که ا زر
ساخته بودندو آنرا علامت مقدس میدانستند» (این دفعه سوم است، که مورخین قدیم از عقاب
زرین با بالهاى باز حرف میزنند. کزنفون، چنانکه گذشت، در دوجا یعنى در «تربیت کوروش» و
در «سفر جنگى کوروش» از این عقاب ذکرى کردهو آنرا بیرق شاه دانسته. اما در باب بلوس و
نینوس باید در نظر داشت، که اینها نیاکان داستانى آسوریها بودندو جهت اینکه مجسمه آنها را
ایرانیان قدیم محترم میداشتند، معلوم نیست. اگر این خبر را صحیح بدانیم، جهت آن باید افسانهاى
باشد، که در عالم قدیم رایج بوده، توضیح آنکه بلوسو نینوس را یوانىهاى قدیم نیاکان اولى
آسوریها میدانستندو موافق افسانههاى یوانى زوس رب النّوع بزرگ یوانىها بجسم دانائه «2»
دختر کرىزیوس «3» پادشاه آرگس حلول کرد و پرسه رب النّوع روشنائى متولّد شد. افسانه پرسه
خیلى مفصل است. از جمله درباره او میگفتند، بآسیا آمده عاشق آندرومد «4» دختر کفه «5» پسر
بلوس گردیدو او را گرفت و پارسىها از نسل پرسه بوجود آمدند.


ادامه مطلب
دوشنبه 22 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:35   از کلیکیه تا مصر (تدارکات داریوش)

چنانکه بالاتر گفته شد، داریوش از خبر فوت ممنن در غم و اندوه بسیار شد و مصمم گردید خود
 فرماندهى سپاه را در جنگ جدیدى، که با اسکندر در پیش داشت، بعهده گیرد. بر اثر این تصمیم ابل را معسکر
قشون جدید قرار ادو بتمام ولات امر کرد سپاه زیاد از پیادهو سوار بدانجا بفرستند. عده افراد
قشون ایران را مورخین یوانى مختلف نوشتهاند.
دیودور گوید (کتاب 17، بند 31): قشونى، که در ابل جمع شد، چهارصد هزار پیادهو لااقل
یکصدهزار سوار بود. پلوتارك عده نفرات را ششصدهزار نوشته (اسکندر، بند 24). آریان نیز
همین عده را (کتاب 2، فصل 5، بند 1). کنتکورث عده سپاهیان را 323 هزار قلمداد کرده و
چنین شرح اده (تاریخ اسکندر، کتاب 3، بند 2): پارسیها هفتادهزار پیادهو سىهزار سوار بودند،
مادیها- 50 هزار پیادهو دههزار سوار، برکانیها (باید اهالى برقه باشند) دههزار از صنف اول و
دوهزار از دوم.
اینها تمما به تبرهاى دودمهو سپرهاى سبک مسلّح بودند، رامنه- چهلهزار پیادهو 7 هزار سوار،
گرگانیها، که شجاعتشان در آسیا معروف است، دههزار سوار، دربیکىها (طایفهاى از سکاها)
چهلهزار پیاده مسلّح. اینها نیزههائى داشتند، که نوك آنها از آهن بود و بعضى بچوبهائى
مسلّح بودند، که نوك آن را در آتش سخت کرده بودند. این قوم دههزار سوار نیز فرستاده بود. از
سواحل بحر خزر- هشتهزار پیادهو دویست سوار. از سایر ملل، که کمتر معروفاند، دوهزار
پیاده و چهارهزار سوار. باین سپاه قوى یوانىهاى اجیر را، که تمما جوان بودندو عدهشان
بسىهزار نفر میرسید، باید افزود. از باختریها، سغدیها، هندیهاو مردمان دیگر، که در سواحل بحر
احمر سکنى دارند،و حتّى شاهشان این اتباع خودش را نمیشناسد، سپاهى نگرفته بودند، زیرا مدتى
لازم بود، تا اینها برسند و دربار عجله داشت، که زودتر جنگ را شروع کند (عده صحیح سپاهیان
داریوش را نمیدانیم، ولى باید ارقام کنتکورث بحیقت نزدیکتر باشد).
مورخ مذکور گوید (کتاب 3، بند 2): داریوش وقتى که این سپاه عظیم را سان دیده عده نفرات
آنرا معلوم کرد، مشعوف گردید. بعد خارىدم سردار مجرّب
آتنى را، که از جهت خصومتبا اسکندر از آتن تبعید شده بود، مخاطب قرار اده پرسید، که آیا
این قوه براى اضمحلال مقدونىها کافى است؟ خارىدم موقع خودو غرور شاهانه داریوش را در
نظر نگرفته جواب اد: «شاها، اگرچه حیقت ممکن است خوشآیند تو نباشد، ولى من مجبورم
آنرا بتو امروز بگویم، زیرا، اگر بعد بگویم، بیهوده و بىنتیجه است. این لشکر عظیم، که از ملل
مختلفه تشکیل یافتهو هر ملّتى را در مملکتى از ممالک مشرق از خانههاشان بیرون کشیدهاند،
براى همسایگان تو مهیبند. این سپاه ا زروسیم میدرخشد، برق اسلحهاش چشمها را خیره میکندو
آنکس، که تجملات آنرا ندیده، هرگز نمیتواند تصورش را هم بکند، ولى قشون مقدونى،با آن
ظواهر وحشیانه و ژولیده که دارد، در پشت سپرهاو نیزههایش گروهانهائى ثابتقدم، صفوفى
تنگ بهم چسبیده و نیز سپاهیانى مستور دارد. که واقعا مردان جنگاند. چنین است اردوى
پیادهنظام آنها، که فالانژش نامند. در این فالانژها مرد بمردو سلاح بسلاح تنگ پیوستهو تمام این
قشونبا نهایت مراقبت منتظر اشاره فرمانده خود میباشد. این لشکر آموخته، که در پس بیرقها
حرکتو صفوف خود را حفظ کند. چون حکمى صادر شود، همه آنرا مجرى دارند:با دشمن
مواجه شدن، از پهلوهاى آن گذشتن، بجناح چپ یا راست حمله بردن، ترتیب جنگ را تغیر
ادن، عملیاتى است، که رئیسو مرئوس، همه،با آن خوب آشنا هستند. تصور مکن، که طلا یا
نقره محرّك آنها است. این اطاعت نظامى را سپاه مقدونیه تا حال در مکتب فقر تحصیل کرده.
وقتى که خسته شوند، زمین تختخواب آنها است، چون گرسنه گردند، هر مأکولى، که بدست
آنها افتد، خوب استو هیچگاه تمام شب را نخوابند.
پس از این سپاه باید سوارهنظام تسالیان، جنگیهاى آکارانیانى «1» و الیانىو سایر دستهجات
غیرمغلوب را در نظر آورد. آیا تو تصور میکنى، که این نوع مردان کارآزموده جنگى را با
 سنگهاى فلاخنو چوبهائى، که سر آن را در آتش سخت کردهاند، میتوان جواب اد؟ تو باید قوهاى تهیه کنى، کهبا این قوه مقابلى کندو این قوه را باید از
مملکتى تحصیل کنى، که خود این مردان را بوجود آورده. این طلا و نقره، که در اینجا
میدرخشد، باید در این راه صرف شود» داریوش هرچند عادتا ملایمو خوشرو بود، ولى در
اینموقع از سخنان خارىدم خشمناك گردیدو حکم قتل او را اد. وقتى که خارىدم را بمقتل
بردند، او دست از عقیده خود برنداشته چنین گفت: «کسى انتقام مرگ مر از تو خواهد کشید، که
الان من نصایحى بر ضرر او بتو میدادم. رفتارى، که توبا من کردى از این جهت، که مست باده
قدرت و اقتدار گشتهاى، بعدها بمردم خواهد آموخت که انسان، چون با اقبال دمساز شد، صفات
طبیعى را هم از دست میدهد».


ادامه مطلب
دوشنبه 22 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:27   تصرّف معابر دیگر

آریان گوید (کتاب 2، فصل 3، بند 2): اسکندر به پارمنین گفت معابر کلیکیه را، که به آسور
هدایت میکند، بتصرّف درآرو او با پیادهنظام اجیر یوانى و سوارهنظام تسالى، که در تحت
ریاست سىتاكلس «1» بود، و نیز با تراکیها این کا ر انجام اد. پس از آن اسکندر از تارس
بیرون رفت و یک روز طى مسافت کرده به آن خیالن «2» رسید. گویند این شهر را ساردانپال
پادشاه آسور ساخته. دیوارو پىها مینماید، که این شهر محکمو بزرگ بوده. در اینجا مقبره
ساردانپال هنوز نمیان استو مجسمه شخصى روى بنا مشاهده میشود، که دو دست خود را بهم
میزند. در اینجا کتیبهایست زبان آسورى، که گویند شعر استو مفادش چنین: ساردانپال پسر
آناسین دراکس «3» شهر آن خیالنو تارس را در یک روز بنا کرد. «اى رهگذرها، بخورید،
بیاشامیدو عیش کنید. باقى همه خودنمائى است و بس نپایدار» (بصفحه 208 رجوع شود).
از آن خیالن اسکندر به سل «4» رفتو مردم آن محلّ ر از این جهت، که با پارسىها مساعد
بودند، بدویست تالان جزاى نقدى محکوم کرد.

دوشنبه 22 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:20   مرض اسکندر

در اینجا رودى جارى است، که در آن زمان سیدنوس «1» نام داشت،و آب آن از حیث صافى و
پاکى معروف بود. این رود از کوه سرازیر شده در جلگه روان است، تا بدریا میریزد و، چون در
سایه درختانى، که در طرفین رود رستهاند، جارى است، آب آن در تابستان هم خیلى خنک است.
 اسکندر پس از اینکه از راه درسید، از شدت گرماى تابستان و از جهت گردوغبارى زیاد، که بروى او نشسته بود، میل کر در این رود آبتنى کند، ولى
همینکه داخل رود شد، از جهت خنکى آب حالى یافت نزدیک بمرگو خدمهاش او ر از آب
بیرون کشیده بخیمهاش بردند. بر اثر این قضیه اردوى اسکندر در اندوه بسیار فرو رفته این
پیشآمد را مصیبتى بزرگ پنداشت، زیرا همه تقریبا یقین داشتند، که اسکندر از این مرض جان
بدر نخواهد بردو نیز مطمئن بودند، که پس از او کسى نخواهد توانست کارهاى او را دنبال کند و
قشون مقدونى باید، از ولایاتى، که فتح کرده، راه بازگشت را پیش گیرد، و حال آنکه داریوش را
با قشونى عظیم در پس دارد. میگفتند این ولایاتى، که بدست ما یا بدست ایرانیها خراب شده،
چگونه آذوقه ما را خواهند اد و بر فرض اینکه آذوقه یافته خودمان را به هلّسپونت رسانیدیم،
کدام بحریه ما را به اروپا خواهد برد. بعد بر اسکندرو اینکه در عنفوان جوانى میمیرد،و آنهم از
آبتنى د رودى، نه از تیر یا ضربت دشمن در جنگى، نالیده بیکدیگر میگفتند، خوشا بحال
داریوش، که، هنوزبا دشمن خود مواجه نشده، فاتح گردید. چنین بود حال اردوى اسکندر و
دوستانش، که دور او جمع شدهبا کمال بىصبرى منتظر فرجام این واقعه بودند.
اما اسکندر پس از ساعتى آزادتر نفس کشیدو چشمان خود را باز کرده از شدت درد نالید. از
اینحال اسکندر همه خوشنود شدند، چه بخود آمدن اسکندر و نالیدن او از درد نشان میداد، که از
شدت مرض کاسته، ولى در همینحال مجبور بودند باو بگویند، که داریوش پنج روز دیگر وارد
کلیکیه خواهد شد و، اگر اسکندر بدین حال باشد، باید دستو پا بسته به داریوش تسلیم شود.
پس از شنیدن این خبر، اسکندر دوستانو اطباى خود را خواسته بآنها گفت: «شما مىبنید، که
تقدیر چه اوضاع غیرمترقّبى براى من پیش آورده. الآن پندارم، که صداى اسلحه دشمن در
گوشهاى من طنینانداز است. من، که جنگ را بدینجا آوردهام، حالا باید مرا بجنگ بطلبند.
بىجهت نبود، که داریوش چنان نامه شاه دستورى بمن نوشته بود. معلوم میشود، که او با تقدیر بر
ضد من مواضعه دارد.اوضاع اجازه نمیدهد، که اطباى محتاط مرا معالجه کند یا دواهاى ملایم بکار برم، زیرا براى من
مرگ سریع به از بهبودى دیر است. پس اگر باید از صنعت اطباء انتظار چاره و درمانى داشت،
آنها نیز باید بدانند، که من بنجات ادن نامى، که روى این جنگ گذاردهام، بیش از حفظ جان
خود علاقهمندم».
پس از این نطق بر نگرانىو اضطراب دوستان اسکندر افزود، زیرا،با شتابى که او بهبودى داشت،
اطباء میبایست دواهاى تازهو غیرمجرّب استعمال کندو این کار از دو حیث مشکل بود. اولا
معلوم نبود، که دواها چه اثرى خواهد داشتو ثانیا طیبى حاضر نبود چنین دواهائى در این مورد
استعمال کرده مورد سوءظن واقع شود. در میان اطباء طیبى بود ماهر از اهل آکارنان «1»، که
 فلیپ نام داشت، ا زمان کودکى اسکندر طبیب او بود و او را مانند طفل خو دوست میداشت. طبیب
مزبور گفت، میتواند یک آشامیدنى به اسکندر بدهد، که شدید نیست، ولى کارى است و قوت
مرض را برطرف میکند. از رجال اسکندر کسى این پیشنهاد طبیب را نپسندید، ولى اسکندر آنرا
پذیرفت، زیرا عقیده داشت، که اگر نتواند در صفوف اول سپاهیان خود حاضر شود، جنگ را
خواهد باخت. براى خوردن دوا موافق دستور طبیب لازم بود اسکندر سه روز تأمل کند. در این
احوال از پارمنین نامهاى باو رسید، که نوشته بود از فلیپ برحذر باشید، زیرا داریوش وعده
کرده، که اگر شما را کشت، خواهر خود را (پلوتارك گوید دختر خود را) باو بدهد. اسکندر بر
اثر این نامه در تردید افتاد، که چه کند؟ آیا دوا را نخورد و در خیمه خود منتظر داریوش باشد یا
اهمیت باین خبر نداده دوا را بیاشامد؟
بالاخره گفت، اگر دوا را بخورمو بمیرم خواهند گفت قربانى بىاحتیاطى خود شد و، اگر نخورم
و نتوانم در جنگ حاضر باشم، خواهند گفت شکست خورد.پس شقّ اولى بهتر است. پس از این تصمیم نامه پارمنین را زیر بالین خود گذاشته منتظر روز
آشامیدن دوا گردید. د روز مزبور فلیپبا تمام اطباء بخیمه اسکندر درآمد و براى قوت قلب
مریض تمجید زیاد از اثر این دوا کرد.
بعد کاسه آشامیدنى را بدست اسکندر اد و او، چنانکه پلوتارك گوید،با یکدست کاسه را
گرفته بسر کشیدو با دست دیگر نامه پارمنین را بطبیب اد، که بخواند.
وقتى که طبیب نامه را میخواند، اسکندر مراقب و جنات او بود، که ببیند این نامه چه اثرى در وى
میکند. فلیپ نامه را خواند و، بىاینکه تغیرى در حال او روى دهد، دستهاى خود را بآسمان بلند
کرده قسم یاد کرد، که این خبر افتراى محض است. بعد بپاى اسکندر افتاده گفت، جان من
همیشه در دست تو بود، ولى امروز جان من بسته بنفس تو است. بىتقصیرى مرا بهبودى تو ثابت
خواهد کردو یک زندگانى نوین بمن خواهد بخشید. دغدغهو نگرانى ر از خو دور کن، تا دوا
در عروق تو جارى شده کاملا اثر خود را ببخشد. اثر دوا در ابتداء چنان بود، که حال اسکندر
خیلى بدتر شدو تنفّس او مشکلتر گردید. اطرافیان اسکندر
گفتند معلوم میشود، که مفاد نامه پارمنین صحیح بوده، ولى فلیپ جد کرد که اسکند را بهوش
آرد و پس از آنکه او بخود آمد،با او صحبتهائى راجع بمادرو خواهرانش داشتو بعد، از
جنگو فتوحات او سخن راند. پس از آن حال اسکندر بمرو رو بهبودى رفتو چندان قوت
گرفت، که توانست پس از سه روز خود را بسپاهیانش نشان دهد.
(آریان، کتاب 2، فصل 3، بند 1- دیودور، کتاب 17، بند 31- پلوتارك، کتاب اسکندر، بند 25-
کنتکورث، کتاب 3، بند 5).
در خاتمه لازم است گفته شود، که دیودور در باب نامه پارمنین به اسکندر ساکت است.

دوشنبه 22 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:16   عبور اسکندر از دربند کلیکیه

اسکندر پس از ورود به کپادوکیه شنید، که ممنن درگذشتهو از این خبر بسیار مشعوف گردید و
آنرا بفال نیک گرفت، زیرا، چنانکه گفته شد، اسکندر او را حریف زبردست خود میدانست و در
یونان هم خبر بهرهمندیهاى او یوانىها را براى شورش حاضر کرده بود. پس از آن اسکندر عازم
کلیکیه گردیدو بجائى رسید، که آنرا «اردوگاه کوروش» مینامیدند، زیرا کوروش بزرگ وقتى،
 کهبا سپاهش به لیدیه میرفت،همانجا اردو زده بود (این روایت کنتکورث است، ولى روایت آریان میرساند، که مقصود از
کوروش کوروش کوچک استو کزنفون در اینجا باو رسیده.معلوم است، که کنتکورث اشتباه کرده، زیرا کوروش بزرگ از این راه به لیدیه نرفته بود). این
محلّ بمسافت پنجاه استاد (تقریبا یک فرسنگ و نیم) از معبرى است، که پس از آن داخل
کلیکیه میشدند. این معبر را در آن زمان پیل «1» یا دروازه میگفتند، زیرا تنگى بود شبیه
سنگرهائى، که بدست انسان ساخته شده باشد و دروازهاى داشت. براى فهم مطلب لازم است
توضیح دهیم، که کلیکیه بین کوههائى واقع شده، که زنجیره آن از ساحل دریاى مغرب شروع و
تقریبا بشکل قوس دور زده باز بساحل دریاى مزبور منتهى میشودو در جائى، که این زنجیره از
ساحل دور شده بدرون قاره میرود، فقط سه معبر تشکیل میدهد، که تمما تنگو صعبالعبوراند و
یکى از معابر سهگانه این دربند است، که بدرون کلیکیه عهد قدیم هدایت میکند.
در اینموقع، که اسکندر میبایست از چنین تنگى بگذرد، ارسان «2» از طرف دربار ایران حاکم این
ولایت بود. حاکم مزبور میتوانست بموقع بلندیهائى را، که بر تنگ مزبور مشرف است، اشغال کند
و با بهرهمندى از عبور قشون اسکندر مانع شود، چه سپاهیان اسکندر میبایست از پاى کوهو از معبر
چنان تنگى، که ذکر شد، بگذرندو این امرى بود محال، مگر اینکه مقدونیها بلندیها ر از دست
سپاهیان ارسان گرفته باشندو گرفتن این بلندیها نیز کارى بود بس مشکلو مستلزم ادن تلفات
زیادو صرف وقت ممتدى، زیر این کوهها مانند دیوارهائى، که بآسمان رفته باشد، تنگ مزبو را
احاطه کردهو خود معبر هم بقدرى تنگ است، که چهار نفر نمیتوانند پهلوى هم از آن عبور
کند، بخصوص که جوىبارهاى زیاد از دامنه کوه بیرون میآید و زمین معبر را پستو بلند ساخته
درههائى در آن بوجود میآورد. بنابراین با داشتن عده کمى از سپاهیان رشید ممکن بود مدتها تمام
قشون اسکند را در اینجا معطّل کرد. ارسان بجاى اینکه این کار کند، بکارى پرداخت، که
 موقعش گذشته بود، یعنى در اینموقع نقشهاى، که ممنن در گرانیک پیشنهاد کرده بود، بخاطرش آمد وبا این مقصود با آتش و آهن کلیکیه را مبدل بویرانهاى کرد، تا
اسکندرو قشون او آذوقهو لوازم دیگر در اینجا نیابندو بعد چند نفر در تنگ مزبور گذاشته خود
با کسانش از کلیکیه بیرون رفت. آن چند نفر هم، با اینکه باز میتوانستند اسکند را معطّل کند،
چون دیدند، که والى حرکت کرد و رفت، این رفتا را نسبت بخودشان خیانت دانستهو معبر را
ترك کرده متفرّق شدند. وقتى که اسکندر از معبر مزبور یعنى دربند یا، چنانکه یوانىها گویند،
دروازه کلیکیه گذشت، از طالع خود بىاندازه مشعوف گردیدو گفت «اگر دستهائى میبود، که
این سنگها را بغلطاند، لشکر من مضمحل میشد» (کنتکورث، کتاب 3، بند 4). بالاتر بمناسبت
قشونکشى کوروش کوچک توصیف این دربندها شدهو همانجا تذکر ادیم، که اسکند راه
کوروش کوچک را پیمود. باوجود اینکه بلندیها را کسى نداشت، باز اسکندر نگران بود، که مبادا
دشمن در کمینگاهى پنهان شده باشد و با این مقصود سپاهیان تراکى را أمور کرد پیش رفته راه
را بشناسندو دستهاى از کماندران را فرستاد، قلّه کوه ر اشغال کندو بآنها گفت، که این کار،
باوجود اینکه دشمنى در پیش ندارند، براى آنها در حکم جدال استو باید در هر آن حاضر
جنگ باشند. بدین ترتیب اسکندر از دربند مزبور گذشته وارد شهر تارس، که کرسى کلیکیه بود،
گردید. ایرانىها این شهر را تازه آتش زده رفته بودند، ولى اسکندر پارمنین را فرستاده بود، که
از حریق شهر ممانعت کندو خودش هم بزودى پس از آن درسید و از حریق جلوگیرى کرد.

دوشنبه 22 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:14   سکندر در فریگیهو پافلاگونیه

اسکندر پس از اینکه بکارهاى لیکیهو پامفلیه تمشیت اد، عازم شهر سهلن «2» شد. اهالى شهر را
تخلیه کرده در ارگ آن جمع شدند. اسکند رسولى نزد آنان فرستاد، که تسلیم شوند، ولى، چون
موقع ارگ محکم بود، اهالى جواب رد ادند. بعد، که دیدند مقدونىها از هر طرف آنراحاطه
کردهاند و از آذوقه اهالى روزبروز میکاهد،با اسکندر قرار ادند، که در مدت دو ماه متعرّض آنها
نشود و، اگر در این مدت کمکى از طرف داریوش نرسید، تسلیم خواهند شد. پس از آن، چون
 کمکى نرسید،تسلیم گشتند. بعد نمایندگان آتن نزد اسکندر آمده خواستند آتنىهائى را، که در جنگ گرانیک
اسیر کرده بود، رد کند. اسکندر جواب اد، که پس از خاتمه جنگ ایران آنها را رد خواهد کرد.
در این موقع اسکندر منتظر داریوش بودو میدانست، که جنگى بزرگ در پیش دارد. بنابراین سعى
داشت، که قواى خود را جمعو آذوقهو لوازم دیگر چنین جنگى را تهیه کند. چون در این زمان
قشون اسکندر از فریگیه میگذشت، او شنید، که در این ولایت شهرى است موسوم به گردیوم
«1»، که سابقا مقرّ پادشاهى بوده میداس «2» نام. شهر بیک مسافت از دریاى سیاهو کلیکیه واقع
بود و رودى از آن میگذشت، که سانگاریوس «3» نام داشت.
در اینجا رابه کوچکى ا زمان گردیوس «4» باقى ماندهو قید آن ترکیب یافته بود از گرههائى،
که ماهرانه یکى را روى دیگرى زده بودندو کسى نمیتوانست این گرهها را باز کند. غیبگوئى
گفته بود، که هرکس این گرهها را باز کند، آسیا از آن او خواهد بود. اسکندر داوطلب شد، این
کا ر انجام دهدو دور او جمعى از فریگیهاو مقدونیها جمع شدند. مقدونیها نگران بودند از
اینکه اسکندر نتواند گرهها را باز کند و این قضیه باعث تطیراتى گرد. اسکندر گرهها را نگاه
کردو هرچند کوشید، که سر یا ته رشتهها را بیابد، بهرهمند نشد. بالاخره، چون از گشودن گرهها عاجز ماند، شمشیر خود را کشیده رشتهها را ببرید و گفت تفاوت نمیکند، این هم یک نوع
گشودن است (پلوتارك، کتاب اسکندر، بند 24- آریان، کتاب 2، فصل 2، بند 1- کنتکورث،
کتاب 2، بند 1) این قضیه ضرب المثل شدهو در مواردى، که کسى مسئله غامضو لاینحلى را
حلّ نکند، ولى زودبا تردستى آنر از میان بردارد، گویند: «گرهگردیوس را برید».
بعد اسکندر، چون همواره نقشه خود را، که جنگ با داریوش بود، تعقیب میکرد، بتأمین پشت سر
خود پرداخته سفاین مقدونى را در هلّسپونت به آمفوتروس «5» سپرد و به هژلوخ «6» امر کرد
 بجزائر لسبس، خیوس و گس رفته ساخلوهاى ایران ر از آن جزایر بیرون کند، ششصد تالان براى آنتىپاتر جانشین خو در مقدونیه و اشخاص
دیگر فرستاد، تا نگذارند شهرهاى یونان بشورندو موافق عهدى کهبا یوانىها بسته بود، تقاضا
کرد، سفاین متّحدین هلّسپونت را حفظ کند.
تمام این اقداماتو کارهاى دیگر اسکندر در اینوقت براى آن بود، که یونانو مقدونیه ر از
حمله ممنن محفوظ بدارد، زیر از فوت او هنوز آگاه نشده بود و، چون ممنن را رقیب ماهر و
زبردست خود میدانست، یگانه نگرانى، که از پشت سر خو داشت، از طرف او بود، بخصوص که آواز بهرهمندىهاى ممنن در بحر الجزائرو اینکه او میخواهد با سیصد کشتى بمقدونیه حمله
کند، به اسکندر پىدرپى میرسید. بعد اسکندر به پافلاگونیه رفت. مردم این ولایت، که از جمله
هنتها «1» بودند، بىمقاومت مطیع گشتند و، چون دربار ایران این مردم ر از ادن مالیات معاف
داشته بود، اسکندر نیز آنها را معفو داشت، ولى گرویهائى از آنها گرفتو کلّاس را حاکم این
ولایت کرده کمکى را، که از مقدونیه بدو رسیده بود، برداشتو عازم کپادوکیه گردید. آریان
گوید پافلاگونیه مطیع گشت با این شرط، که قشون مقدونى وارد این ولایت نشودو اسکندر این
ولایت را جزو ایالت فریگیه دانستو بعد به کپادوکیه رفته سابیکتاس «2» را والى آن ایالت کرد
(کتاب 2، فصل 2، بند 2) ولى کنتکورث والى جدید را آبیستامن «3» نامیده (کتاب 3، بند 4).

دوشنبه 22 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:12   اثر فوت مم نن در دربار ایران

وقتى که خبر فوت ممنن بدربار ایران رسید، داریوش بسیار مغموم شدو مجلسى براى مشورت
آراست، تا در باب نقشه جنگ شور کند. اول این مسئله طرح شد، که آی باید لشکرى بفرماندهى
سردارى بصفحات دریائى فرستاد، یا خو داریوش سپهسالارى قشون ر اختیار کند. بعض رجال
ایران عقیده داشتند، که باید خود شاه فرماندهى را عهدهدار باشد، تا سپاهیان بیشتر فداکارى کند.
خارىدم آتنى سردار ماهر یونان، که بقول دیودور در جنگهاى فلیپ نامى بلند داشت، دست
راستو مشیرو مشار او بشمار میرفتو چنانکه، بالاتر ذکر شد، از آتن بواسطه خصومت با
اسکندر خارج شده در این زمان در دربار ایران اقامت گزیده بود، این رأى را نپسندیدو گفت
نباید تمام ممالک ایران را بخطر انداخت. داریوش بار سنگین داره کردن آسیا را بر دوش دارد و
بنابراین باید در مرکز مانده سردارى کارآزموده بجنگ مقدونیها بفرستد. در باب عده نفرات
عقیده سردار مزبور این بود: قشونى مرکب از صدهزار نفر، که ثلث آن از سپاهیان اجیر یوانى
باشد، براى جلوگیرى از اسکندر کافى استو خود او حاضر است فرماندهى این عده را بعهده بگیرد. داریوش در ابتد این راى را پسندید، ولى دوستانو درباریان او با این نقشه مخالفت کرده
باشاره رسانیدند، که خارىدم چنین پیشنهادى میکند، تا تمام ایران را یکباره بتصرّف اسکندر
بدهد. در اینموقع خارىدم عنان بردبارى ر از دست اده پارسىها را مردمى فرومایهو ترسو
خواند و ضمنا دشنامى به داریوش اد. شاه از سخنان او غضبناك گشته کمربند او را گرفت
(مورخین یوانى گویند، وقتى که شاه کمربند کسى را میگرفت، این رفتار علامت صدور حکم
قتل بود). پس از آن خارىدم را بطرف مقتل بردندو هنگامى، که میخواستند حکم شاه ر اجرا
کند، او فریاد زد: «شاه بزودى از این حکم خود پشیمان خواهد شدو از جهت این سیاست
غیرعادلانه ممالکش ر از دست خواهد اد». دیودو راجع باین مورد گوید: «چنین بود عاقبت
خارىدم، که فداى تصورات واهىو صمیمیت بىموردش گردید. شاه از کرده خود بزودى
سخت پشیمان شدو آن را یکى از بزرگترین خطاهاى خو دانست، اما با تمام اختیارات سلطنتى
که داشت، عاجز بود از اینکه این خطا را ترمیم کند، زیرا پس از آن در خواب همواره خوابهاى
موحش از شجاعت مقدونیها میدیدو در بیدارى پیشرفتهاى اسکند را در پیش چشم داشت.
بالاخره، چون کسى را نیافت، که جانشین ممننو فرمانده قشون گرد، خودش فرماندهى را
اختیار کرد (کتاب 17، بند 30)». راجع به خارىدم لازم است توضیح دهیم، که دیودور او ر از
دوستانو بلکه از محارم فلیپ دانسته، ولى آریان در این باب ساکت است (کتاب 1، فصل 2، بند
.(1
مورخین دیگر یوانى این قضیه را طور دیگر ذکر کردهاندو چون میخواهیم وقایع را بترتیب
تاریخ ذکر کنیم، در جاى خود باین قضیه رجوع خواهیم کرد.
چنانکه از گفته دینارك «1» برمیآید، خارىدم بطیب خاطر بدربار ایران آمده بود، تا بدین وسیله
خدمتى بیونان کند، یعنى آزادى آنرا محفوظ بدارد.

دوشنبه 22 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:10   کارهاى مم نن

در این احوال، که اسکندر صفحات دریائى را یکایک تصرف میکرد، ممنن باقىمانده قشون ایران
را جمع کرده درصدد بود، که اسبابى فراهم آرد، تا اسکندر آسیا را ترك کرده بمقدونیه برگرد.
او میخواست جنگ را به یونانو مقدونیه برد و، چنانکه مورخین یوانى نوشتهاند، تمام امیدوارى
داریوش در این زمان بکفایتو کاردانى او بود. بالاتر گفته شد، که داریوش او را والى تمام
صفحات دریائى کردو پول وافى براى او فرستاد. پس از آن ممنن از هرجا که توانست قشون اجیر
بگیرد، گرفت وبا سیصد کشتى، که در اختیار او بود، بلامانع در دریاها سیر میکردو اوضاعى را،
که موافق یا مخالف نقشه پرعرضو طول او بود، بدقت میسنجید. در ابتداء او بقلاعى حمله برد،
که مانند لامپساك چندان خوب حفظ نمیشد. بعد او بتسخیر جزائرى پرداخت، که بین دو قاره
آسیاو اروپا واقع بودو هرچند مقدونیها سواحل هر دو قاره را داشتند، ولى چون بحریه نداشتند،
نمیتوانستند این جزائر را تصرّف کند. در اینجاها ممنن از نفاقى که بین اهالى بود استفاده کرد،
توضیح آنکه بعض اهالى طرفدار اسکندر بودند و برخى طرفدار ایران. متنفّذین حکومت ایران را
بر مساواتى، که از طرز و شکل حکومت مردم حاصل شده بود، رجحان میدادندو بعلاوه در ابقاى
حکومت ایران از این حیث نیز ذىنفع بودند، که وجوه زیاد از خزانه ایران دریافت میکردند.
براى مثل جزیره خیوس را ذکر میکنیم. در اینجا دو نفر از متنفذین، که آتناگوراس «2» و
آپپولونید «3» نام داشتند، پس از اینکه با اشخاص دیگر دسته خود همعهد شدند، کس نزد ممنن
فرستاده او را بتسخیر این جزیره دعوت کردند و سردار مزبور، همینکه این جزیره را تصرف کرد،
 ساخلوى در آنجا گذارده حکومت را به آپپولونیدو دوستان او سپرد. پس از آن ممنن عازم لسبس شد، محلهائى را مانند آنتیس «1»، پیرّا «2» و ارس «3» بىجنگ
گرفت، شهر متیمن «4» را نیز بتصرف آوردو آریستونىکوس «5» را در اینجا حاکم کرد. بدین
نحو تمام جزیره لسبس باستثناى شهر نامى مىتىلن مطیع ایران گشت. بعد ممنن خواست، این
شهر را هم تصرف کند و، چون سکنه آن مقاومت کردند، سردار مزبور شهر ر از خشکىو دریا
محاصره و براى تسخیر آن عملیاتى کردو بناهائى ساخت، ولى در این احوال بمرضى مبتلا شد،
که از آن درگذشت. فرنباذ معاون ممننو اوتوفردات رئیس بحریه شهر را مجبور کردند باین
شرایط تسلیم شود: 1- ساخلو شهر در امان خواهد بودو سالما از شهر خارج خواهد شد. 2-
ستونى را، که برپا کرده و بر آن معاهده خود را با اسکندر کندهاند، باید برافکند. 3- به داریوش
بقید قسم بیعت کند (آریان گوید: «عهد آنتالسیداس را تجدید خواهند کرد»). 4- نصف
تبعیدشدگان خود را مجددا خواهند پذیرفت (اینها بواسطه طرفدارى از ایران تبعید شده بودند).
پس از تسخیر شهر، ایرانیها ساخلوى در اینجا گذاشته لىکومد «6» ردسى را فرمانده آن کردند و
بحکومت مىتىلن منصوبو مالیاتى هم براى این شهر مقرّر داشتند (دیودور، کتاب 17، بند 29- دیوژن را، که از اهل همین شهر بود،و بواسطه طرفدارى از ایران سابقا تبعید شده بود، برگردانیده
کنتکورث، کتاب 2، بند 12- آریان، کتاب 2، فصل 1، بند 1 و 2).
راجع بفوت ممنن باید گفت، که زمان آن محقا معلوم نیست. از نوشتههاى دیودور چنین استنباط
میشود که او در 33 ق.م پس از تسخیر مىتىلن درگذشته.
بعض مورخین دیگر فوت او را قبل از سقوط شهر مزبور دانستهاند. بهرحال دیودور درباره او چنین
گوید (کتاب 17، بند 29) «آواز بهرهمندیهاى او در اطرافو اکناف پیچیدو بیشتر جزائر سیکلاد
رسولانى نزد او براى اظهار انقیاد فرستادندو این خبر، که ممنن میخواهد بزودىبا بحریه خود
 بجزیره اوبه برود،در یونان منتشر شده اهالى جزیره مزبوره را متوحش ساختو یوانیها و بخصوص اسپارتیها، که
بایرانیها متمایل بودند، فوقالعاده امیدوار شدند، زیرا میپنداشتند، که قریبا اوضاع تغیر خواهد کرد.
ممنن با پول ایران عده کثیرى از یوانیها را بطرف ایران جلب کرد، ولى مقدر نبود، که این
شخص نامى در اجراى نقشه خو دورتر برود. او از مرضى سنگین درگذشتو فوتش باعث فناى
داریوش گردید، چه او میخواست میدان نبرد ر از آسیا باروپا ببرد».

دوشنبه 22 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:08   عبور از پامفلیه و پىسیدیه

از لیکیه اسکندر از کنار دریا عازم پامفلیه شدو در این ولایتبا مردم آسپاندیان «1» که در ابتداء
تمکین کرده و بعد شوریده بودند، جنگیده بهرهمند گردید. پس از این واقعه اسکندر بشهر پرگا
«2» درآمده راه فریگیه را پیش گرفت، ولى براى ورود به فریگیه لازم بود از تلمیس «3» بگذرد.
این شهر تعلق به پىسیدیان داشت و راه آن از تنگى بسیار باریک، که بدربندى شبیه بود،
میگذشت. اسکندر، چون شنید که اهالى در تنگ جمع شدهاند، تا راه را حفظ کند، اردوى خود را در دهانه این معبر زد، با این تصور که اهالى تلمیس خیال خواهند کرد، اسکندر از عبور
منصرف شده، و متفرق خواهند شد. پیشبینى اسکندر صائب بود. اهالى بگمان اینکه اسکندر
حمله نخواهد کرد، معبر را رها کرده رفتندو فقط معدودى از اهالى در آنجا ماندند.
در اینوقت اسکندر ناگهان بمعبر حمله برده از آن بگذشت. بعد قلعه ساگالاس «4» را، که جوانان
پىسیدیان دفاع میکردند، پس از مجاهدات مقدونیهاو یوانیهاى آگریانى گرفت و سایر قلاع و
شهرهاى پىسیدیه را تصرف کرد. یکى از سردران مقدونى کلآندر نام در این جنگ کشته شد.
پس از آن اسکندر به شهر تلمیس رسید.
 در اینجا اسکندر از مقاومت اهالى در خشم شده پس از تصرّف آن امر کرد شهر را از بیخوبن برافکندندو اهالى را برده دانست. از اینجا اسکندر عازم فریگیه شده بطول دریاچه
آسکانیوس «1» بدان ولایت رهسپار گردید (آریان، کتاب 1، فصل 6، بند 3 -2- کنتکورث،
کتاب 2، بند 12).

دوشنبه 22 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
15:59   یونانی ها در ترموپیل
خشیارشا در ولایت ملیان اردو زد و یونانیها تنگ ترموپیل را اشغال کردند، یعنى قواء متخاصم بمسافت کمى از یکدیگر بودند: پارسیها از ترموپیل بطرف شمال و یونانیها از آن بطرف جنوب. قوه یونانى در اینجا عبارت بود: از سیصد نفر اسپارتى سنگین اسلحه، هزار نفر تژآتى و مانتى نیانى 120 نفر از ارخمن واقع در آرکادى و هزار نفر از سایر قسمتهاى آرکارى.
از پلوپونس این عده بود: چهار صد نفر از کرنت، دویست نفر از فلىیونت هشتاد نفر از مىسن. ازباسى هفتصد نفر تسپیانى و از اهالى تب. 400 نفر به پلوپونسىها ملحق شده بودند. علاوهبراین قوه لکریان اپنتیانى را با تمام قواى آنها بکمک طلبیده و هزار نفر هم از فوسید خواسته بودند. براى اینکه اینها را تشجیع کنند، یونانیها بانها توسط سفراى خود پیغام داده بودند،قوهاى، که در ترموپیل است، پیش قراول قواى یونانى است و از جاهاى دیگر قوائى پشت سر هم خواهد رسید. بسفرا گفته بودند براى قوت قلب لکریانها و فوسیدى ها بگویند وحشت نداشته باشید، چه از طرف دریا شما را آتنىها و سایرین حفاظت میکنند و دیگر اینکه شما با بشر خواهید جنگید، نه با خدا و بشرى نیست، که از زمان تولد خود دوچار بلیهاى نشود و هرقدر قوىتر باشد کمتر از بلیات محفوظ است. بدین جهت دشمن کنونى ما هم ممکن نیست با وجود غرور از سقوط مصون باشد.
بر اثر این پیغام لکریانها و فوسیدیها بطرف تراخیس حرکت کردند. یونانیهائى، که در ترموپیل بودند، رؤساء متعددى داشتند ولى مهمتر از همه لئونیداس لاسدمونى بود، که سمت سردارى داشت. این شخص پسر آناکساندرید بود و نژاد خود را به هرکول میرسانید. در اسپارت او بطور غیر مترقب پادشاه شد چه، دو برادر او بزرگتر بودند، ولى چون کلامن مرد و اولاد ذکور نداشت و درىیه.
در سیسیل فوت کرد، پادشاهى باو رسید. لئونید سیصد نفر اسپارتى با خود برداشت، سیصد نفرى که اولاد داشتند، و از اهالى تب فقط سیصد نفر دعوت کرد، تا آنها را بیازماید، چه شهرت داشت، که اهالى تب با پارسیها بودند. اسپارتیها لئونیداس را حرکت دادند، تا سایر یونانیها هم حرکت کنند، ولى خیال نداشتند تمام قوه خود را بفرستند، چه منتظر بودند، عید کارنى که 9 روز طول میکشد، بگذرد. سایر یونانیها هم میخواستند اعیاد المپى بگذرد و از این جهت فقط دستجاتى حرکت دادند. وقتى که خبر پیشآمدن قشون خشیارشا بیونانیهائى، که در ترموپیل بودند رسید، بوحشت و اضطراب افتاده مشورت کردند، که چه کنند. تمام پلوپونسىها مصمم شدند، که عقب نشسته ایستم یعنى تنگه کرنت را دفاع کنند، ولى چون لکریها و فوسیدیها این پیشنهاد را با تنفر رد کردند، لئونیداس تصمیم کرد در محل بماند و رسولهائى باطراف فرستاد، تا کمک براى او بفرستند. در این احوال خشیارشا مفتشى فرستاد، تا ببیند دشمن چه میکند و عده آن چیست. سوار پارسى آمد و باردوى یونانى نزدیک شده تفتیش کرد، بىاینکه یونانىها مزاحمتى باو برسانند و، چون عده اى در جلو دیوار این تنگ و قسمتى از پس دیوار بودند، سوار پارسى فقط عده اولى را دید. در این حال یونانیها بورزشهاى عادى اشتغال داشتند، و عدهاى موهاى خود را شانه مى کردند.
 
هرودوت گوید:
وقتیکه سوار برگشت و آنچه را که دیده بود بشاه گفت، خشیارشا در حیرت شد، که چرا یونانىها میخواهند بمیرند و بقدر قوه از طرف بکشند. این رفتار لاسدمونیها را مضحک دانسته دمارات پسر آریستون را خواست، تا تحقیقاتى درباره لاسدمونیها بکند. دمارات چنین گفت:
شاها، سابقا هم زمانیکه ما بعزم این جنگ حرکت مىکردیم، من لاسدمونیها را براى تو توصیف کردم. وقتى که من چیز هائى را از پیش مىدیدم و مىگفتم، تو میخندیدى. سعى من بر این است، که در پیشگاه تو حقیقت را بگویم، حرف مرا حالا هم گوش کن. اینها آمدهاند، که با ما در سر این تنگ جنگ کنند. عادت این مردم چنین است،  که چون مصمم شدند بمیرند، موهایشان را شانه میکنند. اگر تو اینها و آنهائى را، که در اسپارت ماندهاند، مطیع
کنى دیگر قومى نخواهد بود، که با تو ستیزه کند. پس تو حالا یک دولت نیرومند یونانى و
شجاعترین مردم یونان را در پیش دارى.
این حرف مورد اعتماد خشیارشا واقع نشد و دوباره پرسید، چگونه این عده قلیل با من جنگ خواهند کرد؟ دمارات گفت : گر چنین نشد، که من گویم، با من همان رفتار کن، که با دروغگو میکنند باوجوداین خشیارشا حرفهاى او را باور نکرد.
 
جمعه 19 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
صفحه قبل12345...33صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران