خدای بزرگ است اهورامزدا
00:25   پس از جدال ایسوس

اسکندر پس از هزیمت داریوشو قشون او خواست شاه را تعقیب و دستگیر کند، تا یکباره تاجو
تخت ایران را بتصرّف آرد، ولى، چون داریوش اسب خود را همواره عوض کرده به بهترین اسبها
مىنشست، چهار یا پنج استاد از اسکندر پیش بود. بنابراین، همینکه شب د رسید، اسکندر از
رسیدن به داریوش مأیوس شده پس از پیمودن صد استاد (سه فرسنگو نیم) بازگشتو در نیمه
شب باردو وارد شده دید سپاهیان او مشغول غارتاند، ولى خیمه داریوش را دست نزده بهمان
شکلو تجملات سابق نگاهداشتهاند. اسکندر وارد خیمه شده اسلحه را کند و گفت «برویم در
حمام داریوش عرق جنگ را شستوشو کنیم». یکى از درباریان او گفت: «بگوئید در حمام
اسکندر، زیرا درائى مغلوب از آن فاتح است». وقتى که اسکندر وارد حمام شدو اسباب حمام و
تجملات آنرا، که تمما گرانبهاو کار استادان صنعت بود، دید و بوى عطریات گوناگون، که
استعمال کرده بودند، بمشامش رسید و نیز، وقتى که از حمام بیرون آمده وارد خیمه گردید،
بلندى آنو تختخوابهاو میزهاى قیمتى و اشیاء نفیسه خیمه رابا حیرت از مدنظر گذرانید، شام
لذیذو رنگینى، که براى او تهیه کرده بودند، خوردو در لباس فاخر مستخدمین دربارى داریوش،
که حالا در سر میز باو خدمت میکردند،با دقّت نگریست، رو بدوستان خود کرده گفت: «معنى
شاه بودن این است» (پلوتارك، کتاب اسکندر، بند 27).
وقتى که اسکندر در سر میز بودو دوستان و نزدیکان او حاضر بودند، ناگاه از خیمه مجاور صداى
شیونو زارى برخاست. این صدا باعث حیرت حضار گردیدو سپاهیان مقدونى، که در اطراف
خیمه بودند، فور اسلحه برداشتند، زیرا گمان کردند، که این صداها مقدمه حادثهاى است، ولى
بزودى معلوم شد، که از شیونو زارى ملکههاو زنان دربارى داریوش است، توضیح آنکه
خواجهاى اتّفقا از دم خیمه آنها گذشته و، چون رداى داریوش را، که یافته بود، روى دست
داشته، از دیدن آن مادر و زن داریوش پنداشتهاند، که شاه کشته شدهو شنلش را کندهاند و پس از
آن بر اثر این تصور، شیونو زارى را شروع کردهاند (پلوتارك گوید، چون
کمانو گردونه داریوش را دیدند، اینحال براى آنها دست اد). اسکندر، پس از اینکه جهت را
دانست، در ابتداء خواست میثرن «1» حاکم سارد را، که بایران خیانت ورزیده آن شهر محکم را
به اسکندر تسلیم کرده بود، نزد ملکهها بفرستد، تا آنها را آگاه کند، که داریوش نمرده، ولى پس
از قدرى تأمل بخاطرش آمد، که این شخص بایران خیانت کردهو ممکن است، که ملکهها از
دیدن او بیشتر در اندوه و غصه فرو روند. بنابراین، یکى از درباریان خود را، که لئوناتوس «2» نام
داشت باین کار أمور کرد. اوبا عده کمى از قراولان بدر خیمه ملکهها درآمدو گفت بآنها
اطّلاع دهند، که از طرف پادشاه آمده. کسانى، که در درب خیمه ایستاده بودند، همینکه قراولان
مسلّح را دیدند، خود را بدرون آن انداخته فریاد برآوردند، که آخرین دقایق ملکهها درسیده و
سپاهیانى آمدهاند، تا اسرا را بقتل برسانند. ملکهها، چون این بشنیدند، اجازه دخول به لئوناتوس
ندادندو در انتظار اجراى امر فاتح خاموشى اختیار کردند. لئوناتوس مدتى منتظر اجازه ورود
گردید و، چون خبرى نیامدو کسى هم از خیمه خارج نمیشد، قراولان را در دهلیز گذارده خود
وارد خیمه شد. در اینحال باز اضطرابى شدید براى ملکهها دست اد و از لئوناتوس خواهش
کردند، که آنها را بقتل نرساند، تا نعش داریوش را دفن کند. لئوناتوس جواب اد، که داریوش
زنده استو کسى هم درصدد قتل آنها نیست. بعکس آنها همیشه ملکه خواهند بودو احترامات
سابق را خواهند داشت. پس از شنیدن این خبر سىسىگامبیس «3» مادر داریوش اجازه اد، که
زیر بازویش را بگیرندو برخاست. روز دیگر اسکندر امر کرد جسد مقتولین مقدونى را دفن کند
و از مقتولین ایرانى نعش سردران را دفن کردند.
بعد اسکندر بمادر داریوش اطّلاع اد، که مختار است نعش هریک از مقتولین ایرانى را، که
بخواهد، موافق آئین پارسى دفن کند. ملکه عده کمى انتخاب کرد (راجع بدفن اجساد ایرانیها
 دیودور ساکت است، پلوتارك نوشته، که اسکندر جازه دا دفن کندو آنچه براى اجراى مراسم دفن لازم دارند از غنائم بردارند، ولى مترجم «1»
پلوتارك در اینجا تبصرهاى علاوه کردهو گوید: این نوشته پلوتاركبا آئین پارسىهاى قدیم
وفق نمیدهد، زیرا فقط شاهان ایران را میتوانستند دفن کند. مترجم مزبور بفصل 36 کتاب هید «2»
راجع بمذهب ایرانیان قدیمو نیز بکتاب سنکروا «3» راجع بمورخین اسکندر استناد میکند. چون
باین مطلب در باب دوم این کتاب رجوع خواهد شد، عجالۀ میگذریم). کنتکورث گوید او
(یعنى ملکه) بانتخاب عده کمى از اجساد اقرباى خود اکتفا کرد وبا یک سادگى، که مقتضى
وضع کنونى او بود، جسد آنها را بخاك سپرد. او چون میدید، که اجساد فاتحین رابا چنان
تجملات کمى میسوزانند، میترسید، که مبادا کبکبهاى، که پارسىها در موقع دفن تدارك میکند،
باعث اشمئزاز ناظرین گرد». از این عبارت صریحا استنباط میشود، که اجساد ایرانیها را بخاك
سپردهاندو مراسم دفن هم باقتضاى موقع سادهتر از مراسم ایرانى بوده، ولى باشکوهتر از مراسم
مقدونىها، که جسد مردگان را میسوزانیدند.


اسکندر پس از دفن کشتگان خواست ملکهها را ملاقات کندو قصد خود را بآنها اطّلاع اده با
هفستیون، «4» نزدیکترین محرم خود، بخیمه آنها درآمد. هفستیون، همسال اسکندر، از او
شکیلترو بلندتر بود و، چون لباس هر دو از یکدیگر امتیازى نداشت، سىسىگامبیس «5» مادر
داریوش (دیودور اسم او را سینسىگامبریس «6» نوشته) در ابتداء تصور کرد، که هفستیون
اسکندر استو تکریماتى موافق مراسم دربار ایران نسبت باو بجا آورد. در اینحال خواجهسرایان
اسیر، اسکند را باو نشان ادندو او، چون اشتباه خود را دریافت، زانو بزمین زده از اسکندر
پوزش خواستو اسکندر او را بلند کرده گفت: «مادر، اشتباه نکردهاى، این هم اسکندر است»
(آریان این خبر رابا تردید تلقّى کرده- کتاب 3، فصل 6، بند 1).
 بعد نسبت بآنها ملاطفت کردو گفت، که تمام شئونات و احترامات آنها، چنانکه بود، محفوظ استو ملکه (مادر داریوش) جواب اد: «شاها، تو شیان آنى، که همان دعاهائى که
براى داریوش گرامى خودمان میکردیم، درباره تو نیز بکنیم. من هم لایق آن مقامى، که داشتم،
میباشمو بنابراین میتوانم بار مقامى را هم، که بدان تنزل کردهام، تحمل کنم. حلّ این مسئله با تو
است، که ببینى، اکنون که آقاى ما هستى، باید بما رحم آرى یابا ما خشونت ورزى». اسکندر باز
ملکهها را بنواختو گفت نباید افسرده باشند و وعده کر در تدارك اسباب راحت آنها، بیش از
آنچه سابقا داشتند، بکوشد. ملکهها بگریه افتادند. بعد اسکندر پسر داریوش را بآغوش گرفت و
او،با اینکه شش ساله بودو براى اولین دفعه اسکند را میدید، نترسیدو دست بگردن اسکندر
انداخت. اسکندر از این کار شاهزاده، که دلالت بر اعتماد او میکرد، مشعوف شدو رو به
باشد». دیودور گوید، که گفت: «این طفل از پدرش شجاعتر است» (دیودور، کتاب 17، بند 37- هفستیون کرده گفت: «چقدر میخواستم، که داریوش هم چیزى از این حسیات طبیعى داشته
38- کنتکورث، کتاب 3، بند 12).
راجع بملکههاو دختران داریوش اغلب مورخین یوانى نوشتهاند، که مادر داریوش در این زمان
پیر، ولى زنى اابهتو شهامت بود. ملکه جوان در میان زنان ایرانى از حیث وجاهت مثلو مانند
نداشت و دختران او هم ا زیبائى میدرخشیدند. راجع برفتار اسکندر نسبت بآنها پلوتارك چنین
گوید (کتاب اسکندر، بند 28): چون این ملکهها سابقا بسیار عاقلانه زندگانى کردهو اکنون
باسارت افتاده بودند، بهترینو باشرفترین عنایت درباره آنها چنین بود، که هیچگاه کلمهاى، برخلاف پاکدامنى، نشنیدندو از چیزى، که برخلاف عفّتو عصمت بود، نه فقط بیم نداشتند، بل
گمان آنرا هم نمیکردند. در مکانى مانند جاهائى، که مخصوص دوشیزگان است، بکلّى دور از
همه مأوا گزیدندو کسى آنها را ندید، و حال آنکه زن داریوش زیباترین ملکه جهان بود، چنانکه
خو داریوش هم در
میان پادشاهان شکیلترین آنها بشمار میرفت و دختران آنها هم بپدرو مادرشان شباهت داشتند.
اسکندر، چون چنین قضاوت کرد، که فاتح بودن نسبت بخود شایستهتر از فتح بر دشمن است،
هیچگاه بآنها نزدیک نشدو حتّى قبل از اینکه زن بگیرد بجز برسین «1» زنى را نشناخت. این زن
زوجه ممنن بودو پس از مرگ او بیوه گشتو در دمشق اسیر شد. از آنجا، که او دختر ارتهباذ
(والى ایرانى) و مادرش دختر شاه (یعنى شاه ایران) بودو ادبیات یوانى را باو آموخته بودند،
بنصیحت پارمنین اسکندر دلبستگى باو یافت، بخصوص، که پارمنین باصرار آریستبول «2» به
اسکندر نصیحت اده همواره میگفت: چنین شاهزاده خانم زیبا و بامحبت ر از دست مده.
اسکندر، چون قامت رعناو زیبائى حیرتانگیز زنان اسیر پارسى را میدید، بطور مزاح میگفت:
«زنان پارسى آفت چشماناند»، ولى در مقابل زیبائى آنان خودارى و پاکدامنى ر از دست
نمیداد: از نزدیک آنها میگذشت، چنانکه از جلو مجسمههاى بىروح زیبا میگذرند. پلوتارك در
خاتمه چنین گوید: اسکندر از دو چیز خود را فانى میدانست و این دو چیز خوابو عشق بود،
زیر او میگفت:
«خستگىو شهوت دو علامت بینى است از ضعف انسان».
راجع بسلوك اسکندربا ملکهها دیودور گوید (همانجا بند 38): «گمان میکنم، که هیچیک از
کارهاى اسکندر بقد رفتار خوشى، کهبا ملکهها داشت، شیان آن نباشد، که در تاریخ ضبط
شود. فى الواقع تسخیر شهرها، فتوحاتو تمام مزایائى، که از جنگها حاصل میشود، بسته بقضا و
قدر استو دلیل بزرگى روح نیست، ولى اگر شخص در ذروه قدرت دست بدبختان را بگیرد،
واقعا عاقل استو دراى روحى بزرگ. اکثر اشخاص، وقتى که اقبال بآنها رو میآورد، چنان مست
باده نخوت میشوند، که فراموش میکند، آنها هم مانند دیگران فانىهاى ضعیفاند.جهت این است، که اینگونه اشخاص از کشیدن بار اقبالو سعادت عاجزند».

جمعه 26 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران