اسکندر پس از رفع مرض بشهر سل «1» رفته آنرا تصرّف کرد و دویست تالان از اهالى گرفته
ساخلوى در آنجا گذاشتو بعد، چون نذر کرده بود، که اگر از مرضى که داشت، خلاصى یابد
جشنهائى براى خدایان یوانى برپا کند، براى اسکولاپ «2» (رب النوع طب بعقیده یوانىها) و
مىنرو بازیهائى ترتیب اد. در اینوقت خبر رسید، که ایرانىها در جنگى در آسیاى صغیر
شکست خوردهو میندیان «3»، کونیان «4» و مردمان دیگر این نواحى بمقدونیها مطیع گشتهاند.
پس از ختم بازیها اسکندر از رود پیرام «5»، که در کلیکیه جارى است، گذشته بشهر مالّوس «6»
و کاستبال «7» رسید. در اینجا پارمنین به اسکند رسیده خبر اد، که قشون او دربند سوریه را
گرفته، ایسوس «8» را هم تصرّف کرده، سپس داخل کوهها شده، سپاهیان دشمن ر از آنجا رانده و در تمام مخرجهاى کوه
ساخلو گذارده است. اسکندر بر اثر این خبر از کلیکیه حرکت کرده و از دربند سوریه گذشته به
ایسوس درآمد. از این روایت معلوم میشود، که ایرانىها دربند سوریه را هم بىمدافع گذارده
بودند،و حال آنکه این معبرو دربند هم مانند دربند کلیکیه خیلى صعب العبور بودو با سپاه کمى
میشد مانع از عبور دشمن شده تلفات زیاد با وارد آورد. گذشتن مقدونىها از دو بندر مزبور
بآسانى، ناشى از غفلت دربار ایران بوده، بخصوص اگر در نظر گیریم، که مقدونیها سفاینى
نداشتند، که بتوانند در موردیکه بمشکلات این معابر برمىخوردند از راه دریا به ایسوس و بعد به
سوریه درآیند.
در اینجا اسکندر مجلسى براى مشورت آراست تا بداند، که باید پیش برود
یا منتظر سپاهیانى باشد، که از مقدونیه خواسته. پارمنین را عقیده این بود، که اینجا از هر جائى
براى جنگ مقدونىهابا ایرانىها مناسبتر استو چنین استدلال میکرد: «در اینجا لشکرهاى هر
دو پادشاه مساوى خواهند بود، زیر این معبر، که میان دریا (دریاى مغرب) و کوه واقع است
بدشمن اجازه نخواهد اد، که تمام قواى خود را بکار اندازد و براى مقدونىها چیزى مهمتر از این
نیست، که از جنگ در دشتى وسیع و باز احتراز کند: در دشت باز دشمن میتواند بآسانى پشت سر
ما را بگیردو ما در میان دو جبهه مخاصم واقع شویم». پارمنین میگفت:
«بیم ما از شجاعت دشمن نیست، ولى خطر در این است که سپاهیان ما خسته شده درمانند، زیرا در
دشت وسیع و باز دشمن میتواند آن بآن قوه تازهنفس خود را بطرف ما فرستاده ما را خسته کند».
عقیده پارمنین را همه پذیرفتندو قرار شد، که مقدونىها در گردنه این معبر منتظر دشمن باشند.
از جمله وقایع این زمان قضیه سىسىنس «1» را ذکر کردهاندو ماحصل آن چنین است
(کنتکورث، کتاب 3، بند 7): در اردوى اسکندر یک نفر پارسى بود سىسىنس نام. این شخص
سابقا بسمت رسالت از طرف والى ایران در مصر نزد فلیپ رفته بودو بعد وطن خود را ترك کرده در خارجه میزیست. وقتى که اسکندر بآسیا آمد، او هم جزو ملتزمین وى بود. بعد بواسطه
تقرّبى، که نزد اسکندر یافت، روزى یک سرباز کریتى بدست او نامهاى اد، که سر آن بمهر
شخصى مجهول مهر شده بود. او نامه را باز کرد و دید نبرزن «2» نامى، که یکى از حکّام داریوش
است، آن را نوشتهو او را تشویق کرده، که نظر باصالتو راده متین خود خدمتى بشاه کرده مورد
عواطف مخصوص او گرد. سىسىنس، چون نسبت به اسکندر صادق بود، خواست نامه را نزد
اسکندر برد، ولى چون او را مشغول کارهاى جنگى دید، تعلّل کرد، تا موقع آن برسد. از طرف
دیگر این تعلّل باعث سوءظنّ اسکندر شد، زیرا نامه نبرزن را در ابتداء نزد او برده بودند و او براى
آزمایش سىسىنس بمهر شخصى مجهول سر آن را مهر کردهو بسرباز کریتى اده گفته بود آنرا بصاحبش برساند. پس از
آن چند روز گذشت و روزى سربازهاى کریتى در موقع حرکت این پارسى را کشتند و، چون
قضیه دنبال نشد، معلوم گشت، که قتل بحکم اسکند روى داده.






