خدای بزرگ است اهورامزدا
19:14   سکندر در فریگیهو پافلاگونیه

اسکندر پس از اینکه بکارهاى لیکیهو پامفلیه تمشیت اد، عازم شهر سهلن «2» شد. اهالى شهر را
تخلیه کرده در ارگ آن جمع شدند. اسکند رسولى نزد آنان فرستاد، که تسلیم شوند، ولى، چون
موقع ارگ محکم بود، اهالى جواب رد ادند. بعد، که دیدند مقدونىها از هر طرف آنراحاطه
کردهاند و از آذوقه اهالى روزبروز میکاهد،با اسکندر قرار ادند، که در مدت دو ماه متعرّض آنها
نشود و، اگر در این مدت کمکى از طرف داریوش نرسید، تسلیم خواهند شد. پس از آن، چون
 کمکى نرسید،تسلیم گشتند. بعد نمایندگان آتن نزد اسکندر آمده خواستند آتنىهائى را، که در جنگ گرانیک
اسیر کرده بود، رد کند. اسکندر جواب اد، که پس از خاتمه جنگ ایران آنها را رد خواهد کرد.
در این موقع اسکندر منتظر داریوش بودو میدانست، که جنگى بزرگ در پیش دارد. بنابراین سعى
داشت، که قواى خود را جمعو آذوقهو لوازم دیگر چنین جنگى را تهیه کند. چون در این زمان
قشون اسکندر از فریگیه میگذشت، او شنید، که در این ولایت شهرى است موسوم به گردیوم
«1»، که سابقا مقرّ پادشاهى بوده میداس «2» نام. شهر بیک مسافت از دریاى سیاهو کلیکیه واقع
بود و رودى از آن میگذشت، که سانگاریوس «3» نام داشت.
در اینجا رابه کوچکى ا زمان گردیوس «4» باقى ماندهو قید آن ترکیب یافته بود از گرههائى،
که ماهرانه یکى را روى دیگرى زده بودندو کسى نمیتوانست این گرهها را باز کند. غیبگوئى
گفته بود، که هرکس این گرهها را باز کند، آسیا از آن او خواهد بود. اسکندر داوطلب شد، این
کا ر انجام دهدو دور او جمعى از فریگیهاو مقدونیها جمع شدند. مقدونیها نگران بودند از
اینکه اسکندر نتواند گرهها را باز کند و این قضیه باعث تطیراتى گرد. اسکندر گرهها را نگاه
کردو هرچند کوشید، که سر یا ته رشتهها را بیابد، بهرهمند نشد. بالاخره، چون از گشودن گرهها عاجز ماند، شمشیر خود را کشیده رشتهها را ببرید و گفت تفاوت نمیکند، این هم یک نوع
گشودن است (پلوتارك، کتاب اسکندر، بند 24- آریان، کتاب 2، فصل 2، بند 1- کنتکورث،
کتاب 2، بند 1) این قضیه ضرب المثل شدهو در مواردى، که کسى مسئله غامضو لاینحلى را
حلّ نکند، ولى زودبا تردستى آنر از میان بردارد، گویند: «گرهگردیوس را برید».
بعد اسکندر، چون همواره نقشه خود را، که جنگ با داریوش بود، تعقیب میکرد، بتأمین پشت سر
خود پرداخته سفاین مقدونى را در هلّسپونت به آمفوتروس «5» سپرد و به هژلوخ «6» امر کرد
 بجزائر لسبس، خیوس و گس رفته ساخلوهاى ایران ر از آن جزایر بیرون کند، ششصد تالان براى آنتىپاتر جانشین خو در مقدونیه و اشخاص
دیگر فرستاد، تا نگذارند شهرهاى یونان بشورندو موافق عهدى کهبا یوانىها بسته بود، تقاضا
کرد، سفاین متّحدین هلّسپونت را حفظ کند.
تمام این اقداماتو کارهاى دیگر اسکندر در اینوقت براى آن بود، که یونانو مقدونیه ر از
حمله ممنن محفوظ بدارد، زیر از فوت او هنوز آگاه نشده بود و، چون ممنن را رقیب ماهر و
زبردست خود میدانست، یگانه نگرانى، که از پشت سر خو داشت، از طرف او بود، بخصوص که آواز بهرهمندىهاى ممنن در بحر الجزائرو اینکه او میخواهد با سیصد کشتى بمقدونیه حمله
کند، به اسکندر پىدرپى میرسید. بعد اسکندر به پافلاگونیه رفت. مردم این ولایت، که از جمله
هنتها «1» بودند، بىمقاومت مطیع گشتند و، چون دربار ایران این مردم ر از ادن مالیات معاف
داشته بود، اسکندر نیز آنها را معفو داشت، ولى گرویهائى از آنها گرفتو کلّاس را حاکم این
ولایت کرده کمکى را، که از مقدونیه بدو رسیده بود، برداشتو عازم کپادوکیه گردید. آریان
گوید پافلاگونیه مطیع گشت با این شرط، که قشون مقدونى وارد این ولایت نشودو اسکندر این
ولایت را جزو ایالت فریگیه دانستو بعد به کپادوکیه رفته سابیکتاس «2» را والى آن ایالت کرد
(کتاب 2، فصل 2، بند 2) ولى کنتکورث والى جدید را آبیستامن «3» نامیده (کتاب 3، بند 4).


دوشنبه 22 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران