خدای بزرگ است اهورامزدا
19:51   حرکت سپاه ایران

مورخین یوانى حرکت قشون ایران ر از ابل بطرف فرات باختصار برگذار کردهاند، ولى
کنتکورث بیش از آنان بشرح پرداخته (کتاب 3، بند 3) و چون دراى اطّلاعاتى راجع بمذهب و
عادات ایران قدیم است، ذکر میکنیم: «عادتى است نزد پارسىها، که قبل از طلوع آفتاب از جائى
حرکت نمیکند. بنابراین، پس از اینکه روشنائى روز همهجا را فرو گرفت، شیپورچىها شیپور
حرکت ر از بارگاه شاه دمیدند. بالاى این بارگاه صورت آفتاب را در قاب بلورین بقدرى بلند
نصب کرده بودند، که همه میتوانستند آنرا مشاهده کند. ترتیب حرکت چنین بود: پیشاپیش قشون
 در محرابهاى سیمین آتشى میبردند، که این مردمان آنرا جاویدانو مقدس میدانند.
مغها، که در اطراف آتش بودند، سرودهاى ملّى میخواندند. در پس مغها بعده روزهاى سال 365
نوجوان در لباسهاى ارغوانى حرکت میکردند، بعد رابهاى میآمد، که اختصاص به ژوپىتر داشت
(مقصود هرمز است، یوانىهاو رومىها هرمز را غالبا زوس یا ژوپىتر نوشتهاند، زیرا خداى
بزرگ خودشان را باین اسم مینامیدند). این رابه ر اسبهاى سفید میکشیدندو از پس رابه اسبى
شکیلو قوىهیکل حرکت میکرد، که آنر اسب آفتاب مىنامیدند. ترکههاى زرینو لباس سفید
جلودارهاى این اسب، آنها ر از سایر جلودارها ممتاز میداشت. بمسافت کمى از اسب مزبور ده
رابه، که بزروسیم مزین بود، حرکت میکردو پس از آن سوارهنظام ده ملّتى، که اسلحهو اخلاق
هر یک از آنهبا همین چیزهاى دیگرى تفاوت داشت. بعد سوارهنظامى، که پارسیها آنرا جاویدان
مینامیدند، بعده ده هزار نفر میآمد. تجملات هیچکدام از قسمتهاى قشون بتجمل این قسمت
نمیرسید:
بعض این سوارها طوقهاى زرین داشتند، برخى جامههاى زربفت یا قباهائى، که دراى آستینهاى
درازو مزین بسنگهاى قیمتى بود. پس از چند قدم جنگىهائى میآمدند، که عدهشان به پانزده
هزار میرسیدو آنان را «عموزادههاى شاه» مینامیدند. اما تمام این جمعیت، که زینتهایش شبیه
زینتهاى زنان بود، از تجملاتش میدرخشید نه از اسلحهاش. سپاهى، که پس از آن میآمد
درىفور «1» نام داشت. سپاهیان مزبور پیشاپیش گردونه شاهى حرکت کرده لباس شاه را میبردند.
بعد گردونه شاهى میآمد. این گردونه از طرفین بصورتهاى خدایان، که ا زروسیم ساخته بودند،
مزین بودو شاه در درون رابه، بلندو شاهانه نشسته بود. قید اسبها بسنگهاى قیمتى مرصع بود و
منتهى میشد بدو هیکل زرین، که قد آنان بیک ارش میرسید. یکى از هیکلها مجسمه نینوس «2»
بود و دیگرى مجسمه بلوس «1». در وسط آن دو هیکل مجسمه عقابى بود با بالهاى گسترده (باز)، که ا زر
ساخته بودندو آنرا علامت مقدس میدانستند» (این دفعه سوم است، که مورخین قدیم از عقاب
زرین با بالهاى باز حرف میزنند. کزنفون، چنانکه گذشت، در دوجا یعنى در «تربیت کوروش» و
در «سفر جنگى کوروش» از این عقاب ذکرى کردهو آنرا بیرق شاه دانسته. اما در باب بلوس و
نینوس باید در نظر داشت، که اینها نیاکان داستانى آسوریها بودندو جهت اینکه مجسمه آنها را
ایرانیان قدیم محترم میداشتند، معلوم نیست. اگر این خبر را صحیح بدانیم، جهت آن باید افسانهاى
باشد، که در عالم قدیم رایج بوده، توضیح آنکه بلوسو نینوس را یوانىهاى قدیم نیاکان اولى
آسوریها میدانستندو موافق افسانههاى یوانى زوس رب النّوع بزرگ یوانىها بجسم دانائه «2»
دختر کرىزیوس «3» پادشاه آرگس حلول کرد و پرسه رب النّوع روشنائى متولّد شد. افسانه پرسه
خیلى مفصل است. از جمله درباره او میگفتند، بآسیا آمده عاشق آندرومد «4» دختر کفه «5» پسر
بلوس گردیدو او را گرفت و پارسىها از نسل پرسه بوجود آمدند.


این افسانه از آسیا بجزیره کرت «6» رفتهو از آنجا در یونان منتشر شده بود. از نوشتههاى بعضى
مورخین یوانى استنباط میشود، که پارسىهاى قدیم پرسه را سرسلسله قوم خود میدانستند و، چون
آتنىها هم آپلّن رب النّوع روشنائىو آفتاب را پسر زوسو سرسلسله قوم خودو حامى آتن
میدانستند، در مواقعیکه ملاحظات سیاسى نزدیکى ایران را با آتنىها اقتضا میکرد، پارسىها قرابت
نژادى خود رابا آتنىها بآنها گوشزد میکردند، مثلا وقتى که در ایران انتشار یافت، که آتنىها
اسکند را بسپهسالارى کلّ یونان براى جنگ با ایران انتخاب کردهاند، دربار ایران به آتنىها
قرابت نژادى پارسىها را با یوانیان گوشزدو اعلام کرد، که دیگر پولى بآنها نخواهد اد، ولو اینکه تقاضا کند. ظنّ قوى این است، که پارسىها واقعا این افسانهها را باور نداشتهاند، ولى
 ملاحظات سیاسى گاهى آنها را مجبور میکرده، که موافق معتقدات یوانىها حرف بزنند).
بعد کنتکورث گوید (همانجا): «تزیینات داریوش زینتهاى دیگران ر از خاطرها میزدود: قباى
ارغوانى او در وسط با نقره میلهدوزى شده بودو رداى (شنل) او، که ا زر میدرخشید، مزین بود
بدو قرقى، که یکى روى دیگرى افتاده با منقار ضربتهائى باو میزدو هردو ر ا زر بافته بودند.
بالاخره از کمربند زرین او قمهاى آویخته بود، که غلافش تمما مرصعو خود کمربند شبیه
کمربند زنان بود. تاج شاهان را پارسیها سىداریس «1» نامند (هرودوتو پلوتارك آنرا تیار
نوشتهاند) و تاج داریوش دیهیمى بود برنگ آبى و سفید. از پس گردونه شاهى سپاهى بعده
دههزار نفر حرکت مىکرد نیزههاى آنها به نقره مزین بود و نوکى ا زر داشت. شاه ر از سمت
راست و چپ تقریبا دویست و پنجاه نفر از نجبا و اقرباى ممتاز او احاطه داشتند. این کبکبه بسى
هزار پیاده منتهى میشدو از عقب این عده چهارصد اسب شاهى را حرکت میدادند. دورتر بفاصله
یک استاد (185 مطر) گردونهاى میآمد، که سىسىگامبیس «2» مادر داریوش در آن بودو در گردونه دیگر زن داریوش حرکت میکرد. خدمه این دو ملکه سواره از عقب گردونهها میرفتند.
پانزده گردونه دیگر، موسوم به آرماکس «3» اطفال شاهو مربیانو خواجهسرایان آنها را حمل
میکرد. بعد زنان غیر عقدى شاه میآمدند. عده اینها 360 و لباسشان مانند لباس ملکهها بود. گنج
شاه را ششصد قاطرو سیصد شتر مىبردندو دسته کماندران مستحفظین آن بودند.
زنان اقرباى شاه و نزدیکان او دسته دیگرى تشکیل اده بودند و پس از آنها دسته پیشخدمتها،
خدمه دربار و باروبنه حرکت مىکردندو در اقصى انتهاى این موکب، سپاهیان سبکاسلحه با
رؤسائشان.
این است توصیفى، که از حرکت داریوش د رأس سپاه خود بطرف فرات شدهو چقدر شبیه
 است بتوصیفى، که کزنفون از کبکبه کوروش بزرگ در ابل میکند و در جاى خود ذکر شده. حالا باید دید، که قشون اسکند را چگونه توصیف کردهاند. در این
باب همان مورخ چنین گوید (تاریخ اسکندر، کتاب 3، بند 3): «اگر از این کبکبه نظرى بقشون
مقدونى مىافکندیم، میدیدیم که منظره بکلّى تغیر کرده. در اینجا نه مردان ا زروسیم و
رنگهاى گوناگون میدرخشیدندو نه اسبان. تمام درخشندگى آنان از آهنو مس بود. اینها
بیزحمت میتوانستند بایستند یا حرکت کندو از اشکالاتى، که ا زیادى عدهو باروبنه دست
میدهد، آزاد بودند. اینها نه فقط مراقب صداى شیپورهائى بودند، که از طرف فرماندهشان دمیده
میشد، بل مواظب اشاره یک چشم او بودند، تا فرمان او را بجا آرند. اینها در هر جائى میافتند، که
اردو زنندو غذائى بخورند.بنابراین سربازان اسکندر در دشت نبرد کوتاه نیامدند، ولى داریوش، باوجود اینکه دراى چنان
جمعیتى بود، بواسطه تنگى میدان جنگ، مجبور شد با عده کمى جنگ کند، و حال آنکه کمى
عده سپاه اسکند را حقیر میشمرد»

دوشنبه 22 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران