خدای بزرگ است اهورامزدا
04:09   کشته شدن صاحبمنصبان یوانى

بقول کزنفون (عقبنشینى، کتاب 2، فصل 5) روز بعد، که کلآرخ باردوى خود برگشت، یقین
کرده بود، که تیسافرن نیات بد نسبت به یوانیها نداردو مذاکرات او را باطلاع یوانیها رسانیده
گفت، لازم است رؤساء نزد تیسافرن بروند و اگر محقّق
شود، که کسانى از یوانیهبا اقترا تولید دشمنى میکند، مانند خائنانو دشمنان یوانىها مجازات
شوند. کلآرخ از منن ظنین بود، زیرا میدانست، که او آرىیهبا تیسافرن مذاکره کردهاند، او
میخواهد دستهاى بر ضد کلآرخ تشکیل کندو تمام قشون یوانى را بطرف خود کشیده دوست
تیسافرن گرد.
کلآرخ نیز میخواست قشون را بطرف خود جلب کرده اشخاصى را، که مخلّ او بودند، از میان
بردارد. بعض سپاهیان یوانى عقیده داشتند، که تمام سرکردگان و صاحبمنصبان را نباید نزد
تیسافرن بردو باید از او برحذر بود، ولى کلآرخ بقدرى ابرامو اصرار کرد، ت بالاخره قرار شد،
که پنج سرکرده و بیست صاحبمنصب با خود ببرد. دویست نفر سپاهى هم، باین عنوان که
میخواهند آذوقه بخرند، با اینها رفتند. وقتیکه یوانیها بدرب منزل تیسافرن رسیدند، پنج نفر
سرکرده را، که عبارت بودند از پروکسن بهاسى، منن تسالى، آژیاس آرکادى، کلآرخ
لاسدمونى و سقراط آخائى «1» بدرون منزل خواندندو صاحبمنصبان دم درماندند.چند لحظه بعد بعلامتى، که معهود بود، سرکردگان را توقیف کردندو آنهائى را، که دم در مانده
بودند، سر بریدند. بعد سوارهنظام ایران در جلگه تاخته، هر یوانى آزاد یا برده را که یافت، کشت.
یوانیهائى که در اردو بودند، این حرکت سوارها ر از دور مشاهده کرده تعجب کردند، که چه
حادثهاى روى اده. در اینحال نىکارك «2» آرکادى، که شکمش را دریده بودند و رودههاى
خود را بدست گرفته فرار کرده بود،با اینحال خود را باردو رسانیده قضیه را بیان کرد و یوانیها
فور اسلحه برداشتند، زیرابا کمال وحشت منتظر بودند، که ایرانیها بر آنها حمله کند.
بعد طولى نکشید، که آرىیه، ارتهباذو میتریدات (مهراد) با برادر تیسافرن و سیصد نفر سوار
جوشندار باردوى یوانىها نزدیک شده یک سرکردهو یک صاحبمنصب یوانى را طلبیدند، تا
بآنها حکم شاه ر ابلاغ کند. یوانیها دو نفر فرستادندو کزنفون آتنى از عقب آنها رفت، تا از
احوال پروکسن اطلاعى یابد.وقتى که دو نفر مزبور بقدرى نزدیک شدند، که صدا میرسید، آرىیه چنین گفت:
یوانیها، چون محقّق گردید، که کلآرخ نقض قسم کردهو متارکه را بهم زده، مجازات خود را
دیدو کشته شد. پرکسن و منن، که توطئه را آشکار کرده غدارى او ر اطلاع ادند، مورد
مرحمت شدند. آنچه راجع بشما میباشد، این است، که شاه اسلحه شما را میخواهدو میگوید، این
اسلحه از آن او است، زیر از آن کوروش بنده او بود. یوانیها بتوسط کلانر ارخمنى «1»، که یکى
از سرکردگان بود، جواب ادند: «اى آرىیه، که بدذاتترین آدمى هستىو اى شما، که دوستان کوروش بودید، آیا شرم ندارید، که پس از آنکه در پیشگاه خدایان و در انظار مردم قسم یاد
کردید،با دوستان ما دوستو با دشمنان ما دشمن باشید، ما را به تیسافرن، که بىدینترین آدمى و
بدترین خائن است، تسلیم میکنید؟ شما، پس از اینکه خائنانه همقسم خود را کشتید،با دشمنان ما
بر ضد ما شدهاید؟» آرىیه جواب اد:
بر خود کلآرخ ثابت شد، که از مدتى قبل بر ضد تیسافرنو ارنتاسو ما کنگاش میکرد.
کزنفون گفت: «اگر کلآرخ نقض قسم کردو متارکه را بهم زد، بمجازات خود رسیدو این عین
عدالت است، که خائن هلاك شود، ولى پروکسنو منن را، که نسبت بشما خوبیها کردهاند و
سرکردگان ما هستند، چرا پس نفرستادید.
البتّه معلوم است، که چون آنها دوستان ماو شما هستند، سعى خواهند کرد بماو شما نصایح خوبى
بدهند». پس از این سخن پارسىها مدتى باهم مشورت کردند، و، بىاینکه چیزى بگویند، رفتند.
کزنفون بطور اختصار گوید، که کلآرخ را نزد شاه برده بحکم او سرش ر از تن جدا کردند.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
04:06   رسیدن یوانىها به رود زهاب

بعد یوانىها به رود زابات (زهاب کنونى) رسیدند. عرض آن 4 پلطر (تقریبا 127 مطر) بود. در
اینجا آنها چها روز ماندند و، اگرچه یوانىها از ایرانىها ظنین بودند، ولى نمیدیدند، که دامى
گسترده باشند. در اینحال کلآرخ لازم دانست، کهبا تیسافرن مذاکره کند و اگر سوءتفاهمى
باشد، قبل از اینکه جنگى بشود، مرتفع داردبا این مقصود از او درخواست ملاقات کرد و، همینکه
بمنزل تیسافرن درآمد، چنین گفت: «من میدانم، که قسم یاد کردهایم بیکدیگر آزارى نرسانیم،
ولى مىبینم، که تو از ما بدگمان هستى، چنانکه از دشمنى مىتوان بودو در نتیجه ما هم نسبت
بشما سوءظن داریم. من هرقدر کاوش میکنم، نمیتوانم بیابم، که تو خواسته باشى نسبت بما بدى
کنىو مطمئن هستم، که ما هم سوءقصدى نسبت بشما نداریم.
من این ملاقات را خواستم، تا این بىاعتمادى را برطرف کنم. بنابراین، از طرف خود میگویم، که
پما در پیشگاه خدایان قسم یاد کردهایم، نسبت بشما دوست باشیم.اگر کسى چنین وجدانى داشته باشد، که قسم را بشکند، بدترین شخص است و قوپهاى نیست، که
او را در مقابل غضب آلهى حفظ کند. پس از این نکته، اگر به اسباب دنیوى بگذریم، من تو را
بزرگترین نعمت براى خود میدانم: با تو تمام راهها براى ما باز است، هر رودى قابل عبور است و
نقصانى از حیث آذوقه نیست، بىتو، چون جائى را نمىشناسیم، تمام راهها براى ما تیرهو تاریک،
هر رود غیرقابل عبورو هر جمعیپت موحش است. بدتر از وحشت تنهائى ما این نکته است، که
همه ما را ترك خواهند کرد. اگر غیظو خشم ما را بر آن مىداشت، که تو را هلاك سازیم، با
کشتن ولىنعمت خود چه میتوانستیم بکنیم، جز اینکهبا شاه ستیزه کرده دوچار غضب موحش او
گردیم و دیگر، اگر میخواستم بر ضدپ تو اقدام کنم، از چه امیدهائى خود را محروم میکردم. راجع
باین امیدها لازم است بتو بگویم:من خواستم دوست کوروش باشم، زیرا من گمان کردم، که او در زمان خود شخصى است، که
میتواند بیش از همه، بهرکس که بخواهد، خوبى کند. حالا مىبینم، که تو صاحب اقتدرات و
ایالات کوروش هستى، بىاینکه حکمرانى ایالت خود را فاقد باشى و نیز مىبینم، که این قدرت
سلطنتى، که مخالف کوروش بود، مساعدو متّحد تو است. بنابراین کى است آن کس، که
اینقدر دیوانه باشد، که نخواهد دوست تو باشد؟ بالاتر از آن، مىخواهم بتو بگویم، که امید ما در
اینکه تو دوست ما خواهى بود، مبنایش چیست. من میدانم، که مىسیان باعث نگرانى شما هستند و
امیدوارم با قوائى، که دارم، آنها را مطیع شما کنم.
درباره پىسیدیانو سائر مردمان نیز امیدوارم، چنان کنم، که خیال شما را مشوب نکند، راجع
بمصریها، که آنقدر شما را عصبانى کردهاند، نیز تصوپر میکنم، شما قوپهاى جز قوپه من براى تنبیه
آنان نمیتوانید بکار برید. بالاخره در میان مردمانى، که تو ر احاطه دارند، اگر مردمى باشد، که
خواهى دوست آنه باشى، مقتدرتر از تو دوستى نخواهند یافت و، اگر بخواهند تو ر اذیپت کند،
تو بوسیله ما صاحباختیار مطلق براى افناى آنها خواهى بود. خدمت ما بتو فقط از این جهت
نخواهد بود، که جیرهاى دریافت خواهیم کرد، بلکه از این نظر نیز که بواسطه نیکىهاى تو نجات یافتهایمو حقّشناسى در زاى آن وظیفه ما است.
وقتى، که من تمام این مطالب را در نظر میگیرم، بقدرى از عدم اطمینان تو در حیرت مىافتم، که
حاضرمبا کمال مسرّت بدانم، چه کسى است آن کسى، که چنین ماهرانه حرف میزندو تو ر از ما
ظنین میکند». تیسافرن جواب اد: «من بسیار مشعوفم از اینکه ا زبان تو این سخنان بامغز را
میشنوم. با این عقاید، اگر تو میخواستى بر ضد من نقشهاى بکشى، میگفتم، تو همانقدر دشمن
منافع خود هستى، که دشمن منى. تو نیز سخنان مرا گوش کن، تا کاملا مطمئن شوى، که اگر
اقدامى بر ضد شاه یا من بکنى، ببدترین کارى اقدام کردهاى. اگر ما میخواستیم شما را هلاك
کنیم، تصور میکنى، که ما بقدر کفایت سوارهنظام، پیادهنظامو اسلحه نداشتیم، تا این کا را
بىاندك خطرى انجام دهیم، یا جائى، که براى اینکار مساعد باشد، در اختیار ما نبود؟ آیا چنین
است؟ این جلگههاى پهناور، که متّحدین مایندو شمبا کمال صعوبت جلگهاى را طى میکنید، این کوهها، که در مقابل شما بلند شدهو شما مجبورید از آنها بگذرید- آیا در اقتدار ما نبود، که
این صفحات و این کوهها ر اشغال و راه عبور شما را سد کنیم. اما این رودها، آیا نمىبنید، که
در میان آنها رودهائى هست، که براى ما مانند اسلحهخانه استو هرچه بخواهیم، براى جنگ با
هر سپاه، میتوانیم از آن بیرون کشیمو نیز رودهائى هست، که، اگر ما شما ر از آن عبور نمیدادیم،
شما نمیتوانستید بهیچوجه از آنها بگذرید. تصور کنیم، که در بکار بردن تمام این وسائل ما
مغلوب میشدیم. آیا آتش قوىتر از ثمرات زمین نیست؟ آیا ما نمیتوانستیم، این ثمرات را آتش
زده شما را دوچار چنان گرسنگى کنیم، که رشادت شما در مقابل آن بکلّى ناتوان باشد؟
با این همه وسائل، که براى جنگ داریمو خطرى از آن براى ما متصور نیست، چگونه میشود،
وسیلهاى انتخاب کنیم، که در پیشگاه خدایان بىدینىو کفرو در انظار مردم بىشرفى است.
چنین وسیله وسیله اشخاص مستأصلو کسانى است، که راهى ندارند و احتیاج آنها را در فشار
میگذارد، یا کار اشخاصى فاسد، که میخواهند از نقض قسم در پیشگاه خدایان یا از سوءنیت خود
نسبت به مردم
استفاده کند. نه، هیچگاه م باین درجه بىعقلو دیوانه نخواهیم بود. باوجود اینکه ما میتوانستیم
شما را معدود کنیم، چرا نکردهایم؟ بدان، جهت نجات شما این است، که من میخواهم رادت
خود را به یوانىها نشان دهم، زیرا، اگر کوروش هنگام صعود بمالک علیا، باین قشون خارجه از
آن جهت اطمینان داشت، که جیره آنها را میرسانید، من میخواهم، وقتى که از این ممالک پائین
مىآیم، همین سپاه را بوسیله خوبىهائى، که نسبت بآن مىکنم، تکیهگاه خود قرار دهم.
امپا راجع بمزایائى، که شما میتوانید براى من داشته باشید، تو از بعض مزایا سخن راندى، ولى
بزرگترین مزیپت آن است، که من میدانم: فقط شاه میتواند تیا راست بر سر نهد، ولى ممکن
است، که با بودن شما در اینجا یک کس دیگر هم بتواند در قلبش تیا راست بر سر گذارد.
(موافق نوشتههاى مورپخین یوانى فقط شاه میتوانست کلاه راست بر سر گذارد. بنابراین، اگر گفته
کزنفون صحیح باشد، تیسافرن میخواهد بگوید، که با تقویت یوانىها او میتواند فکر سلطنت را در
مغز خود بپرورد). کلآرخ از این عبارت تیسافرن تصوپر کرد، که راست میگویدو گفت، باوجود بودن چنین جهاتى براى دوستى بین ما، آیا اشخاصى، کهبا تهمتو افتراء میخواهند این دوستى را
مبدپل بدشمنى کند، لایق بدترین عقوبتى نیستند؟ تیسافرن جواب اد، اگر شما با سردران و
صاحبمنصبان بخواهید، روز روشن نزد من آئید، من بشما میگویم، کىها بمن اطلاع میدهند، که
تو کنگاشى بر ضدپ منو قشونم ترتیب میدهى. کلآرخ گفت، من تمام آنها را نزد تو میآورم و
من هم بتو خواهم گفت، از چه کسانى چیزهائى راجع بتو میدانم. پس از این صحبت، تیسافرن
نسبت به کلآرخ بسیار محبپت نمود و او را دعوت کرد، که براى شام بماند (عقبنشینى، کتاب 2،
فصل 5).

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
04:04   روانه شدن یوانیها با تیسافرن

پس از آن یوانىها حرکت کردند و بحکم تیسافرن آذوقه یافته میخریدند. آرىیهو قشون او با
تیسافرنو ارنتاس حرکت میکردند وبا آنها اردو میزدند. یوانىها، چون از آنها ظنین بودند، با
راهنمیان خود از طرف دیگر حرکت میکردندو بفاصله یک فرسنگ یا بیشتر از ایرانىها اردو
پ مىزدند. بالاخره دو اردو بیکدیگر با نظر خصومت نگریستند: در سر تحصیل هیزمو علوفه یکدیگر را میزدندو از این حرکات کینه در
میان آنها تولید میشد. پس از سه روز طى مسافت بدیوار ماد رسیدند. این دیوا را بقول کزنفون از آجرو قیر ساخته بودند. پهناى دیوار بیست پا، ارتفاع آن صد پا و
طولش، چنانکه میگفتند، بیست فرسنگ بود (دیوار مزبور، چنانکه در تاریخ ماد گفته شد، در زمان
بختالنّصر براى حفظ ابل از طرف شمال ساخته شده بود، صفحه 193) از اینجا هشت فرسنگ
در دو منزل پیموده و از دو نهر، که از دجله جدا میشد، گذشته بدجله رسیدند. بر این دو نهر دو پل
زده بودند.
بفاصله 15 استاد از دجله شهر بزرگى بود سىتاس «1» نامو یوانىها در نزدیکى آنو پارك
زیبائى، که پر از همهگونه درخت بود، اردو زدند. پس از شام پروکسن و کزنفون گردش
میکردند؟ در این حین شنیدند، که شخصى از پیش قراول میپرسید، پروکسن و کلآرخ کجا
هستند. راجع به منن سئوالى نکرد،و حال آنکه این شخص از طرف آرىیه آمده بود و او میزبانپ منن بود. پروکسن گفت،کسى را، که شما میطلبید، منم. آن شخص گفت، من از طرف آرىیهو ارتهباذ بدینجا آمدهام، تا
بشما بگویم، که بیدار کار خود باشید، چه در این پارك تیسافرن سپاهیان زیا دارد و نیز دستهاى
بفرستید پل دجله را حفظ کند، زیرا تیسافرن قصد دارد، این پل را شبانه براندازد، تا شما نتوانید از
آن بگذریدو در میان دجلهو نهر آن بمانید. شخص مذکو را نزد کلآرخ بردندو او از این
سخنان متوحپش شد، ولى یک نفر جوان، که حضور داشت، گفت بین حمله و قطع پل تضادپى
هست: اگر حمله کردند و فاتح شدند، قطع پل چه فایده براى آنها دارد، زیرا چند پل دیگر هم،
اگر وجو داشته باشد، براى ما در حال شکست بىثمر است و ما نخواهیم دانست از کدام سمت
باید فرار کنیم. امپا اگر ما فاتح شدیم، قطع پل براى آنها مضرّ است، زیرا قشون زیادى، که در آن
طرف دجله است، نمىتواند بکمک آنها بشتابد. پس از آن کلآرخ از آن شخص پرسید،
صفحهاى، که بین دجله و شهر است بچه وسعت مىباشد. او جواب اد، که خیلى وسیع است،
دهات زیادو شهرهاى بزرگ دارد. پس از این جواب یوانىها پنداشتند، که این شخص را خود ایرانىها فرستادهاند، تا مبادا یوانىها پل را خرابو موقعشان را بین دجلهو نهر محکم کرده باعث
نگرانى شاه گردند. باوجود این پس از صرف غذا، دستهاى براى محافظت پل فرستادند، ولى بعد
نه حملهاى از طرف ایرانىها بعمل آمد و نه کسى در سر پل دیده شد. روز دیگر یوانىها از دجله
گذشتند. پل این رود ر از 37 کشتى ساخته بودند. بعد یوانىها از کنار دجله بیست فرسنگ در
چها روز پیموده به رود فیسکوس «1» (ادرنه امروزى) رسیدند. کزنفون گوید: در اینجا شهر
بزرگى است موسوم به اپیس «2» (شهرى، که در زمان سلوکیها انطاکیپه نام داشت) در این محلّ
یوانیها ببرادر طبیعى «3» کوروشو اردشیر برخوردند. او قشونى بکمک شاه از همدان میآورد و
در اینجا بسپاه خود استراحت اده بود. کلآرخ، براى اینکه قشون یوانى را زیادتر از آنچه هست
پ نمایش دهد، امر کرد سپاهیان یوانى دوبدو از پیش سپاه ایرانى گذشتندو زیادى عدپه یوانىه باعث حیرت ایرانىها شد (مترجم کزنفون گمان مىکند، که
اینجاى کتاب او تحریف شده، زیرا در نزدیکى قشون ایران بى احتیاطى بزرگى بود، که کلآرخ
قشون یوانى را بترتیبى درآورد، که پهلوى آن در مقابل قشون ایران باشدو دیگر اینکه ایرانىهاى
آن زمان لشکرهاى بزرگ زیا دیده بودندو ممکن نبود فریب عملیپات کلآرخ را بخورند). پس
از آن یوانىها شش منزل یا سى فرسنگ پیموده و از صحراهاى بىسکنه گذشته بدهات پروشات
رسیدند. تیسافرن از جهت کینهتوزى امر کرد، دهات را بچاپند، ولى مردم را برده نکند. در اینجا
گندم، حشمو غنائم زیاد بدست آمد. بعد بیست فرسنگ دیگر در صحراهاى بىسکنه پیمودند و
در منزل اوپل در آنطرف رو دجله شهر بزرگى پدیدار شد، که سنا «1» نام داشتو اهل آن روى
پوستها از آب گذشته براى یوانىه نانو پنیرو شراب آوردند.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
04:02   قراراد تیسافرن با یوانىها

برحسب نوشتههاى کزنفون (عقبنشینى، کتاب 2، فصل 3) یوانىها سه روز در این محل ماندند و
در اینجا تیسافرن با برادرزن شاه، سه نفر پارسى دیگرو غلامان
زیاد از طرف شاه بزرگ براى مذاکراتبا یوانىها وارد شد. سردران یوانى به استقبال او رفتند و
تیسافرن بتوسط مترجمش بآنها چنین گفت: یوانیها، من در مملکتى مسکن دارم، که در همسایگى
یونان واقع است. چون دیدم شما دوچار بدبختى شدهو چارهاى ندارید، از شاه درخواست کردم،
اجازه دهد شما را سالما بیونان برسانم. گمان میکنم، که این رفتار من نه در شما حقناشناسى تولید
کندو نه در جائى از یونان. با این نیت عریضه بشاه اده اظهار کردم، که از طرف شاه عین عدالت
خواهد بود، که این عنایت را درباره من بکند، زیرا من اول شخصى بودم، که خبر کشته شدن
کوروش را باو ادمو پس از این خبر او را کمک کردم و از تمام اشخاصى، که أمور جنگ با
یوانىها بودند، تنها من فرار نکردم و، پس از اینکه راهى براى خود باز کردم، بشاه، که پس ازکشته شدن کوروش باردوى شما حمله کرده بود، ملحق شدمو با سپاهى، که در تحت فرماندهى
من استو نسبت بشاه کاملا باوفا مىباشد، قشون غیریوانى کوروش را تعقیب کردم. شاه در
جواب بمن وعده دا در این باب شور کندو مرا أمور کرد از شما بپرسم، که چرا بر ضد او
اسلحه برداشتید. از شما میخواهم، که جواب ملایمى بدهید، تا براى من اجراى منظورى، که دارم
و در نفع شما است، سهلتر گرد. یوانیها براى مشورت دور شدندو پس از شور بتوسط کلآرخ
چنین جواب ادند: اجتماع ما براى جنگ با شاه نبود، ما بر ضد او براه نیفتادیم. کوروش هزار
بهانه یافت براى اینکه ناگهان بر شما بتازدو ما را بدینجا بکشاند، ولى، وقتى، که او را در خطر
دیدیم، در مقابل خدایان و خلق شرم داشتیم، که پس از آن همه خوبىها، که از او دیده بودیم،
باو خیانت کنیم. ا زمانى، که کوروش مرد، ما دیگر منازعهاىبا شاه در سر سلطنت نداریمو نیز
جهت ندارد، که ممالک او را غارت کنیمو در قصد حیات او هم نیستیم. اگر کسى ما را آزار
نکند، حاضریم بملکت خود برگردیم، ولی اگر در قصد آزار م باشند، ما بکمک خدایان از
خو دفاع خواهیم کرد.
هرگاه نسبت بما فتوت نشان دهند، ما سعى خواهیم کرد، که از این حیث هم بر ما
فایق نیایند. پس از شنیدن این سخنان تیسافرن گفت، من مفاد این نطق را بشاه ابلاغ خواهم کرد و
جواب او را بعد بشما میرسانم، ولی تا مراجعت من متارکه باید برقرار باشدو ما بشما آذوقه
میرسانیم. روز دیگر نیامدو یوانىه باز دوچار نگرانى شدند. روز سوم تیسافرن وارد شده گفت،
من از شاه اجازه نجات ادن یوانىها را تحصیل کردم،و حال آنکه عده کثیرى از پارسىها
مخالف آن بوده میگفتند، موافق حثیت شاه نیست اشخاصى را، که اسلحه بر ضد او برداشتهاند،
بگذارد بروند. حالا شما میتوانید مطمئن باشید، ممالک ما خصومتبا شما نخواهند ورزیدو ما
شما را صحیحو سالم بملکت خودتان برمیگردانیم. آذوقه شما را هم میرسانیم، ولى شما هم باید
ممالکى را، که از آن عبور میکنید، غارت نکنید.
اگر پول آذوقه شما را رسانیدیم، آنچه براى خوردنو آشامیدن لازم دارید، بخرید و، اگر
نرسانیدیم، بقدرى که آذوقه لازم دارید از محلها تحصیل کنید.این شرائط را یوانىها پذیرفتندو طرفین قسم یاد کرده دست بیکدیگر ادند.
پس از آن تیسافرن گفت، حالا من باید بحضور شاه روم، تا باین مسئله خاتمه دهم.
بعد برمیگردم، که حرکت کرده بیالت خود مراجعت کنم (تیسافرن والى ایالات کوروش بود) و
شما را هم به یونان برگردانم.
کزنفون گوید (عقبنشینى، کتاب 1، فصل 4) پس از آن یوانىهاو آرىیه، که در مقابل
یکدیگر اردو زده بودند، منتظر مراجعت تیسافرن شدند. بیست روز گذشتو او نیامد. در این
مدت برادران و سایر اقرباى آرىیه نزد او آمده اظهار داشتند، که شاه حاضر است، او را عفوو از
گذشتهها صرفنظر کند. از این زمان ملاحظه آرىیهو سپاهیان او از یوانىها کمتر شده
بدرجهاى رسید، که باعث دلتنگى یوانىها گردید و آنها نزد کلآرخ رفته چنین گفتند: براى چه
در اینجا ماندهایم؟ مگر نمیدانیم، که شاه حاضر است بقیمت گزاف هم که باشد ما را بهلاکت
برساند، تا بار دیگر یوانىها جرئت قشونکشى را بر ضد شاه بزرگ نداشته باشند. شاه میخواهد،
ما در اینجا بمانیم، تا او فرصت یافته قشون پراکنده خود را جمع کند، بعد بر ما بتازدو شاید
نهرهائى میکندو دیوارهائى میکشد، تا راه ما را سد کند.
هرگز او راضى نخواهد شد، که ما به یونان برگشته بگوئیم باوجود کمى عدهمان او را در درب
خانهاش شکست ادیم و بعد اعتنا بقواى او نکرده به یونان مراجعت کردیم. کلآرخ جواب اد،
من تمام این نکات را در نظر دارم، ولى اگر ما از اینجا حرکت کنیم، خواهند گفت، که ما
متارکه را بهم زده درصدد جنگ هستیم. در اینحال نه کسى آذوقه خواهد ادو نه راهنمائى
خواهد کرد.
آرىیه هم از ما دورى خواهد جست. این مسئله، که آیا م باید از رو دیگرى هم عبور کنیم یا نه
معلوم نیست، ولى من میدانم، که اگر قوهاى از عبور ما ممانعت کند، ما نمىتوانیم از این رود
بگذریم و دیگر اینکه، اگر بخواهیم جنگ کنیم، سوارهنظام متحدى نداریم،و حال آنکه
سوارهنظام دشمن زیادو خوب مجهز است.بنابراین، اگر غالب شویم، نخواهیم توانست کسى را بکشیم (یعنى چون سوارهنظام نداریم، تعقیب
ممکن نیست) و، اگر مغلوب گردیم، هیچیک از ما جان بدر نبرد.
بالاخره من این نکته را نمیتوانم بفهمم: اگر شاه بخواهد ما را بهلاکت برساند، آنقدر وسایل در
دست دارد، که محتاج نیست قسم یاد کند، بما دست دهد، بعد قول خود را نقض کندو در میان
مردمان یوانىو غیریوانى بشکستن عهد معروف گرد.
در این احوال تیسافرنبا قشونى وارد شد و ارنتاس «1»، که دختر شاه را تازه ازدواج کرده بود،
نیزبا لشکرى همراه او بود. تیسافرن، چون دید که یوانىها از دیر کردن او نگران بودند، گفت من
والى لیدیه شدهامو بعلاوه دختر شاه در اردوى من است. بنابراین مىبایست بتدارکات این
مسافرت بپردازم و این مدت براى چنین مسافرتى زیاد نیست.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
04:00   متارکه

 

بعد بقول کزنفون (عقبنشینى، کتاب 2، فصل 3): مقارن طلوع آفتاب رسولانى از طرف اردشیر
آمدندو به پیشقراولان گفتند، که میخواهندبا سردران یوانى در باب متارکه مذاکره کرده وامر
شاه را برسانندو جواب یوانىها را براى شاه ببرند. کلآرخ گفت بشاه بگوئید، که چون ما آذوقه نداریم، باید بجنگیم، تا رفع گرسنگى کنیم. رسولان این جواب را رسانیده برگشتندو گفتند، که
شاه این تقاضاى آنها را صحیح میداند و بلدهائى با خود آوردهاند، تا اگر متارکه انجام شد،
یوانىها را بجاهائى برند، که آذوقه در آنجا زیاد است.
پس از آن متارکه منعقد شدو یوانىها را به دهاتى راهنمائى کرده گفتند، که میتوانید آذوقه
برگیرید. در اینحال شعف یوانىها را حدى نبود، زیرا سابقا علاوه بر بىآذوقهگى وحشت آنها
هم زیاد بود: بهر حادثهاى که برمیخوردند، میلرزیدندو از عاقبت آن نگران میشدند. این محل
گندم، نبیذو مشروب ترشى، که از میوه درست میکند فروان داشت. کزنفون تمجید زیاد از
خرماى اینجا کرده گوید، که خرماى یونان را در اینجا نوکرها میخورندو خرماى اینجاها مانند
کهرباى زردو خیلى درشت است. بعد او گوید در اینجا براى اولین دفعه سپاهیان ما مغز درخت
خرما خوردند. شکل آن زیباو طعمش بسیار گوار است، ولى اشخاصى، که آنرا خوردند، به
سردرد شدید مبتلا گشتند. وقتى که سر درخت خرما را مىبرند، تمام درخت خشک میشود

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
03:59   احوال یوانیها پس از جنگ

کزنفون گوید (عقبنشینى، کتاب 2، فصل 1): در طلیعه صبح سردران یوانى در جائى جمع
شدند و، چون دیدند، که کوروش نه خودش باردوى آنها آمدو نه کسى را براى رسانیدن فرمان
فرستاد، تصمیم کردند، باروبنه خود را بسته پیش روند، ولى مقارن طلوع آفتاب، وقتى که
میخواستند حرکت کند، پرکلس «1» حاکم تترانى «2»، که از اعقاب دمارات لاسدمونى بود، با
گلوس «3» پسر تامس «4» درسید و خبر اد، که کوروش کشته شده، آرىیه با قشونش بمحلى،
که در آنجا دو روز قبل اردو زده بود، عقب نشسته و تمام روز را منتظر یوانىها خواهد بود، زیرا
روز دیگر میخواهد بولایت ینیانها برگرد. سردران یوانى از این خبر بسیار مغموم گشتند.
کلآرخ رسولان رابا خىرىسف لاسدمونىو منن تسالی نزد آرىیه روانه کرده گفت، به
آرىیه بگوئید، که ما نسبت به شاه فاتحیم و، حالا که کوروش نیست، ما حاضریم آرىیه را بر
تخت ایران نشانیم، زیر این مملکت از آن فاتح است. رسولان حرکت کردندو کلآرخ منتظر
جواب شد.
سربازان یوانى آذوقه بدست آوردند، گاوها و نیز الاغهاى بنه را سر بریدند و چون هیزم نداشتند،
تیرهاو سپرهاى چوبین مصریها و سپرهاى ایرانیان را، که از ترکه بید بافته بودندو در میدان جنگ
فروان بود، جمع کرده بجاى هیزم بکار بردند.
مقارن ساعت 9 صبح رسولانى از طرف شاهو تیسافرن وارد شدند. در میان فرستادگان یک نفر
یوانى بود فالىنوس «5» نام، که تیسافرن او را محترم میداشت، فرستادگان سردران را طلبیده از
طرف شاه اعلام کردند، که یوانىه باید اسلحهشان را باو، که فاتح است، بدهندو بعد بدربا رفته
خواهش کند، قرار مساعدى درباره آنها اده شود. یوانىها از این تکلیف خشمگین گشتندو
کلآرخ گفت، که تسلیم اسلحه کار فاتح نیست. سپس او رو بسردران یوانى کرده گفت:
«شما جوابى شرافتمندانه بدهید من الآن میآیم». بعد بیرون رفت، چه یکى از خدمه کلآرخ او را صدا کرده بود، تا رودههاى حیوانى را، که در همین موقع قربان
کرده بودند، ببیند (یعنى نتیجه تفأل را بداند). در غیاب او پروکسن تبى رو به فالىنوس کرده
گفت: آیا شاه مانند فاتحى اسلحه را میخواهد یا دوستانهو بسان هدیهاى. اگر شقّ اول است، چرا
میخواهد؟ بیاید بگیرد. هرگاه شقّ دوم است، بما بگوید، که در زاى این سخاوت سربازها بآنها چه
میدهد.
فالىنوس جواب اد، که شاه خود را فاتح میداند، زیرا کوروش را کشتهو کسى نیست، که مدعى
سلطنت باشد. از این نکته گذشته، شما اکنون در درون مملکت او بین رودهائى هستید، که محال
است از آن عبور کنیدو او آنقدر سپاهى دارد، که اگر آنها را باختیار شما واگذارد، شما از عهده
کشتن آنها هم برنمیآئید، کزنفون آتنى «1» در این موقع گفت فالىنوس، تو خودت میدانى براى
ما چیزى جز اسلحهو رشادت ما نمانده و، تا اسلحه داریم، شجاعت هم خواهیم داشت. اگر
اسلحهمان را بدهیم، مانند آن خواهد بود، که خودمان را ادهایمو گمان مکن، که این یگانه
چیزى را، که براى ما مانده، تسلیم کنیم. فالىنوس خندیده گفت:
اى جوان، تو مانند فیلسوفى حرف میزنى، ولى بدان، که اگر تصور میکنى، شجاعت شما بر قواى
شاه غلبه خواهد کرد، تو دیوانهاى. بعد کزنفون گوید:گویند بعضى نرم شده اظهار داشتند، که چنانکه نسبت به کوروش باوفا بودند، میتوانند حالا هم
بشاه خدمت کند،و اگر اردشیر بخواهد آنها را براى سفر جنگى بمصر یا جاى دیگر اجیر کند، او
را پیروى خواهند کرد. در این احوال کلآرخ برگشت و پرسید: آیا جواب شاه را ادید؟
فالىنوس گفت، هرکس چیزى میگوید، تو بگو، عقیدهات چیست. کلآرخ، چون میخواست
چنان کند، که خود فالینوس بگوید، اسلحهتان را ندهید، چنین گفت: فالىنوس، تو یوانى هستى
و ما هم از همان ملّتیم. در این موقعى که هستیم، ما عقیده تو را میپرسیم، که چه کنیم. نصیحتى بما
ده، که خوبو شرافتمندانه باشد و این را هم بدان، هر نصیحتى که بما دهى، حتما بعدها در
 یونان منتشر خواهد شد.


ادامه مطلب
یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
03:56   رفتار اردشیر پس از جنگ

پس از ذکر وقایع جنگ کونّاکسا مقتضى بود، بلافاصله بشرح احوال قسمت یوانى کوروش
کوچک پرداخته از عقبنشینى آن سخن رانیم، ولى براى نمودن اوضاع ایران آن روز بىمناسبت
نیست، که قبلا حکیاتى را، که مورخین یوانى راجع برفتار اردشیر، پروشات و غیره بعد از جنگ
ضبط کردهاند، ذکر کنیم.
پلوتارك گوید (اردشیر، بند 19 -15): اردشیر پس از جنگ هدایاى عالى براى
پسران ارتهگرس که بدست کوروش کشته شده بود، فرستاد، پاداشى خوب به کتزیاسو سایر
همراهان خود اد و شخصى ر از اهل کن «1»، که آب براى اردشیر اده بود، چندان بنواخت و
دربارهاش عطاها کرد، که او از گمنامى بیرون آمده غنىو مردى مقتدر شد. اردشیر در تنبیه
مقصرین راه اعتدال را پیمود، مثلا رفتار ارباس مادى را، که از قشون اردشیر بطرف کوروش فرار
کردهو پس از کشته شدن او مجددا بقشون اردشیر برگشته بود، اردشیر حمل بر خیانت نکرد و
گفت، این شخص ترسو است، بعد براى مجازات فرمود، که این مادى یک زن فاحشه را برهنه
کرده بر دوشهاى خود بنشاندو با این وضع تمام روز ر از صبح تا شب در میدانهاى شهرو معابر عام بگرد. درباره شخصى دیگر، که نیز فرار کرده بودو پس از جنگ بخود بالیده مىگفت دو
نفر از دشمنان را کشته، اردشیر حکم کرد، با درفش سه دفعه زبانش را سوراخ کند. شخص
کاریانى، که زیر زانوى کوروش را بریده بود، نیز از شاه انعامى خواست و او انعامى فرستاده سپرد
باو بگویند: «شاه این انعام را بتو میدهد در زاى اینکه تو دوم کسى بودى، که مژده براى من
آوردى، زیر ارتهسیراس اول شخصى بود، که مژده مردن کوروش را آوردو تو بعد از او آمدى».
این شخص، پس از آنکه طرف توجه شد، پنداشت پاداشى، که شاه بعنوان آوردن مژده اده،
کافى نیستو بناى بدحرفى را گذاشته روزى در حضور شاه گفت، کسى بجز من کوروش را
نکشته. شاه در خشم شده امر کرد سرش ر از بدن جدا کند. پروشات، که حاضر بود، گفت «آقا،
این شخص حقیر کاریانى را با چنین مرگ ملایم نمیکشند. او را بمن واگذار، تا پاداش صحیحى
در زاى کارى، که از آن بخود میبالد، در کنارش نهم». اردشیر گفت او را به پروشات تسلیم کند
و این زن جلّادان را خواسته سپرد، که او را در مدت ده رو زجر دهند، بعد زبانش را بکشندو فلزّ
داغ چندان در گوشهایش بریزند، تا هلاك شود، (ملکه قسى القلب خواسته بدین بهانه از قاتل پسر
خود انتقام بکشدو بشاه هم منّت بگذارد، که در زاى جسارت او چنین مجازاتى باو اده. م).چون اردشیر یقین داشت، که کوروش بدست او کشته شدهو میخواست، تمام مردم همچنین دانند
و گویند، براى مهراد، که ضربت اولى را به کوروش وارد کرده بود، هدایائى فرستاد و به حاملین
آن گفت: «به مهراد بگوئید، این هدایا در زاى جل اسب کوروش است، که براى من آوردهاى».
وقتى، که هدایاى شاهى رابا پیغامى، که اردشیر اده بود، به مهراد رسانیدند، او بسیار اندوهناك
شد، ولى شکوه نکردو چندى بعد بواسطه بىاحتیاطى خود بهلاکت رسید. توضیح آنکه، روزى
براى صرف غذا بخانهاى دعوت شدو خواجههاى شاهو ملکه مادر شاه هم در آنجا مدعو بودند.
مهراد لباسى را، که شاه باو اده بود، پوشید و جواهرات اعطائى ر استعمال کرد. وقتى که در پیان صرف غذا میگسارى شروع شد، یکى از مقرّبترین خواجههاى پروشات خطاب به مهراد
کرده گفت: وه، چه لباس خوبى شاه بتو اده، چه یارهها، چه طوقها و چه قمهاى. کسى نیست،
کهبا حیرت بتو ننگرد و بتو رشگ نبرد. مهراد، که از ابخره شراب مست بود، جواب اد:
سپار اسیکس مهربان، در مقابل پاداشى، که روز جنگ من لیاقت آنرا یافتم


ادامه مطلب
یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
03:52   تمجید کزنفون از کوروش کوچک

مورخ مذکو راجع به کوروش کوچک چنین گوید (عقبنشینى دههزار نفر، کتاب 1، فصل 9)
«چنین بود عاقبت کوروش، که، باقرارو اعتراف تمام اشخاصى، کهبا او مراوده داشتند، از تمام
پارسىهائى، که بعد از کوروش قدیم (یعنى کوروش بزرگ) بدنیا آمدند، بیش از همه قلب شاهى
داشت و بیش از همه لایق سلطنت بود. او از کودکى نسبت بتمام اطفال دیگر، که در دربار تربیت
میشدند، برترى داشت، زیرا رسم است، که پسران بزرگان پارسى در دربار تربیت میشوند، در
آنجا متانت مىآموزند و چیزى، که شرمآور باشد، در میان آنها دیدهو شنیده نمىشود. این
کودکان همواره مىبیند یا میشنوند، که کسانى مورد عنایت شاه شدهاندو اشخاصى مورد
بىالتفاتى اوو بنابراین از بچهگى یاد میگیرند، که حکم کندو اطاعت ورزند. کوروش از بچهگى
بیش از همسالگان خود استعداد براى معرفت نشان میداد. اشخاصى، که از حیث خانواده پستتر
از او بودند، مانند او
اطاعت پیرمردان را نمیکردند. او اسب را زیا دوست میداشت،با تردستى آنرا داره میکرد و
بورزشهاى جنگى، تیراندازىو افکندن زوبین میل مفرط مینمود و هیچگاه خسته نمیشد. چون به
سنّى رسید، که میتوانست شکار کند، عشقى سرشار باین کار پیدا کردو بمخاطراتى، که از دنبال کردن جانوران درنده روى میدهد، حریص بود. روزى چنین اتّفاق افتاد، که خرسى باو حمله کرد
و او هیچ نترسیدو براى مجادله حاضر شد. خرس او ر از اسب بزمین افکندو او جراحتى
برداشت، که جاى آن باقى ماند. باوجود این خرس را کشت و باشخاصى، که زودتر از همه
بکمک او شتافتند، ملاطفت کرد. وقتى که او به امر پدر والى لیدیه، فریگیهو کپادوکیه گردید و
فرماندهى تمام قشونى، که میبایست در کاستل «1» جمع شوند، با او شد، نشان اد، که وظیفه
مقدس خود میداند، هیچگاه معاهده یا قرارادو یا قول سادهاى را نقض نکند. از اینجهت تمام
شهرهائى، که تابع او بودند،و تمام اشخاص باو اعتما داشتندو بنابراین دشمنانى، کهبا او داخل
معاهده میشدند، یقین داشتند، که از طرف اوبا آنها رفتارى بد نخواهد شد. از اینجهت، وقتى
که اوبا تیسافرن در جنگ شد، تمام شهره باستثناى مىلت کوروش را بر تیسافرن ترجیح ادند و
اهالى مىلت هم، اگر از او میترسیدند، از اینجا بود، که او نخواست تبعیدشدگان را بخودشان
واگذاردو تا آخربا آنها همراهى کرد ..
.. نمیتوان گفت، که او فریب اشخاص بدذاتو متقلّب را مىخورد، زیرا آنها را سخت مجازات
میکرد. در شاهراهها اشخاصى دیده میشدند، که پاها یا دستهایشان قطع شده بودو یا چشم نداشتند.
بنابراین در ایالات کوروش یوانى یا غیریوانى، اگر آزارى بکسى نمیرسانید، میتوانست بىترس
مسافرت کند، هرجا میخواهد برودو هرچه میخواهدبا خود بردارد. مسلّم بود، که او بیش از همه
 اشخاصى را محترم میداشت، که در جنگ بیش از همه رشید بودند. اولین جنگى، که کرد، با پىسیدیان بود. در این جنگ خود کوروش فرمان میداد و باشخاصى، که از
مخاطرات نمیترسیدند، حکومت ولایات مسخّره یا هدایاى دیگر مىبخشید. بنابراین زیردستان او
شجاعت را وسیله خوشبختى، ترس را عنوان بندگى میدانستندو هرکه میخواست طرف توجه
کوروش شود، میبایست فداکارى کندو خود را به مخاطره اندازد. اما از حیث عدالت، اگر
کوروش میدید، که کسى میخواهد بواسطه عدالت امتیازى بیابد، آنکس را تشویق میکرد، تا از کسى، که از بىعدالتى استفاده میکند، غنىتر گرد. از این جهت در تمام ادرات او انصاف
حکمفرماو قشون او قشون واقعى بود. سردرانو صاحبمنصبان یوانى، که از ماوراء دریا
بخدمت او داخل میشدند، نه از این جهت بود، که حقوقى دریافت کند، بلکه براى اینکه شجاعانه
باو اطاعت ورزند، زیرا وقتى که صحیحا وامر او ر اجراء میکردند، بىپاداش نمیماندند. این بود،
که میگفتند کوروش در هر کار بهترین اشخاص را دارد ..
بعد کزنفون گوید: او بدرائى آشکار کسى طمع نداشت، ولى سعى داشت، که خزائن مخفى را
تصاحب کند . کسى نبود، که بقدر کوروش هدایاو پیشکشى دریافت دارد، ولى او این هدایا
را، نظر بسلیقه و حاجت دوستان خود، در میان آنها تقسیم میکرد . وقتى که در جائى حضور
میافتو تمام انظار متوجه او میشد، او دوستان خود را مىطلبید وبا آنه بامتانت حرف میزد، تا
نشان دهد، چه اشخاصى مورد احترام او میباشند. من تصور میکنم که در میان مردمان یوانى و
غیریوانى کسى بقدر او مورد محبت نبود. یکى از دلائل این است: هرچند کوروش از اتباع شاه
بود، باوجود این کسى او را رها نکرد، براى اینکه بطرف اردشیر رود. فقط ارنتاس خواست چنین
کندو بزودى ملتفت شد، شخصى را، که او معتمد خو دانسته بود، نسبت به کوروش بیشتر صادق
بوده. بعکس وقتى که کوروش با اردشیر دشمن شد، اشخاصى زیاد بطرف کوروش رفتند. بعض
این اشخاص مورد محبت مخصوص شاه بودند، ولى آنها تصور میکردند، که شجاعت آنها
خریدار بهترى در شخص کوروش
خواهد داشت. مرگ کوروش یک دفعه دیگر نشان اد، که او در انتخاب دوستان خود نظرى
صائب داشت، زیرا تمام اشخاصى، که با او غذا میخوردند، در پهلوى او جنگکنان کشته شدند.
فقط آرىیه پس از او زنده ماند، زیرا سوارهنظام میسره را فرمان میداد و، همینکه شنید، که
کوروش کشته شده،با تمام قشون غیریوانى، که در تحت امر او بود، فرار کرد».
این است تمجیدات کزنفون درباره کوروش کوچک و، اگر بخواهیم آنرا خلاصه کنیم، باید
بگوئیم: کوروش کوچک مردى بوده عدالتپرور، راستگوو درستکردار. خوب را مىنواخت
و پاداش میداد. بد را سیاست میکرد.امنیت را در ایالات خود محفوظ، شجاعتو فداکارى را محترم میداشت. از کسانى میگرفت و
بکسانى مىاد. براى رسیدن بمقصود از خطر نمىاندیشید.
این صفات همان است، که در شاهان خوب ایران با تفاوتهاى جزئى در هر دورهاى از ادوار دیده
میشود، چنانکه در کوروش بزرگ و داریوش اولو بعض شاهان ساسانىو غیره همین صفات را
مىیابیم. بنابراین میتوان گفت، که کزنفون در شخص کوروش کوچک صفات شاهان خوب
ایران قدیم را ستوده. نلدکه گوید، از اشخاصى، که پس از داریوش اول جانشین او شدند،
کوروش بیش از همه لایق است، که او رابا این شاه مقایسه کند. خوشبختى یونان بود، که او
شاه نشد،و الّا یوانىهاى زیادى را تابع خود میکرد، بخصوص، که در مکتب لیزاندر آموخته بود،
که چگونه باید باین کار دست زد (تتبعات تاریخى الخ، صفحه 99).

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
03:40   خلاصه جنگ کونّاکسا و اثرات آن

 

مضامین نوشتههاى مورخین یوانى چنان است، که ذکر شد. کزنفون، کتزیاس، دىنن، پلوتارك
و دیودور هر یک چیزهائى نوشته یا روایتى را ذکر کردهاند، ولى جاهائى از نوشتههاى کزنفون و
کتزیاس گنگو گاهى هم پیچیدهو مندمج است.
از این روایات چیزى، که مسلّم میباشد، این است: کلآرخ فرمانده قشون یوانى، پس از اینکه
فزونى عده سپاهیان اردشیر را دیده، از ترس اینکه محصور نگرد، ترجیح اده در ساحل فرات
مانده تکیه به رود مزبور دهد، یعنى نگذار دشمن از جناحین یوانىها گذشته پشت سر آنها را
بگیرد.
کلیۀ سپاهیان یوانى مایل باین سفر دورو دراز نبودهاندو معلوم است، که آنها را فریب اده
آوردهاندو بعد، براى اینکه متفرّق نشوند، جیرهو حقوق گزاف بآنها ادهاند، چنانکه دیودور
گوید، که چون کوروش نقشه خود را آشکار کرد و یوانیها نمىخواستند او را پیروى کند، وعده
اد، که پس از تسخیر ابل بهریک از سربازان پنج مین «1» بدهد. خود کلآرخ سردار آنها هم در
موقع جنگ میگفته، اى کاش در خانهها مانده در این جنگ داخل نمیشدیم. خلاصه پس از اینکه
جنگ شروع شده، چون کوروش دیده، که یوانىها موقعى را گرفته از آن حرکت نمیکند،
براى بدست آوردن فتح خود را در گیرودار معرکه انداختهو بىپروا پیش رفتهو کشته شده. پس
از آن، چون موضوع از میان رفته، قشون ایرانى او بسردارى آرىیه عقب نشستهو بعد پراکنده.
روایت کتزیاس، با اینکه خودش شاهد قضیا بوده، چندان مورد اعتماد نیست، زیرا پلوتارك در
چند جاى کتاب خود او را جاعل حکایتهاى افسانهآمیز دانسته و راجع به کفیات این جنگ هم
گوید:«اگر بخواهیم عقیدهاى راجع به کتزیاس بنابر تاریخش داشته باشیم، نمیتوانیم او را عارى از
جاهطلبى بدانیم. او نسبت به لاسدمونىهاو کلآرخ نظر خوب داشته. این است، که آخرى را
مردى شرافتمند شناساندهو از هر موقع استفاده کرده، تا کلآرخو لاسدمونىها را بطور شیان
جلوه دهد» (اردشیر، بند 14).
این است آنچه از جنگ کونّاکسا استنباط میشود و باید گفت، که هرچند اردشیر فاتح شد،
باوجود این جنگ مذکورو عقبنشینى قشون یوانى به تمام ایران هخامنشى لطمه بزرگى زد.
عقیده اکثر مورخین این است، که جنگ را قشون کوروش باخت، ولی نه بسبب رشادت قشون
اردشیر، بلکه از دو جهت: یکى بواسطه کشته شدن کوروش، چه موضوع از میان رفتو قشون
آسیائى او دیگر جهتى براى فداکارى نمیدید و دیگر از جهت اینکه کلآرخ، سردار یوانى
کوروش، سردار بدى بود. از نوشتههاى کزنفون هم پید است، که وامر کوروش ر اجرا نکرده و
در ساحل فرات مانده. بهرحال این جنگ براى دولت هخامنشى خیلى مضرّ بود، زیرا نشان اد، که
قشون عظیم ایران اهمیت جنگى را فاقد است.
این نکته بعده باعث آمدن آژزیلاس به آسیاى صغیرو مخصوصا موجب قشونکشى اسکندر
بایران شد، زیرا، چنانکه بیاید، اسکندر در موقع قشونکشى بایرانو در مواقع سخت همیشه این
جنگو عقبنشینى دههزار نفر یوانى را بخاطر سردران خود میآوردو دل آنها را قوى میکرد.
اما جهت سستى قشون اردشیر، چنانکه از این جنگ دیده میشود، همان است، که بالاتر گفته شد.
قشون ایران از دیرگاهى و مخصوصا ا زمان داریوش دوم نه مورد توجه بودو نه بکار مىافتاد،
زیرا شاه مزبور سیره خود را بر این
قرار اده بود، که با پول و قشون اجیر یوانى مقاصد خود را حاصل کند و بر اثر این سیاست قشون
ایران خرابو فاقد قوت و قدرت گردیده بود. در خاتمه لازم است گفته شود، که این کوروش
در تاریخ موسوم به کوروش کوچک شده.درباره او تقریبا تمام مورخین باین عقیدهاند، که شخصى بوده فوقالعاده و، اگر بهرهمند مىشد،
بواسطه عزم قوى، افکار منورو عقیدهاى راسخ، که باصلاحات مملکت و برگردانیدن ایران ابهت
زمان کوروش بزرگو داریوش اول داشت، میتوانست دولت هخامنشى را جوانو از نو نیرومند
کند. چون چنین نشد، چنانکه بیاید، در سلطنت طولانى اردشیر دوم ایران هخامنشى بیش از پیش
رو بانحطاط رفت.
بنابراین میتوان گفت، که در جنگ کونّاکسا ایران هخامنشى در سر یک دو راهه واقع شد: راهى،
که مىپیمود و راه اصلاحات اساسىو تجدید قواء. کشته شدن کوروش آنرا در همان راهى، که
مىپیمود نگاه داشت، تا اینکه بدست اسکندر استقلالش زائل گشت.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
03:38   کشتگان جنگ کونّاکسا

در این باب روایات مختلف است: پلوتارك گوید (اردشیر، بند 14). کتزیاس نوشته، که شاه
صاحبمنصبى را أمور کرد، عده کشتگان قشون او را بشمارد و او اطلاع اد، که 9 هزار نفر
است، ولى این مورخ، که خودش مقتولین را دیده بود، عقیده داشت، که عده آنها به بیستهزار
میرسیده. بعد پلوتارك گوید، که این گفته هم قابل تردید است (پلوتارك نوشتههاى کتزیاس را
غالب باتردید تلقّى میکند). دیودور گوید (کتاب 14، بند 24)، که عده مقتولین قشون اردشیر 15
هزارو کشتگان قشون کوروش سههزار نفر بود. اما از یوانىها یکنفر هم کشته نشده بودو فقط
عده کمى زخم برداشته بودند (پذیرفتن این روایت مشکل است).

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...1112131415...33صفحه بعد

💬 نظرات کاربران

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟