بعد بحرّیه پارسى به آفت رسید. در این احوال خشیارشا با قشون برّى از راه تسالى و آخاى
بولایت ملیان درآمد و در تسالی مسابقهاى بین اسبهاى پارسى و تسالى ترتیب داد، تا اسب هاى پارسى را بیازماید، چه شنیده بود که سواره نظام تسالى در یونان معروف است در این مسابقه برترى با اسبهاى پارسى شد. وقتیکه خشیارشا به آلس رفت، راهنمایان او براى اینکه چیزهاى شنیدنى این ولایت را باو گفته باشند، داستان مکان مقدس زوسلافیستیانى و جنگل آن را حکایت کردند. )شرح این حکایت، اگرچه خارج از موضوع است، ولى چون میرساند، که پارسیها معتقدات یونانیها را محترم میداشتند و دیگر مینماید، که در بعض موارد یونانیهاى قدیم قربانى انسان را جایز میدانستند، گفته هاى هرودوت را ذکر میکنیم: مورخ مزبور شرح این داستان را چنین نوشته:
به خشیارشا گفتند، که آتاماس پسر اال سوءقصدى بحیات فریکسوس کرد و در ازاى این جنایت اعقاب او بحکم غیبگوئى چنین سیاست شدند: اهالى آخهدخول بزرگتر این خانواده را به پرى تانه یعنى خانه پریتانها که موسوم بخانه مردم بود،قدغن کردند و اگر بزرگتر باوجوداین قدغن داخل میشد، او را قربان میکردند. عده زیادى از
خانواده مزبور بممالک دیگر رفتند، زیرا نزدیک بود که آنها را گرفته قربان کنند. بعدها، اگر کسى از فراریان برمیگشت و توقیف میشد، او را به پریتانه برده قربان میکردند. به خشیارشا گفتند، که شخص قربانى را باطمطراق و دبدبه بقربانگاه میبردند و او را با نوارهائى، که دور سر حیوان قربانى مىپیچند، تزئین میکردند و بعد او را در همین حال سر میبریدند. اعقاب سىتیسسور پسر فریکسوس نیز چنین مجازات میشدند، زیرا او، که از کلخید برگشته بود، خواست آتاماس را از دست اهالى و قربان شدن نجات دهد و در ازاى این اقدام اعقاب او برحسب حکم غیبگوئى بهمین مجازات محکوم شدند، جهت این بود، که اعقاب سىتیسسور مورد خشم خدا گشتند .خشیارشا پس از شنیدن این حکایت، وقتى که بجنگل این خدا نزدیک شد، از دخول در آن خوددارى کرد، بلشکریان خود فرمود، که احدى داخل این جنگل نشود و خانه اعقاب آتاماس را مانند معبدى محترم داشت: چنین بود رفتار او در تسالى و در آخه.
موارد دیگر این نوع گفته ها، که احترام خشیارشا یا سرداران او را بمقدسات یونانى مینماید.






