خدای بزرگ است اهورامزدا
03:59   احوال یوانیها پس از جنگ

کزنفون گوید (عقبنشینى، کتاب 2، فصل 1): در طلیعه صبح سردران یوانى در جائى جمع
شدند و، چون دیدند، که کوروش نه خودش باردوى آنها آمدو نه کسى را براى رسانیدن فرمان
فرستاد، تصمیم کردند، باروبنه خود را بسته پیش روند، ولى مقارن طلوع آفتاب، وقتى که
میخواستند حرکت کند، پرکلس «1» حاکم تترانى «2»، که از اعقاب دمارات لاسدمونى بود، با
گلوس «3» پسر تامس «4» درسید و خبر اد، که کوروش کشته شده، آرىیه با قشونش بمحلى،
که در آنجا دو روز قبل اردو زده بود، عقب نشسته و تمام روز را منتظر یوانىها خواهد بود، زیرا
روز دیگر میخواهد بولایت ینیانها برگرد. سردران یوانى از این خبر بسیار مغموم گشتند.
کلآرخ رسولان رابا خىرىسف لاسدمونىو منن تسالی نزد آرىیه روانه کرده گفت، به
آرىیه بگوئید، که ما نسبت به شاه فاتحیم و، حالا که کوروش نیست، ما حاضریم آرىیه را بر
تخت ایران نشانیم، زیر این مملکت از آن فاتح است. رسولان حرکت کردندو کلآرخ منتظر
جواب شد.
سربازان یوانى آذوقه بدست آوردند، گاوها و نیز الاغهاى بنه را سر بریدند و چون هیزم نداشتند،
تیرهاو سپرهاى چوبین مصریها و سپرهاى ایرانیان را، که از ترکه بید بافته بودندو در میدان جنگ
فروان بود، جمع کرده بجاى هیزم بکار بردند.
مقارن ساعت 9 صبح رسولانى از طرف شاهو تیسافرن وارد شدند. در میان فرستادگان یک نفر
یوانى بود فالىنوس «5» نام، که تیسافرن او را محترم میداشت، فرستادگان سردران را طلبیده از
طرف شاه اعلام کردند، که یوانىه باید اسلحهشان را باو، که فاتح است، بدهندو بعد بدربا رفته
خواهش کند، قرار مساعدى درباره آنها اده شود. یوانىها از این تکلیف خشمگین گشتندو
کلآرخ گفت، که تسلیم اسلحه کار فاتح نیست. سپس او رو بسردران یوانى کرده گفت:
«شما جوابى شرافتمندانه بدهید من الآن میآیم». بعد بیرون رفت، چه یکى از خدمه کلآرخ او را صدا کرده بود، تا رودههاى حیوانى را، که در همین موقع قربان
کرده بودند، ببیند (یعنى نتیجه تفأل را بداند). در غیاب او پروکسن تبى رو به فالىنوس کرده
گفت: آیا شاه مانند فاتحى اسلحه را میخواهد یا دوستانهو بسان هدیهاى. اگر شقّ اول است، چرا
میخواهد؟ بیاید بگیرد. هرگاه شقّ دوم است، بما بگوید، که در زاى این سخاوت سربازها بآنها چه
میدهد.
فالىنوس جواب اد، که شاه خود را فاتح میداند، زیرا کوروش را کشتهو کسى نیست، که مدعى
سلطنت باشد. از این نکته گذشته، شما اکنون در درون مملکت او بین رودهائى هستید، که محال
است از آن عبور کنیدو او آنقدر سپاهى دارد، که اگر آنها را باختیار شما واگذارد، شما از عهده
کشتن آنها هم برنمیآئید، کزنفون آتنى «1» در این موقع گفت فالىنوس، تو خودت میدانى براى
ما چیزى جز اسلحهو رشادت ما نمانده و، تا اسلحه داریم، شجاعت هم خواهیم داشت. اگر
اسلحهمان را بدهیم، مانند آن خواهد بود، که خودمان را ادهایمو گمان مکن، که این یگانه
چیزى را، که براى ما مانده، تسلیم کنیم. فالىنوس خندیده گفت:
اى جوان، تو مانند فیلسوفى حرف میزنى، ولى بدان، که اگر تصور میکنى، شجاعت شما بر قواى
شاه غلبه خواهد کرد، تو دیوانهاى. بعد کزنفون گوید:گویند بعضى نرم شده اظهار داشتند، که چنانکه نسبت به کوروش باوفا بودند، میتوانند حالا هم
بشاه خدمت کند،و اگر اردشیر بخواهد آنها را براى سفر جنگى بمصر یا جاى دیگر اجیر کند، او
را پیروى خواهند کرد. در این احوال کلآرخ برگشت و پرسید: آیا جواب شاه را ادید؟
فالىنوس گفت، هرکس چیزى میگوید، تو بگو، عقیدهات چیست. کلآرخ، چون میخواست
چنان کند، که خود فالینوس بگوید، اسلحهتان را ندهید، چنین گفت: فالىنوس، تو یوانى هستى
و ما هم از همان ملّتیم. در این موقعى که هستیم، ما عقیده تو را میپرسیم، که چه کنیم. نصیحتى بما
ده، که خوبو شرافتمندانه باشد و این را هم بدان، هر نصیحتى که بما دهى، حتما بعدها در
 یونان منتشر خواهد شد.


فالینوس مقصود کلآرخ را فهمیده از آن منحرف شدو چنین گفت: اگر در هزار احتمال یک احتمال
بهرهمندى براى شما بود، مىگفتم اسلحه را ندهید، ولى چون در مخالفتبا شاه هیچ امید
بهرهمندى نیست، نصیحت میکنم بهرنحو، که بتوانید خودتان را نجات دهید. پس از این جواب
کلآرخ گفت، حالا که چنین است، برو بشاه بگو: «اگر م باید دوستان شاه باشیم، اعتبار م با
داشتن اسلحه بیش از آن است، که فاقد آن باشیم و، اگر باید با شاه بجنگیم، پس بهتر است، که
این جنگ را قبل از ادن اسلحه بکنیم». فالىنوس گفت، این جواب را بشاه ابلاغ میکنم، ولى
مطلب دیگرى هم هست، که باید جواب آنرا بدهید. شاه میگوید:
اگر در اینجا بمانید، بین او شما متارکه است و، اگر پیش یا پس روید، جنگ است.
کلآرخ جواب اد، بسیار خوب، این پیشنهاد را ما میپذیریم. فالىنوس پرسید چهچیز را
مىپذیرید، متارکه یا جنگ را. کلآرخ باز جواب اد، اگر در اینجا باشیم متارکه راو هرگاه پیش
یا پس رویم جنگ را. با این جواب مقصود فالىنوس حاصل نشد، چه او میخواست بداند، که
یوانىها چه خواهند کرد، در همانجا میمانند یا حرکت خواهند کرد. فالىنوسبا رسولان شاه برگشتو بعد رسولانى، که یوانیها نزد آرىیه فرستاده بودند، وارد شدند، ولى منن «1» در
اردوى آرىیه مانده بود. فرستادگان گفتند، آرىیه میگوید، من نمیتوانم دعوى سلطنت نمایم،
زیرا پارسىهاى زیادى هستند، که بر من اولویت دارندو هرگز زیر بار من نروند.
اگر یوانىها میخواهند، با من عقبنشینى کند، شبانه به توقّفگاه من بیایند،و الّا صبح زود
حرکت خواهم کرد. کلآرخ جواب اد، اگر ما بشما ملحق شدیم، چنانکه گفتید بکنید،و الّا
چنان کنید، که صلاح خودتان را در آن دانید. پس از این جواب حوالى غروب او یوانىها را
خواسته بآنها گفت: «دوستان من، من قربانى کردم و رودههاى قربانى مساعد با ستیزه کردن م با
شاه نیست، زیر از دجله، که بین ماو شاه است، بىیکعده کشتى نمیتوان گذشتو ما کشتى
 نداریم.اینجا هم نمیتوان ماند، زیرا آذوقه نداریم و رودههاى قربانى مساعد است، که، ما نز دوستان
کوروش رویم. بنابراین باید امشب حرکت کرد. در اینجا کزنفون گوید (عقبنشینى، کتاب 2،
فصل 2): راهى را، که یوانىها از افس واقع در ولایت ینیانها تا دشت نبرد پیموده بودند، به
حساب آنها چنین بود: نودوسه منزل یا پانصدوسىوپنج فرسنگ و یا شانزده هزار و پنجاه استاد. از
دشت نبرد هم ت ابل، چنانکه میگفتند، سیصدو شصت استاد (تقریبا یازده فرسنگ) است. بعد
مورخ مذکور حکایت خود را دنبال میکند: چون شب شد میلتوسیت «1» تراکىبا چهل نفر سوار
و تقریبا سیصد نفر پیاده تراکى گریخته بطرف شاه رفتو کلآرخ با بقیه یوانىها حرکت کرده
نصف شب به اردوگاه آرىیه رسید. یوانیها صفوف خود را آراسته اسلحه را در پیش صفها
زمین گذاشتندو صاحبمنصبانو سردران بهیئت اجتماع نزد آرىیه رفتند. در این ملاقات
سرکردگان یوانى با سردارو صاحبمنصبان ایرانى عهدى منعقد داشته قرار ادند، که یوانىها و
ایرانىه باهم دوستو متّحد باشندو ایرانىها رهبران یوانىها گردند. قبل از انعقاد معاهده یک
گراز، یک گاو نر، یک گرگو یک قوچ قربان کردندو خون این حیوانها را در سپرى ریختند، بعد یوانیها شمشیرى و ایرانىها نیزهاى در آن فرو بردند. سپس کلآرخ با آرىیه در باب راه
مذاکره کردو آرىیه گفت، که، اگر از همان راه که آمدهایم، برگردیم، آذوقه نخواهیم یافت.
پس باید راهى دیگر پیش گیریمو چنانبا سرعت حرکت کنیم، که قشون شاه بما نرسد، یعنى
فرار کرده باشیم.
در طلیعه صبح قشون ایرانىو یوانى حرکت کردند. بعد از ظهر بنظر سپاهیان آمد، که قشون شاه
از دور میآید. یوانىهائى، که خارج از صف حرکت میکردند، داخل صفوف خود شدند و
آرىیه، که بواسطه زخمش روى گردونه بود، پیاده شده جوشن دربر کرد، ولى بزودى مفتشین
برگشته خبر ادند، که این گردوخاك از سوارهنظام شاه نیست، بل از مالهاى بنه است، که در
چراگاهاند. از این خبر استنباط کردند، که اردوى شاه نباید دور باشد، زیر از دهات همجوار
هم دود برمیخاست. چون قشون یوانى بعلاوه خستگى در تمام روز چیزى نخورده بود و دیر هم
بود، کلآرخ صلاح ندانست، حمله بدشمن کند، ولى از راه هم دور نشد، تا تصور نرود، که فرار
کرده. مقارن غروب آفتاب، او با پیشقراول خو در دهاتى توقّف کرد، که قشون شاه حتّى
چوبهاى خانههاى آنرا غارت کرده بود.
باوجود این وحشت یوانىها زیاد بود، تا آنکه کلآرخ بآنها فهماند، که او سالم استو خطرى
نیست.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران