(عقبنشینى، کتاب 4، فصل 6) یوانىها شش منزل، که هرکدام پنج فرسنگ راه بود، پیموده
بکنا رود فازیس «2» درآمدند (این رود را حالا رىیون «3» نامند. در مینگرلى جارى است و
بدریاى سیاه میریزد. م). بعد یازده فرسنگ راه در دو روز طى کرده بمردم خالیب «1» و تااوك «2» و فازیسیان «3» رسیدند. اینها روى کوههاو در معبرى،
که یوانیها میبایست از آن بگذرند، صف کشیده بودند. همینکه خیرىسف دانست، که این
مردمان معبر را در تصرّف خو دارند، بفاصله سى استاد از آنها توقّف کرد و با سردران و
صاحبمنصبان بشور پرداخت، که بچه نحو از معبر بگذرد. کزنفون گفت، چنانکه دیده میشود، این
کوه تا شصت استاد امتداد مىیابدو فقط این معبر مدافعینى دارد. بنابراین باید معبرى را، که مدافع
ندارد، چابکانه بگیریمو از آنجا بدشمن نزدیک شویم. بعد او رو به خیرىسف کرده گفت:
«شما لاسدمونیها، که از طبقه مردم مساوى هستید، (یعنى از طبقه آزدان، زیرا در پلوپونس
مردمانى مانند ایلوتها آزاد نبودند. م.) از کودکى بدزدى عادت میکنید. موافق قوانین شما آن
دزدى، کهبا تردستىو بکلّى پنهان انجام یابد، مجازات ندارد، ولى اگر گیر افتادید، ضربتهاى
شلّاق را باید بچشید. حالا موقع آن رسیده، که شما نتیجه این تربیت لاسدمونى را بما نشان دهید،
یعنى کوه را بدزدیم و در حین ربودن گیر نیفتیم، تا تحمل ضربتهاى دشمن را هم نکنیم».
خیرىسف جواب اد: «بلى، من شنیدهام، که شما آتنىها هم در زدن خزانه دولت خیلى چابک و
زبردست هستید و، باوجود خطر بزرگى، کهبا این اقدام ملازم است، اگر شما کسانى ر از
اشخاص ممتاز د رأس حکومت گذارده باشید، این بهترین اشخاص شما بهتر از همه مرتکب
چنین دزدىها میشوند. بنابراین براى تو هم این موقع یکى از مناسبترین مواقع است، که نتیجه
تربیت آتنى خودت را نشان دهى». کزنفون گفت، من حاضرمو همینکه شام خوردیم، من با
پسقراول میرومو کوه را تصرّف میکنم. خیرىسف جواب اد: تو چرا بروىو پسقراول را رها
کنى، کسان دیگر را بفرست. داوطلبى پیدا شدو بعد از شام دستهاى از یوانىها بلندیها ر اشغال
کردندو باقى قشون استراحت کرد.
اهالى ولایت، چون دیدند، که یوانىها بلندیها را در تصرّف خو دارند، تمام شب را بیدار مانده
آتشهائى روشن کردند. روز دیگر یوانىها حمله برده عده زیادى از این مردم کشتند. پس از آن یوانیها وارد جلگه شده همه قسم آذوقه یافتندو بعد سى
فرسنگ راه در پنج منزل پیموده بخاك مردم تااوك درآمدند.
عده کمى از این مردم معبرى را، که میبایست یوانیها از آن گذشته آذوقه بیابند، اشغال کرده
بودند. قشون یوانى دو دفعه باین معبر حمله کرد، ولى از باران سنگ که بر آنها میبارید، عقب
نشست. بعد دو نفر صاحبمنصب در پناه درختان کاج پیش رفته بمعبر درآمدند و، چون مدافعین
معبر وضع را چنین دیدند، اول زانشان بچههاى خود ر از بالاى کوه بدره پرت کرده خودشان را
هم در دره انداختند، بعد مردان آنها هم از اطفال و زنان خود پیروى کردند. این منظره وحشتآور
اثر غریبى در یوانیها کرد. در این احوال یکى از صاحبمنصبان یوانى دید، که شخصى از
تااوكهبا لباس فاخر میخواهد خود را بدره پرت کندو دوید تا او را بگیرد، ولى موفّق نگشت و
با آن مرد بدره افتاد و خرد شد (همانجا، کتاب 4، فصل 7). بنابراین یوانیها در اینجا نتوانستند
اسراى زیاد بدست آرند، ولى عدهاى الاغو گوسفندان زیاد بغنیمت بردند. بعد یوانیها براه افتاده
و پنجاه فرسنگ در هفت منزل پیموده از ولایت خالیبها گذشتند. کزنفون گوید: این مردم از
تمام مردمانى، که یوانیها بآنها برخوردند، جنگىتراند. اینها خفتانى دارند از کتان، که بلند است،
و قیطانهاى زیاد از آن آویزان. این قیطانها براى پوشانیدن رانها بکار میرود. خالیبها خودى بر
سرو نیز خنجرى بر کمربند دارند، کهبا آن اسرا را میکشندو پس از کشتن سر او را بریده
بعلامت فتح با خود میبرند. عادت آنها چنین است، که هرگاه بدانند دشمن آنها را مبیند، آواز
میخوانند و رقص میکندو در جنگ نیزهاى بکار میبرند، که پنج ارش طول آن است. این مردم در
قلاع خود میماندند و، همینکه میدیدند، که یوانىها گذشتهاند، از قلاع بیرون آمدهبا آنها میجنگیدندو گاهى جاهائى سنگر بسته آذوقه را در آن محلّ جمع میکردند. از این جهت یوانیها
نتوانستند، در این ولایت آذوقه بدست آرندو آذوقهاى، که از مردم تااوك گرفته بودند، صرف
کردند. پس از پیمودن بیست فرسنگ در چهار منزل یوانیها بشهرى بزرگ و آباد رسیدند، که
نامش گیمنیاس «1» بود. رئیس این صفحه شخصى نزد یوانیها فرستاد، تا رهنما باشدو آنها را
بولایت دشمنان این ولایت هدایت کند. بلد مزبور یوانیها را بولایت دشمنان خود برد و، همینکه
وارد شدند، بآنها گفت، این صفحه را بسوزیدو غارت کنید. معلوم گردید، که رهنمائى او نه از
جهت دوستىبا یوانیها، بل بواسطه دشمنىبا اهالى این صفحه بوده. روز پنجم یوانیها بکوه
مقدس رسیدند. نام این کوه تخس «2» است. وقتى که یوانیهاى دسته اول از کوه بالا رفته بقلّه
رسیدندو دریا را مشاهده کردند (مقصو دریاى سیاه است)، فریاد برآوردند: دریا- دریا! کزنفون،
که در پسقراول بودو فریاد یوانیها را شنید، گمان کرد، که دشمنى بآنها حمله کرده. چون فریاد
تا ببیند، چه حادثهاى روى اده. وقتى که نزدیکتر شد، شنید که سربازان فریاد میزنند: دریا- یوانیها همواره بیشترو بلندتر مىشد، کزنفون بر اسب نشستهو لیسیوس را با خود برداشته تاخت،
دریا! بعد بزودى تمام یوانیها بقلّه کوه رسیده فریادهاى شادىو مسرّت برآوردند.
خوشحالىو شعف آنها را حدى نبود، سربازانو صاحبمنصبان یکدیگر را در آغوش کشیده
میبوسیدندو بهمدیگر تهنیت میگفتند. بعد سربازان سنگهاى زیاد جمع کرده تپه کوچکى
ساختندو روى آن مقدارى سپرهاى چرمى، سپرهائى، که از ترکه بید بافته بود، و چوب جمع
کردند، بىاینکه معلوم شود، بامر کى این کا ر انجام ادهاند. بعد یوانیها بلد را مرخّص کرده باو
یک اسبو یک جام نقرهو یکدست لباس پارسى و ده دریک هدیه ادند. او حلقههاى زیاد از
سربازان گرفتو دیهى را براى اطراقو راهى را، که بولایت ماکرونها «3» میرفت، نشان اده
شبانه حرکت کرد. یوانیها ده فرسنگ راه در سه روز در ولایت ماکرونها طى کردندو در ابتداء
ماکرونها حاضر شدند، جنگ کند، ولی یکى از سپاهیان سبکاسلحه یوانى، که در آتن غلام
بود، نزد کزنفون رفته گفت، من زبان این مردم را دانمو گمان میکنم، که اینجا وطن من است،
اجازه بدهبا این مردم حرف بزنم. کزنفون گفت، مانعى نیست حرف بزن و بپرس، براى چه میخواهندبا ما جنگ کند. ماکرونها جواب ادند، از اینجهت، که شما وارد ولایت ما شدهاید.
یوانیها گفتند، مبا شاه جنگ میکردیمو حالا مىخواهیم خودمان را بدریا رسانیده بوطنمان
برگردیم. ماکرونها جواب ادند، که اگر گروى بدهید از رفتن شما ممانعت نخواهیم کرد. طرفین
بیکدیگر گروى ادندو آن عبارت بود از یک نیزه یوانىو ماکرونى، که بین طرفین مبادله شد.
پس از آن ماکرونها بیوانیها در انداختن درختان کمک کرده در مدت سه روز بقدر مقدور آذوقه
ادندو یوانیها را هدایت کرده بکوههاى کلخ «1» رسانیدند (همانجا، کتاب 4، فصل 8). در اینجا
کوهى بود بلندو صعب العبورو روى آن کلخها صف کشیده براى جنگ آماده بودند. در ابتداء
یوانیها خواستند حمله کند، ولى سردران، چون موقع را خطرناك دیدند، قرار ادند، که بدوا
بشور بپردازند. کزنفون گفت، ترتیب فالانژ براى این جنگ مناسب نیست. باید ستونهاى مستقیم
تشکیل اده حمله کنیم. رأى او را سائرین پسندیده ستونهاى مذکو را تشکیل کردندو کزنفون
بطرف راستو چپ دویده بسربازان گفت: اى سربازان، بدانید اشکالى را، که در پیش دارید،
یگانه اشکال است و پس از آن بجائى، که مقصد ما است، خواهیم رسید. بنابراین، اگر توانستیم،
باید دشمن را، خام هم که باشد، بخوریم.
کزنفون عده قشون یوانى را در اینجا چنین شرح میدهد (کتاب 4، فصل 8):
«وقتى که هرکس بجاى خود ایستاد و ستونهاى مستقیم تشکیل یافت، تقریبا هشتاد لخ سنگین
اسلحه بشمار آمدو هرکدام تقریبا مرکب از یکصد نفر بود.سپاهیان سبکاسلحهو تیراندزان را بسه قسمت تقسیم کردند. قسمت اول را بانتهاى جناح چپ،
دیگرى را بآخر جناح راست فرستادندو قسمت سوم را بمرکز گماشتند. هرکدام از قسمتهاى
مزبور تقریبا ششصد نفر داشت» بنابراین حساب عده یوانىها تقریبا 980 نفر بوده و نسبت
بعدهاى، که از آسیاى صغیربا کوروش حرکت کردند، سههزارو دویست نفر کاسته بود. از این
عده بعضى در نیمه راه از سپاه کوروش جدا شده رفته بودند، برخى بشاه تسلیم گشتهو عدهاى در موقع عقبنشینى تلف شده بودند. یوانىها بترتیب مذکور به کلخها حمله بردندو آنها
باستقبال یوانىها شتافتند، ولى بجاى اینکه صفوف خود را محکم حفظ کند، بطرف جناح راست
و چپ یوانىها حمله کردند. در نتیجه قلب خالى ماندو یوانىها، بتصور اینکه دشمن فرار میکند،
یورش برده ببالاى کوه رسیدند. پس از آن دشمن فرار کردو یوانىها دهاتى را گرفته آذوقه
فروان یافتند. کزنفون گوید، در اینجا کندوهاى زیاد یافتیمو خاصیت عسل چنین بود: اگر کسى
کم از آن میخورد، حال اشخاص مست را یافته نمیتوانست سر پا بایستد و، اگر زیاد میخورد،
هذیانى باو دست میداد و حال کسى را میافت، که مشرف بموت است. باوجود این کسى از
اینحال نمرد و روز دیگر، این هذیان تقریبا در همان ساعت، که شروع شده بود، رفع گردید. روز
سوم یا چهارم مبتلایان باین حال برخاستند. پس از آن یوانیها هفت فرسنگ در دو منزل پیموده به
طرابوزن «1» رسیدند. این شهر یوانى در کنار دریاى پنتاکسن «2» در ولایت کلخها واقع و
مستعمره سىنوپ «3» است (مقصود از دریاى مذکور دریاى سیاه مىباشد و پنتاکسن بیوانى
بمعنى دریاى میهماننواز است. م). اهالى طرابوزن بازارى در اردوى یوانى باز کرده شرایط
میهماننوازى را بجا آوردند. سپس از یوانیها خواستند، که به کلخهاى همجوار کارى نداشته
باشند. اینها غالبا در جلگهها مسکن دارند. کلخها هم هدایائى بعلامت میهماننوازى ادند و
عدهاى گاو مقدارى آرد، گندمو شراب براى یوانىها آوردند. پس از آن یوانیها حاضر شدند،
که نذور خود را بجا آرند، زیرا عده گاوها بقدرى بود، که میتوانستند براى زوسو هرکول رهنما و سائر خدایان قربانى کند. بعد جشن بازیهاى یوانى را، چنانکه معمولشان بود، گرفتند. کزنفون
در چند سطر این بازیهاو مسابقهها را شرح ادهو شعفو شادى یوانیها را توصیف کرده.






.jpg)
