خدای بزرگ است اهورامزدا
19:34   عبور از ارمنستان

(همانجا، کتاب 4، فصل 4) پس از آن قشون یوانى بحال «حاضر جنگ» پنج فرسنگ در
جلگههاى ارمنستان پیمود.
در حوالى رود سنتریت «1» دهاتى نیست، زیرا پارسىهاو کردوكها اتّصالا باهم در جنگاند.
بالاخره قشون بقصبه بزرگى رسید، که در آن والى این ایالت قصرى داشتو تمام خانههاى آن
تقریبا دراى برجهائى بود. در اینجا یوانیها آذوقه زیاد یافتندو بعد، از بالاى سرچشمههاى دجله
گذشته برود تلبآس «2» رسیدند (این رود را بعضى از محّقین با رود ارزانیاس پلوتارك و
پلینو تاسیت تطبیق کردهاند.
ارزانیاس هم باید همان ارزن قرون بعد باشد. م).رود مزبور کوچک و در کنار آن دهات متعددى واقع است. این صفحه ر ارمنستان غربى مینامند
 والى آن، تیرىباذ، مورد محبت مخصوص اردشیر است.
وقتى که او در دربار بود، کسى جز او اردشیر را در موقع سوار شدن کمک نمىکرد.
تیرىباذ با سوارهنظام خود بطرف قشون یوانى رانده بتوسط مترجمى گفت، میخواهد با
سرکردگان یوانى حرف بزند. سردران پیشنهاد او را پذیرفتند و، وقتى که او بنقطهاى درآمد، که
صدا میرسید، پرسیدند چه میخواهد. او گفت، میخواهد عهدىبا یوانىها ببندد، باین شرایط، که
او آزارى بیوانىها نرساندو آنها هم خانهها را آتش زنندو آذوقه هم، بقدرى که لازم دارند
برگیرند. سردران این شرائط را پذیرفتندو معاهده بسته شد. یوانىها در جلگه حرکت کردند و
تیرىباذبا قواى خود از پس آنها میرفت. بعد قشون یوانى بقصرى رسید، که اطراف آن چند ده
بود. در اینجا یوانىها آذوقه فروانو شراب کهنه اعلىو کشمشو سبزى زیاد یافتند. در این
احوال بعض سربازها، که از جاهاى خو دور رفته بودند، خبر ادند، که قشونى از دور دیده میشودو شب آتشهاى زیاد روشن شده است.
سردران پس از رسیدن این خبر چنین صلاح دیدند، که سپاهیان ر از دهات جمع کندو آنها
شب را در زیر آسمان بگذرانند. شب برف زیادى افتادو سپاهیان را با اسلحهشان پوشید. مالهاى
بنه بقدرى سنگین شدند، کهبا صعوبت آنها را بلند میکردند. کزنفون گوید از این وضع افسردگى
زیاد براى او دست اد.
او برخاستو بىلباس رو شروع بشکستن هیزم کردو بزودى بعض سپاهیان براى خوشآمد سردار
خود برخاسته باو کمک کردند. سربازان دیگر نیز بمرور برخاستندو آتشى روشن کرده تن خود را با پیه خوك، روغن کنجد، بادام تلخو صمغ سقزى مالش ادند. از این موا در اینجا زیاد است
و بعد مالیدنى گورائى یافتند، که تمام این موا در آن داخل بود. پس از آن سردران قرار ادند،
که سپاهیان بدهات برگشته در خانهها سکنى کندو آنها شادو فریادزنان بمنازلشان خود برگشتند،
چه در آنجاها آذوقه زیاد یافته بودند.
 


ادامه مطلب
یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:31   یوانیها در سرحد ارمنستان

یوانىها، همینکه فهمیدند، که از رنجو تعب بىحد خلاصى یافتهاند، خواب راحتى کردند، ولى،
چون روز شد، دیدند، که در آنطرف رود سوارهنظامى است، که از سر تا پا مسلّح استو در
عقب این سوارهنظام پیادهنظامى است، که براى جنگ حاضر شده. این قشون از رامنهو میگدنیان
«1» و کلدانىها «2» ترکیب یافته بود. جائى که در یک بلندى واقعو قشون مزبور آنر اشغال کرده
بود، فقط سه یا چهار پلطر (120 -90 ذرع تقریبا) از رود فاصله داشتو تنها یک راه ببالاى این
بلندى هدایت میکرد.
یوانیها امتحان کردند، که از رود مزبور، در جائى که محاذى این راه است، بگذرند، ولى معلوم
شد، که آب ت بالاى سینه آنها میرسد، ته رود هم ناهموار و پر از سنگهاى بسیار لغزنده است و یوانیها نمیتوانند اسلحه خود را در آب داشته باشند. اشخاصى که خواستند چنین کند، جریان آب
آنها را غلطاند، کسانیکه اسلحه را روى سر گذاردند، برهنه مانده هدف تیر شدند. بنابراین یوانىها
از رود خارج شده در کنار آن اردو زدند. در اینوقت عدهاى زیاد از کردوكه بالاى کوههاى
خود جمع شدندو یوانىها بسیار مأیوسو نگران بودند، زیرا میدیدند در پیش رودى دارند، که
عبور از آن بواسطه قشونى ممانعت میشود و در پس عدهاى زیاد از کردوكها، که حاضراند حمله
 کند. بنابراین این روزو شب را در اضطراب گذرانیدند. کزنفون گوید (کتاب 4، فصل 3) در این شب در خواب دید، که پاهاى او در کنده
استو ناگهان کنده پارهو او آزاد شد، چنانکه میتوانست بهرجا که خواهد برود. در طلیعه صبح او
نزد خیرىسف رفته خواب خود را براى او بیان کردو سردار مزبور مشعوف گشت. بعد
صاحبمنصبان جمع شده قربانى کردندو نتیجه قربانى از ابتداء مساعد بود. سپس سردران و
صاحبمنصبان بقسمتهاى خود رفته بسپاهیان گفتند غذا صرف کند. هنگامیکه کزنفون مشغول
صرف غذا بود، دو نفر جوان دوان نزد او رفته گفتند، وقتیکه ما مشغول جمع کردن هیزم بودیم، تا
آتشى روشن کنیم، در آنطرف رود مشاهده کردیم که پیر مردى با زنو خدمه در درون سنگى
کیسهاى پنهان میکند، که ظاهرا پر از لباس است.
بعد آنها، در حالى که لباس نداشتند، خنجرهاى خود را در دست گرفته در آب فرو رفتندو آب تا
کمر آنها هم نمیرسید. از اینجا میتوان استنباط کرد، که در این محلّ گدارى هست، که
سوارهنظام دشمن بدان دسترسى ندارد. کزنفون پس از استماع این خبر بشکرانه اینکه خدایان
گدارى براى آنها کشف کردهاند، قدرى شراب بزمین ریختو گفت شرابى هم بدو نفر جوان
مزبور بدهند. بعد جوانان را نزد خیرىسف برد، ت باو هم همان خبر را بدهند. پس از آن خیرىسفو کزنفون امر کردند، که سربازان باروبنه خود را ببندندو صاحبمنصبان را جمع کرده
در باب گذشتن از رود بشور پرداختند. قرار شد، که خیرىسف نصف قشون را بگذراند و نصف
دیگربا کزنفون در اینطرف رود بماند و باروبنه پس از نصف اول قشون بگذرد. پس از آن سپاه
در تحت هدایت دو نفر جوان مذکور بطول ساحل رود از طرف چپ حرکت کرد، تا به گدارى
که بفاصله چهار استاد بود، برسد.
وقتى که یوانىها بطول رود حرکت میکردند، سوارهنظام ارمنى در ساحل مقابل نیز بهمان اندازه
پیش میرفت همین که یوانىها به گدا رسیدند، بستونهائى تقسیم شدندو عبور شروع شد. کاهنان
کنا رود مشغول قربان کردن بودندو سربازان در آب حرکت میکردندو بسر آنها باران تیر و
سنگ میبارید، بىاینکه یکى هم کارگر افتد. هنگامى که خیرىسف وارد رود شد، کزنفون چابکترین سپاهیان
پسقراول را برداشته دوان بطرف معبرى رفت، که محاذى راهى بودو این راه بکوههاى ارمنستان
منتهى میشد. او چنین وانمود، که میخواهد از این معبر بگذرد. سوارهنظام ارمنى، چون مشاهده
کرد، که خیرىسف بسهولت از رود گذشتو کزنفونبا سپاهیان خود بعقب میدود، خیال کرد،
که یوانىها میخواهند پشت رامنه را گرفته آنها را محاصره کندو از بیم این پیشآمد روى
بهزیمت گذارده بطرف راهى رفتند، که از کنا رود بدرون ارمنستان امتداد مىیافت. سوارها به
راه مزبو رسیده از کوه بالا رفتند، امپا خیرىسف این سوارها را تعقیب نکردو بطرف سپاهیانى
متوجپه شد، که در بلندیها در نزدیکى رود جا گرفته بودند. اینها، چون دیدند سوارهنظام آنها فرار
کرد و سپاهیان سنگیناسلحه یوانى میخواهند حمله کند، تپهاى را، که مشرف برود بود، تخلیه
کردند. بعد کزنفون، همینکه دید در آنطرف رود کارها بر وفق مرام است، بطرف سپاهیان
یوانى، که از رود میگذشتند، برگشت، زیرا دریافت، که کردوكها از کوه سرازیر میشوند، تا به
پسقراول یوانىها حمله کند. باروبنه یوانىهبا خدمه هنوز کاملا از رود نگذشته بود، که
کزنفون بصاحبمنصبان خود امر کرد؛ هر یک دستههاى خودشان را بدو قسمت 25 نفرى تقسیم
و بدین ترتیب به کردوكها حمله کند. اینها، چون دیدند عدپهاى از سپاهیان پسقراول براى حفاظت باروبنه رفتهو بدین جهت از عدپه آن کاسته، آوازخوانان هجوم آوردند، ولى خیرىسف
سپاهیان سبکاسلحهو فلاخندرانو تیراندزان را بکمک کزنفون فرستاده امر کرد فرمان او را
اجراء کندو کزنفون، همینکه دید، آنها از کوه پائین مىآیند، کس فرستاد بآنها بگوید، که در
کنا رود مانده باین طرف نگذرندو منتظر باشند، تا موقعى که او بخواهد از رود بگذردو در
اینوقت آنها دست خود را روى نوك زوبین گذاردهو تیر را روى کمان نهاده بعضى از طرف
راست و برخى از طرف چپ باستقبال او بیایند، ولى خیلى پیش نیایند.
 


ادامه مطلب
یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
19:29   عبور از کوههاى کردوك

کردوكها «1» را بعض محقینبا کردها تطبیق کردهاند.
کزنفون گوید: (عقبنشینى، کتاب 4، فصل 2 -1) حوالى شب ناگهان پارسىها پیدا شده چند نفر
یوانى را، که مشغول غارت بودند، ریزریز کردند. یوانىها چند گلّه را، که شبنان میخواستند از
رود بگذرانند، گرفتند، ولى بعد در موقع مشکلى واقع شدند، زیر از یکطرف کوههاى بلندو از
طرف دیگر رود عمیقى آنها ر احاطه کرده بود. بنابراین قشون یوانى مجبور شد برگشته براهى بیفتد، که ببابل میرفت. از این راه یوانیها بدهاتى رسیدند،
که طعمه آتش نشده بود. سردران یوانى اسرا را خواسته تحیقاتى در باب راه کردندو آنها
گفتند، راهى در طرف جنوب هست، که به ابلو ماد میرودو قشون یوانى هنگام آمدن آن را
پیموده. در طرف مشرق راهى است، که بشوشو همدان منتهى میشود. در مغرب راهى است، که
به لیدیه ولایات ینیان هدایت میکندو راه شمالى از کوههائى میگذرد، که سکنه آن
کردوكاند.
این مردم بسیا رشید میباشندو هنوز تابع شاهان پارس نشدهاند. بعد، براى اینکه یوانىها را
بترسانند علاوه کردند، که شاهبا قشونى مرکب از یکصدو بیستهزار نفر داخل ولایت آنان شد و
بواسطه سختى محلّها یکنفر از آنها برنگشت، ولى، زمانى که کردوكهابا والى جلگه در حال
صلحاند، بین آنها و پارسىها تجارتو مراوده میشود (چنانکه در صفحه 989 گفته شد، معلوم
نیست، این شاه، کهبا کردوكها جنگ کرده کى بوده، ظنّ قوى میرود، که مقصو داریوش دوم
است. م.) سردران یوانى امر کردند اسرا را در جائى جدا نگهدارند، تا از اطّلاعات کامل آنها
استفاده شودو نگذارند آنها بفهمند، که چه راهى را سردران انتخاب کردهاند، بعد یوانىها قرار
ادند، که از کوههاى کردوك بگذرند، زیر اسراء گفته بودند، که بعد از عبور از این کوهها
یوانىها بارمنستان خواهند رسید. آن مملکت وسیعو حاصلخیز است و از آنجا میتوانند، بهرجا که
بخواهند بروند.پس از آن، چون یوانىها میخواستند کردوكها مطلع نشوند از اینکه آنها قصد دارند بولایت آنها
داخل شوند،و نیز، براى اینکه یوانىها بلندىها را قبل از کردوكها بگیرند، چنین کردند: حوالى
آخرین پاس شب، یعنى وقتى که هنوز خیلى از شب باقى مانده بود، یوانىها حرکت کرده بکوه
رسیدند. خیرىسف د رأس قشون حرکت میکرد و کزنفون در پس قراول. اولى بقلّه کوه رسید،
قبل از اینکه کردوكها او را دیده باشندو همچنان پیش رفت، تا بدهاتى که در دره واقع بود،
درآمد. کردوكها در این احوال خانههاى خود را ترك کردهبا عیالو اطفالشان ببالاى کوهها
رفتند. یوانىها در منازل آنها آذوقه وافرو ظروف مسین زیاد یافتند، ولى ظروف را غارت نکردندو بتعقیب اهالى نیز نپرداختند، زیرا خوشنود بودند از اینکه،
چون اهالى دشمن شاهاند، مانع نخواهند شد، که یوانىها از ولایت آنها بگذرند، ولى کردوكها
بپیشنهادات یوانىها جوابى ندادند و، وقتى که پس قراول یوانى از کوه بدره سرازیر میشدو شب
درسیده بود، کردوكها حمله کرده چند نفر یوانى رابا تیر و سنگ کشتند. چون یوانىها
ناگهان داخل محلّهاى کردوكها شده بودند، عده حملهکندگان کم بود، و الّا عده زیادى از
یوانىها تلف میشد. یوانىها شب را در دهات گذرانیدندو کردوكه بالاى کوه جا گرفته
آتشهائى روشن کردند. طرفین مواظب یکدیگر بودند و، چون روز شد، یوانىها حرکت کردند
و تمام روز را مجبور بودند جنگ یا توقّف کند.
روز دیگر رعدوبرق سختى روى اد و باوجود این یوانىها مجبور شدند پیش روند، زیرا آذوقه
نداشتند. در موقعى که یوانىها از معبر تنگ میگذشتند، کردوكها از موقع استفاده کرده باران
تیرو سنگ بر آنها باریدند. بعد چون یوانیها بجائى رسیدند، که میبایست اردو بزنند، سردار آنها
اسرا را خواسته از آنها یکبیک پرسید، که آیا راه دیگرى جز آنکه دیده میشود هست؟ یکى از
آنه باوجود تهدید بقتل گفت از راه دیگر اطّلاعى ندارد چون یوانىها نتوانستند از او اطّلاعى
تحصیل کند، او را در پیش چشم رفیقش سر بریدند. این یکى گفت مقتول حیقت را پنهان کرد،
زیرا یکى از دختران او شوهر کردهو مسکن شوهرش در نزدیکى راهى است، که چهارپیان
میتوانند از آن بگذرند و، اگر یوانىها بخواهند، او میتواند آنها را هدایت کند، ولى چون راه صعب العبور است، باید جاى بلندى را در تصرّف خو داشته باشند. چند نفر داوطلب شدند، که
چنین کندو غذاى خودشان را برداشتهو دستهاى بلد را بسته براه افتادند. دوهزار نفر از این راه
حرکت کردندو کزنفون د رأس پسقراول راهى را، که در پیش داشت، پیمود، تا توجه
کردوكها را بخود جلب کندو حرکت دوهزار نفر مزبو را بقدر امکان پنهان بدارد. چون
کزنفون وار درهاى شد، تا از آن ببالاى بلندى رود، کردوكها سنگهاى زیاد، که بعضى بزرگ
و برخى کوچک بود از بالا بزیر غلطانیدند.


ادامه مطلب
یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
04:49   تغیرات در ترتیب قشون

(همانجا، فصل 5) یوانىها پس ا زدوخوردهاى مذکور ملتفت شدند، که ترتیب گروهان مربع،
با اینکه دشمن درپى آنها است، براى حرکت مناسب نیست، زیرا در موقع عبور از راهى یا گردنه
و یا پلى جناحین باید بیکدیگر نزدیک شوند و بر اثر آن سپاهیان سنگیناسلحه در فشار یکدیگر
واقع شده بسختى مىتوانند حرکت کند. بنابراین بواسطه ازدحام یکدیگر را در زیر پا گرفته باهم
مخلوط میشوند و دشمن میتواند از این وضع استفادهو حمله کند. اینهم معلوم است، که از
صفوف درهموبرهم سپاهیان نمیتوان نتیجه خوبى گرفتو دیگر، وقتى که جناحین بمسافت اولیه
خود برمیگردند، جاى خالى در قلب قشون پدید آمده موجب یأسو دلباختگى سرباز میگرد،
چه او مىبیند، که دشمن درپى او است.
براى رفع این معایب سردران بدین وسیله متشبث شدند: شش لخ «1» ترتیب ادند، که هرکدام
مرکّب از یکصد نفر بود و صاحبمنصبى داشت موسوم به لخاژ «2»، کهبا صاحبمنصبان جزو دیگر
بدسته فرمان میداد. وقتى که جناحین قشون در موقع حرکت مىبایست بهم نزدیک شوند، لخاژها
عقب میماندند، تا بجناحین مزاحمتى وارد نیاید و بعد از پهلوهاى قشون حرکت کرده بالا میرفتند.
وقتى که بعکس پهلوهاى قشون از هم دور میشدندو در قلب جاهاى خالى پدید میآمد، لخها آنرا پر میکردند. این
ترتیب حسن دیگرى نیز داشت، توضیح آنکه در موقع عبور از معبر یا پلى، بىنظمى روى نمیداد،
زیرا لخاژها یکى از پس دیگرى عبور میکردند و بنابراین همینکه لازم میآمد، که فالانژ تشکیل
یابد هرکس در صف خود بود. چها روز یوانىها بهمین ترتیب راه رفتند. روز پنجم قصرى
مشاهده کردند، که در اطراف آن دهاتى بودو راه این قصر از تپههائى میگذشت. یوانیها تپه اول
را پیموده در موقع صعود بتپه دوم بقشون دشمن، که بلندى ر اشغال کرده بود؛ برخوردند و
پارسىها باران تیر و سنگ بر آنها باریده عدهاى زیاد مجروح کردند. بعد سپاهیان سبکاسلحه
یوانى را شکست ادهو عقب رانده بسپاهیان سنگین اسلحه یوانى حمله بردندو چنان شد، که از
وجود تیراندزانو فلاخندران یوانى، که مواظب باروبنه بودند، در این روز نتیجه گرفته نشد.
یوانىها بصعوبت خود را بدهات رسانیده سه روز در آنجا ماندندو بمدواى زخمىهاى خود
پرداختند. آذوقه در اینجا فروان بود. روز چهارم یوانىها وارد جلگه شدند، ولى تیسافرن
نگذاشت آنها از ده اولى تجاوز کند، زیرا عدهاى زیاد از یوانىها نمیتوانستند بجنگند: بعضى
مجروح بودند، برخى مجروحین را حمل میکردند و عدهاى اسلحه حاملین مجروحین را. پس از
زدوخورد مختصرى که در آن یوانیها بهرهمندى داشتند، طرف عصر پارسیها رفتند، زیرا شب
درمیرسیدو آنها از ترس شبیخون زدن یوانیها عادت کرده بودند، اردوى خود را دور از یوانىها
بزنندو این مسافت کمتر از 60 استاد (تقریبا دو فرسنگ) نبود. در اینجا کزنفون گوید، که قشون
پارس از شب میترسد: سوران اسبها را مىبندندو غالب اوقات پاهاى آنها را زنجیر میکند، تا اگر
باز شدند نگریزند. بنابراین، اگر شب حملهاى از طرف دشمن بعمل آید، لازم است، که سوار
پارسى اسب خود را زین کند، بسر اسب دهنه بزندو جوشن پوشیده سوار شودو این کارها شب در موقع تنگنائىو اضطراب سخت دشوار است. این است، که سپاهیان پارسى دور از یوانیها اردو
میزنند. وقتى که یوانیها دیدند، که پارسىها میخواهند بطرف
اردوگاه خود روند، یکى از جارچیها را گفتند بصداى بلند جار زند، که همه براى حرکت کردن
حاضر باشند. پارسیها، همینکه این جا را شنیدند، قدرى توقّف کردند، ولى بعد، چون دیدند، که
شب در میرسد و حرکت در شب خطرناك است رفتند، اما یوانىها، همینکه از رفتن پارسىها
مطمئن شدند، حرکت کرده قریب شصت استاد راه پیمودندو مسافت بین دو قشون بقدرى شد،
که روز بعد و روز دیگر قشون پارسى به یوانیها نرسید، ولى روز چهارم از یوانیها پیش افتاد و
یک بلندى را، که براه یوانیها مشرف بود، اشغال کرد. در این احوال خیرىسف کزنفون را أمور
کرد، پارسىها ر از قلّه این بلندى براندو او، چون مشاهده کرد، که از قله کوهى، که بر قشون
یوانى مشرف است، راهى ببلندى مذکور میرود،با عجله بطرف این راه رفت و، همینکه پارسىها
دیدند، کزنفون بطرف کوهى میرود، که بر موقع آنها مشرف است، آنها هم بطرف آن کوه
شتافتند. یوانىها براى تشویق سربازان فریاد میزدند، سپاهیان تیسافرن نیز همین کار میکردند.
بالاخره یوانىها زودتر بقلّه کوه رسیدندو در نتیجه پارسىها پشت بیوانیها کرده رفتندو تیسافرن
و آرىیه با قشون خو دور شده راه دیگر اختیار کردند. پس از آن خیرىسف وارد جلگه شد و
در دیهى اردو زد. یوانىها در اینجا آذوقه زیاد یافتند، زیرا در این جلگه دهات متعددى هست،
که همه آبادو در کنار دجله واقعاند.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
04:47   حملات مهراد بیوانىها

یوانىها پس از سوزانیدن رابههاو خیمهها و زیادى بار وبنه ناهار خوردند. در این حین مهراد با
سى نفر سوار درسیده خواستبا یوانىها مذاکره کندو گفت، منهم از دوستان کوروش بودم و
آن کنم، که شما خواهید کرد. این است که آمدهام قصد شما را بدانم. یوانیها گفتند ما میخواهیم، بخانههاى خود برگردیم و، اگر مانع
شوید، جنگ میکنیم. مهراد گفت، اگر شاه بخواهد، شما جان بدر نخواهید برد. از این حرف او
یوانىها استنباط کردند، که او فرستاده پارسىها است، بخصوص که یکى از نزدیکان تیسافرن
همراه او بود. سرکردگان بین خودشان قطع کردند، که بهترین کار جنگ کردن است، بهرجا که
بکشد، زیرا مذاکرات با پارسىها احوال روحى سربازان را خراب میکند، چنانکه نىکارك
آرکادى «1» ا بیست نفر سپاهى شبانه فرار کرد. یوانىها حرکت کرده از رود زابات گذشتندو
هنوز دور نرفته بودند، که مهراد با دویست نفر سوارو چهارصد نفر تیرانداز یا فلاخندار، که
سبکو چستو چالاك بودند، باز پیدا شدو در ابتداء وانمود که دوست است، ولى همینکه
نزدیک آمد، تیراندزان و فلاخندران باران تیر و سنگ بیوانیها باریدندو عدهاى زیاد از یوانىها
زخمى شدند. تیراندزان کریتى نمیتوانستند جواب بدهند، زیرا بواسطه سبکى اسلحهشان در مرکز
قرار گرفته بودند و دیگر آنکه تیرهاى آنه بایرانىها نمیرسیدو نیز اشخاصى، که زوبین داشتند،
نمیتوانستند بفلاخندارها برسند. کزنفون با سپاهیان سنگیناسلحهو سبکاسلحه پس قراول بتعقیب
دشمن پرداخت، ولى، چون یوانیها سوارهنظام نداشتندو پیادهنظام آنها هم بپارسىها نمیرسید،
نتوانستند یک نفر پارسى را هم بگیرند و پارسىها در حال فرار هم برگشته تیر میانداختند و
یوانىها را مجروح میساختند. یوانیها مجبور شدند، از راهى، که در تعقیب دشمن پیموده بودند،
برگردندو بنابراین آنروز فقط 25 استاد (کمتر از یک فرسنگ) راه رفته عصر بدهاتى رسیدند.
در اینجا باز افسردگى و یأس در یوانىها پدید آمد. خیرىسف کزنفون را ملامت کرد، که چرا
بتعقیب دشمن پرداخت و آنقدر دور شد، بىاینکه ضرر جزئى هم بدشمن رسانیده باشد. کزنفون
اعتراف کرد، که کار خوبى نکردهو گفت این حمله دشمن بما یک چیز آموخت. م باید یکدسته
 فلاخندار ترتیب بدهیم و سوارهنظامى تشکیل کنیم. چون این رأى پسند آمد، شبانه دسته اى  از دویست نفر فلاخندار و نیز دستهاى از پنجاه نفر سوار تشکیلو لیسیوس آتنى را رئیس
سوارهنظام کردند. روز دیگر یوانیها راه افتاده از درهاى گذشتندو بیش از هشت استاد از آن دور
نشده بودند، که مهراد با هزار نفر سوار و چهار هزار تیراندازو فلاخندار از دره مذکور بقصد
یوانىها گذشت. یوانیها قسمتى از سپاهیان سنگیناسلحه و سبکاسلحه را بقصد مهراد
فرستادند. اینهابا سوارهنظام خود حمله کردندو پارسىها، همینکه حال را بدین منوال دیدند،
گریختند. یوانىها هیجده نفر از دشمن گرفتهو بىاجازه آنها را ناقص کرده بعد کشتند، تا
وحشتى در دل دشمن ایجاد کرده باشند. بعد یوانیها حرکت کردهو باقى روز را راه رفته بکنار
دجله رسیدند. «1» کزنفون گوید (کتاب 3، فصل 4): اینجا شهر بزرگ و خرابى است، که آنرا
لاریس\ا «2» مىنامند. وقتى سکنه این شهر مادیها بودند. قطر دیوار آن 25 پا، ارتفاعش صد پا و
محیطش دو فرسنگ است. این دیوار از خشت ساخته شده، ولى پایهاش ببلندى 20 پا از سنگ
تراشیده است، وقتى که پارسىها دولت ماد را منقرض کردند، شاه پارس این شهر را محاصره
کرد، ولى نتوانست آن را بگیرد. بعد ابرى آفتاب را پوشیدو محصورین از ترس تسلیم گشتند ..
پس از آن، قشون یک منزل شش فرسنگى پیموده بدیوار متروکى در نزدیکى شهرى، که موسوم
به مسپیلا «3» است، رسید. وقتى این شهر از مادیها مسکون بود. پایه دیوار آنر از سنگ صیقلى
منب\ت ساختهاند و دراى پنجاه پا قطرو همانقدر ارتفاع است. روى این بنا دیوارى گذاردهاند، که
قطر آن 25 پاو ارتفاعش صد پا است. گویند، وقتى که پارسىها صاحب دولت ماد گشتند، زن
شاه ماد بدین شهر پناه بردو شاه پارس این شهر را محاصره کرد، بىاینکه بتواند آنرابا قهرو غلبه
یا محاصره تسخیر کند. بالاخره زوس محصورین را بوحشت انداختو شهر بتصرّف آمد.
پس از آن یوانیها چهار فرسنگ راه رفتندو در بین راه قشون عظیم تیسافرن، که مرکّب بود از
\ سپاهیان خود اوو سپاهیان کوروشو قشونى، که برادر شاه کمک او آورده بود، نمودار شد. تیسافرن خواست بر ضد\ پسقراول و پهلوهاى قشون یوانى
عملیاتى کند، ولى فلاخندران کریتىو تیراندزان یوانى، که بطرز سکائى مسلّح بودند، دفاع
کردندو چنان خوب بنشانه زدند، که یک تیر یا سنگ آنان بخطا نرفت. در این احوال تیسافرن
قشون خود را عقب کشید، تا از تیررس یوانىها خارج باشدو یوانىها تیرهاى پارسىها را جمع
کردند، تا در موقع جنگ بکار برند. پس از این زدوخورد یوانىها بدهاتى رسیدندو آذوقه زیاد
از گندمو غیره برگرفتند. روز بعد مىبایست از جلگهاى بگذرند. تیسافرن از دنبال یوانىها
حرکت میکرد و زدوخوردهاى مختصر روى میداد (عقبنشینى، کتاب 3، فصل 3).

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
04:41   نطق صاحبمنصبان یوانى

همینکه سپیده صبح دمید، صاحبمنصبانى، که تازه انتخاب شده بودند، در مرکز اردو جمع شده
سپاهیان یوانى را جمع کردندو هرکدام از سه نفر رئیس، یعنى خیرىسفو کلانرو کزنفون
برخاسته نطقهاى مهیج خطاب بسربازان کردند. مضمون نطقها این بود: پارسىهاو آرىیه ما را
فریب ادند و، باوجود معاهدهو قسمهاى شداد، نقض قولو عهد کردند. دیگر اطمینانى بآنها
نیستو ما باید سعى کنیم، که مقاومت کرده فاتح شویم و، اگر هم فاتح نشدیم، تمما بمیریم،
زیر اگر بدست دشمن افتیم، باز باید بمیریم، ولى با شکنجهو زجرهائى، که خدایان نصیب
دشمنان ما هم نکند. کزنفون براى تحریک سربازان یوانى جنگهاى خشیارشا رابا یونان و رشادت
یوانىها را بخاطر آنها آورد و سپس از جنگ کونّاکساو فتح یوانىها نسبت بمیسره قشون اردشیر
سخن رانده گفت، مزایاى دشمن بر ما فقط از این است، که ما سوارهنظام دشمن را نداریم، ولى
هیچ شنیده نشده است، که کسى در جنگ از گزیدن اسب یا لگد زدنش مرده باشد. بالاخره
اهمیت در مردى است، که بر روى اسب نشسته و، چون او بر اسب قرار گرفتهو ما بر زمین
استواریم، باز شجاعت ما کار خود را خواهد کرد. اما این نکته، که تیسافرن با ما نخواهد بود، نباید
 باعث دغدغه شما گرد، زیرا نبودن چنین شخصى، که همواره براى ما چاه میکند، آیا بهتر از بودن او نیست؟ حالا ما خودمان راه خود را پیدا کرده حرکت
خواهیم کرد. در باب آذوقه هم نگرانى نداشته باشید، زیرا تا حال ما بقیمت گزاف آذوقه خود را
میخریدیم، ولى بعد از این، چون پول نداریم، هرقدر آذوقه لازم داشته باشیم، از محلّها بنا بحقّ
فاتح خواهیم گرفت. رودها هم نباید باعث تشویش خاطر شما شود، زیر اگر در جائى نتوانیم از
رودها عبور کنیم، میتوانیم بالا رفته جائى را بیابیم، که آب تا زانوى م باشد و بگذریم. ما نباید
نشان دهیم، که بر خود مخمر کردهایم حتما بیونان مراجعت کنیم، زیرا ممکن است جائى را یافته
و در آن محل متوطن شده مستعمرهاى بنا کنیم. آیا نمىبنید، که مىسیان برخلاف میل شاه
شهرهاى بزرگو با ثروت دارند، پىسیدیان نیز دراى چنین وضعى مىباشندو (لىکااونیان) «1»
جاهاى محکمى را گرفته محصول جلگه حاصلخیز را، که متعلّق بشاه است، میبرند. ما از آنها کمتر
نیستیمو ما هم میتوانیم جائى ر اشغال کرده بمانیم. باید بنمائیم، که میخواهیم در جائى بمانیم،
زیر اگر شاه این نیت ما را بداند، تمام وسائل رفتن ما را تدارك خواهد کرد، تا ما زودتر برویم.
این مطالب را گفتم، تا شما مأیوسو افسرده نشوید، ولى م باید بکوشیم، تا بیونان برگردیم، زیرا
میترسم، که اگر در جاهاى حاصلخیز رحل اقامت افکنیم، نعم فروان، بىکارىو زیستن با زنان
بلندقامتو زیباى ماد و پارس یا دختران آنها ما را به نازو نعمت عادت دهد و ما راه وطن را
فراموش کنیم. پس م باید بیونان برگردیم و بیوانىها بگوئیم، که اگر آنها فقیراند، میتوانند تمام
اشخاص بىچیز را باین جاها آورده غنى کند، زیرا، اى سربازان، بدانید که تمام این مالو منال و
ثروت در انتظار فاتحین است. پس از آن کزنفون ترتیبو طرز قشون را چنین بیان کرد: م باید
چنان کنیم، که مقید به رابههاو خیمههاى خود نباشیمو حرکت ما آزادو در صلاح قشون باشد.
بنابراین باید رابهها و خیمههاى خود را بسوزانیمو حتّى از بنه خود، آنچه را که بیش از خوردن و
 آشامیدن است، نیز نابود کنیم. مهمتر از هرچیز این است، که این نکته را در نظر داشته باشید: تا سردرانمانبا ما بودند، دشمن نتوانستبا ما ستیزه کند، زیر از
اطاعت نظامى ما میترسید، ولى حالا تصور میکند، که نافرمانى در قشون یوانى حکمفرما است و
باعث اضمحلال آن خواهد شد. بنابراین باید حالا بیش از سابق اطاعتو فرمانبردارى نشان دهیم،
تا دشمن بداند، که خیال واهى کرده. پس از آن بپیشنهاد کزنفون با بلند کردن دست رأى گرفتند
و قبول شد.
بعد او گفت، م باید بجائى رویم، که آذوقه زیا داشته باشد. در بیست استادى اینجا دهات خوبى
است و، اگر دشمن بما حمله کند، نباید باعث حیرت گرد، زیرا دشمن حال سگ را دارد، که
همواره برهگذر حمله میکند، ولى، همینکه باو حمله کردند، میگریزد. بنابراین باید ترتیب قشون
در موقع حرکت چنین باشد: از سپاهیان سنگیناسلحه ستونى بسازیم، که وسط آن خالى بماند و
باروبنه خود را در وسط ستون جمع کنیم. اگر ما الآن اشخاصى را معین کنیم، که بجبهه ستون
فرمان دهندو بر رأس آن ناظر باشند و نیز اگر اشخاصى را، که باید پهلوهاى قشون را حفظو در
دنبال آن حرکت کند، برگزینیم، در موقع نزدیک شدن دشمن، بمشورت محتاج نشویمو تمام
قشون بکار افتد. بعقیده من خیرىسف، چون لاسدمونى است، باید فرمانده جبهه باشد، دو نفر از
مسنّترین سرکردگان پهلوها را حفظ کندو تىماسیونو من پسقراول را داره کنیم. پس از این
نطق، چون کسى حرف نزد، با بلند کردن دست رأى گرفتندو پیشنهاد پذیرفته شد. بعد کزنفون
گفت هان اى کسانیکه میخواهید عیالو اطفال خود را ببنید، بدانید، که باید دلیر باشید.
براى رسیدن بمقصود این یگانه وسیله است. اگر فاتحید میکشید و، اگر مغلوبید، میکشند. اگر مال
را دوست دارید، باید فاتح باشید، چه فاتح درائى خود را حفظ میکندو مغلوب آنرا براى دیگرى
میگذارد (عقبنشینى، کتاب 3، فصل 2)

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
04:38   حزن و اندوه یوانىها

بعد کزنفون گوید (عقبنشینى، کتاب 3، فصل 1) وقتى که بسپاهیان یوانى خبر گرفتار شدن
سردرانو صاحبمنصبان آنها رسید، در غمو اندوه بىپیان فرو رفتند، چه میگفتند، ما دم دربار
شاه هستیم، از هرطرف دشمن ما ر احاطه کرده، مسافتى بیش از دههزار استاد بین ماو اوطانمان
جدائى انداخته، در وسط راه بین رودهاى غیرقابل عبور درماندهایم، نه جائى هست، که بما آذوقه
بفروشندو نه سوارهنظامى، که خطّ عقبنشینى ما را تأمین کند. اگر در جنگى فاتح شویم، یک
نفر را هم نمیتوانیم بکشیم و، اگر مغلوب گردیم، یکنفر از ما جان بدر نبردو همه حتّى
غیریوانیهائى، کهبا کوروش بودند، ما را رها کردهاند. حزنو اندوه یوانىها باندازهاى بود، که
آن شب بیشتر یوانیان شام نخوردندو هرکس هرجا میتوانست بخوابد خوابید، ولى چشم کسى
بهم نیامد، چه همه بفکر بىنوائى خود بودندو در خیال عیالو اطفالى، که امید دیدن روى آنها را
نداشتند. در قشون یوانى شخصى بود کزنفون نام، که نه سردار بود، نه صاحبمنصبو نه سرباز.
میزبان او پروکسن مدتها او را دعوت میکرد، که وطن خود را ترك کرده بخدمت کوروش
درآید. کزنفون نامه او را خوانده از سقراط آتنى «1» استشاره کرد و او گفت، که چون از قرار
معلوم کوروش با لاسدمونیها بر ضد آتنىها ارتباطى نزدیک دارد، ممکن است، که اهالى آتن از
رفتن تو نزد کوروش ظنین شوند. پس بهتر است به دلف رفته از خدا در این باب استشاره کنى.
کزنفون چنین کرده از آپلّن پرسید، براى اینکه از این مسافرت سالم برگرد و نتیجه مسافرت
خیلى خوب باشد، براى کدامیک از خدایان باید قربانى کند. آپلّن جواب اد: «براى خدایانى که
قربانى کردن براى آنها لازم است». کزنفون این جواب را به سقراط اطّلاع ادو او گفت، سؤال را
خوب نکردهاى، مىبایست پرسیده باشى، کدامیک از دو شقّ بهتر است، بمانى یا بروى و، وقتى
که تصمیم بر مسافرت کردى، بپرسى، که بهترین وسیله براى انجام اینکار چیست و، چون تو طور
 دیگر سؤال کردهاى، حالا باید هرچه خدا گفته بکنى. کزنفون قربانىهاى لازم را کرده براه افتادو در سارد به کوروش، در حینى که او
میخواست بطرف ممالک علیا عازم شود، معرّفى شد. بنا بمیل پروکسن کوروش او را دعوت کرد
نزد وى بماندو گفت، همینکه سفر جنگى خاتمه یافت، او را بیونان روانه خواهد کرد. در اینوقت
به کزنفون میگفتند، که این سفر جنگى بر ضد پىسیدیان است.
بنابراین کزنفون مانند سایر صاحبمنصبان یوانى، بجز کلآرخ، فریب خورد و فقط در کلیکیه
فهمید، که این سفر جنگى بر ضد شاه تهیه شده. در این حال بیشتر یوانىها بواسطه شرم و حیا
کوروش را پیروى کردندو کزنفون هم یکى از آنها بود. بارى، از مشکلاتى، که براى یوانىها
پس از گرفتار شدن صاحبمنصبان یوانى حاصل شده بود، کزنفون هم در شب مذکور نمیتوانست
بخوابد، ولى بعد بخواب رفتو در خواب دید، که رعد غرّیدن گرفتو برقى بخانه پدرى او
افتاده تمام خانه را مشتعل کرد. کزنفون از وحشت بیدار شده سراسیمه از جا جستو در ابتداء
بنظرش آمد، که این خواب علامت خوبى است، زیرا در میان مخاطراتو مشکلات نور بزرگى از
طرف زوس، که خداى بزرگ است، بخانه او تابیده، ولى بعد ترسى بر او مستولى شد، چه تصور
کرد، که چون این خواب از طرف زوس شاه خدایان استو آتش او ر از هرطرف احاطه کرده،
پس تعبیر این خواب چنین است، که او از ممالک شاه بیرون نخواهد رفتو مشکلاتى او ر از
هرطرف احاطه خواهد داشت. پس از قدرى تأمل بفکرش آمد، که همینکه صبح درسد،
پارسىها حمله خواهند کردو یوانىها را گرفته ببدترین نحوى خواهند کشت.
پس اندیشید، که نباید منتظر شد، تا بیایندو ما را بگیرندو باید آنچه از ما برمیآید، براى نجات
خود بکنیم. این بود، که برخاسته صاحبمنصبان دسته پروکسن را دور خود جمع کرده گفت،
اگر دشمن تدارکات خود را ندیده بود، خصومت خود را علنا بما چنین نمىنمود،و حال این من
نمىبینم، کسى در فکر دفاع از دشمن باشد اگر ما اسیر شویم، سرنوشت ما بدست کسى است، که
برادر تنى خود را کشته مىبیندو حکم میکند سرودست او را ببرندو آنرا روى صلیبى
مىگستراند. ما هم نباید انتظارى از او داشته باشیم، چه ما همان کسانى هستیم، که میخواستیم او را
از تخت شاهى پائین آورده بندهاش کنیمو حتّى، اگر میتوانستیم، او را بکشیم. همه صاحبمنصبان پروکسن حرفهاى او را تصدیق کردندو فقط یک نفر آپولّونیدس «1» نام گفت، باید راهى پیدا
کرد وبا شاه کنار آمد. در زاى این پیشنهاد، کزنفونو دیگران بر او تاخته بیرونش کردندو بعد
شبانه تمام صاحبمنصبان جمع شده قرار ادند، که بىدرنگ سردارو سرکردگانى بجاى آنهائیکه
گرفتار شدهاند، انتخاب کند، تا نظم و اطاعت نظامى قشون مختلّ نشودو از جمله کزنفون بجاى
پروکسن انتخاب شد

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
04:13   تکذیب کزنفون از منن

مورخ مذکور گوید: منن تسالیانى حرص خود را نسبت بجمع کردن مال پنهان نمیکرد فرماندهى
را براى گرد آوردن مال و شرف را براى استفاده میخواست. همیشه درصدد بود، که دوست
اشخاص مقتدر باشد، تا تعدیات او بىمجازات بماند. براى رسیدن بمقاصدى که داشت،
کوتاهترین راه را در شکستن قسم، دروغگوئىو تقلّب میدانست.
صداقتو دیانت را بهیچ میشمرد و روشن بود، که کسى را دوست ندارد. اشخاصى را دوستان
خود مىخواندو در همان حال براى آنها دام میگسترد. هیچگاه دشمن ر استهزاء نمیکرد، ولى
هیچگاه همبا اطرافیان خود حرف نمیزد، مگر آنکه آنها ر استهزاء کند. او نمیخواست مال دشمن
را رباید، زیرا ربودن چیزى، که خوب حفظ میشد، دشوار بود، ولى او یگانه کسى بود، که ربودن مال دوستى را، از این جهت که محفوظ نبود، خیلى سهل میدانست . از تمام اشخاص بدقول و
فاسد میترسید، چنانکه از اشخاص جنگ آزموده میترسند و، بعکس تمام کسانى را که دیندار و
راست بودند، مورد استفاده قرار میداد، زیرا تصور میکرد، که اینها آدمى نیستند. او عقیده داشت،
که اشخاص درستکار بد تربیت شدهاند. وقتى که میخواست در نزد کسى شخص اول باشد، افترا
میزد بکسانى، که مقام اول را قبل از او حائز بودند. در امورى، که چندان معلوم نیست، میتوان
اشتباه کرد، ولى آنچه همه میدانند، این است: وقتى که منن از آریستیپ «1» فرماندهى قشون
خارجه را گرفت، جوانى بود خوشگل و صبیح و، زمانیکه سروسرّىبا آرىیه خارجى داشت،
طراوت جوانى را هنوز فاقد نشده بودو آرىیه جواانى را، که صباحت منظر داشتند، دوست
میداشت. خود او هم زمانى، که ریش نداشت، جوانى داشت تارىپاس «2» نام، که خارجى بود.
سردران یوانى کشته شدند از این جهت، که بر ضد شاه قیام کردند، ولى او کشته نشد،و حال
آنکه همان کار سردران دیگر را کرده بود. بعدها شاه او را هم معدوم کرد، ولى نه مانند سردران
دیگر یوانى، زیرا بریدن سر قتلى نجیبانه بشمار میرفت. گویند، که او را با زجرهائى کشتند، که
یکسال طول کشید (بعضى نوشتهاند، که دست و پاى او را قطع کردند). آژیاس آرکادىو سقراط
آخائى هم کشته شدند، ولى این دو نفر نه در جنگ ترسو بودند و نه در دوستى خائن. هر دو
 تقریبا سىوپنج سال داشتند (عقبنشینى، کتاب 2، فصل 6)

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
04:11   تمجید کزنفون از کلآرخ

کزنفون کلآرخ را بسیار ستوده و بدین عقیده است، که او واقعا سرباز بود، جنگ را دوست
میداشتو هرچه مىیافت، بمصرف جنگ میرسانید. در جدالها بىپروا بود، ولىبا اینحال در
مواقع خطر احتیاط ر از دست نمیداد. او میگفت، قشونى که اطاعت نظامى ندارد، بهیچ درد
نمیخورد و باید سرباز از فرمانده خود بیشتر بترسد، تا از دشمن. او سخت و سبع بود و در موقع
جنگ یا مخاطره همه با میل سخنان او را میشنیدند، ولى، همینکه خطر میگذشت، همه از او فرار میکردند، زیرا روى ملاطفتو عنایت نداشت. زیردستان او نسبت بوى همان حسیات را
میپروردند، که یک شاگرد مکتب نسبت بمعلّم دارد. بنابراین او هیچگاه کسى را نداشت، که
بواسطه دوستى یا وفا او را پیروى کند، ولى اشخاصى را، که وطن یا احتیاجو یا ضرورت دیگر
در تحت فرمان او قرار میداد، خوب میتوانست مطیع کند.
ا زمانى، که بهرهمندىهاى او شروع شد، دو وسیله بزرگ او را سرباز عالى کرد:
اولا دلاورىو شجاعت او، که از تمام محکهاى امتحان گذشت. ثانیا ترس مجازات، که سربازها
را باطاعت نظامى درآورد. چنین بود کلآرخ، وقتى که فرماندهى داشت.
او هیچگاه، چنانکه گویند، زیر فرمان کسى نرفتو تقریبا در سنّ پنجاه سالگى درگذشت.
این است عقیده کزنفون (عقبنشینى دههزار نفر، کتاب 2، فصل 6) ولى پلوتارك شکست
کوروش را باو منتسب داشته گوید، که کلآرخ سردار خوبى نبود و، اگر بجاى اینکه در لب
فرات بماند، در قلب قشون کوروش جا میگرفت، جنگ را یقینا مىبرد

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
04:10   کشته شدن کلآرخ بروایت پلوتارك

مورخ مذکور گوید (اردشیر، بند 20): پس از آنکه تیسافرن، برخلاف قولى که اده بود، کلآرخ
و سایر صاحبمنصبان یوانى را فریب ادو آنها را توقیفو در زنجیر کرده نزد شاه فرستاد،
 کلآرخ از کتزیاس، چنانکه خود مورخ مذکور گوید، خواهش کرد، شانهاى باو بدهد و، چون از داشتن آن خیلى مسرور شد، براى اظهار حقّشناسى مهر خود را
باو اده گفت، اگر روزى به لاسدمون رفتى، این مهر مرا باقرباءو دوستان من نشان ده، تا بدانند
دوستى ما بچه اندازه بوده. کتزیاس نیز گوید، سپاهیان یوانى، کهبا کلآرخ اسیر شده بودند، آذوقه او را مىخوردند و چیز کمى براى او میماند. در مقام چارهجوئى او خواهش کرد، که جیره
او را بیشترو جداگانه از جیره سایر اسراء دهند. کتزیاس این خواهش او را با رضایت و بل موافق
میل پروشات انجام اد. چون همه روزه یک ران خوك براى کلآرخ میبردند، او روزى از
کتزیاس خواهش کرد، که کارد کوچکى در میان آن پنهان دارد، تا او دوچار زجرو عقاب از
طرف شاه نگرد (مقصود این است، که کلآرخ میخواسته خودکشى کند) ولى کتزیاس از ترس
اردشیر از انجام آن خودارى کرد. پروشات از اردشیر خواهش کرده بود، که کلآرخ را نکشد و
او بقید قسم وعده اده بود از اعدام او دست بازدارد، ولى بعد باصرار استاتیرا تمام اسراى یوانى را
باستثناى منن کشت و پروشات از این زمان کینه استاتیرا را در دل جا اده بعدها او را زهر اد. بعد
پلوتارك گوید، این روایت کتزیاس صحیح نیست.
پروشات داعى نداشت، که براى خاطر کلآرخ اقدام بکارى کند، که آنقدر خطرناك بود. معلوم
است، که کتزیاس براى بزرگ کردن نام کلآرخ از این قسمت تاریخ خود افسانه حزنانگیزى
ساخته، چنانکه گوید: نعش صاحبمنصبان یوانى را سگهاو طیور درنده دریدند، ولى گردبادى
برخاستو نعش کلآرخ را در زیر ماسه و ریگ روان پوشیده قبرى براى او ساخت. در اطراف
این قبر درختان خرما روئیدو چندان زیاد شد، که در اندك مدتى جنگلى از درختان مزبور پدید
آمدو شاه مغموم گشت، که چرا کلآرخ، محبوب خدایان را، نابود کرد. بعد مورخ مذکور از
کینهورزى پروشات نسبت به استاتیرا سخن رانده میگوید جهت آن رشکى بود، که او به استاتیرا
مىبرد. چون این قضیه در جاى خود ذکر خواهد شد، (صفحه 1096) عجالۀ میگذریم.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...1011121314...33صفحه بعد

💬 نظرات کاربران

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟