مورخ مذکور گوید (اردشیر، بند 20): پس از آنکه تیسافرن، برخلاف قولى که اده بود، کلآرخ
و سایر صاحبمنصبان یوانى را فریب ادو آنها را توقیفو در زنجیر کرده نزد شاه فرستاد،
کلآرخ از کتزیاس، چنانکه خود مورخ مذکور گوید، خواهش کرد، شانهاى باو بدهد و، چون از داشتن آن خیلى مسرور شد، براى اظهار حقّشناسى مهر خود را
باو اده گفت، اگر روزى به لاسدمون رفتى، این مهر مرا باقرباءو دوستان من نشان ده، تا بدانند
دوستى ما بچه اندازه بوده. کتزیاس نیز گوید، سپاهیان یوانى، کهبا کلآرخ اسیر شده بودند، آذوقه او را مىخوردند و چیز کمى براى او میماند. در مقام چارهجوئى او خواهش کرد، که جیره
او را بیشترو جداگانه از جیره سایر اسراء دهند. کتزیاس این خواهش او را با رضایت و بل موافق
میل پروشات انجام اد. چون همه روزه یک ران خوك براى کلآرخ میبردند، او روزى از
کتزیاس خواهش کرد، که کارد کوچکى در میان آن پنهان دارد، تا او دوچار زجرو عقاب از
طرف شاه نگرد (مقصود این است، که کلآرخ میخواسته خودکشى کند) ولى کتزیاس از ترس
اردشیر از انجام آن خودارى کرد. پروشات از اردشیر خواهش کرده بود، که کلآرخ را نکشد و
او بقید قسم وعده اده بود از اعدام او دست بازدارد، ولى بعد باصرار استاتیرا تمام اسراى یوانى را
باستثناى منن کشت و پروشات از این زمان کینه استاتیرا را در دل جا اده بعدها او را زهر اد. بعد
پلوتارك گوید، این روایت کتزیاس صحیح نیست.
پروشات داعى نداشت، که براى خاطر کلآرخ اقدام بکارى کند، که آنقدر خطرناك بود. معلوم
است، که کتزیاس براى بزرگ کردن نام کلآرخ از این قسمت تاریخ خود افسانه حزنانگیزى
ساخته، چنانکه گوید: نعش صاحبمنصبان یوانى را سگهاو طیور درنده دریدند، ولى گردبادى
برخاستو نعش کلآرخ را در زیر ماسه و ریگ روان پوشیده قبرى براى او ساخت. در اطراف
این قبر درختان خرما روئیدو چندان زیاد شد، که در اندك مدتى جنگلى از درختان مزبور پدید
آمدو شاه مغموم گشت، که چرا کلآرخ، محبوب خدایان را، نابود کرد. بعد مورخ مذکور از
کینهورزى پروشات نسبت به استاتیرا سخن رانده میگوید جهت آن رشکى بود، که او به استاتیرا
مىبرد. چون این قضیه در جاى خود ذکر خواهد شد، (صفحه 1096) عجالۀ میگذریم.






.jpg)
