خدای بزرگ است اهورامزدا
19:34   عبور از ارمنستان

(همانجا، کتاب 4، فصل 4) پس از آن قشون یوانى بحال «حاضر جنگ» پنج فرسنگ در
جلگههاى ارمنستان پیمود.
در حوالى رود سنتریت «1» دهاتى نیست، زیرا پارسىهاو کردوكها اتّصالا باهم در جنگاند.
بالاخره قشون بقصبه بزرگى رسید، که در آن والى این ایالت قصرى داشتو تمام خانههاى آن
تقریبا دراى برجهائى بود. در اینجا یوانیها آذوقه زیاد یافتندو بعد، از بالاى سرچشمههاى دجله
گذشته برود تلبآس «2» رسیدند (این رود را بعضى از محّقین با رود ارزانیاس پلوتارك و
پلینو تاسیت تطبیق کردهاند.
ارزانیاس هم باید همان ارزن قرون بعد باشد. م).رود مزبور کوچک و در کنار آن دهات متعددى واقع است. این صفحه ر ارمنستان غربى مینامند
 والى آن، تیرىباذ، مورد محبت مخصوص اردشیر است.
وقتى که او در دربار بود، کسى جز او اردشیر را در موقع سوار شدن کمک نمىکرد.
تیرىباذ با سوارهنظام خود بطرف قشون یوانى رانده بتوسط مترجمى گفت، میخواهد با
سرکردگان یوانى حرف بزند. سردران پیشنهاد او را پذیرفتند و، وقتى که او بنقطهاى درآمد، که
صدا میرسید، پرسیدند چه میخواهد. او گفت، میخواهد عهدىبا یوانىها ببندد، باین شرایط، که
او آزارى بیوانىها نرساندو آنها هم خانهها را آتش زنندو آذوقه هم، بقدرى که لازم دارند
برگیرند. سردران این شرائط را پذیرفتندو معاهده بسته شد. یوانىها در جلگه حرکت کردند و
تیرىباذبا قواى خود از پس آنها میرفت. بعد قشون یوانى بقصرى رسید، که اطراف آن چند ده
بود. در اینجا یوانىها آذوقه فروانو شراب کهنه اعلىو کشمشو سبزى زیاد یافتند. در این
احوال بعض سربازها، که از جاهاى خو دور رفته بودند، خبر ادند، که قشونى از دور دیده میشودو شب آتشهاى زیاد روشن شده است.
سردران پس از رسیدن این خبر چنین صلاح دیدند، که سپاهیان ر از دهات جمع کندو آنها
شب را در زیر آسمان بگذرانند. شب برف زیادى افتادو سپاهیان را با اسلحهشان پوشید. مالهاى
بنه بقدرى سنگین شدند، کهبا صعوبت آنها را بلند میکردند. کزنفون گوید از این وضع افسردگى
زیاد براى او دست اد.
او برخاستو بىلباس رو شروع بشکستن هیزم کردو بزودى بعض سپاهیان براى خوشآمد سردار
خود برخاسته باو کمک کردند. سربازان دیگر نیز بمرور برخاستندو آتشى روشن کرده تن خود را با پیه خوك، روغن کنجد، بادام تلخو صمغ سقزى مالش ادند. از این موا در اینجا زیاد است
و بعد مالیدنى گورائى یافتند، که تمام این موا در آن داخل بود. پس از آن سردران قرار ادند،
که سپاهیان بدهات برگشته در خانهها سکنى کندو آنها شادو فریادزنان بمنازلشان خود برگشتند،
چه در آنجاها آذوقه زیاد یافته بودند.
 


از سپاهیان آنهائیکه، هنگام بیرون رفتن از منازل خانهها را
آتش زده بودند، سخت تنبیه شدند، یعنى قرار شد، که در زاى این حرکت در بیبان بمانند و
سختى سرما را بچشند. در همان شب دستهاى را أمور کردند بمحلى، که میگفتند قشونى در آنجا
دیده شده بروندو تحیقاتى کرده اطّلاعات صحیح آرند. رئیس دسته گفت، آتشى در آنجا ندیدم
و اسیرى با خود آورد، که کمانش شبیه کمانهاى پارسىو ترکشو تبرزینش مانند ترکش و
تبرزین «1» آمازونها «2» بود (راجع به آمازونه بالاتر ذکرى شد. این زنان سکائى جنگو شکا را
حرفه خود میدانستند و پستان راست را میبریدند، تا بهتر تیر اندازند. م). در جواب سؤالاتى، که از
او کردند، گفت پارسى است، از سپاهیان تیرىباذو براى یافتن آذوقه از قشون دور شده. بعد، که
از عده قشون تیرىباذ پرسیدند، گفت این والى بجز قشون خود سپاهیانى نیز از مردم خالیب «3» و
تااوك «4» اجیر کردهو میخواهد در معبر تنگى به یوانىها حمله کند. پس از آن سردران یوانى
 سپاه را جمع کردهو عدهاى را در اردو براى محافظت آن گذاشتهبا اسیر مزبور، که در این موقع بلد راه بود، حرکت کردند. سپاهیان سبکاسلحه یوانى، که پیشقراول بودند، پس از عبور
از کوه اردوى پارسى را دیدند و، بىاینکه منتظر پیادهنظام سنگیناسلحه شوند، فریادزنان بطرف
آن دویدند. قشون تیرىباذ، همین که فریاد یوانىها را شنید، فرار کردو یوانىها چند نفر را کشته بیست رأس اسبو نیز خیمه تیرىباذ را ربودند. در خیمه والى تختخوابى یافتند، که پایههاى آن
از نقره بود و نیز جامهائى، که براى آشامیدن آب بکار میرفت. اسرائى هم گرفتند، که خبازان و
شربتدران تیرىباذ بودند. روز دیگر یوانىها حرکت کردند، تا به تیرىباذ فرصت ندهند، که
قواى خود را جمع کرده معبر را بگیرد. حرکت یوانیها از میان برف عمیقى بودو همان روز قشون
یوانى از معبرى خطرناك گذشته اردو زد. بعد یوانىها در مدت سه روز بطول فرات حرکت
کرده دهاتى در اینجاها نیافتند و، چون آب فرات فقط تا کمر سپاهیان میرسید، از رود مزبور
بسهولت گذشتند. پس از آن یوانیها پانزده فرسنگ راه در جلگههائى، که پر از برف بو در مدت
سه روز پیمودند. حرکت قشون د روز سوم خیلى سختو مشکل بود، زیرا باد شمال بشدت
میوزیدو سوز آن بسپاهیان فوقالعاده صدمه میزد. غیبگوئى مصلحتبینى کرد، که براى باد قربانى
کند و، همینکه چنین کردند، همه دریافتند که از شدت وزش باد خیلى کاست. عمق برف شش پا
بود و از این جهت عدهاى زیاد از غلامان، کهبا مالهاى بنه حرکت میکردند و نیز سى نفر سپاهى
تلف شدند، بعد که باردوگاه رسیدند، هیزم فروان یافتندو آتشى بزرگ تمام شب مشتعل بود.
سپاهیانى، که زودتر بمنزل رسیدهو آتش روشن کرده بودند، نخواستند قسمت عقب مانده را
بطرف آتش راه دهند، مگر آنکه آنها گندمو آذوقهاى، که یافته بودند،با آنها تقسیم کند. در
نتیجه سربازان آنچه داشتند تقسیم کردند.
برفى، که در اطراف آتش بود، آب شدو عمق برف معلوم گردید. روز دیگر قشون یوانى تمام
روز را راه رفت و از سربازان عده زیادى بمرض بولىمى «1» مبتلا شدند.
 (بولىمى مرضى است، که باعث گرسنگى شدید میشود. مریض باندازهاى سست میگرد، که حتّى نمیتواند جوارح خود را حرکت دهدو باید خردخرد بفاصلههاى کمى باو غذا
برسانند. م). کزنفون، که د رأس پسقراول بو دید، سپاهیانى افتادهاند و نمیتوانند حرکت کند.
پس از تحیقات در باب مرض آنانو دوائى که میبایست بکار برد، باو گفتند، که باید باین
اشخاص غذا اد. او چنین کرد و پس از صرف غذا سپاهیان مزبور برخاسته حرکت کردند. طرف
عصر خیرىسف وار دیهى شدو دید زنانو دخترانى در سرچشمه مشغول بردن آباند. آنها از
خیرىسف پرسیدند، تو کیستى. او توسط مترجم گفت، من با این قشون از طرف شاه آمدهام و
نزد والى میروم. بعد یوانىهبا زنان داخل قلعهو در جستجوى کدخدا شدند، خیرىسف و
سربازان او در قلعه ده شب را گذرانیدند، ولى از یوانىها آنهائیکه قوت حرکت کردن نداشتند،
بىغذاو بىمنزل مانده غالبا تلف شدند. پارسیهائى که از عقب قشون یوانى حرکت میکردند، تا
چیزى ربایند، اسبهاى قشون یوانى را، که نمیتوانستند حرکت کند، گرفتند و بعد در سر این
اسبهبا هم منازعه کردند. از سپاهیان یوانى بعضى از درخشندگى برف فاقد بینائىو برخى از
جهت سرماى شدید فاقد انگشتان پا شده بودند. این نوع سپاهیان را در عقب قشون جا ادند. براى
جلوگیرى از خطر اولى پارچه سیاهى در پیش چشم میگرفتند وسائل جلوگیرى از خطر دوم
چنین بود:
پاها را همواره حرکت میدادندو شب در موقع استراحت کفشها را میکندند،و الّا چرم بپا فرو
میرفتو صندلها از سرما میخشگید، زیرا کفشهاى سابق مندرس گشته و لازم شده بود از پوست
گاوهائى، که تازه کشته و پوستش را کنده بودند، کفش بسازند، روز دیگر چند نفر از سپاهیان
نخواستند حرکت کندو کزنفون تمام وسائلو حتّى خواهشو تمنّى را بکار برد، تا مگر آنها را
براى حرکت حاضر کند و بآنها گفت، که پارسىها با عدهاى زیاد از عقب یوانیها حرکت
میکند.
چون حرفهاى او مؤثر نیفتاد، بالاخره او تند شدو این یوانىها گفتند، ما را بکشى به از آن است،
که حرکت دهى، زیرا طاقت راه رفتن نداریم. در این احوال او چاره را در این دید، که اگر ممکن
باشد پارسیها را بترساند، ت باین اشخاص
حمله نکند. آن شب بسیار تاریک بودو پارسىها با ادوفریاد پیش میآمدند و در سر غنیمت باهم
منازعه داشتند. در اینحال یوانىهاى سالم پسقراول بامر کزنفون بآنها حمله کردند و، کسانى که
نمیتوانستند حرکت کند، نیزهها را به سپرها میزدند و فریاد میکردند. پارسىها براثر این حمله و
فریاد عقب نشسته بطرف وادى کوچکى رفتند و دیگر صدائى شنیده نشد. بعد کزنفونبا عدهاى
حرکت کردو بکسانى که نمیتوانستند حرکت کند، گفت، کمکى براى آنها خواهد فرستاد، ولى
هنوز چهار استاد نرفته بود، که بسپاهیانى برخورد، که در بیبان افتاده بودندو برف آنها را پوشیده
بود. در اینجا نه پاسبانى بودو نه کشیکى. کزنفون اینها را مجبور کرد، که بلند شوندو آنها گفتند،
سپاهیانى که در پیشاند، مانع از حرکت اینها هستند. کزنفون راه افتادو بچند سپاهى سبکاسلحه
امر کرد تندتر رفته ببیند، چه چیز مانع از حرکت است.
آنها رفته خبر آوردند، که تمام قشون در بیبان در برف خوابیده. براثر این خبر، او تا اندازهاى که
مقدور بود، کشیکى معین کرده شب را در همانجا بىآتش،و غذا گذرانید. روز دیگر کزنفون
جوانترین سپاهیان خود را نزد بیمارها فرستاد، تا آنها را مجبور کند برخیزند. در این احوال
اشخاصى را، که خیرىسف فرستاده بود، تا از وضع پسقراول خبر آرند، درسیدند. از دیدن آنها
همه مشعوف شدندو مرضى را بآنها سپردند، تا باردو برسانند. پس از آن همه حرکت کرده
بزودى وار دیهى شدند، که خیرىسف در آن منزل کرده بود وقتى که تمام سپاهیان جمع
شدند، آنها را بدهاتى تقسیم کردند (همانجا، کتاب 4، فصل 5).
پولیکرات آتنى چند نفر سپاهى برداشته به دیهى، که بسهم کزنفون افتاده بود، درآمدو دید تمام
اهل دهبا کدخدایشان حاضراند. صاحبمنصب مزبور در اینجا هفده کرّهاسب یافت. این کرّهها را
براى شاه تهیه میکردندو مالیات این ده بود. دختر کدخداى ده را هم، که نه روز قبل شوهر کرده
بود، صاحبمنصب مزبور اسیر کرد. خانهها ر اهالى در زیر زمین ساخته بودندو هر خانه مانند چاه
روزنهاى ببالا داشت و از این روزنه بوسیله نردبانى داخل خانه میشدند.
در مدخل خانه جائى بود براى حشم. در این دهات بز، میش، گاو مادهو مرغ زیاد بدست آمد.
براى علوفه حشم یونجه استعمال میکردندو در اینجا گندم، جو، سبزىو آب جو فروان بود. آب جو را در خمرههائى ریخته بودند بحدى، که تا لب آن میرسید. روى آب جو نىهائى بود بزرگ
و کوچک، که گره نداشت.
این نىها را براى آشامیدن آب جو بکار میبرند، بدین ترتیب، که ته نى را در آب جو فرو برده و
سر آنرا بدهان گرفته میمکند. آب جو ر اگربا آب مخلوط نمیکردند، خیلى تندو براى کسانى،
که بدان عادت کرده بودند، گورا بود. کزنفون کدخدا را بشام خو دعوت کرده مطمئن ساخت،
که اطفالش ر اسیر نخواهند کردو هنگام حرکت خانه او را بجبران آذوقهاى، که از او بردهاند، از
آذوقه پر خواهند ساخت، ولى لازم است، که او خدمات نمیانى بقشون کرده رهبر آن تا ولایت
مردمى دیگر باشد. ا وعده کرد چنین کندو براى اینکه حسن نیت خود را بنماید، محلّهائى را،
که در آن شراب پنهان کرده بودند، نشان اد. سربازان در محلّههاى مختلف شب را بسر برده
استراحت کردند، بىاینکه از کدخداو اطفال او غافل باشند.
روز دیگر کزنفون کدخدا رابا خود برداشته نزد خیرىسف رفت و، چون از دهات میگذشت
بسربازانى، که در آنجا سکنى گزیده بودند، سرکشى کرد. همه را، از اینکه غذاى خوب خورده
بودند، مشعوف میدید: میزها از گوشت بره، بزغاله، خوك، گوساله، مرغهاى خانگىو نیز از نان
گندمو جو پر بود. وقتى که سربازى میخواست بسلامتى رفیقش بیاشامد، او را بسر خمره میبرد و،
چنانکه گاو آب میخورد، آب جو را میبلعید. سربازان بکدخدا پیشنهاد کردند، که از غنائم آنچه
میخواهد بردارد، ولى او چیزى نخواستو فقط اقرباى خود را برداشته با خود برد. وقتى که
کزنفون بمنزل خیرىسف درآمد، دید، که این سردار در سر میز است، تاجى از یونجه بر سر دارد
و چند نفر جوان ارمنى، که بلباس رامنه ملبساند، در سر میز خدمت میکند. بجوانان مزبور
مطالب را با اشاره میفهماندند، چنانکهبا کرها چنین کند. خیرىسفو کزنفون از کدخدا توسط
مترجمى، که زبان پارسى حرف میزد، پرسیدند، این محلّ جزو کدام مملکت است. او
جواب اد، که جزو ارمنستان است. بعد او گفت، که سکنه مملکت همجوار خالیبها هستندو
راهى را، که بآن مملکت میرفت نشان اد. کزنفون با کدخدا بده خود برگشتو او را بخانوادهاش
رسانید. بعد اسبى را، که چندى قبل بغنیمت گرفته بود، بکدخدا اده گفت، چون پیر است او را فربه کن، تا براى آفتاب قربان کند. این اسب را براى آفتاب نیاز کرده بودند و کزنفون میترسید،
که این حیوان از شدت خستگى بمیرد. از اسبهائى، که براى شاه تهیه میکردند، یکى را کزنفون
براى خود برداشتو بهرکدام از سردران نیز اسبى اد. اسبهاى ارمنستان از اسبهاى پارسى
کوچکتراند، ولىبا اینحال حرارتشان بیشتر است.
کدخدا به کزنفون یاد اد، که بپاى اسبانو مالهاى بنه چگونه باید راکت «1» بستو گفت، که
بىاین وسیله اسبهاو مالها تا شکم در برف فرو میروند. روز هشتم توقّف در این محلّ کدخدا را به
خیرىسف ادند، تا براى او بلد باشد.
دستهاى او را نبسته بودندو او بدینحال یوانىها ر از راه بیبانهاى پبرف هدایت میکرد. چون
یوانیها بدهاتى نمیرسیدند، خیرىسف نسبت بکدخدا متغیر شدو او در جواب گفت، دهاتى در
اینجاها نیست. خیرىسف او را زد، ولى نخواست دستهاى او را ببندد. در نتیجه، شب دیگر این
ارمنى فرار کرد.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران