خدای بزرگ است اهورامزدا
00:50   فرزند کوروش

 

منم فرزند کوروش خون ایرانی به رگ دارم
منم ایرانی آزاده فرزند خشایارم
من از پستی من از زاری من از خواری گریزانم
منم دل بسته آن خاک من فرزند ایرانم…

یکشنبه 23 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
13:40   خشایارشا-مقدمات حمله به یونان


مبحث سوم :جنگ ایران و یونان
نقل قول ازناپلئون بناپارت((اما درباب فتوحاتی که یونانیها بخود نسبت داده اندو شکستهایی که برای لشکرخشایارقائلند نباید فراموش کرد که این گفته ها تماما ازیونان است وگزاف گویی ولاف زنی آنها کاملا مسلم میباشد .ازطرف پارسیها نوشته هایی به دست نیامده تا بتوان این نوشته ها را با گفته های یونانیها مقایسه کرد ونتیجه را مبنای قضاوت قرارداد))
  داریوش یکم در آخرین سالهای عمر می‌خواست که برای انتقام جویی از یونانیان بخاطر به غارت بردن و به آتش کشیدن سارد پایتخت لیدیه و همچنین به جبران شکست خوردن سپاه ایران، در اولین دورهٔ جنگ های ایران و یونان و نبرد ماراتن به یونان قشون بکشد اما عمر داریوش وفا نکرد و زندگی را بدرود گفت. بعد از او پسر وی خشایارشا در صدد بر آمد که انتقام و اقدام پدر را به نتیجه برساند. شاید به غیر از این آنچه وی را به این اندیشه انداخت، اصرار مردونه (داماد داریوش بزرگ و پسر گیریاس) و مخصوصاً تبعیدیان آتنی مقیم دربار بود. در خود آتن هم البته انتظار این انتقام‌جویی می‌رفت و تمستوکل سردار آتن بعد از ماجرای ماراتون، قسمت عمده‌ای از ثروت آتن را در راه تقویت نیروی دریایی صرف کرد

مقدمات جنگ
وقایع قبل ازجنگ را هرودت چنین گزارش کرده است:کتاب 7 بند 7
دمارات پادشاه  سابق اسپارت که درزمان داریوش به او پناهنده شده بود.حالا ازنزدیکان خشایارشا گردیده و همواره به او میگفت که شاه میتواند پلوپونس راپس بگیرد وحکومت آنجاراتغییرداده دمارات راپادشاه کند والبته دراین صورت او دست نشانده ایران خواهدبود.خانواده آله آد که درتسالی مقتدربودند نیز شاه راتحریک میکردند.تاقشون به یونان بفرستد.با این خیال که ازتسلط ایران دریونان مقام خودشان را محکم کنند
علاوه براین خانواده پی زیسترات که بعدازعدم بهرمندی ایرانیان درماراتن مایوس شده بودند دراین زمان بازامیدوارشدند که به کمک ایران درآتن حکمران شوند وچون والی ایران درلیدیه ازلجاجت آنها خسته شده بود ودیگرتوجهی به آنها نمیکرد به دربارایران آمده و با دیدن این و آن ازمتنفذین درباری راهی به سوی خشایارشا یافته و اورا به جنگ با آتن تحریک میکردند .درهمین اوان خانواده های دیگریونانی که میخواستند به حکومت و اقتدارات سابق خودشان برگردند غیب گویی را موسوم به ان ما  ازکریت که کتابهای زیادی با خود داشت پیدا کرده و پیش انداخته بودند و او به کتابهای خود نگاه میکرد و میگفت نوشته شده  که یکی از پادشاهان پارس هردوطرف هلس پونت(داردانل)را بهم اتصال خواهد داد وبعدبه دلایلی ثابت میکرد که این پادشاه خشایارشا است و او باید یونان را تسخیرکرده و به دوستان خود بدهد.بالاخره تحریکات یونانیها و شاید نیزمیل خشایارشا به این امر باعث شد که او تمایلی به جنگ یافته و با این مقصود مجلس مشورتی بیاراست تا عقیده بزرگان ایران را درباب جنگ بداند و نیز آنان را ازنقشه خودآگاه سازد
((ادامه دارد))

شنبه 22 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
15:48   مبارزات داریوش
پس از پايان كار گئوماتا (برديا) داريوش مدت دو سال اسلحه به دست گرفت و طى نوزده جنگ، نه پادشاه را مغلوب كرد و كليه جنبشهاى استقلال‏طلبانه را سركوب نمود. فرمانداران مصر و «لوديا» مغلوب شدند و مخالفتهايى كه در شوش، بابل، ماد، آشور، ارمنيه، و سرزمين سكاها و ساير نقاط آغاز شده بود، با نهايت سختى و شدت منكوب گرديد. در محاصره، بابل، داريوش فرمان داد سه هزار تن از بزرگان را به دار بياويزند تا مايه عبرت و سبب فرمانبردارى ديگران شود.
دياكونوف در تاريخ خود با تفصيل بيشترى از جنبشهاى خلق در آن دوران ياد مى‏كند و مى‏نويسد:
پس از پايان كار گئوماتا داريوش با قيامها و مخالفتهاى زيادى روبرو شد؛ ازجمله شخصى به نام «فرورتيش فرائورت» كه خود را از خاندان كياكسار مى‏شمرد، در رأس يكى از شورشها قرار گرفت. در صدر قيام ديگر، يك نفر پارسى به نام «وهيزداته» قرار داشت كه خود را، مانند گئوماتا برديه، پسر كورش مى‏خواند ...
در اين‏كه هدف هردو قيام، احياى نظامات زمان برديه دروغين! (نظاماتى كه داريوش ملغى كرده بود) بوده، شكى نيست ولى ممكن است كه قيام‏كنندگان از آن حدود هم تجاوز كرده بودند؛ زيرا كه هردو شورش به صورت نهضت خلق درآمده بود ... شكى نيست كه افراد آزاد عادى ماد نيز در عصيان همعنان فرورتيش بودند. برروى‏هم جنبه عمومى و ملى قيام عليه داريوش مورد ترديد
نمى‏تواند باشد. مسلما قيام سوم كه در «مرغيانا» (بخشى از ايالات باكتريا) به رهبرى شخصى به نام «فرادا» صورت گرفت، نيز همگانى بود.
داريوش پس از يك رشته جنگ هاى خونين با مخالفين خود و خاموش كردن شورش بابل، به سوى ماد روى‏آورد و سرانجام فرورتيش را شكست داد. داريوش پس از دستگيرى اين مرد درباره سرنوشت او در كتيبه بيستون چنين مى‏گويد: «فرورتيش را دستگير كردند و نزد من آوردند. من بينى و گوشها و زبان او را بريدم و چشمانش را درآوردم، او را به زنجير در دربار من نگاه داشتند و همه مردم سلحشور او را ديدند. آنگاه فرمان دادم تا او را در اكباتانا بر نيزه نشاندند، و مردانى را كه نخستين هواخواهان او بودند در اكباتانا درون دژ به دار آويختم. رفتار هخامنشيان با كسانى كه خود را فرمانرواى مستقل اعلام كنند چنين بود. 
به عقيده دياكونوف: «در شرايط و اوضاع آن روز، تكامل همه‏جانبه شيوه توليد برده‏دارى و بسط سطحى و عمقى آن و افزايش تأسيسات اقتصادى برده‏دارى و تقسيم كار و همكارى اقتصادى آن سازمانها، گامهايى ترقيخواهانه بود. شيوه توليدات برده‏دارى در آن زمان، قوس صعودى را طى مى‏كرد و با سطح تكامل نيروهاى توليدى مطابقت داشت. در آن زمان از ادوات آهنين استفاده مى‏كردند و نيروى كار بردگان به مقدار فراوان در دسترس بود. بزرگان عشيرتى، هم‏قبيلگان خويش را، چنانكه در ديگر كشورهاى شرق قديم متداول بود، به زير بار قرض كشانده استثمار مى‏نمودند، و قيود و بستگيهاى نيمه‏پدرشاهى مزيد بر عوامل ديگر بود. در نتيجه، سلطه بزرگان مزبور سدى در برابر ترقى و تكامل شيوه توليدى برده‏دارى و رونق و بسط آن شده بود. ولى حتى پيروزى عامه توليدكنندگان خرده‏پا و آزاد در اوضاع و احوال امپراتورى پارس محال بود منجر به ايجاد يك دموكراسى بنده‏دارى از نوع جامعه آن‏روزى يونان شود و به توسعه سريع آن شيوه توليد كمك كند ... اين دوران، دوران رشد و رونق روابط طبقاتى بود و نهضتهايى نظير نهضتهاى ياد شده در آن زمان محكوم به شكست بودند ...
امپراتورى ايران در جنگهايى كه با يونان مى‏كرد با جامعه برده‏دارى متكاملى روبرو بود.
يونان در فاصله قرنهاى هفتم تا چهارم قبل از ميلاد از سطح توليدات برده‏دارى كه در شرق قديم حكمفرما بود پا فراتر نهاد و از لحاظ تكامل اقتصادى كشورى پيشرو شمرده مى‏شد.
گذشته از اين سازمانهاى سياسى دولتهاى يونانى كه از سازمان اقتصادى جامعه منبعث بود، يك نوع دموكراسى برده‏داران و يا لااقل اوليگارشى يا حكومت خاندانهاى متنفذ بود و اين خود، افراد آن جامعه را ترغيب مى‏كرد تا آگاهانه و با فعاليت تمام در زندگى اجتماعى شركت كنند و جنگاورانى بهتر و آگاه‏تر و بيدارتر از لشكريان پارسى، كه غالبا هخامنشيان بزور به ميدان جنگ مى‏كشاندند، باشند. 
داريوش پس از يك سلسله فتوحات و سركوبى تمام نهضتهاى استقلال‏طلبانه شرق- نزديك، براى جلوگيرى از جنبشهاى احتمالى يونانيان، به يونان لشكر كشيد.
جواهر لعل نهرو درباره اين مبارزات مى‏نويسد:
نخستين حمله ايرانيها بر يونانيها با شكست مواجه شد، زيرا ارتش ايران بر اثر راه‏پيمايى دورودراز و بر اثر بيمارى و كمبود آذوقه بشدت فرسوده شده بود. اين ارتش حتى به يونان هم نرسيد و مجبور شد بازگردد. بعد در سال 490 ق. م.
ايرانيها براى بار دوم به يونان حمله بردند. اين‏بار ارتش ايران ... در سواحل يونان پياده شد. آتنيها به وحشت افتادند، زيرا شهرت ارتش ايران خيلى زياد بود.
بخاطر همين ترس‏ووحشت بود كه آتنيها ناچار شدند با دشمنان قديمشان يعنى اهالى اسپارت متفق شوند ... اما حتى پيش‏ازآنكه نيروى اسپارتيها به كمك برسد، خود آتنيها توانستند ارتش ايران را شكست بدهند. اين شكست در نبرد مشهور «ماراتن» صورت گرفت، و در سال 490 ق. م. اتفاق افتاد. خيلى عجيب به نظر مى‏رسد كه يكى از دولتهاى شهرى كوچك يونان بتواند ارتش يك امپراتورى بزرگ را شكست بدهد. اما اين امر آنقدرها هم كه به نظر مى‏آيد، عجيب نيست.
يونانيها در نزديكى سرزمين و خانه‏هاى خودشان و براى دفاع از سرزمين خودشان مى‏جنگيدند، درصورتى‏كه ارتش ايران از كانون و سرزمين اصلى خود دور بود.
بعلاوه اين ارتش يك نيروى مختلط و درهم بود كه از سربازان نواحى مختلف امپراتورى ايران تشكيل مى‏شد. آنها از آنجهت كه مزدور بودند و پولى مى‏گرفتند، جنگ مى‏كردند و به تسخير يونان علاقه زيادى نداشتند. در طرف مقابل آنها آتنيها بخاطر آزادى مى‏جنگيدند. اينها ترجيح مى‏دادند كه بميرند و آزاديشان را از دست ندهند. كسانى كه خود را آماده مى‏سازند در راه هدف و منظور خود بميرند بندرت شكست مى‏خورند. 
در جنگ ماراتن شاه قوى و تواناى ايران مزه شكست را چشيد و قبل از آنكه خود را آماده نبرد جديدى با يونان كند در اثر بيمارى سختى درگذشت.
فتح ماراتن از نظر يونان، حادثه‏اى بسيار مهم و عمده بوده است. اگر سپاهى كوچك مركب از مردان مصمم به دفاع از آزادى و مملكت خويش به بهايى گران توانسته است مقاومت كند و دستگاه نيرومند شاه بزرگى را كه متكى به جهازات بود، عقب براند، پس شاه بزرگ مغلوب ناشدنى نيست و يونان متحد شايد در آينده نيز بتواند فاتحانه مقاومت كند. 
اين شكست براى ايرانيان نيز دشوار بود؛ نظم شاهنشاهى را مختل نمود و مصريان را بر آن داشت كه در راه استقلال خود تلاش كنند. داريوش در 486 ق. م. درگذشت درحالى‏كه ناظر شكست از يونان و اغتشاش مصر بود.
 
منابع :
نگاهى به تاريخ جهان، پيشين، ص 101- 102
 ايران از آغاز تا اسلام، پيشين، ص 143.
 تاريخ ماد، پيشين، ص 533 به بعد.
جمعه 21 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
15:28   تشکیلات داریوش

 

داریوش پس از اینکه شورشهاى ایران را فرونشاند و به آسیاى صغیر و مصر سکونت بخشید
تشکیلاتى بایران داد، که بوسیله آن ممالک تابعه ایران با یکدیگر و با مرکز پیوستند و وحدتى در
دولت پرعرض و طول هخامنشى ایجاد شد.
معلوم است، که اصلاحات هر زمان را باید با مقتضیات آن سنجید. براى فهم مسئله باید بخاطر
آورد، که قبل از داریوش چه ترتیباتى در آسیا وجود داشت. خلاصه این ترتیبات همان است، که
پادشاه آسور، تیگلات پالسر سوم، در دنیاى آنروزى داخل کرده بود و بقدر کافى در مدخل این
تألیف ذکر شده، خلاصه آنکه هروقت که آسوریها مملکت یا ولایتى را تسخیر میکردند، پس از
کشتارهاى زیاد و غارت و خراب کردن مملکت، براى سهولت نگاهداشتن آن هزاران نفر از اهالى
کوچانیده و به آسور
برده در پایتخت بکارهاى شاقّه میگماشتند، یا آنها را بولایتى میفرستادند. در موارد دومى چون
اینها از اهل ولایت یا بلد نبودند، حاکم آسورى استفادههاى گوناگون از آنها میکرد. در واقع
میتوان گفت، که اینها منبع دخل حاکم بودند، اما مملکت مفتوح را، پس از چپاول و خرابى، بیکى
از ممالک همجوار ملحق میکردند، بىاینکه تشکیلاتى باو داده باشند. رویهمرفته سیاست آسور
براى حفظ ممالک و ولایات این بود، که مملکت مفتوح را ضعیف کند، تا مردم رمقى براى
شورش نداشته باشند و خراج خود را مرتبا بپردازند. کوچانیدن اهالى و غارت و خرابى هم از
ایننظر بعمل میآمد، ولیکن، باوجوداین سختیها، مقصود دولت آسور حاصل نمیشد، چه تاریخ
آسور پر است از یاغىگرى و شورشها در ممالک تابعه، چنانکه مىبینیم، تقریبا در بهار هر سال
پادشاه آسور بسمتى براى سرکوبى شورشیان روانه است. جهت آن حکامى بودند، که دولت
آسور معین میکرد، بىآنکه اعمال آنها را تفتیش کند و این حکام خود سر و مطلق العنان آنچه
مىخواستند میکردند. ترتیبات ادارى آسور از زمان تیگلات پالسر سوم در دنیاى آنروز شیوع یافته
کم یا بیش سرمشق دیگران گردید. حال بدین منوال بود، تا اینکه آریانهاى ایرانى روى کار آمدند
و کوروش بزرگ، چنانکه از اعمال او پیداست، طرزى دیگر از حیث رفتار با ملل تابعه پیش
گرفت. چون در این باب آنچه مقتضى بود، در جاى خود گفته شده، تکرار زیادى است. همینقدر
باید بخاطر آورد، که رفتار کوروش طرز نوینى بود، که در عالم آنروزى داخل شد، ولى
جهانگیریهاى او بوى مجال نداد، تشکیلاتى بممالک تابعه بدهد، اگرچه کزنفون، چنانکه ذکر
شد، بعض تشکیلات را از او دانسته. پس از او کبوجیه بتخت نشسته تمام مدت کوتاه سلطنت خود
را باز بجهانگیرى صرف کرد و بعلاوه مرضى، که هرودوت باو نسبت میدهد، مانع از آن شد، که
روش کوروش را پیروى کند. این بود، که داریوش پس از فرونشاندن شورشهاى داخلى باینکار
اساسى پرداخته شاهنشاهى ایران را بایالاتى تقسیم کرد و براى هریک تشکیلاتى مقرّر داشت. منبع
اطّلاعات ما
راجع باینمسئله کتیبههاى داریوش اول در بیستون و تختجمشید و نقش رستم و نیز نوشتههاى
هرودوت و سایر مورخین یونانى است. مضامین هریک از این اسناد در فصل اول باب دوم کتاب
دوم این تألیف بیاید، زیرا جایش در آن قسمت است، ولى، اگر خواننده بخواهد بىمعطلى با این
موضوع آشنا شود، ممکن است از همینجا بجائى، که اشاره شده، رجوع کند
 

جمعه 21 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
15:28   حكميت تاريخ درباره كورش‏
كورش پس از تأسيس يك حكومت بزرگ، شامل ممالك متمدن و نيرومند شرق نزديك و ميانه، و تأمين حيثيت و افتخارى بزرگ براى خود و اعقاب خويش، در سال 520 قبل از ميلاد پس از 70 سال عمر در كمال عزت و نيكنامى درگذشت. تقريبا تمام مورخان و سياحان و خاورشناسان از اين مرد بزرگ به نيكى ياد كرده‏اند.
هردوت كورش را پدرى مهربان و رئوف مى‏داند كه براى رفاه مردم كار مى‏كرد.
وى مى‏نويسد: «كورش پادشاهى بود ساده، جفاكش، بسيار عالى‏همت، شجاع و در فنون جنگ ماهر، كه ايالت كوچك فارس را يك مملكت بزرگ نمود. مهربان بود و با رعايا سلوك مشفقانه و پدرانه مى‏نمود. بخشنده، خوش‏مزاج و مؤدب بود و از حالت رعيت آگاهى داشت.»
و در جاى ديگر او را آقاى تمام آسيا مى‏خواند و مى‏نويسد:
هنگام پادشاهى كورش و كمبوجيه قانونى راجع به باج و ماليات وضع نگرديده بود بلكه مردمان هدايا مى‏آوردند. در نتيجه تحميل باج و ماليات، كه در زمان داريوش معمول گرديد، پارسيان گفتند كه داريوش تاجر و كمبوجيه، آقا و كورش پدر بود. اولين را به جهت آنكه سودطلب بود، تاجر و دومين را چون سختگير و بانخوت بود، ارباب و سومين را (كورش) بواسطه اينكه ملايم و رئوف بود و هميشه خير و خوبى ملت خود را هدف قرار مى‏داد، پدر مى‏خواندند.
گزنفون مى‏نويسد: «او سطوت و رعب خود را در تمام روى زمين انتشار داد، بطورى كه همه را مات و مبهوت ساخت. حتى يك نفر جرأت نداشت كه از حكم او سرپيچى كند، و نيز توانست دلهاى مردمان را طورى با خود كند كه همه مى‏خواستند جز اراده او، كسى بر آنها حكومت نكند.» در جاى ديگر مى‏نويسد: «كورش خوشگل، خوش‏اندام، جوينده دانش،بلندهمت، با محبت و رحيم بود. شدايد و رنجها را متحمل مى‏شد و حاضر بود با مشكلات مقابله كند ... كورش دوست عالم انسانيت و طالب حكمت و قوى الاراده و راست و درست بود.
به قول گزنفون، كورش معتقد بود كه «هيچكس لياقت حكومت ندارد مگر اينكه از لحاظ خصال روحى و اخلاقى قادرتر از زيردستان خود باشد.» گزنفون در كتاب سيروپدى يا تعليم و تربيت كورش مى‏نويسد: «بايد اذعان نمود كه كورش فقط يك فاتح چيره‏دست نبود، بلكه رهبرى خردمند و واقع‏بين بود و براى ملت خود پدرى مهربان و گرانمايه به‏شمار مى‏رفت.» 
به عقيده ريچاردن فراى:
يك صفت دوران حكومت كورش همانا اشتياق به فراگرفتن خويها و سنتهاى مردم فرودست و فرمانبر شاهنشاهى، و سپاسدارى دين و رسمهاى ايشان و ميل به آفريدن يك شاهنشاهى آميخته و بى‏تعصب بود. يك صفت ديگرش ادامه سازمانها و سنتهاى شاهان گذشته يعنى مادها بود، با اين تفاوت كه فقط كورش جانشين استياك گشته بود، زيرا كه بيگانگان، شاهنشاهى هخامنشيان را همان شاهنشاهى مادى و پارسى مى‏دانستند. درست است كه پارسيان جايگاهى برتر داشتند و اگرچه وضع مانند سلطنت دوگانه خانواده هابسبورك نبود، اما بسيارى از صاحبمنصبان عالى در اوايل دوران هخامنشى از مادها بودند ... فتوحات پارسيان واقعا بزرگتر از آن جهانگيران گذشته نبود ... آنچه در اين ميان تفاوت داشت سياست آشتى‏خواهانه كورش بود ... براى رسيدن به اين هدف، مردم فرودست مى‏بايد با شاهنشاه همكارى كنند ... 
اشيل شاعر بزرگ يونانى ضمن نوشته‏اى مى‏گويد: «كورش يك فانى سعادتمند بود، به تبعه خود آرامى بخشيد.»
پيشوايان يهود. كورش را منجى و مسيح موعود مى‏خواندند و كتاب عزرا بابهاى اول و دوم و كتاب اشعيا، فصل چهل و پنجم مؤيد اين معنى است.
خاورشناسان نيز جملگى از بزرگى و كفايت كورش سخن گفته‏اند و از متأخرين فضلا، مولانا «ابو الكلام آزاد» ضمن تفسير چند آيه از سوره كهف معتقد است كه ذو القرنين مذكور در قرآن همان كورش كبير هخامنشى است.
در آرامگاه كورش اين عبارت نوشته شده است: «اى انسان هركه باشى و از هركجا كه بيايى، زيرا مى‏دانم كه خواهى آمد، من كورشم كه براى پارسيها اين دولت وسيع را بنا كرده‏ام. پس بدين مشتى خاك كه تن من را مى‏پوشاند، رشك مبر!» پلوتارك مى‏نويسد:
«اسكندر پس از خواندن اين جملات متأثر شد و چون ديد كه در آرامگاه كورش را گشوده و تمام اشياء گرانبهايى را كه با او دفن كرده بوده‏اند ربوده‏اند دستور داد مرتكب را بكشند.» 
______________________________
منابع:
گزنفون، كورش‏نامه، ترجمه رضا مشايخى.
 ميراث باستانى ايران، پيشين، ص 139.
 گزارشهاى باستان‏شناسى، پيشين، ص 130 به بعد.
 
جمعه 21 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
15:25   لیبیا از نظر هرودوت

99 ): از تمامى اهالى لیبیا بمصر نزدیکتر - مورخ مذکور گوید (کتاب 4، بند 168
(آدیرماخیدها) هستند. لباس اینها مانند لباس سایر اهالى لیبیا است، ولى اکثر مؤسساتشان مصرى
امتداد یافته در مغرب این مردم گیلیگامها مسکن «3» است. این قسمت لیبیا از مصر تا بندر پلین
ممتد است. از این ولایت بطرف غرب آسبیستها «4» دارند و ولایت آنها تا آفرودىسیاس
مسکن گزیدهاند، ولى ساحل دریا در تصرّف اهالى سیرن است. مؤسسات آنها غالبا سیرنى است.
بعد بطرف غربى مردمى است موسوم به آوسخیسها. مساکن آنها بالاى برقه و در محلى موسوم
به اوسپرید بدریا سراشیب است. از این مردم بطرف غرب مردم ناسامن مىباشند. اینها در تابستان
حشم خود را در کنار دریا رها کرده بولایت آوگیل میروند.
در آنجا درخت خرما زیاد است، بعلاوه ملخ زیاد گرفته میخشگانند و بعد آرد کرده با شیر
میخورند. ناسامنها زنان متعدد دارند و آنها مانند زنان ماساژتها
اشتراکىاند. عادت دیگر این مردم چنین است: وقتى که ناسامنی در دفعه اول زن گرفت، زن باید
با تمام میهمانان نزدیکى کند و هریک هدیهاى باو بدهد.
قسم بنام بهترین اشخاص خود میخورند و هنگام یاد کردن قسم، دست خود را بر قبر او میگذارند.
وقتیکه مىخواهند تفأل کنند بسر قبر نیاکان خود رفته بعد از دعاخوانى همانجا میخوابند و موافق
خوابى، که دیدهاند، رفتار مىکنند.
در حین بستن قراردادى هریک از متعاهدین خون دست متعاهد دیگر را مىآشامد و، اگر چیز
مایعى نباشد، که خون را در آن بریزند، بر خاك چکانیده خاك را مىلیسند. در سرحد ناسامنها
پسیلها سکنى داشتند، ولى، چنانکه اهالى لیبیا گویند، بادى وزید و آب انبارهاى آنها را خشگ
کرد. اینها در غضب شده بجنگ باد رفتند و در صحرا به تندبادى گرفتار و در زیر ماسه مدفون
شدند.
پس از آن ولایت آنها را ناسامنها اشغال کردند. بالاتر از ناسامنها گارامانتها سکنى دارند.
اینها از آدمیزاد فرار میکنند و هیچگونه اسلحه ندارند. پائین تر از ناسامنها بطرف غرب و در
کنار دریا ماكها هستند. همجوار ماكها مردمى است موسوم به گیندانها. زنان آنها در قوزه پا
حلقههاى چرمى دارند و جهت آنرا چنین گویند، که هر زن، پس از نزدیکى با مرد، چنین حلقهاى
بپا میکند و هرقدر عده حلقهها بیشتر باشد، بهتر است. بعد هرودوت اسامى چند مردم دیگر را ذکر
میکند، مانند لتفاگها، ماخلىها و غیره و میگوید، که این مردمان در سواحل دریا زندگانى
میکنند و بالاتر از آنها، یعنى در درون قاره، آن قسمت لیبیا است که وحوش زیاد دارد. بعد از آن
یک منطقه بلندى است، که از ریگ روان پوشیده و از شهر تب مصرى تا ستونهاى هرقل (جبل
طارق کنونى) امتداد مىیابد. در این منطقه بفاصله هر ده روز راه جاهائى است، که در آن محلها
پارچههاى نمک را جمع کرده تپهاى ساختهاند، از قله تپه چشمه آب شیرین و سرد فوران مىکند،
و در اطراف آن اهالى لیبیا زندگانى مىکنند.
در مسافت ده روز راه از تب محلى است موسوم به آممن، که اولین تپه نمکین است
و در اینجا معبد بزرگترین خداى تب (یعنى خداى مصرى) واقع است (این همان محلى است، که
کبوجیه، بقول هرودوت پنجاه هزار نفر به آنجا فرستاد. م.) بعد هرودوت محل تپههاى نمکزار را
یکایک ذکر کرده چنین گوید، من میتوانم اسامى مردمانى، که در منطقه ریگروان سکنى دارند،
تا ستونهاى هرقل ذکر کنم، ولى از ستونهاى مزبور ببعد اسامى مردمان مجهولست. در این باب
اهالى قرطاجنه چنین گویند: در لیبیا صفحات و مردمانى هستند، که ماوراء ستونهاى هرقل سکنى
امروزیست) و اهالى قرطاجنه وقتیکه باین صفحات براى « سنهگامبی » دارند. (مقصود هرودوت
تجارت میروند، مال التجاره را در ساحل ردیف یکدیگر میچینند، بعد بکشتىهاى خود برگشته
دود میکنند. بومیها همینکه دود را دیدند، بساحل نزدیک شده پهلوى مال التجاره طلا مىگذارند
و دور میشوند. پس از آن تجار قرطاجنه باز بساحل آمده حساب میکنند، که طلا بقدر قیمت مال
التجاره گذاردهاند یا نه. اگر کافى است، طلا را برداشته و بکشتىها نشسته از ساحل دور میشوند و
هرگاه کافى نیست، به کشتیها برگشته منتظر میشوند و بومیها بر مقدار طلا میافزایند، تا سوداگران
قرطاجنه را راضى کنند. موافق گفته اهالى قرطاجنه، طرفین هیچ گاه یکدیگر را آزار نمیکنند، مثلا
سوداگران قرطاجنه طلا را تصرّف نمیکنند، تا معادل قیمت مال التجاره نباشد و نیز بومیها وقتى مال
التجاره را برمیدارند، که آنها طلا را برداشته باشند. اینها هستند مردمان لیبیا، که ما میتوانیم ذکر
کنیم.
اکثر این مردمان هیچگاه مطیع پادشاه مادیها نبودند (مقصود از مادیها پارسیها است) و حالا هم
اعتنائى بآنها ندارند. راجع باین مملکت میتوانیم بگوئیم:
بقدرى که معلوم است، فقط چهار ملّت آنرا اشغال کرده. از این چهار ملت دو مردم بومىاند و دو
دیگر خارجى. بومیها عبارتاند از لیبیائىها در شمال و حبشیها در جنوب، دو مردم دیگر، که از
خارج آمدهاند، فینیقیها و یونانیها هستند. گمان میکنم که اراضى لیبیا، باستثناى (کىنیپ)، بقدرى
بد است، که آنرا نمیتوان طرف مقایسه با آسیا و اروپا قرار داد. بعد هرودوت از خوبى
زمینهاى (کىنیپ) و (اوسپرید) تعریف کرده گوید، که در اولى یک تخم سیصد تخم و در
دومى تخمى صد تخم میدهد. اراضى سیرن هم بقول هرودوت بد نیست و، بواسطه اینکه در
بلندى واقع شده و ارتفاع بیک میزان نیست، حاصل در سه موعد مختلف میرسد و حصاد هم یکى
بعد از دیگرى است. بنابراین، اهالى هشت ماه مشغول درو کردن و جمعآورى محصولاند.
این است گفتههاى هرودوت راجع به لیبیا. از نوشتههاى او معلوم است، که افریقاى آن زمان را
بسه قسمت تقسیم میکردهاند: لیبیا، مصر و حبشه و قسمت اعظم افریقا را لیبیا مینامیدند. در جاهاى
دیگر کتاب خود هرودوت گاهى کلمه لیبیا را بمعنى قاره افریقا استعمال میکند، زیرا میگوید روى
زمین عبارت از سه قاره است: آسیا، اروپا، لیبیا. بنابراین جاى تعجب نیست، که میگوید اکثر اهالى
لیبیا مطیع پارسیها نیستند، چه مستملکات ایران در افریقا شامل بهترین قسمتهاى معلوم آن، یعنى
مصر علیا و سفلى، نوبى یا سودان کنونى، لیبیاى مجاور مصر، سیرن و برقه بوده و بقول مورخ
مذکور پارسىها در برقه تا بن غازى امروزى پیش رفته بودند. در اینجا حدود ایران بمستملکات
قرطاجنه میرسید.
 

جمعه 21 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
15:20   نوشته داریوش در مصر

بند اول
داریوش شاه میگوید: خداى بزرگى است اهورمزد، که آن آسمان را آفریده، که این زمین را »
آفریده، که بشر را آفریده، که خوشى را به بشر داده، که داریوش را شاه کرده، داریوش را
.« بسلطنت مملکتى رسانیده، که بزرگ است و اسبها و
مردان خوب دارد
بند دوم
داریوش شاه میگوید: منم داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه ممالکى، که از تمام نژادها »
.« مسکون است، شاه این زمین بزرگ تا آن دورها، پسر ویشتاسپ، هخامنشى
بند سوم
داریوش شاه میگوید: من پارسىام، از پارس مصر را تسخیر کردم، امر کردم این کانال را بکنند، »
از پىرو (یعنى نیل)، که در مصر جارى است تا دریائى، که از پارس بدان روند. این کانال کنده
.«1» « شد، چنانکه امر کردم و کشتىها روانه شدند، چنانکه اراده من بود
راجع باین کانال باید گفت، که در زمان نخائو فرعون مصر 609 ق. م آن را کنده بودند، ولى پس
از آن کانال مزبور پر شده و از میان رفته بود.
در این زمان بحکم داریوش آنرا پاك و از نو دایر کردند. پس از آن، چون این کانال دریاى
مغرب را با دریاى سرخ و دریاى عمان اتصال میداد، راه تجارتى مستقیم بین ممالک غربى و هند
گردید و از این ببعد از اهمیت تجارتى بابل تا اندازهاى کاست.
در خاتمه این مبحث لازم است گفته شود، که از اصلاحات داریوش در مصر ساخلوى نیرومند
بود، که در مصر گذاشت. این ساخلو، چنانکه در زمان فسمتیخ معمول بود، بچهار اردو تقسیم
میشد و در چهار جا اقامت داشت: اولى در منفیس پایتخت مصر، که مقرّ والى بود. دومى در دافنه
پلوزیوم، یعنى در طرف
شمال شرقى مصب نیل، براى حفاظت مصر از طرف عربستان و فلسطین. سومى در مارآ
براى حفاظت مصر از «2» مصب نیل را از طرف لیبیا حراست میکرد. چهارمى در جزیره الفانتین
طرف حبشه. هرودوت گوید (کتاب 2، بند 30 )، که عده این ساخلو بدویست و چهل هزار نفر
میرسید و افراد آن مصرى بودند.
این خبر میرساند، که حکومت ایران امنیت مصر را خوب حفظ میکرده. این بود کارهاى داریوش
در مصر، که ذکر شد. اکنون قبل از اینکه از این مبحث بگذریم، مقتضى است، کلمهاى چند در
باب افریقا یا، چنانکه هرودوت گوید، لیبیا از نظر مورخ مزبور گفته شود، زیرا یک قسمت لیبیا،
بمعنى افریقا، در این زمان، که از وقایع آن صحبت میشود، جزء ایران بود و براى ما مهم است، که
اخلاق و عادات مردمان تابع ایران آنروزى را بدانیم



 

جمعه 21 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
15:18   مقايسه كورش با ديگر پادشاهان‏

 

شهرت و نيكنامى فوق العاده كورش بيشتر به اين جهت است كه اين شهريار بشردوست برخلاف اكثريت قريب به اتفاق سلاطين، به حقوق فردى و اجتماعى بشر معتقد بود، و براى نخستين‏بار در تاريخ به تمدن و عقايد و افكار و مذهب و سنن اجتماعى ملل مغلوب به ديده احترام مى‏نگريست.

براى آنكه خوانندگان بهتر و بيشتر به ارزش اقدامات كورش واقف گردند، شمه‏اى از مظالم و بيدادگريهاى كشورگشايان قبل از كورش را ذيلا نقل مى‏كنيم:
1. «مانيشتوسو» مؤسس سلسله اكد در 2800 سال ق. م. پادشاه عيلام را به اسارت برد و مملكت او را بكلى غارت نمود.
2. در سال 2280 ق. م. «كودرنان خوندى» شهر «اور» پايتخت سومر را غارت كرد و سلسله پادشاهيشان را برانداخت و مجسمه ربة النوع «ارخ» را به عيلام برد.
3. «شوتروك ناخون‏تا» پادشاه عيلام، در سال 1190 ق. م. در زمان حكومت سلسله «كاسيها» شهر بابل را غارت كرد و تمام اشياء گرانبهاى آنجا را به شوش برد.
4. آشوريها پس از جنگ و خونريزى و غارت، ساختمانها و آثار را نيز از بين مى‏بردند. از قساوت و شقاوت «آشورنازيربال» مى‏نويسند كه حتى به اطفال اسرا، اعم از پسر يا دختر رحم ننموده و آنها را زنده‏زنده در آتش مى‏انداخت.
«تكات فالازار اول» (1116- 1090 ق. م.) تنها به خراب كردن و سوزاندن شهرها و معابد اكتفا نمى‏نمود بلكه دوست داشت سر اسرا را درحالى‏كه اسلحه به دست دارند، ببرد و از سرهاى بريده آنها تلهايى بسازد.
«توكولتى نينورتاى دوم» (890 تا 884 ق. م.) طبق كتيبه‏هايى كه از او به جا مانده، مغلوبين را زنده‏زنده پوست مى‏كند و پوستشان را از كاه پر مى‏نمود و بر ديوار شهرها مى‏آويخت، يا آنها را زنده‏زنده لاى ديوار مى‏گذاشت.
«اسارهاردون» آشوريهاى ياغى را به دست خود گوش‏وبينى مى‏بريد.
آشورنازيربال شرح يكى از فتوحات خود را در سال 884 ق. م. اينطور نوشته:
به شهر حمله آوردم و به يك ضرب‏شست متهورانه آن را تسخير نمودم. 60- هزار نفر از جنگيان دشمن را از دم شمشير گذراندم و پوستشان را به ديوار شهر آويختم. از «كنيا» به سوى «تلا» روان شدم ... به جنگ پرداختم و خونها ريختم و به شهر يورش بردم و آن را بگشادم و سه هزار سرباز را از دم تيغ گذراندم ... بسيارى را در آتش انداختم و اسراى زيادى زنده گرفتم و پاره‏اى را دست و انگشت بريدم و ديگران را گوش‏وبينى. بسيارى را از ديده محروم نمودم. از زندگان و از سرها پشته ساختم. سرها را به تاكهاى بيرون شهر آويختم، جوانان و دختران را در آتش انداختم ... آشوربانى‏پال مى‏گويد:در مدت يك ماه سراسر كشور عيلام را به ويرانه مبدل ساختم. صداى مردم و صداى پاى چهارپايان كوچك و بزرگ و هرنوع زمزمه و شادى و سرود را در مزارع و دشتهاى آن خاموش كردم و آن را به صورتى درآوردم كه گورخر و آهو و ساير حيوانات وحشى با آرامش خاطر در آن زندگى كنند. 
جمعه 21 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
15:13   اسناد مصرى

 

در باب کارهاى داریوش در مصر اسنادى از مصر بدست آمده، که شرحش این است: اولا سندى
است از اوجاگررسنت یعنى از همان شخصى، که از مجسمه و کتیبهاش بالاتر بمناسبت کارهاى
اعلیحضرت پادشاه مصر علیا و سفلى » : کبوجیه در مصر ذکرى شد. نویسنده مزبور گوید
(داریوش) امر کرد، که من به مصر بروم. در اینموقع اعلیحضرت بسمت پادشاه بزرگ تمام
ممالک خارجه و شاه بزرگ مصر در عیلام توقّف داشت. مأموریت من این بود، که بناهاى
را، پس از آنکه آنرا خراب کرده بودند، بسازم. آسیائىها مرا از مملکتى بمملکتى «1» پرآنخا
من موافق اراده اعلیحضرت رفتار کرده .«2» بردند، تا به مصر رسانیدند، چنانکه امر آقاى برّین بود
بآنها (یعنى بمؤسسات) کتاب دادم و پسران اشخاصى را در آنها داخل کردم. در میان اینها پسران
مردم فقیر نبودند. من آنها را بنظارت اشخاص مجرّب سپردم ... براى هریک از کارهاى آنها
اعلیحضرت فرمود، که چیزهاى خوب بآنها بدهم، تا بکارهاى خودشان مشغول شوند. من براى
آنها چیزهاى مفید و آلات و ادوات، موافق کتابهاى آنها آماده کردم، چنانکه سابقا معمول بود.
چنین بود اقدام اعلیحضرت، چه او فائده صنایع را میداند و نیز از این جهت، که هر مریض را شفا
از این .« داده اسامى خداها، معابد و مراسم قربانى را برقرار کند و اعیاد آنها را الى الابد بگیرند
کتیبه معلوم است، که داریوش این شخص را مأمور کرده به مصر برود و مدرسه طب مصر را که
در سائیس در معبد نیت بوده و، شاید در زمان کبوجیه خراب کرده بودند، از نو دایر کند.
از .«3» اسناد دیگرى نیز بدست آمده، که بودن این مدرسه عالى طب را در سائیس ثابت میکند
منابع یونانى هم معلوم است، که داریوش بعلم طب و ترقى آن اهمیت میداده و اطباى خوب را
تشویق مىکرده. ثانیا کتیبهایست از داریوش در پنج نسخه، که در نزدیکى کانال سوئز یافتهاند. این
کتیبه راجع به ترعه
یا کانالى است، که بامر شاه مزبور براى اتصال رود نیل با دریاى سرخ ساخته اند و بسه زبان
آسیائى در یک طرف سنگ و زبان مصرى در طرف دیگر آن کنده شده. سه زبان آسیائى پارسى
قدیم، عیلامى و آسورى است. در کتیبه مصرى داریوش را مانند فرعون مصر نشاندادهاند، یعنى
صورت او زیر قرص پردار آفتاب است و خدایان دو نیمه نیل، دو قسمت مصر (مصر علیا و سفلى)
را در زیر اسم او بهم اتصال دادهاند و نیز در اینجا موافق مراسمى، که براى فراعنه مقرّر بوده،
اسامى مللى، که تابع داریوش بودند، ذکر شده، توضیح آنکه خواستهاند بگویند، که تمام این
در «2» . اند و او بالاتر از فراعنه سلسله هیجدهم است «1» ( مردمان تابع فرعون مصر (آنتریوش
اینجا ممالکى ذکر شده، که اسامى آنها نه قبل از این زمان در خطوط مصرى دیده شده و نه بعد از
آن، ولى بعض اسامى حک گشته و باعث تأسف است، زیرا از تطبیق این اسامى با اسامى کتیبه
نقش رستم داریوش ممکن بود، تردیدى، که راجع ببعض ایالات ایران موجود است، رفع گردد.
تفاوتى، که بین این صورتها و صورتهاى مردمان تابع در زمان فراعنه مصر دیده میشود، این است:
در زمان فراعنه مردم تابع را بشکل اسیرى تصویر میکردند، که دستهایش مقید است و رشتهاى
این اسیر را بشکل بیضى دندانهدار، یعنى قلعه محکم، بسته است، ولى، چون در اینجا نمیتوانستند
مردمان آریانى را باین شکل درآورند، تغییرى در نشاندادن مردمان تابع حاصل شده، که چنین
است: مردم تابع مانند اسیرى نیست، که دستهاى او را بسته باشند، بلکه بىقید زانو بزمین زده و
در حال خشوع و خضوع در بالاى شکل بیضى قرار گرفته. ترتیب مردمان تابع از اینقرار است:
مقام اول را به پارس دادهاند، بعد ماد مىآید، پس از آن سائر ایالات ذکر شده و در آخر مملکت
.«3» سکاها، با این تصریح، که مملکت سکاها آخر دنیا است
نسخه مصرى کتیبه از نسخههائى، که بخطوط میخى نوشته شده (یعنى به پارسى،
عیلامى و آسورى)، بکلى متمایز است و کاملا موافق آداب و رسوم فراعنه انشاء گردیده. تصور
میکنند، که منشى آن همان اوجاگررسنت مذکور بوده.
بهرحال معلوم است، که شخصى از معبد (سائیس) آنرا انشاء کرده، ولى باعث تأسف است، که
متن مزبور خراب شده و فقط این قسمت را میتوان خواند:
خانم سائیس است، انجام داد تمام چیزهائى را، که خدا شروع «1» انتریوش، که زاده الهه نیت »
کرد .... آقاى همه چیز، که قرص آفتاب را احاطه کرده، وقتى که در شکم مادر قرار داشت و
هنوز بزمین نیامده بود، نیت او را پسر خود دانست ...
امر کرد باو ... دست خود را با کمان بطرف او برد، تا دشمنان او را برافکند، چنانکه از براى پسر
او قویشوکت است، او دشمنان خود را در تمام ممالک نابود میکند. شاه .... «2» خود (را) کرد
مصر علیا و سفلى انتریوش، که الى الابد پاینده است، شاهنشاه بزرگ، پسر ویشتاسپ هخامنشى.
او پسر او است (یعنى پسر نیت است
قوى و جهانگیر است. تمام خارجیها با هدایاى خود رو باو میآورند و براى او کار مىکنند
اینجا ببعد، کتیبه خراب شده و فقط کلماتى جسته گریخته خوانده میشود. از مضمون این کلمات
همینقدر برمیآید، که داریوش حکماى مصر را طلبیده سئوالاتى از آنها میکند. اسم کوروش ذکر
اسم مملکتى برده شده، که بزبان مصرى (شبا) .«3» ( شده، ولى بىشکل بیضى (زیرا شاه مصر نبود
مینامیدند. باید سبا باشد، که در عربستان جنوبى بود. صحبت از سفائنى شده، که براى تحقیقات
بدریاها میخواهند بفرستند. نسخه مصرى این کتیبه مخصوصا از این حیث جالب توجه است، که
داریوش مزدهپرست با آن معتقداتى، که راجع بمجرّد بودن (اهورمزد) و یگانگى و سایر صفات
آن داشته، در اینجا پسر نیت، مادر خدایان مصریها است، در ردیف برادر خود (را)، یعنى الهه
آفتاب درخشنده، قرار گرفته و فرعون صحیح و حقیقى سائیس گردیده.
جهت آن معلوم است: چون داریوش از نظر مصریها فرعون مصر بود، تمام القاب
و عناوین فراعنه را باو دادهاند و بعلاوه او خواسته موافق مراسم مصریها رفتار کرده قلوب آنان را
جذب کند.
 

جمعه 21 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
15:06   جلوگیری از شورش در مصر

چنانکه منابع یونانى گوید، پس از وقایع مذکوره، درباره آریاند والى ایران در مصر و هوس
استقلالطلبى او اخبارى به داریوش رسید. او را متّهم کردند، باینکه در کارهاى سیرن دخالت
کرده، تا لیبیا را در تحت اقتدار درآورد و بعد در مصر استقلال خود را اعلان کند. داریوش به
مصر رفت و والى را گرفته بکشت. جهت قتل او را مورخین مختلف نوشتهاند. هرودوت گوید
(کتاب 4، بند 166 ): آریاند سکهاى از نقره زد، که مانند سکههاى طلاى داریوش کامل العیار بود،
و، اگرچه ولات حقّ زدن سکه نقره را داشتند، ولى کامل العیار بودن این سکهها داریوش را
خوش
نیامد، زیرا او میخواست کارى کرده باشد، که هیچ یک از سلاطین قبل از او نکرده بودند.
گوید، جهت قتل آریاند شکایات زیادى بود، که مصریها از تعدىها و ظلم او داشتند «1» پولىین
و داریوش براى دلجوئى و استمالت از آنها اعدام او را لازم دید. این روایت بنظر صحیحتر میآید.
بهرحال پس از ورود به منفیس، پایتخت مصر، داریوش سیاست خود را چنین تشخیص داد، که
مصریها را از خود راضى کند، چه کارهاى بىرویه کبوجیه آنها را از ایران سخت ناراضى و بل
متنفّر کرده بود. چون طبقه کاهنان و روحانیون مصر خیلى قوى بودند، داریوش آنها را جلب کرد.
توضیح آنکه مقارن ورود داریوش به مصر، آپیس گاو مقدس مصریها تلف شد و، وقتیکه شاه
وارد مصر گردید، دید تمام ملت مصر عزادار است.
این بود، که در عزادارى عمومى شرکت کرد و یکصد تالان (یکصد و بیست هزار تومان تقریبا
بپول حالیه) وعده داد بکسى، که موافق آئین مذهبى مصریها گاوى بیابد، که آپیس جدید شود
(علائم آن بالاتر موافق گفته هرودوت ذکر شده). بعد بمعابد مصریها رفته نسبت بمجسمه ارباب
انواع مصرى احترامات زیاد بجا آورد و، چنانکه نوشتهاند، کاهن بزرگ سائیس را طلبیده او را
بمرّمت معابد بگماشت. پس از آن در اآزیس (واحه) بزرگ، بناهائى براى آممن خداى بزرگ
مصریها برپا کرد و براههاى تجارتى مصر پرداخته بعضى را مرمت کرد و برخى را از نو بساخت.
بکار «2» براى پیدا کردن وجوهى، که بمصارف این کارها برسد، معادن مصر را در حمامات
انداختند. شایان توجه است، که در این بنّائىها و تعمیرات و کارهاى عام المنفعه، که در دره نیل و
آممن میشد، معماران ایرانى نیز کار کردهاند و نوشتهاند، اینها بقدرى مصرى شده بودند، که
.«3» خدایان مصرى را عبادت میکردند و کتیبههائى، که از آنها بدست آمده، بخطّ مصرى است

از کارهاى داریوش در مصر یکى هم معبد بىنیش است، که در واحه الخرقه بنا شده بود. داریوش
در این واحه ترتیب آبیارى ایران را بوسیله کاریزها به مصریها آموخت.
مصریها از این کارهاى داریوش راضى شده او را یکى از فراعنه بزرگ خود دانستند. هرودوت
در جلو «1» گوید (کتاب 2، بند 110 )، که داریوش خواست مجسمه خود را در هفستوس
بگذارد، ولى کاهنان مصرى راضى نشده گفتند، سزوستریس، «2» مجسمه سنگى سزوستریس
فرعون مصر، سکائیه را مطیع کرد و داریوش نتوانست این کار کند و، چون داریوش این بشنید،
گفت صحیح است. راجع باین گفته هرودوت باید درنظر داشت، که موافق اطّلاعات تاریخى
صحیح سزوستریس یا (رامزس دوم) هیچگاه به سکائیه لشکر نکشید، این همان فرعون است، که
از سلسله نوزدهم بود، از عهده هیتهاى آسیاى صغیر برنیامد و بعد، از در اتحاد و دوستى درآمده
عهدى با آنها بست، که در مدخل ذکر آن گذشت (صفحه 51 ) و دیگر این گفته هرودوت با
نسخه مصرى کتیبه سوئز، که شرح آن پائینتر بیاید و یقینا بدست کاهنان بلند مرتبه مصر با القاب
بنابراین باید گفت، که کاهنان مصر از غرور ،«3» و عناوین فراعنه مصر انشاء شده، منافات دارد
ملى افسانهاى گفتهاند و هرودوت آنرا ضبط کرده، ولى این حکایت، باوجود اینکه اساس ندارد،
باز میرساند، که داریوش تا چه اندازه نسبت بمصریها با رأفت بوده. محققین تاریخ این سفر
داریوش را بمصر 517 ق. م میدانند. دلیلى که این عقیده را تأیید میکند، قضیه تلفشدن گاو
مقدس مصریها است، که در سال چهارم سلطنت داریوش روى داده. این تاریخ هم گفتههاى
مصریها را تکذیب مىکند، زیرا قشونکشى داریوش به سکائیه اروپائى در 514 ق. م بود. بنابراین،
سزوستریس سکائیه را تسخیر کرد و داریوش نتوانست اینکار » چگونه مصریها میتوانستند بگویند
.«؟ کن

جمعه 21 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...2627282930...33صفحه بعد


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا