خدای بزرگ است اهورامزدا
02:27   نبرد ایران و مصر

 گروهی باور دارند که این مصر بود که با درگذشت کوروش بزرگ ، به تصور اینکه مانند دیگر امپراتوری‌ها پس از مرگ شاه بزرگ، ضعف، جانشین قدرت میشود، به دست اندازی در قلمروی ایران پرداخت. ولی آمازیس فرعون مصر در همین زمان درگذشت و پسرش پسامتیک به جنگ با ایران پرداخت.

شاهنشاه کمبوجیه در این هنگام وارد یهودیه شد و هزاران یهودی به ارتش او پیوستند. جنگ بزرگ در سال ۳۰ از پادشاهی کوروش انجام گرفته و مصریان شکست سختی یافتند. کمبوجیه از صحرای سینا عبور کرده و به جلگه نیل رسید. در آنجا پیکی به فرعون فرستاد و از او خواست که به جای جنگ، صلح کرده و مصر همپیمان ایران گردد. ولی فرعون پیک‌های ایرانی را کشت. پس سپاهیان شاه ایران ممفیس پایتخت بزرگ مصر را محاصره کرده و پس از زد و خورد فراوان، سرانجام شهر سرنگون و فرعون دستگیر شد. کمبوجیه بنا بر گفته هرودوت تصمیم گرفت تا شمه‌ای از کارهای پدرش را انجام دهد.
 
پس هیچ آسیبی به شهر نزده و فرعون مصر را نیز نکشت. بلکه مقام او را بسیار محترم داشت و به گفته هرودوت حتا خیال برگرداندن فرمانداری مصر به او را در سر داشت. ولی بر اثر توطئه پسامتیک بر ضد پارسیان، کمبوجیه او را مجبور کرد تا با نوشیدن خون گاو خودکشی کند. (هرودوت _ کتاب سوم)
چندین کشور دیگر در همسایگی مصر با شتاب هدایایی به کمبوجیه فرستاده و خود را زیر فرمان هخامنشیان قرار دادند. کمبوجیه همچنین دست به تصرف مستعمرات دریایی مدریترانه زد. در آنزمان جزایر غربی‌تر مدیترانه و همچنین کرانه‌های جنوبی ایتالیا و اسپانیا و کرانه‌های شمالی لیبی و تونس امروزی همه زیر چیرگی حکومتی بود به مرکزیت کارتاژ در تونس امروزی. اقوام پایه‌گذار تمدن کارتاژ، فینیقی بودند.
 
درحالیکه در آنزمان کارتاژ مستقل از فینیقیه بود. ایران برای تصرف مستعمرات آن، به نیروی دریایی نیاز داشت. درحالیکه ایران ناوگان دریایی نداشت. پس کمبوجیه نیروی دریایی فینیقیه را به همراه سپاهی پارسی به این کار گمارد. ولی فینیقی‌های گسیل شده به جنگ، نبرد را رها کردند و به گفته هرودوت، کمبوجیه فینیقی‌ها را مجبور به جنگی که آنرا دوست نداشتند نکرد. چون آنان و همچنین قبرسی‌ها با میل خود همراه کمبوجیه شده بودند.
 
آنگاه کمبوجیه به سمت شهر تِبِس در جنوب مصر رفت. چراکه مصر جنوبی زیر چیرگی فرعون مصر نبود. کمبوجیه در جنگهای بعدی خود نیز پیروز بود. او با وجود جوانی نبوغ نظامی بالایی داشت. علاوه بر آن، دلاوری بی‌مانند کمبوجیه و اینکه هرگز از جنگ نمی‌هراسید و به هنگام جنگ پا به پای سربازان خود به نبرد تن به تن با دشمن میرفت، بسیار ستودنی است.
 
سپس نوبت به حبشه در جنوب مصر رسید. کمبوجیه برای شناخت حبشه جاسوسانی به اِلفانتین _اسوان امروزی_ در جنوبی‌ترین نقطه مصر فرستاد. و سپس با فرستادن هدایایی به پادشاه حبشه او را به همپیمانی فرا خواند. ولی حبشی‌ها پیشنهاد او را با بی‌ادبی رد کردند و همین باعث شد تا کمبوجیه با شتاب به حبشه لشکرکشی کند. ولی به دلیل پایان یافتن آذوقه سپاه مجبور شد تا نیمه کاره بازگردد و آنگاه مزدوران یونانی را با کشتی به سوی حبشه فرستاد. به هر روی او مصر جنوبی و حبشه را به قلمرو هخامنشیان افزود. این را از آنجا میتوان فهمید که بنا به گفته دیودور تاریخنگار یونانی کمبوجیه نام یکی از زنان خاندان خویش را بر مِروئی _از شهرهای حبشه_ نهاد. خود هرودوت در بخش جنگهای ایران و یونان چند بار به این نکته اشاره دارد که اهالی حبشه در میان سپاهیان هخامنشی حضور دارند.
جمعه 28 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:42   شورش مستعمرات یونانى و کاریه و قبرس(مقدمه)

براى فهم وقایعى، که ذکر خواهد شد، لازم است نظرى بطرز سیاست ایران در مستعمرات یونانى
آسیاى صغیر، که تابع ایران بودند، و باوضاع داخلى یونان اروپائى بیفکنیم.

دولت ایران از زمان کوروش بزرگ این سیاست را اتّخاذ کرده بود، که در مستعمرات یونانى
حکومت هر شهر را همیشه بیک نفر میداد، زیرا این طرز حکومت اولا مطابق طرز حکومت ایران
بود و بعلاوه روابط شهرها را با ولات ایرانى در آسیاى صغیر تسهیل میکرد، چه حکّام شهرهاى
یونانى با این ترتیب مجبور نبودند در مواردى بمجالس ملى رجوع کنند و از این راه تشتّت آراء
روى داده از سرعت اجرائیات بکاهد. معلوم است، که دولت ایران اشخاصى را از یونانیها براى
حکومت شهرهاى یونانى معین میکرد، که طرفدار این طرز حکومت بودند:
اینها را یونانیها (تیران) مىنامیدند، که بمعنى جبار است. از طرف دیگر، چون جبابره بدولت ایران
متّکى بودند، هواخواهان حکومت ملى نسبت بآنها و بالطبع بدولت ایران کینه میورزیدند. در داخله
یونان اروپائى هم تقریبا همین اوضاع مشاهده میشد، یعنى یک قسمت آن طرفدار حکومت ملى
بود و قسمت دیگر هواخواه حکومت جبابره یا اشرافى. بهمین جهت از دو دولت نامى و مهم یونان
هریک طرفدار یکى از دو طرز حکومت مذکوره گردید: آتن- قائد حکومت ملى و اسپارت-
جبار آتن «2» نامى از خانواده پىزیسترات «1» علمدار حکومت اشرافى. مقارن این زمان هیپپیاس
بود، ولى بعد آتنىها او را از آنجا خارج کردند و او، براى اینکه بحکومت آتن برگردد، متوسل
نام، که از «3» بوالى ایران در آسیاى صغیر گردید ( 510 ق. م). در غیاب او شخصى کلهایستن
بود، طرز حکومت آتن را تغییر داده حکومت ملى در آنجا تأسیس «4» خانواده نجیب آلکمانید
کرد.
این اقدام باعث خشم طرفداران حکومت اشرافى شد و رسولانى باسپارت فرستاده کمک آن را
تقاضا کردند. اسپارتیها لشکرى به آتن فرستادند و کلهایستن مجبور شد، در مقابل قوه تسلیم شود.
ایندفعه آتنىها در غضب فرو رفته بر ضد اسپارتىها قیام کردند و آنها، چون اوضاع را چنین
خارج شدند، ولى پس از «5» دیدند، آتن را تخلیه و هواخواهان آتنى خود را رها کرده از آتّیک
آن چیزى نگذشت، که اسپارتىها با قشون زیادترى، که از متحدین آنها در پلوپونس ترکیب یافته بود، برگشتند و آتنىها، چون
دیدند، که از عهده آنها برنیایند، از راه اضطرار سفیرى نزد والى ایران در لیدیه فرستاده کمک او
را درخواست کردند. والى گفت کمک میکنم بشرط اینکه آب و خاك دهید، یعنى تابع ایران
گردید. سفیر آتن این شرط را پذیرفت، ولى، وقتى که به آتن مراجعت کرد، آتنىها از گفته خود
برگشتند ( 508 ق. م.).
پس از آن اسپارتىها و پلوپونسىها آتّیک را غارت کردند و این اوضاع دوام داشت، تا اینکه
از اتحاد با اسپارتىها خارج شدند. در 506 ق. م باز آتنىها سفیرى نزد ارتافرن والى «1» کرنتىها
لیدیه فرستاده خواستار شدند، که او گوش به بدگوئىهاى هیپپیاس از آتن و تحریکات او بر
ضد این دولت ندهد. والى جواب خشنى داده تقاضا کرد، که آتنىها جبار سابق خود را بپذیرند،
و الّا باید براى پذیرائى لشکر ایران در آتن حاضر باشند (هرودوت- کتاب 5، بند 69 ). جوابى، که
والى لیدیه، بسفراى آتن داد موافقت با نظر دربار ایران نداشت، چه اکنون اکثر محققین باین
عقیدهاند، که داریوش درصدد تسخیر یونان نبود و در دربار ایران اشخاصى زیاد داراى این عقیده
بودند، که جنگ با یونان امرى است بىنتیجه، ولى ولاة ایران در آسیاى صغیر نظرشان غیر از این
بود، یعنى چون توسعه قلمرو و اقتدارات خود را طالب بودند، از مواقع استفاده میکردند، تا از
جزائر یونانى یکى را پس از دیگرى در تحت تابعیت ایران درآورند. این احوال و شورشى، که در
مستعمرات یونانى آسیاى صغیر روى داد، بالاخره باعث جنگ داریوش با یونان گردید. جهات و
چگونگى شورش مستعمرات یونانى موافق شرحى است که اینک ذکر مىشود.

جمعه 28 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:38   تسخير قسمتى از هند

ملتى، که بخط جهانگیرى افتاد، بآسانى از این راه منحرف نمیشود و دولتهاى بزرگ لشکرکشى و
جنگ را از شرایط حیاتى خود میدانند، و حال آنکه این دولتها بالاخره سستى و رخوت یا
اضمحلال و انقراض خود را در همین توسعه روزافزون مىیابند. پارس هم از این قاعده مستثنى
نبود، چنانکه داریوش، پس از فراغت از اسکات ایالات ایران و ایجاد اوضاع ثابتى در حدود آن و
بعد از قشون کشى به سکائیه، خواست ممالکى چند در زمان خود بشاهنشاهى وسیع ایران بیفزاید و
با این مقصود بهند لشکر کشید. ایرانىها از رود سند گذشته قسمتى از هند غربى را بایران ضمیمه
کردند ( 512 ق. م) بعد داریوش امر کرد سفائنى ساختند و در تحت فرماندهى یکنفر یونانى
بدریاى عمان روانه کرد. «1» موسوم به اسکیلاس
تسخیر پنجاب و سند براى ایران آنروز مهم بود، زیرا هند از زمانهاى خیلى قدیم مملکت پر ثروت
و جمعیت بشمار میرفت و، چنانکه بیاید، بعد از تسخیر این دو قطعه زرخیز، طلاى زیاد همه ساله به
ایران وارد میشد. اهمیت استیلاى ایرانىها بر قسمتهائى از هند باندازهاى در عهد قدیم مهم بوده،
چون .«2» که هندیها زمان موعظه بودا و این لشکرکشى را دو مبدء براى تعیین تواریخ دانستهاند
در جاى خود (باب دوم این کتاب) از اهمیت تجارت بین مغرب و هند از همین راه، که داریوش
ایجاد کرد، ذکرى خواهد شد، عجالۀ بمطالب دیگر میپردازیم. هرودوت در

قسمت بزرگ آسیا بواسطه داریوش کشف شده و » :( باب هند چنین نوشته (کتاب چهارم، بند

این در زمانى بود، که او میخواست بداند، رود سند در کجا بدریا میریزد. این رود پس از نیل
یگانه رودى است، که در آن بزمجه یافت میشود.
در میان اشخاصى، که داریوش از آنها انتظار اطلاعات صحیح داشت و براى کشف این موضوع
حرکت «1» فرستاد، اسکیلاس نامى بود از اهل کاریاند. این هیئت از شهر کاسپاتیر از اراضى پاکتیا
کرد و سرازیر شده بطرف مشرق و دریا رفت.
بعد فرستادگان بطرف مغرب رفته در ماه سىام بجائى رسیدند، که پادشاه مصر سابقا، چنانکه من
گفتم، فینیقىها را مأمور کرده بود دور لیبیا بگردند (هرودوت، بجز مصر، جاهاى دیگر افریقا را
لیبیا گوید. م.). پس از آنکه آنها (یعنى هیئت ایرانى. م.) لیبیا را دور زدند، داریوش هندیها را
باطاعت درآورد و از آن زمان از این دریا استفاده میکرد. بنابراین تحقیقات معلوم شد، که آسیا
مقصود از آسیاى هرودوت آسیاى غربى و قسمتى .« باستثناى قسمت شرقى آن، به لیبیا شبیه است
از هند است، زیرا در آن زمان از چین و سایر جاهاى آسیا بىاطلاع بودند.
سابقا راجع باین نوشته هرودوت تردید داشتند، چه تصور میکردند، که اول کسى، که هیئتى براى
تحقیقات بدریاها فرستاد، اسکندر بوده، ولى بعدها صحت روایت هرودوت ثابت شد، زیرا معلوم
گردید، که اسکیلاس یونانى شرح مسافرت خود را نوشته و ارسطو آنرا دیده بود (سیاست نامه او
بنابروایت هرودوت باید گفت، که این هیئت از رود سند سرازیر .«2» ( کتاب 7، فصل 14 ، بند 2
شده و سواحل بلوچستان و مکران امروزى را پیموده، بعد بسواحل عربستان گذشته و از باب
المندب داخل بحر احمر گردیده و، پس از طى آن، از ترعهاى، که بحکم داریوش ساخته بودند،
بمصر سفلى وارد شده و از آنجا بدریاى مغرب رفته. موافق گفته هرودوت، این هیئت تحقیقات
خود را دنبال و در سواحل افریقا مشاهداتى کرده. اما اینکه تا کجا این مسافرت امتداد یافته، اطّلاع منجزى نیست، غیر از آنکه مورخ مذکور
اگر این گفته هرودوت صحیح باشد، باید عقیده « پس از اینکه آنها لیبیا را دور زدند » : گوید
داشت، که فینیقیها در این مسافرت اکتشافى شرکت داشتهاند، زیرا در زمان نخائو پادشاه مصر
.«1» ( فینیقیها در دفعه اول بامر او دور افریقا گردیدند ( 609 ق. م
بارى اطّلاعات ما در باب قشونکشى داریوش بهند و کارهاى او در این زمان ( 512 ق. م) خیلى
کم است و کیفیات آن هم معلوم نیست. حدسى، که مىشود زد این است: داریوش، که در 517
ق. م در مصر بود، از تحقیقات معلوم کرده، که کشتىرانى بین دریاى مغرب و دریاى احمر و
اشکال دارد و، «2» ( عمان و خلیجپارس (جمعا در نوشتههاى هرودوت موسوم به دریاى اریتره
چون بتجارت بین ممالک شرقى و غربى خود اهمیت مىداده، بخیال وصلکردن دریاى مغرب با
بحر احمر از راه نیل افتاده، بعد کشتیهائى از این راه بسواحل هند رفته اکتشافاتى کردهاند و پس از
آن داریوش فکر تسخیر قطعاتى را از هند در مغز خود پرورده.
طلاى زیاد هند هم البته معد این تصمیم گردیده. این حدس از اینجا تأیید میشود:
چنانکه گذشت، از نسخه مصرى کتیبه داریوش، که در نزدیکى ترعه سوئز بدست آمده، معلوم
است، که شاه با حکماى مصر از دریاها و فرستادن هیئتى براى تحقیقات صحبت مىداشته و شاید
بر اثر همین صحبت هیئت مزبوره را از هند براى تحقیقات روانه کرده.

جمعه 28 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:32   تسخیر جزیره سامس

لازم است قبل از ختم این مبحث کلمهاى چند در باب جزیره سامس، که در زمان داریوش جزو
ممالک ایران گردید، گفته شود، اگرچه در قبال سایر کارهاى داریوش الحاق آن بایران چندان
مهم نیست و بهمین جهۀ، با وجود آنکه تاریخ الحاق آن مقدم بر تابع کردن تراکیه و مقدونیه
است، تا اینجا بتأخیر افتاده.
عدهاى از جزائر، که در نزدیکى سواحل آسیاى صغیر واقع و اهالى آنها یونانى بودند، مانند خیوس
«3» در زمان کوروش جزو ممالک ایران گردیدند، ولى سامس، که در نزدیکى دماغه میکال «2»
در یونیه آن زمان واقع بود، چنانکه هرودوت گوید، در اوائل سلطنت داریوش تابع ایران شد. این
149 ). وقتى که کبوجیه در مصر - است آنچه در این باب مورخ مذکور نوشته (کتاب 3، بند 139
و داریوش بعادت نجباى ایران در جزو لشکر ایران بود، روزى او بجوانى برخورد، که بالاپوش
سرخ رنگ قشنگى بدوش داشت. داریوش را این لباس بسیار خوش آمد و خواست، بهر قیمتى
که باشد، آنرا بخرد. جوان گفت نمىفروشد، ولى حاضر است آنرا به داریوش هدیه کند. داریوش
نام داشت و برادر «4» هدیه را با امتنان پذیرفت و از داشتن آن خوشحال شد. این جوان سیلوسون
جبار سامس بود. «5» پولىکرات
وقتى که داریوش شاه شد، سیلوسون به شوش رفته خواست، داریوش او را بپذیرد و بخدمه شاه
گفت، که او ولى نعمت داریوش است. داریوش این حرف را شنید و با حیرت گفت، تا حال نه
یک یونانى بمن خدمتى کرده و نه یونانیها کارى براى پارسیها انجام دادهاند، باوجوداین او را راه
دهید بیاید. جوان وارد شد و داریوش سون «؟ تو چه کارى براى من انجام دادهاى، که خودت را ولى نعمت من میخوانى » :

قضیه هدیه را بخاطر داریوش آورد و پس از آن شاه گفت:مرد نجیب، توئى آن کس، که »زمانیکه من اقتدارى نداشتم، بمن آن هدیه را دادى؟

اگرچه هدیه تو چیز قابلى نبود، ولى تشکر من بقدرى است، که گوئى، هدیه گرانبهائى بمن
رسیده. اکنون بتو آنقدر زر و سیم بدهم، که تو هیچگاه نادم نباشى از اینکه داریوش پسر
جوان مزبور جواب داد: شاها، من براى چنین .« هیستاسپ (ویشتاسپ) را مرهون خود کردهاى
بنده ما «2» مآندریوس ،«1» مقصودى بدینجا نیامدهام. مطلب من این است، که بعد از فوت برادرم
جبار سامس شده و میخواهم شرّ او را از آن جزیره بىخونریزى دفع کنى. داریوش پذیرفت و به
اتانس، رئیس لشکر صفحات دریائى آسیاى صغیر، فرمود خواهش جوان سامسى را بجا آرد. او
هم اقدام کرد و جبار سامس و هواخواهان او حاضر شدند، که مطیع پارسیها گردند. پس از آن
رؤساى ایرانى، چون دیدند، که کار دارد بصلح و مسالمت خاتمه مىیابد، بصفحه بالاى قلعه رفته
با کمال اطمینان در آنجا نشستند. در این احوال برادر جبار، که شخصى ماجراجو بود، با عدهاى از
سپاهیان اجیر ناگهان به پارسیها حمله کرده عدهاى را بکشت و نزدیک بود تمام رؤساء پارسى را
بکشد، که سپاهیان پارسى فرارسیده آنها را نجات دادند. پس از آن اتانس در خشم و غضب شده
دستور داریوش را، که با اهالى بملایمت رفتار کند، بکلى فراموش کرد و بجان مردم افتاده از
اهالى عدهاى زیاد بکشت، ولى، پس از آنکه بخود آمد و دید، که برخلاف دستور شاه رفتار
کرده، بر اثر ندامت حکومت این جزیره را موافق دستور داریوش به سیلوسون داد و درصدد
ازدیاد سکنه این جزیره برآمد. چنین است حکایت هرودوت و او گوید، که سامس نخستین دولت
یونانى و بربرى بود، که مطیع پارسیها گشت. تاریخ الحاق از فحواى کلام دیگر بحر الجزائر، که سکنه یونانى داشت، بالاتر بمناسبت موقع ذکرى شد. بنا بر آنچه تا حال
گفته شده در این زمان از جزایر دریاى مذکور اینها مطیع ایران بودند: خیوس، سامس، لسبس،
لمنس، ایمبروس، ردس، تاسس و بعضى دیگر.مورخ مذکور قبل از
شورش بابل بوده و بنابراین قبل از 521 ق. م است. در باب جزایر

 

جمعه 28 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
00:38   تسخیر تراکیه، مقدونیه و جزایر بحر الجزائر

:(27 - راجع بتسخیر تراکیه، مقدونیه و صفحات دیگر هرودوت چنین گوید (کتاب پنجم، بند 1

لشکرى، که داریوش در اروپا بسردارى مگابیز گذارده بود،

بدوا از اهالى هلّسپونت (پرنتى) ها را مطیع کرد. اینها دلیرانه جنگیدند، ولى از جهت کثرت عده
پارسیها مغلوب و مطیع گشتند. بعد مگابیز موافق دستور داریوش داخل تراکیه گردیده مردمان آنرا
یکایک مطیع کرد.
عده مردم تراکیه بعد از مردم هند از همهجا بیشتر است و، اگر این مملکت در تحت ریاست یک
نفر بود یا اهالى تراکیه متفق بودند، کسى بر آنها فائق نمیآمد و قویترین مردمان مىگشتند، ولى
این امرى است مشکل، بل محال. مردمان تراکیه اسامى مختلف دارند، و باستثناى گتها و تراوس
و تراکیها، که بالاتر از کرستنیانها سکنى گزیدهاند، باقى مردمان تراکیه همه داراى یک نوع
عادات و اخلاق میباشند. گتها خودشانرا غیرفانى میدانند. اخلاق تراوسها مانند اخلاق تراکىها
است، باستثناى این دو مورد: وقتى که طفلى بدنیا میآید، دور او جمع شده و نوحهخوانى کرده
یک بیک مشقات و بلیاتى را، که در این دنیا باید تحمل کند، میگویند و تأسف از زادن او میکنند.
بعکس وقتیکه کسى میمیرد، شادى میکنند از اینکه متوفى از چه بلیاتى رسته و حالا در چه احوال
خوشى است. تراکىها، که بالاتر از مردم کرستنیانها سکنى دارند، چند زن میگیرند و عادت
آنها چنین است، که اگر مردى بمیرد، در میان زنان او در سر این مسئله، که کدام یک را متوفى
بیشتر دوست داشت، منازعه درمىگیرد و، چون محقق شد، که کدام یک بیشتر طرف محبت
بوده، او را ستایش کرده در سر قبر مرد میکشند و با متوفى در یک وقت دفن میکنند. پس از آن
زنان دیگر در اندوه میشوند، زیرا ترجیح زن مقتوله را بر خود ننگى بزرگ میدانند. اخلاق سایر
تراکىها چنین است: اینها عادت دارند، که اطفال خود را بفروشند.
دختران را آزاد مىگذارند، تا با هرکس، که مایل باشند زناشوئى کنند. بعکس زنان شوهردار را
حفظ میکنند. مردان، زنان خود را از والدین آنها بقیمت گزاف میخرند. بریدن پوست علامت
نجابت است و اشخاصى، که چنین نکنند، از مردمان پست محسوبند. بىکارى بالاترین تقوى است
و فلاحت ننگینترین شغل. بهترین وضع زندگانى این مردم جنگ و راهزنى است. تراکىها از حیث مذهب این آلهه را
پادشاهان تراکیه هرمس را میپرستند، بنام «3» و آرتهمیس «2» دیونیس ،«1» ستایش میکنند: آرس
مردههاى خود را .«4» او قسم یاد میکنند و عقیده دارند، که خودشان از نژاد هرمس میباشند
تراکیها سه روز نگاه میدارند و بعد میسوزانند یا دفن میکنند.
مجاور تراکىها از طرف شمال چه مردمانى هستند، مسئلهایست مجهول و کسى بتحقیق نمیداند.
ماوراء ایستر (دانوب) صفحاتى خالى از سکنه است، ولى یک مردم را من از گفتههاى دیگران
میتوانم اسم ببرم. اینها موسوم به سىگین میباشند و لباسشان لباس مادیها است و خود آنها گویند،
که از نژاد مادیها هستند، ولى معلوم نیست، که چگونه باینجا مهاجرت کردهاند. اگرچه بمرور
دهور همه چیز ممکن است. اسبهاى این مردم کوچکاند و تمام بدنشان از مو پوشیده.
این اسبها سوارى نمیدهند، ولى ارابه میکشند و از جهت تندروى آنها اهالى این صفحه در ارابهها
حرکت میکنند.
یعنى تا دریاى آدریاتیک، امتداد یافته. تراکیها گویند، که ،«5» خاك این مردم تا زمینهاى انتها
ماوراء ایستر صفحاتى خالى از سکنه است، چه این صفحات پر از زنبور است، ولى من این گفته را
باور ندارم، زیرا هواى این صفحات سرد است و زنبور تحمل سرما را ندارد. این صفحات از جهت
سرما باید خالى از سکنه باشد.
مگابیز بمطیع کردن تراکیه پرداخت، و داریوش با عجله از هلّسپونت گذشته وارد سارد گردید.
بخاطرش آمد و آنها را بسارد خواسته گفت «6» در اینجا خدمات هیستیه و پیشنهاد كاس
پاداشتان را خودتان انتخاب کنید. چون هیستیه جبار مىلت بود و احتیاجى بخواستن سمت
جبارى نداشكاس خواست، که او را جبارى نداشت، خواهش کرد

که ولایت میرسین را باو دهند، تا در آنجا شهرى بنا کند.

كاس خواست، که او را جبار مىتىلن کنند. داریوش مسئول هر دو را اجابت کرد و هر دو

بجاهائى، که انتخاب کرده بودند، رفتند. در این اوان قضیهاى رخ داد، که بر اثر آن داریوش به
را هم مطیع کرده از اروپا به آسیا کوچ دهد. شرح قضیه این است: دو «3» مگابیز امر کرد پانیان
خواستند جبار این مردم شوند و با «5» و مانتىیس «4» نفر از مردم پان موسوم به پیگرس
خواهرشان، که قامت رسا داشت و زیبا بود، به سارد آمده منتظر روزى شدند، که داریوش در
حومه پایتخت لیدیه بداورى مىنشست (از این عبارت هرودوت معلوم میشود، که داریوش در
روزهاى معین خودش بعرایض مردم رسیدگى میکرده. م.).
بعد چنین کردند: خواهر خود را در این روز آراسته عقب آب فرستادند.
این دختر سبوئى بر سر داشت و جلو ( 17 )- تخت جمشید، ستون (فلاندن و کست، ایران قدیم

اسبى را بدست خود بسته او را میکشید و در همین حال نخى از کتان میرشت.
وقتى که دختر از نزدیکى داریوش گذشت، توجه او را جلب کرد، زیرا نه در پارس معمول است،
که زنان کار کنند و نه در لیدیه و کلیه آسیا. از این جهت.
داریوش چند نفر از مستحفظین خود را فرستاد، تا ببینند، که این زن با اسب چه خواهد کرد. آنها
دیدند، که زن، همینکه برود رسید، اول اسب را آب داد و بعد سبو را پر کرد و برگشت. داریوش
تعجب کرد و گفت، زن را بحضور او آرند. برادران او هم، که انتظار چنین موقعى را داشتند،
حاضر شدند.
داریوش پرسید، این زن کیست. برادرانش گفتند، که از مردم پان است و اطلاعاتى، که داریوش
در باب این مردم میخواست، داده افزودند، که به سارد آمدهاند، تا بطیب خاطر مطیع شوند. پس از
آن داریوش پرسید، آیا تمام زنان شما چنیناند؟ جواب دادند، بلى. داریوش حکمى به مگابیز
نوشت، که این مردم را از مساکن خودشان کوچ داده به پارس بفرست. چاپار فورا حرکت کرد و
از هلّسپونت گذشته حکم داریوش را به مگابیز رسانید و او بىدرنگ بلدهائى برداشته عازم
ولایت پانها گردید. وقتى که این مردم از آمدن پارسىها مطلع شدند، بطرف دریا براى جنگ
رفتند، ولى پارسىها از راه دیگر حمله بشهر خالى از سکنه کرده آنرا گرفتند. بعد، که پانها از
سقوط شهر خود آگاه شدند، بپراکندند و مگابیز این مردم را کوچ داده بآسیا فرستاد. فقط قسمتى،
زندگانى میکردند، آزاد ماندند. «1» که در کوهها و روى دریاچه پراسیاس
22 ): پس از مطیع کردن پانیان مگابیز هفت نفر از میان - بعد هرودوت گوید (کتاب 5، بند 17
پادشاه آن فرستاد و براى داریوش آب «2» نجباى سپاه خود انتخاب کرده به مقدونیه نزد آمینتاس
و خاك خواست. آمینتاس جشنى براى پارسىها برپا کرده سفرا را دعوت کرد. در سر سفره
رسولان به آمینتاس چنین گفتند: در مملکت ما رسم چنین است، که صاحب خانه زنان و زنان
غیرعقدى خود را در جشنها سر سفره مىنشاند. تو، که آب و خاك به داریوش میدهى، موافق عادت
مملکتها رفتار کن. آمینتاس در جواب گفت، عادت ما چنین نیست، مردان از زنان جدا هستند،
ولى، چون شما میخواهید چنین باشد، باشد. پس از آن عقب زنها فرستاد و آنها وارد شده روبروى
پارسیها نشستند. بعد، چون پارسىها زنان زیبا را دیدند، به آمینتاس گفتند، که بهتر بود زنها نیامده
باشند، چه حالا که آمدهاند، بجاى اینکه پهلوى ما نشینند، روبروى ما نشستهاند. او مجبور شد بزنان
بگوید، که پهلوى پارسیها نشینند و، چون چنین کردند، پارسیها دست بسینه آنها بردند و بعضى در
حال مستى میخواستند آنها را ببوسند. آمینتاس در خشم شد، ولى چون از پارسیها سخت
که جوان بود، تاب نیاورده بپدر خود گفت، ،«1» میترسید، خوددارى کرد، اما پسر او آلکساندر
سن تو زیاد است و شایسته نیست، که در این مجلس حضور داشته باشى. برو استراحت کن، من
آنچه که براى میهمانان ما لازم باشد، بآنها میرسانم. پدر فهمید، که پسرش سوء قصدى دارد و به
او گفت، تو خیالى دارى و با این مقصود مىخواهى مرا دور کنى، ولى کارى مکن، که مملکت
ما را بباد فنا دهى، از منظرهاى، که خواهى دید، خودت را مباز، من هم نظر بعقیده تو از اینجا
میروم. پس از آن آلکساندر رو به پارسیها کرده گفت: دوستان، شما میتوانید آزادانه از این زنان
تمتع بردارید و براى این کار فقط حکم شما کافى است، ولى خیلى از شب گذشته و وقت خواب
است اجازه دهید، که این زنان رفته شستوشو کنند و بعد نزد شما آیند. بعد بزنان گفت باندرون
بروید و خود بچند نفر مرد لباس زنانه پوشانیده و بهر کدام خنجرى داده، آنها را نزد پارسىها
آورد و چنین گفت: مىبینید، که ما براى شما از چیزى فروگذار نکردهایم، حتى حاضریم، که
گرانبهاترین چیز را براى شما فدا کنیم و مادران و خواهران خودمانرا باختیار شما بگذاریم، تا
بپادشاهى، که شما را فرستاده، بتوانید بگوئید، چگونه والى مقدونیه شما را پذیرفت

 

 

 


ادامه مطلب
جمعه 28 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
13:38   خشایارشا-مجلس مشورت


سلطنت خشایارشا
مبحث سوم :جنگ ایران و یونان
مجلس مشورت
دراین مجلس اوبزرگان را مخاطب قرارداده و چنین گفت:پارسیها من نمیخواهم درمیانشما بدعتی گذارم بلکه قصد من این است غدتی را پیروی کنم.که ازنیاکان ما به مارسیده است.چنانکه من ازمردان سلخورده شنیدهام اززمانی که کورش تاج از استیاگ ستاند و پارسیها برایران حکومت کردند ما هیچگاه بیکار ننشسته ایم .خدایی مارا رهبراست ومارا ازیک بهرمندی به بهرمندی دیگرهدایت میکند.زاید میدانم ازکارهای درخشان کورش کبوجیه و داریوش وایالاتی کهآنها به دولت ماضمیمه کرده اندسخن بران و شما به خوبی باخبرهستید.من به این نتیجه رسیده ام که ما میتوانیم ناممان را بیش ازپیش بلند کنیم .مملکتی را که پست ترازمملکت ما نیست و حاصلخیز هست را بدست آوریم و جواب توهینی که به ما شده است رابه این نحو بدهیم این است که شما را دعوت کرده ام تا نیات خود را به شما اطلاع دهم پس ازاینه پلی درهلس پونت ساختم ازاروپا خواهم گذشت تا به یونان رفته وانتقام توهینی که آتنیها به پارسیها و پدرم وارد کردند بکشم
البته شما میدانید که پدرم تصمیم کرده بود برضد این اقوام اقدام کند ولی مرگ به او فرصت نداد .پس به عهده من است که انتقام پدرم و پارسیها رابکشم و من ازاین کاردست برندارم
چنانکه میدانیند مبادرت بدشمنی با من و پدرم اول ازطرف آتنیها بود :اولا با آریستاگر به سارد حمله کرده وآتش به معبد و جنگل مقدس آن زده اندو بعد هم وقتی که با داتیس و ارتافرن به مملکت آنها رفتید چه با شما کردند.این چیزهایی است که مرا مجبورمیکند برضد آتنیها اقدام کنم و مردم همجوارآنهاکه دراراضی پلوپس فریگیاییسکنی دارند.مطیع کنیم اگرتمام این ممالک و مردمان راتابع کنیم چنانکه گویند دیگر شهریا مردمی باقی نخواهند ماند که با ماستیزه کنند پیشنهاد میکنم که این مسئله به شورگذاشته شود تاهرکدام از شما عقیده خودبیان کنید.......
ونیز مردونیه چنین گفت:::شاها توازتمام پارسیها برتری ونه فقط ازآنانی که بودند بلکه ازآنانی که خواهند آمد هم برتری داری .انچه که گفتی صحیح است به خصوص آنچه که راجع به ینیانهای اروپایی گفتی یعنی مردی حقیری که ما را استهزا میکنند.وحشت اوراست بگوییم که مامللی زیاد مثل سکاها.هندیها.حبشیها.آسوریها.ومردمان نیرومند دیگرمطیع کرده ایم نه ازآن جهت که چشم به ثروت داشته ایم بل به خاطر دشمنیی که با ماداشتنداما با این حال یونانیها با وجود اهانتی که به ما وارد کرده اند تنبیه نمیکنیم.وحال آنکه از طرز جنگ آنها و فقرآنها با خبریم و اولاد آنها که موسوم به ینیانهاوا الیانهاودریانها را مطیع کرده ایم وقتی که به امر داریوش قصد آنها کردم تا من این مردم را آزمودم و تا مقدونیه پیش رفتم و مسافتی تا آتن نداشتم با این حال جنبشی از انها ندیدم چنانکه شنیده ام نادانی وحماقت یونان مانع ازاین است که درموقع جنگ با یکدیگر احتیاط را وجهه قراردهند و پس ازان به یکدیگر اعلان جنگ دادندبهترین و هموارترین محلی را انتخاب کرده و بعدداخل جنگ میشوندازاین جهت فاتح هم با تلفات زیاد بیرون می اید تا چه رسد به مغلوب من گمان میکنم که ازجنگ با ماخودداری کنند واگرمعلوم شد من اشتباه میکنم و به واسطه حماقتی که میکنند بگذار بدانند که درامورجنگی ما ازسایر مردمان قوی تریم .چیزی در دنیا به خودی خود صورت نمیگیرد .اما به امتهانش میارزد.........
((ادامه دارد))
 

سه‌شنبه 25 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
03:14   جنگ با سکا ها به روایت هردوت

مورخ مذکور گوید (کتاب چهارم، بند 83
پل «3» بمملکت سکاها بود، باطراف مأمور فرستاده پیاده و سوار میخواست و در بوسفور تراکیه
میساختند، آرتابان (اردوان) پسر هیستاسپ و برادر داریوش باو گفت، بمملکت سکاها مرو، چه
آنها فقیراند، ولى داریوش حرف او را نشنید و، همینکه تدارکات او تکمیل شد، از شوش حرکت
کرد. در این احوال یک نفر پارسى اىىباز نام از داریوش خواستار شد، که یکى از سه پسر او را
با خود نبرد، زیرا پارسى مزبور این پسر را خیلى دوست میداشت. داریوش در جواب گفت،
خواهش تو چیز زیادى نیست و هر سه پسرت خواهند ماند. اىىباز مشعوف شد، چه پنداشت، که
داریوش هر سه پسر او را از خدمت نظامى معاف داشته، ولى بزودى دریافت، که اشتباه کرده و
مقصود داریوش این بوده، که جسد آنها بماند، زیرا بر اثر حکم داریوش، هر سه پسر اىىباز را
اعدام کردند.
که در کنار بوسفور واقع است، رسید. در اینجا ،«4» داریوش از شوش حرکت کرده به کالسدون
براى عبور از بوسفور پلى ساخته بودند و داریوش بکشتى نشسته نزد مردم کیانى، که بقول یونانیها
را تماشا کرد. این دریا واقعا «5» وقتى مساکن معینى نداشتند، رفت و از دماغه آن، دریاى پنت
قشنگ است و از دریاهاى دیگر ممتاز. طول آن 11100 و عرض آن در عریضترین محل 3000
استاد است ولى معبر آن چهار استاد میباشد (استاد یونانى 185 مطر بود). این معبر

مصب دریا یا بوغازى است، که معروف به بوسفور میباشد. در جائى، که پل را ساخته بودند، طول
امتداد دارد و پروپونتید، که عرض آن پانصد و «1» بوسفور 120 استاد است. بوسفور تا پروپونتید
اتصال مىیابد. عرض این آخرى هفت و طولش «2» طول آن 1400 استاد است، به هلّسپونت
در اینجا .« است «3» چهار صد استاد است. هلّسپونت بدریائى اتصال مىیابد، که نام آن اژه
هرودوت شرح میدهد، که چگونه این دریاها و بوغازها را اندازه گرفته و بعد گوید (کتاب 4، بند
:(87
نامى از اهل «4» داریوش، پس از اینکه دریا را تماشا کرد، بسر پل برگشت. آن را ماندروکل
سامس ساخته بود. بعد بوسفور را هم تماشا و سپس امر کرد، دو ستون از مرمر سفید در ساحل آن
نصب کنند و بر آنها اسامى تمام مردمان تابع را، که در قشون او بودند، بزبان آسورى و یونانى
بنویسند. در این سفر جنگى عدهاى از مردمان تابع با او بودند و قشون او بىبحرّیه بهفتصد هزار نفر
و عده کشتىها بششصد فروند بالغ بود. بعدها اهالى بیزانس این ستونها را بشهر خود برده از آن
قربانگاهى براى دو خداى خود ساختند و مرمرى را، که بر آن خطوطى بزبان آسورى نوشته
در بیزانس انداختند. آن قسمت بوسفور، که سواحلش بحکم «5» بودند، در نزدیکى معبد دیونیس
داریوش باهم اتصال یافته بود، در وسط بیزانس و معبدى است، که در مدخل بوسفور واقع شده.
داریوش را پل پسند آمد و بسازنده آن هدایاى زیاد داده از هر چیز ده عدد بخشید. قسمتى را از
هدایاى مزبور ماندروکل خرج یک پرده نقاشى کرد، که تمام پل را نشان میداد و مىنمود، که
داد و آن «6» داریوش بر تخت بلندى نشسته و قشون او از پل عبور میکند. این پرده را او بمعبد هرا
پس از اتصال بوسفور، که ماهیهاى زیاد دارد، ماندروکل این را به » : کتیبهاى داشت بدین مضمون
هرا بیادگار پل تقدیم کرد. او در ازاى اینکار تاج افتخار بر سر نهاد و نام اهالى سامس را بلند
داشت، چه کار او چنین بود آثارى، که سازنده پل از خود گذاشت و داریوش پس از دادن پسند داریوش شاه شد

هدایا به ماندروکل از پل به اروپا گذشت. قبل از آن به ینیانها امر کرد، بکشتیها نشسته و دریاى
برسند و در آنجا منتظر او باشند، تا بعد پلى روى رود مزبور «1» سیاه را گرفته بالا بروند، تا به ایستر
بنا کنند. بحرّیه مرکب بود از ینیانها و االیانها و اهالى هلّسپونت. این کشتیها از مردم کیانى گذشته
به ایستر رسید و داخل رود مزبور گردیده بمسافت دو روز راه از دریا دور شد. در جائى، که رود
بشعبههائى تقسیم میشود، یونانیها پلى ساختند. اما داریوش پس از عبور از بوسفور به تراکیه داخل
شده و از اینجا بسرچشمههاى رودتآر رسیده در این محل براى مدت سه روز اردو زد. بقول
مردم حولوحوش آب این چشمهها خواص طبى دارد و بر ضد خارش بدن انسان و اسب استعمال
میشود. عده چشمهها 31 است و همه از یک سنگ بیرون میآیند. در اینجا داریوش اردو زده در
از » : میان فراوانى استراحت کرد. بعد فرمود در این محل ستونى برپا کنند و این کتیبه را بنویسند
تمام رودها، آب سرچشمههاى تآر گواراتر و سالمتر است. نامىترین کس، داریوش پسر
بعد داریوش حرکت .« هیستاسپ، شاه پارسیها و تمام قاره، با قشون خود بکنار این چشمهها آمد
کرده برود دیگر موسوم به آرتسک، که از اراضى (اودریس) ها جارى است، رسید.
در اینجا محلى را بقشون خود نشان داده امر کرد، هریک از سپاهیان، که از آن محل میگذرند،
سنگى بگذارند. سپاهیان چنین کردند و، وقتى که داریوش حرکت کرد، تلهاى بزرگى از سنگ
بر جا ماند. قبل از اینکه داریوش به ایستر برسد، گتها را باطاعت درآورد. اینها مردمى هستند، که
«2» بجاویدان بودن روح اعتقاد دارند. تراکىهاى سالمىدس و آنهائیکه بالاتر از دو شنر آپپلنى
سکنى دارند و موسوماند بمردم کیرمیان و نیپسى خودشان مطیع شدند، اما گتها «3» و مسامبرى
و نیز از تراکىها آنان، که رشیدتر و درستتر بودند، جنگ کردند، ولى زود شکست خورده سر اطاعت پیش آوردند

 


ادامه مطلب
دوشنبه 24 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
03:10   لشکرکشى داریوش به سکائیه

چون راجع باین موضوع اسنادى جدیدا بدست نیامده و، اگر ذکرى هم در کتیبه بیستون راجع به
سکاها شده، خیلى مختصر و مجمل است و بعلاوه جاهائى از این قسمت کتیبه خراب شده، یگانه
منبع مهم اطلاعات ما بر چگونگى این لشکرکشى منحصر است بنوشتههاى مورخین عهد قدیم و
مخصوصا به کتاب هرودوت، که کیفیات را بتفصیل ذکر کرده.

دوشنبه 24 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
03:06   سکائیه از نظر هرودوت

 

پس از تسخیر بابل داریوش قصد سکاها را کرد. » :(82 - مورخ مذکور گوید (کتاب چهارم، بند 1

چون آسیا پر جمعیت بود و پول زیاد بآن وارد میشد، داریوش در این صدد برآمد، که سکاها را از
جهت تاختوتازهائى، که در مملکت ماد کرده بودند، مجازات کند.
در آسیاى وسطى، چنانکه من بالاتر گفتم، سکاها 28 سال غلبه داشتند (مقصود هرودوت از
آسیاى وسطى ماد و صفحات همجوار آن است، یعنى آذربایجان، کردستان، ارمنستان و غیره، زیرا
او قسمت غربى آسیاى صغیر را آسیاى سفلى میداند) در تعقیب کیمریها سکاها داخل آسیا شده
مادیها را درهم شکستند، چه اینها قبل از آمدن سکاها بر تمام آسیا حکومت داشتند. وقتى که
سکاها پس از 28 سال بمملکت خودشان برگشتند، دوچار اشکالى شدند، که کمتر از اشکال
جنگ با مادیها نبود، زیرا مواجه با دشمنى گشتند، که عدهاش زیاد بود. توضیح آنکه زنان سکائى
از جهت غیبت طولانى شوهرانشان، با غلامانشان ارتباط یافته بودند. سکاها از جهت شیرى، که در
جزو مشروبات میخورند، غلامان خود را کور میکنند، چه معمول آنها
چنین است، که گاوها را دوشیده شیر آنها را در ظروف چوبین میریزند و بعد آنرا بغلامان کور
خود میدهند، که بزنند، تا قسمت خوب آن بالا بیاید و آنرا از شیر جدا کنند، زیرا این قسمت
گرانتر از خود شیر است. با این مقصود هر اسیر را غلام و کور میکنند. باید درنظر داشت، که
سکاها مردمان بدوى هستند، نه فلاحتى (یعنى حضرى). بارى از این بندگان جوانانى بوجود
آمدند، که از نژاد خود اطّلاع یافته مصمم شدند، مانع از مراجعت سکاها از ماد گردند.
بود (این «2» تا دریاچه ماتید «1» اولا آنها خندق عریضى کندند، که طول آن از کوههاى تورید
دریاچه را اکنون دریاى آزوو گویند و کوههاى تورید در قریم است) ثانیا وقتیکه سکاها
میخواستند داخل شوند، غلامانشان آنها را عقب نشاندند.
این چه » : جنگها بطول انجامید و سکاها بهیچوجه نتوانستند غلبه یابند، تا آنکه یکى از سکاها گفت
کارى است، که ما میکنیم؟ از جنگ عده ما کم مىشود و هرقدر هم از دشمن بکشیم، از عده

بندگان ما در آتیه کم خواهد شد. پیشنهاد میکنم نیزه و کمان را بیک سو افکنده هرکدام شلاقى
برداشته بر آنها حمله کنیم.
مادام، که بندگان اسلحه در دست ما بینند، خودشان را با ما مساوى خواهند دانست، ولى همینکه
شلاقهاى ما را دیدند، بخاطرشان خواهد آمد، که ما آقائیم و آنها بندگان و دیگر مقاومت نتوانند
سکاها چنین کردند و جوانان روى بهزیمت نهادند. چنین بود حمله سکاها به ماد و مراجعت .« کرد
آنها باراضى خودشان و از این جهت بود تصمیم داریوش بر مجازات آنها.
آدم اولى » : خود سکاها عقیده دارند، که از تمام ملل جوانتراند و در باب نژاد خود چنین گویند
این مملکت، که در آن زمان خالى از سکنه بود، تارگىتاى نام داشت. پدر تارگىتاى را آنها
دنیپر کنونى) مىدانند، ولى من این قول را باور ) «4» و مادر او را دختر رود بریستن «3» زوس
ندارم. تارگىتاى سه پسر داشت

و در زمان آنها از آسمان این اشیاء طلا بزمین افتاد: گاو آهن، قید، تبر و پیاله.

پسر اول کسى بود، که این اشیاء را دید و خواست بردارد، ولى همینکه نزدیک شد، طلا آتش
گرفت. پسر دوم نزدیک شد و باز طلا محترق گشت. چون پسر سوم نزدیک شد زر خاموش
گردید و او این اشیاء را بخانه برد. بر اثر این قضیه دو پسر دیگر سلطنت این مملکت را به پسر
سوم واگذاردند. از پسر سوم، که نامش کلاكسائیس بود، سکاهاى پادشاهى بوجود آمدند و
آنها خودشان را پارالات نامند. اسم عموم سکاها باسم پادشاه آنها سکلت است و یونانیها آنها را
سکیث نامند. چنین گویند سکاها راجع بنژاد خود و پندارند، که از زمان تارگىتاى تا زمان
لشکرکشى داریوش بیش از هزار سال نیست. اشیاء زرین را پادشاهان آنها با مراقبت حفظ و همه
ساله براى این اشیاء قربانیهاى زیاد میکنند. اگر کسى، که مستحفظ این اشیاء است، در روز عید
زیر آسمان بخواب رود، بعقیده سکاها یک سال هم زنده نمیماند و از این جهۀ آن اندازه زمینى
را، که او بتواند سواره در یک روز طى کند، بعنوان هدیه باو میدهند. چون مملکت سکاها بزرگ
و وسیع بود، کلاكسائیس آنرا بین سه پسر خود تقسیم کرد، ولى طلاها در بزرگترین قسمت
سهگانه حفظ میشود. نیز گویند، که از صفحات شمالى یعنى قسمتهائى، که اهالى بالا دست در آن
سکنى دارند، نه میتوان عبور کرد و نه چیزى دید، چه در آنجاها زمین و هوا پر است از پر و این
پرها مانع از بینائى است (در جاى دیگر کتاب خود هرودوت گوید، که مقصود از پر باید برف
سکنى گزیدهاند، «1» باشد). این است چیزیکه سکاها درباره خود گویند، ولى یونانیهائیکه در پنت
هرودوت داستان افسانهآمیز یونانیها را بیان میکند و خلاصه آن .« عقیده دیگر درباره سکاها دارند
اسب خود را گم کرد و در جستجوى آن در مملکتى، که اکنون موسوم «2» این است، که هراکل
به سکائیه است، بموجودى برخورد، که نیمى دختر و نیمى مار بود. این دختر سه پسر آورد و یکى
از آنها موسوم به سکیث شد. از اینشخص

پادشاهان سکائى بوجود آمدند و بیاد پیالهاى، که هراکل بدختر داده بود سکاها در کمربند خود
راجع به سکاها هست » :(12 - همیشه یک پیاله دارند. بعد هرودوت گوید (کتاب 4، بند 11
حکایت دیگرى، که بعقیده من بیشتر مورد اعتماد است.
موافق این حکایت سکاها در ابتدا در آسیا مسکن داشتند، بعد ماساژتها آنها را بیرون کردند و
سکاها از رود آراکس (یعنى سیحون) گذشته باراضى کیمریها رفتند. چون عده سکاها زیاد بود،
کیمریها مشورت کردند، که چه کنند. مردم عقیده داشتند، که براى خاك خود را بخطر نیندازند،
پادشاهان بعکس معتقد بودند، که باید پا فشرد. بین پادشاهانى، که ترجیح میدادند، جنگ کنند تا
کشته شوند، ضدیت افتاد و بدو دسته تقسیم گشته باهم جنگیدند و همه کشته شدند. بعد مردم
جسد آنها را دفن و اراضى خودشانرا رها کرده بیرون رفتند و سکاها مساکن آنها را گرفتند. هنوز
هم در مملکت سکاها قلاع کیمرى ایستاده، معبر کیمرى و ایالت کیمرى وجود دارند و هنوز
ظنّ قوى این است، که، چون کیمریها از سکاها بطرف آسیا فرار .«1» گویند بوسفور کیمرى
و نیز روشن «2» کردند، بشبه جزیرهاى رفتند، که حالا در آنجا سىنوپ شهر یونانى واقع است
است، که سکاها در تعقیب کیمریها راه را گم کرده وارد آسیا و مملکت ماد شدند، زیرا کیمریها
بطول دریا حرکت میکردند (بطول دریا یعنى از سواحل دریا) و سکاهائى، که از پى آنها میرفتند،
طرف راست قفقاز را داشتند و بدین ترتیب داخل ماد شدند. این است روایت دیگر، که بین
.« یونانیها و بربرها (یعنى خارجیها) خیلى شایع اس

دوشنبه 24 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
03:01   سکا ها و داریوش بزرگ

سکاها چگونه مردمانى بودهاند؟

بدوا باید گفت، که مقصود از سکاها مردمانى است، که در ازمنه تاریخى از درون آسیاى وسطى،
یعنى از ترکستان شرقى یا ترکستان چین، تا دریاى آرال و خود ایران و از اینجاها با فاصلههائى تا
منتشر بودند. در قسمتهاى این صفحات وسیع و «3» و از این رود تا رود عظیم دانوب «2» رود دن
دشتهاى پهناور اسامى آنها مختلف بود. آنهائى را که از طرف آسیاى وسطى با ایران سروکار
داشتند، جغرافیون قدیم (ساك) یا (ساس) نامیدهاند و داریوش (سک) یا (سکا) مینامد. مردمانى،
که در اروپاى شرقى سکنى داشتند.
در کتب هرودوت موسوم به سکیث میباشند و سیت فرانسوى شده این اسم است.
یونانیها این اسم را از این جهت باین مردمان داده بودند، که سکیث در زبان یونانى بمعنى پیاله
است و افراد این مردم همیشه پیالهاى با خود داشتند. این اسامى، که ذکر شد، از نوشتههاى ملل
مجاور سکاها است. محققا معلوم نیست، که خود سکاها، بخصوص آنهائیکه با ایران همجوار
بودند، خودشان را چگونه مینامیدند.
ظنّ قوى میرود، که اسم این مردمان همان سک یا سکا یا چیزى نزدیک بآن بوده، زیرا، اگر غیر
این مىبود، ایرانیهاى قدیم آنها را چنین نمىنامیدند. اما راجع به سکاهاى اروپائى هرودوت گوید
سکاها .«5» میگفتند «4» که آنها خودشان را سکلت
را اکثرا از نژاد آریانى میدانند، ولى بعضى عقیده دارند، که در میان آنها مردمانى از نژاد اصفر نیز
بودهاند. معلوم نیست، که این مردمان کى و از کجا باین جاها آمده بودند. راجع به سکاها
اشخاصى مانند بقراط، ارسطو، سترابون و بطلمیوس اطّلاعاتى دادهاند، ولى اطّلاعاتى، که
هرودوت داده، مبسوطتر و مربوط بقرن پنجم ق. م، یا بزمانى است، که با موضوع این مبحث بیشتر
مناسبت دارد. بکمک نوشتههاى هرودوت اطّلاعاتى میآید، که از حفریات بدست آمده. توضیح
آنکه سکاها قبرها و مقبرههائى از خود گذاشتهاند و این قبرها، که غالبا در سنگ کنده شده و در
جنوب روسیه کنونى واقع است، موسوم به کورگان است. از کاوشها در این قبور اشیائى بدست
آمده، که تا اندازهاى وضع زندگانى آنها را میرساند. چون اطّلاعاتى، که هرودوت میدهد
مبسوطتر است، قبلا مضامین نوشتههاى او ذکر میشود.
 

دوشنبه 24 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...2526272829...33صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران