خدای بزرگ است اهورامزدا
03:14   جنگ با سکا ها به روایت هردوت

مورخ مذکور گوید (کتاب چهارم، بند 83
پل «3» بمملکت سکاها بود، باطراف مأمور فرستاده پیاده و سوار میخواست و در بوسفور تراکیه
میساختند، آرتابان (اردوان) پسر هیستاسپ و برادر داریوش باو گفت، بمملکت سکاها مرو، چه
آنها فقیراند، ولى داریوش حرف او را نشنید و، همینکه تدارکات او تکمیل شد، از شوش حرکت
کرد. در این احوال یک نفر پارسى اىىباز نام از داریوش خواستار شد، که یکى از سه پسر او را
با خود نبرد، زیرا پارسى مزبور این پسر را خیلى دوست میداشت. داریوش در جواب گفت،
خواهش تو چیز زیادى نیست و هر سه پسرت خواهند ماند. اىىباز مشعوف شد، چه پنداشت، که
داریوش هر سه پسر او را از خدمت نظامى معاف داشته، ولى بزودى دریافت، که اشتباه کرده و
مقصود داریوش این بوده، که جسد آنها بماند، زیرا بر اثر حکم داریوش، هر سه پسر اىىباز را
اعدام کردند.
که در کنار بوسفور واقع است، رسید. در اینجا ،«4» داریوش از شوش حرکت کرده به کالسدون
براى عبور از بوسفور پلى ساخته بودند و داریوش بکشتى نشسته نزد مردم کیانى، که بقول یونانیها
را تماشا کرد. این دریا واقعا «5» وقتى مساکن معینى نداشتند، رفت و از دماغه آن، دریاى پنت
قشنگ است و از دریاهاى دیگر ممتاز. طول آن 11100 و عرض آن در عریضترین محل 3000
استاد است ولى معبر آن چهار استاد میباشد (استاد یونانى 185 مطر بود). این معبر

مصب دریا یا بوغازى است، که معروف به بوسفور میباشد. در جائى، که پل را ساخته بودند، طول
امتداد دارد و پروپونتید، که عرض آن پانصد و «1» بوسفور 120 استاد است. بوسفور تا پروپونتید
اتصال مىیابد. عرض این آخرى هفت و طولش «2» طول آن 1400 استاد است، به هلّسپونت
در اینجا .« است «3» چهار صد استاد است. هلّسپونت بدریائى اتصال مىیابد، که نام آن اژه
هرودوت شرح میدهد، که چگونه این دریاها و بوغازها را اندازه گرفته و بعد گوید (کتاب 4، بند
:(87
نامى از اهل «4» داریوش، پس از اینکه دریا را تماشا کرد، بسر پل برگشت. آن را ماندروکل
سامس ساخته بود. بعد بوسفور را هم تماشا و سپس امر کرد، دو ستون از مرمر سفید در ساحل آن
نصب کنند و بر آنها اسامى تمام مردمان تابع را، که در قشون او بودند، بزبان آسورى و یونانى
بنویسند. در این سفر جنگى عدهاى از مردمان تابع با او بودند و قشون او بىبحرّیه بهفتصد هزار نفر
و عده کشتىها بششصد فروند بالغ بود. بعدها اهالى بیزانس این ستونها را بشهر خود برده از آن
قربانگاهى براى دو خداى خود ساختند و مرمرى را، که بر آن خطوطى بزبان آسورى نوشته
در بیزانس انداختند. آن قسمت بوسفور، که سواحلش بحکم «5» بودند، در نزدیکى معبد دیونیس
داریوش باهم اتصال یافته بود، در وسط بیزانس و معبدى است، که در مدخل بوسفور واقع شده.
داریوش را پل پسند آمد و بسازنده آن هدایاى زیاد داده از هر چیز ده عدد بخشید. قسمتى را از
هدایاى مزبور ماندروکل خرج یک پرده نقاشى کرد، که تمام پل را نشان میداد و مىنمود، که
داد و آن «6» داریوش بر تخت بلندى نشسته و قشون او از پل عبور میکند. این پرده را او بمعبد هرا
پس از اتصال بوسفور، که ماهیهاى زیاد دارد، ماندروکل این را به » : کتیبهاى داشت بدین مضمون
هرا بیادگار پل تقدیم کرد. او در ازاى اینکار تاج افتخار بر سر نهاد و نام اهالى سامس را بلند
داشت، چه کار او چنین بود آثارى، که سازنده پل از خود گذاشت و داریوش پس از دادن پسند داریوش شاه شد

هدایا به ماندروکل از پل به اروپا گذشت. قبل از آن به ینیانها امر کرد، بکشتیها نشسته و دریاى
برسند و در آنجا منتظر او باشند، تا بعد پلى روى رود مزبور «1» سیاه را گرفته بالا بروند، تا به ایستر
بنا کنند. بحرّیه مرکب بود از ینیانها و االیانها و اهالى هلّسپونت. این کشتیها از مردم کیانى گذشته
به ایستر رسید و داخل رود مزبور گردیده بمسافت دو روز راه از دریا دور شد. در جائى، که رود
بشعبههائى تقسیم میشود، یونانیها پلى ساختند. اما داریوش پس از عبور از بوسفور به تراکیه داخل
شده و از اینجا بسرچشمههاى رودتآر رسیده در این محل براى مدت سه روز اردو زد. بقول
مردم حولوحوش آب این چشمهها خواص طبى دارد و بر ضد خارش بدن انسان و اسب استعمال
میشود. عده چشمهها 31 است و همه از یک سنگ بیرون میآیند. در اینجا داریوش اردو زده در
از » : میان فراوانى استراحت کرد. بعد فرمود در این محل ستونى برپا کنند و این کتیبه را بنویسند
تمام رودها، آب سرچشمههاى تآر گواراتر و سالمتر است. نامىترین کس، داریوش پسر
بعد داریوش حرکت .« هیستاسپ، شاه پارسیها و تمام قاره، با قشون خود بکنار این چشمهها آمد
کرده برود دیگر موسوم به آرتسک، که از اراضى (اودریس) ها جارى است، رسید.
در اینجا محلى را بقشون خود نشان داده امر کرد، هریک از سپاهیان، که از آن محل میگذرند،
سنگى بگذارند. سپاهیان چنین کردند و، وقتى که داریوش حرکت کرد، تلهاى بزرگى از سنگ
بر جا ماند. قبل از اینکه داریوش به ایستر برسد، گتها را باطاعت درآورد. اینها مردمى هستند، که
«2» بجاویدان بودن روح اعتقاد دارند. تراکىهاى سالمىدس و آنهائیکه بالاتر از دو شنر آپپلنى
سکنى دارند و موسوماند بمردم کیرمیان و نیپسى خودشان مطیع شدند، اما گتها «3» و مسامبرى
و نیز از تراکىها آنان، که رشیدتر و درستتر بودند، جنگ کردند، ولى زود شکست خورده سر اطاعت پیش آوردند

 


اعتقاد گتها بجاویدان بودن روح چنین است، که
میگویند انسان با مرگ نمیمیرد، بلکه بسوى خدائى، که سالموكسس نام دارد، میرود. بنابراین
عقیده در هر پنجسال شخصى را از میان خود بقرعه انتخاب کرده نزد، او میفرستند و رسول مأمور
است چیزى را، که گتها خیلى لازم دارند، از خدا بخواهد. فرستادن رسول نزد سالموكسس
چنین بعمل میآید:
عدهاى از گتها صف کشیده با نیزهها مىایستند. عده دیگر از دو طرف دستها و پایهاى رسول را
گرفته بهوا میاندازند، بطورى که او روى نیزه بیفتد.
اگر رسول مرد، مرگ او دلالت میکند، که خدا نسبت به گتها نظر مرحمت دارد و هرگاه نمرد،
میگویند، که رسول شخصى است فاسد و دیگرى را انتخاب میکنند. اینها عادت دیگرى نیز دارند،
که چنین است. در حین رعدوبرق تیرهائى بآسمان انداخته، خدا را تهدید میکنند. گتها خدائى
را بجز خداى خود نمیپرستند. بعد هرودوت شرحى در باب سالموكسس میگوید و خلاصهاش
حکیم «1» این است، که شخصى چنین نامى داشته و بنده بوده، بعد، چنانکه گویند، او فیثاغورس
را دیده و عقیده او را، پس از مراجعت به تراکیه، در میان گتها منتشر کرده و درگذشته. در
من این گفتهها را باور ندارم، زیرا شخص مزبور » : خاتمه مورخ مذکور چنین اظهار عقیده میکند
.« خیلى پیش از فیثاغورس میزیسته
سپس هرودوت حکایت خود را دنبال کرده گوید (همانجا، بند 97 ): گتها، که چنین معتقداتى
داشتند، تابع پارسیها شده سپاه داریوش را پیروى کردند.
داریوش به ایستر رسیده از آن عبور کرد و به ینیانها گفت، پل را خراب کرده با سپاه بحرى دنبال
پسر ارکساندر به داریوش چنین گفت: «2» من بیائید. وقتیکه میخواستند پل را خراب کنند، كاس
شاها، تو میخواهى داخل مملکتى شوى، که در آن نه زراعتى خواهى یافت و نه شهرى. پس »
بگذار این پل باقى بماند و محافظین آنرا از کسانى قرار داده، که آنرا ساختهاند. اگر به سکاها
رسیده با بهرهمندى کار را انجام دادیم، راه مراجعت خواهیم داشت و اگر نتوانستیم بآنها برسیم،
لااقل راه بازگشت تأمین شده است. من از آن نمیترسم، که سکاها بما شکست دهند، بیم آن دارم،
که آنها را نیابیم و راه را گم کرده دوچار بلیاتى بزرگ شویم. این پیشنهاد من نه براى فائده
داریوش را این سخن شخصى است و نه براى اینکه اینجا بمانم، بلکه بنظر من صلاح شاه است

بسیار خوش آمد و در جواب گفت:ىلسبسى مهربان، (این شخص از جزیره لسبس بوده)

وقتى که من سالما برگشتم، البته تو نزد من آى، تا پاداشى بتو در ازاى پیشنهاد خوبى، که کردى
بعد داریوش یک تسمه چرمى برداشته شصت گره آن زد و جبابره ینیانى را خواسته بآنها .« بدهم
ینیانها، آنچه سابقا راجع به پل گفته بودم، نسخ میکنم. این تسمه را بگیرید و از » : چنین گفت
روزى، که من داخل سکائیه میشوم، روزى یک گره باز کنید. اگر پس از انقضاى این مدت من
برنگشتم، پل را خراب کرده باوطان خود برگردید، ولى تا آن زمان سعى و کوشش کنید، که پل
داریوش این بگفت و در حال حرکت کرد. « سالم بماند
در جلو سکائیه تراکیه است، که امتدادش تا دریا است. سکائیه از خلیجى شروع میشود، که تراکیه
تشکیل کرده. در اینجا رود ایستر داخل سکائیه گردیده، بعد بطرف مشرق برگشته رو بمصب
میرود. این قسمت، که از ایستر شروع میشود، سکائیه قدیم است (از این عبارت معلوم است، که
اینطرف رود ایستر نیز اراضى سکنشین بوده) در اینجا هرودوت شرحى راجع به سکائیه نوشته
101 ) که بعضا بالاتر ذکر شده و ماحصلش این است: سکائیه از رود ایستر یا - (همانجا، بند 99
دانوب تا مملکت تاورها (قریم امروزى) امتداد مىیابد و از بوسفور کیمرى (بوغاز کرچ) و
دریاچه ماتید (آزوو امروز) تا رود تانائیس (دن کنونى) باز اراضى سکائى است. سکائیه مملکت
چهارگوشى تشکیل میکند، که اضلاعش تقریبا مساوى است. از ایستر تا بریستن یعنى از دانوب تا
دنیپر ده روز راه است، از این رود تا دریاچه ماتید همانقدر مسافت و از دریا تا مردم ملانخلن، که
تاریخ ایران باستان، ج 1، ص: 599
بالاتر از سکاها سکنى دارند بیست روز راه. یک روز راه را هرودوت دویست استاد میداند، که
بمقیاس امروز تقریبا سى و هفت کیلو مطر یا شش فرسخ میشود.
عرض سکائیه چهار هزار استاد و طول دو ضلعى، که از کنار دریا بدرون قاره میرود، نیز همانقدر
است. بنا بگفته هرودوت وسعت سکائیه اروپائى تقریبا معادل 130 فرسخ در 130 فرسخ بوده.
بعد مورخ مذکور گوید (همانجا، بند 102 ): سکاها در مجلس مشورت باین عقیده شدند، که با
قشون عظیم داریوش جنگ کردن نتوانند و بر اثر این عقیده رسولانى نزد پادشاهان همجوار
فرستادند. پادشاهان مزبور هم، پس از شنیدن خبر ورود داریوش بمملکت سکائیه، درصدد اجتماع
و مشورت برآمدند. اینها پادشاهان تاورها، آگاتیرسها، نورها، آندروفاژها (یا آدمخوارها)،
ملانخلنها، گلنها، بودینها، ساوروماتها (یا سارماتها) بودند. بعد هرودوت اخلاق و عادات
عادات تاورها چنین است: ربۀ » :( هریک از اقوام مذکوره را شرح میدهد (کتاب 4، بند 103
میدانند و «2» دختر آگاممنن «1» النوعى را میپرستند که بعقیده آنها لمس نشده و او را اىفىژنى
هر یونانى را، که در دریا اسیر کنند، یا کشتى او بشکند و خود او بساحل افتد، براى این ربۀ النوع
قربان میکنند، بدین ترتیب، که چماقى بسر او میکوبند و بعد سر او را از بدن جدا کرده و جسدش
را از کوه بزیر افکنده سرش را بنوك میخ چوبین میزنند. هر دشمن، که بچنگ آنها افتد، سرش را
ریزریز میکنند، بعد هریک از آنها قطعهاى را بخانه خود برده بدودکش بخارى خانهاش نصب
میکند و عقیده دارد، که این قطعه در هوا خانه را محفوظ مىدارد. گذران تاورها از غارت و
جنگ است. آگاتیرسها بعکس اخلاق ملایمى دارند و با کمال میل زینتهائى از طلا استعمال
میکنند. زن در نزد آنها اشتراکى است، چه عقیده دارند،

که بدین ترتیب همه باهم برادر و خویش میشوند و بغض و حسد از میان آنها برمیخیزد. در سائر
چیزها مانند اهالى تراکیهاند. نورها در اخلاق مانند سکاها هستند. یک نسل قبل از سفر جنگى
داریوش مارهاى زیاد پدید آمده آنها را مستأصل کرد، چنانکه مجبور شدند جلاى وطن کرده
بمملکت بودینها روند.
گویند، که در میان این مردم سحره زیاد است. سکاها و نیز یونانىهائى، که در سکائیه بودهاند،
حکایت کنند، که سالى یک دفعه هریک از نورها براى چند روز گرگ میشود و بعد باز بصورت
آدمى برمیگردد. من این گفتهها را باور ندارم، ولى چنین میگویند و سوگند بصحت آن یاد
میکنند. اخلاق آندروفاژها از اخلاق تمام مردمان وحشیانهتر است: نه راستى میفهمند و نه قانونى
دارند. این مردم بدوى لباس سکائى میپوشند، ولى بزبانى مخصوص حرف میزنند. از مردمان این
صفحات اینها یگانه مردمى هستند، که گوشت انسان در غذا استعمال میکنند. ملانخلنها لباس
سیاه در بر میکنند. بهمین جهت آنها را چنین نامیدهاند (در زبان یونانى این کلمه بمعنى سیاهپوش
است. م.). بودینها مردمى پر جمعیتاند. چشمانشان برنگ آبى آسمانى است و موهایشان زرد.
یک شهر چوبین در مملکت آنها است، که نامش گلن است. هریک از اضلاع دیوار شهر باندازه
سى استاد (تقریبا یک فرسخ) است.
دیوارهاى شهر بلند است و تماما از چوب ساخته شده. خانهها و معابد را هم از چوب ساختهاند. در
آنجا امکنه مقدسه آلهه یونانى با بتها و محرابها و معابد وجود دارد و در هر دو سال جشنى براى
دیونیس با مستى و عربدهها میگیرند. اهالى اصلى گلن یونانیهائى بودهاند، که از شهرهاى تجارتى
بدانجا رفتهاند. بعض بودینها بزبان سکائى و برخى به یونانى حرف میزنند، ولى شهر گلن بزبان
مخصوصى تکلم میکند. بودینها مردم بدوى و گلنىها فلاحتى میباشند. مملکت بودینها جنگلى
است و در بزرگترین جنگل آنها دریاچهایست، که در میان باتلاقها واقع است. راجع به
سارماتها هرودوت داستانى، که شنیده، بیان میکند و مضمونش این است: یونانىها با آمازونها
(یعنى با زنان سکائى، که مانند مردان بشکار
بعد .«1» و جنگ مىرفتند و پستان راست را مىبریدند تا بهتر تیر اندازند) جنگ کرده غالب شدند
این آمازونها بمملکت سکاها درآمدند و پس از یکى دو جنگ سکاها فهمیدند، که اینها زنند و
با آنها ارتباط یافتند. بعد چون آمازونها اخلاق زنان سکائى را نمىپسندیدند، یعنى از خانهنشینى
بیزار بوده میل بجنگ و شکار داشتند، شوهرایشان را تحریک کردند، که از دریاى آزوو گذشته
بماوراء آن مهاجرت کند. آنها چنین کردند و مردم سارمات بوجود آمد. حالا هم زنان سارماتها
بىشوهرانشان بجنگ و شکار میروند. سارماتها بزبان سکائى حرف میزنند، ولى به لهجهاى، که از
زمان قدیم خراب شده، چه زنهاى آمازونى نتوانستهاند زبان سکائى را کاملا فرا گیرند. راجع
بزواج رسم آنها چنین است: دخترى تا دشمنى نکشد شوهر نکند. بعض دخترها پیر میشوند و
شوهر نمیکنند، چه حاضر نیستند چنین کارى کنند. این است گفتههاى هرودوت راجع بسکنه
سکائیه. بعد مورخ مذکور حکایت خود را دنبال کرده چنین گوید (کتاب 4، بند 118 ): در حالى،
که پادشاهان در محلى اجتماع کرده بودند، فرستادهگان مردمان سکائى رسیده گفتند، که شاه
پارسیها تمام آسیا را مسخر کرد و پلى در بوغاز بوسفور ساخته بقاره اروپا قدم نهاد. در اینجا
اهالى تراکیه را مطیع و پلى در ایستر بنا کرد، با این نیت که صفحات اینطرف رود مزبور را هم
تسخیر کند. از ما جدا نشوید، تا متفقا با دشمن بجنگیم. اگر چنین نکنید، ما باید جلاى وطن کنیم
یا مطیع شویم، زیرا اکر شما کمک نکنید، از ما چه کارى ساخته است. اگر خودتان را کنار
گیرید، وضع شما بهتر از وضع ما نخواهد بود. شاه پارس قصد شما را هم خواهد کرد، چنانکه
قصد ما را کرده. دلیل  ایننظر آنکه، اگر شاه پارس میخواست

ما را از جهت تجاوزات سابق مجازات کند، اعلان میکرد، که با مردم دیگر کار ندارد، و حال
آنکه از زمانیکه داخل قاره ما (یعنى اروپا) شده، فورا به مطیعکردن مردمانى، که در سر راه او واقع
شدهاند، پرداخته و تمام اهالى تراکیه و مردم همجوار ما، گتها را، باطاعت درآورده.
پادشاهان مشورت کردند و اختلاف در آرائشان حاصل شد. پادشاهان بودینها، گلنها و
سارماتها براى همراهى حاضر شدند، ولى پادشاهان آگاتیرسها، نورها، آندروفاژها، ملانخلنها و
تاورها گفتند: اگر شما اول
مبادرت بجنگ با پارسىها نکرده بودید، ما خواهش شما را مىپذیرفتیم، ولى شما، بىاینکه ما را
مطلع داشته باشید، بمملکت آنها حمله برده در آنجا، تا زمانیکه اراده خدایان بود، حکومت
کردید و بعد باراده آنان رانده شدید، ولى ما هیچگاه پارسىها را آزار نکردهایم و حالا هم جنگى
با آنها نداریم. اگر پارسیها بمملکت ما بیایند، ما هم راحت نخواهیم نشست، ولى عجالۀ ما ساکت
.( مانده ناظر خواهیم بود. گمان میکنیم، که طرف پارسیها شما هستید، نه ما (همانجا، بند 119
سکاها پس از این جواب مصمم شدند، که داخل جنگ نشده با حشم خود عقب نشینند، چاههاى
عرض راه و چشمهها را کور و آنچه روئیدنى است نابود کنند.
بیکى از دستهها، که ریاست آن با سکوپاسیس پادشاه بود، سارماتها هم ملحق شدند و قرار شد،
که اگر شاه پارس برود تانائیس (دن کنونى) حمله و بطول دریاچه ماتید حرکت کند آنها فرار
کنند و اگر عقب نشیند پیش بروند. آنهائیکه چنین تصمیم کردند، قسمتى از اهالى سکائیه
محسوب میشدند، از دو قسمت دیگر سکاهاى پادشاهى بزرگترین در تحت ریاست ایدان تیرس و
کوچکترین در تحت فرماندهى تاگساکیس باهم اتصال یافتند و با گلنها و بودینها متحد شده
قرار دادند، که در جلو لشکر پارس موافق این نقشه حرکت کنند: اولا داخل ممالکى شوند، که از
دخول بجنگ خوددارى کردهاند، با این مقصود، که آنها را مجبور کنند، داخل جنگ گردند و،
اگر طوعا نمىخواهند با پارسىها بجنگند، کرها وارد جنگ شوند. ثانیا اگر در مجلس مشورت
قرار دادند، بممالک خود برگردند، بمتصرّفات خود برگردند.
پس از این تصمیم سکاها باستقبال قشون داریوش شتافته بهترین سوارهاى خود را براى این مقصود
فرستادند، و عرابههایشانرا با زنان و اطفال و تمام حشم بطرف شمال حرکت داده با خود فقط
آنقدر حشم نگاهداشتند، که براى قوت روزانه لازم داشتند (همانجا، بند 121 ). سوارهاى سکائى
در جائى، که سه روز راه تا ایستر (دانوب کنونى) بود حمله بقشون داریوش کردند. این دسته
بمسافت
یک روز راه از لشکر داریوش اردو زده آنچه روئیدنى در پیش داشت معدوم کرد. در این حال
پارسیها چون سوارهاى سکائى را دیدند، حمله کردند و سکاها عقب نشستند. پارسىها یک
قسمت از سه قسمت مذکور را تعقیب و بطرف رود تانائیس حرکت کردند. وقتى که سکاها از
این رود گذشتند، پارسىها نیز از آن عبور کرده پیش رفتند، تا بمملکت سارماتها و بودینها
رسیدند. در تمامى این خطّ پارسیها چیزى نیافتند، که معدوم کنند، چه سکاها قبلا نابود کرده
بودند، ولى وقتى، که باراضى بودینها رسیدند، یک قلعه چوبین در آنجا یافته آن را آتش زدند.
بعد پارسیها باز سکاها را تعقیب کرده و از اراضى بودینها گذشته داخل بیابانهاى خالى از سکنه
شدند. این صفحه خالى بمسافت هفت روز راه امتداد دارد، بالاتر از این صفحه تیس ساگتها
سکنى دارند و در زمین اینها چهار رود شروع میشود: لیک، اآر، تانائیس، سیرگیس (سومى دن
اولى و دومى را نتوانستهاند درست تطبیق کنند م.). وقتى که «1» است و چهارمى دنتس امروزى
داریوش وارد صفحات خالى از سکنه گردید، توقف کرد و در کنار رود اآر اردو زد. بعد هشت
دیوار عظیم، که مسافت هریک از دیگرى قریب بشصت استاد بود (تقریبا یازده کیلومطر)
بساخت. خرابههاى این دیوارها در زمان من باقى است (کتاب 4، بند 124 ). در این وقت، که
داریوش مشغول ساختن این دیوارها بود، سکاهائى که تعقیب میشدند، از بالا دور زده به سکائیه
برگشتند. بدین ترتیب آنها از نظر دشمن نابود شدند و دیگر کسى آنها را ندید. در این احوال
داریوش دیوارها را نیمه تمام گذاشته بطرف غرب رفت، چه پنداشت، که سکاها بطرف غرب
فرار میکنند. با حرکت سریع داریوش مجددا به سکائیه رسید و بدو قسمت دیگر از قشون سکائى
برخورده آنها را تعقیب کرد و سکاها بمسافت یک روز راه عقب نشسته بصفحاتى، که داخل
جنگ نشده بودند، رفتند. توضیح آنکه در ابتداء داخل مملکت ملانخلنها شده آنرا غارت
کردند. پارسىها هم بعد از سکاها داخل شده بغارت پرداختند. بعد سکاها داخل خاك آندروفاژها شده آنرا هم غارت کردند و بخاك
نورها رفتند. سپس بطرف آگاتیرسها شتافتند. اینها رسولانى نزد سکاها فرستاده تهدید کردند، که
اگر از حدود آنها بگذرند جنگ خواهند کرد و قشونى بسرحد فرستادند، اما ملانخلنها،
آندروفاژها و نورها، وقتى، که سکاها و پارسیها داخل خاك آنها شدند، تهدید سابق خود را
فراموش کرده رو بهزیمت نهادند (تهدید این بود، که اگر پارسیها قصد ما را داشته باشند، داخل
جنگ خواهیم شد) ولى آگاتیرسها براى جنگ حاضر شدند و بر اثر آن سکاها داخل خاك آنها
نشده بمملکت خودشان گریختند و پارسیها از پى آنها تاختند. چون عقبنشینى سکاها و تعقیب
پارسیها نهایت نداشت، داریوش سوارى نزد ایدان تیرس پادشاه سکائى فرستاد، تا این پیغام را
چرا تو فرار میکنى، و حال آنکه میتوانى یکى از دو شق را اختیار کنى. اگر پندارى، که » : برساند
میتوانى در مقابل لشکر من پافشارى، بایست، سرگردان مباش و جنگ کن. هرگاه خودت را
آب و خاك، ) « ضعیفتر از آن میدانى، باز بایست و براى مذاکرات نزد آقایت با آب و خاك بیا
بقول هرودوت، علامت اطاعت بود). در جواب این پیغام پادشاه مزبور گفت:
اى پارسى، من هیچگاه از ترس فرار نکردهام و حالا هم فرار من از ترس نیست. »
کاریکه حالا میکنم، با کار زمان صلح تفاوتى ندارد. اما چرا عجله نمیکنم با تو در جنگ شوم؟
جهت این است، که در مملکت ما نه شهرهائى هست، نه زمینهاى زراعتى و نه باغاتى. بنابراین،
چون ترس از غارت و خرابى نداریم، عجله هم بجنگ کردن نداریم. اگر میخواهید جنگ را
تسریع کنید، مقبره نیاگان ما را بیابید و بخواهید، که آنرا برافکنید. آنگاه خواهید دید، که ما جنگ
میکنیم یا نه.
زودتر از آن جنگ نخواهیم کرد، چه براى ما جنگ فائده ندارد. صاحبان من، زوس است، که
بجاى آب و خاك براى تو هدایائى ،«1» جد من مىباشد و هیستیا، که ملکه سکائیه است
خواهیم فرستاد، که شایان تو باشد. اما از این بابت، که تو خود را
چنین بود جوابى، که دادند و .«( آقاى من میخوانى، تفریغ حساب خواهیم کرد (همانجا، بند 12

پادشاهان سکائى در غضب شدند، از اینکه میخواهند آنها را برده کنند (مقصود هرودوت از برده
مطیع است) و قسمتى را، که فرمانده آن سکوپاسیس بود، نزد ینیانهائى، که پل را حفظ میکردند،
فرستادند، تا با آنها داخل مذاکرات شوند. قسمتهاى دیگر تصمیم کردند، بر اینکه دیگر عقب
ننشینند و هر زمان، که پارسیها درصدد جمعآورى آذوقه برمیآیند، حمله کنند. سوارهاى سکائى
بر سواره نظام پارسى برترى داشتند و آنها را هزیمت میدادند، ولى همینکه به پیاده نظام پارس
میرسیدند، فرار میکردند. شبها هم سکاها حمله میکردند.
خیلى غریب بنظر خواهد آمد، اگر بگوئیم، که صداى خرها و منظره قاطرها کمکى براى پارسیها
بود، چه در مملکت سکاها خر و قاطر بواسطه سرماى فوقالعاده وجود ندارند و اسبهاى سکائى از
صداى خر و منظره قاطر رم کرده فرار میکردند، ولى باید گفت، که کمک این حیوانات براى
مدت کمى بود. سکاها براى اینکه پارسیها را بیشتر در سکائیه نگاهدارند و آذوقه آنها تمام شود،
گاهى بحیلههائى متوسل میشدند و حشم خود را در جائى گذارده بجاى دیگر میرفتند و پارسیها
حشم را بغنیمت برده شاد میگشتند. بالاخره داریوش در موقع مشکلى واقع شد، چه آذوقه کم
آمد. پادشاهان سکائى این نکته را دریافتند و براى داریوش هدایائى فرستادند، که عبارت بود از
یک پرنده، یک موش، یک وزغ و پنج تیر. پارسیها معنى این هدایا را پرسیدند و رسولان جواب
دادند، که ما فقط مأموریم، هدایا را داده برگردیم. اگر شما زیرکید، خودتان معنى این هدایا را
دریابید. پارسیها پس از آن شور کردند. داریوش را عقیده این بود، که سکاها با آب و خاك
تسلیم میشوند، چه موش در خاك زندگانى کند و وزغ در آب. پرنده باسب از همهچیز شبیهتر
است و پنج تیر علامت این است، که سکاها شجاعت خودشانرا هم تسلیم میکنند، ولى گبریاس
تعبیر دیگرى کرد و گفت سکاها میخواهند بگویند:
پارسیها، اگر نتوانید چون پرنده بپرید، مانند موش بزمین روید و مثل وزغ »

در دریاچهها بجهید، بخانههاى خودتان دیگر برنخواهید گشت، و از تیرهاى ما خلاصى نخواهید
در این احوال قسمتى از سکاها، که مأمور حفظ دریاچه ماتید بودند و بعد مأموریت .« داشت
ینیانها، اگر » : داشتند با ینیانها، یعنى حافظین پل، داخل مذاکرات شوند، به پل رسیده چنین گفتند
حاضرید حرف ما را گوش کنید، ما آزادى براى شما آوردهایم. داریوش بشما امر کرده پل را در
مدت دو ماه حفظ کنید و، اگر او در این مدت برنگشت. بخانههاى خودتان برگردید.
اگر اکنون چنین کنید، نه پیش او مقصر خواهید بود و نه پیش ما. در اینجا مدت معین را بمانید و
ینیانها وعده کردند، که چنین کنند و سکاها فورا برگشتند. از طرف .« بعد بوطن خود برگردید
دیگر سکاهائى، که در مملکت خودشان مانده بودند، پس از فرستادن هدایا پیاده و سوارهاى خود
را براى جنگ با داریوش حاضر کردند. در این احوال از میان صفوف آنها خرگوشى دوید و
سکاها کار جنگ را گذاشته از عقب او دویدند. همهمه و غوغا توجه داریوش را جلب کرد و
این مردم بما با نظر » پس از اینکه جهت را فهمید، روى بمصاحبین خود کرده چنین گفت
بىاهمیتى مینگرند و اکنون براى من روشن شد، که تعبیر گبریاس صحیح است. بنابراین باید
گبریاس در اینموقع چنین گفت: .« خوب فکر کرد، که راه بازگشت خود را چگونه تأمین کنیم
شاها، فقر این مردم را من سابقا هم شنیده بودم و حالا من در این باب یقین حاصل کردم، چه »
مىبینم، که ما را استهزاء مىکنند. بنابراین تصور مىکنم، که چنین کنیم: همینکه شب در رسید
آتشها را روشن کرده و آن قسمت لشکر را، که کمتر از همه مىتواند تحمل سختیها را کنند، در
محل گذارده تمام خرها را ببندیم و زود حرکت کرده به ایستر برسیم، قبل از اینکه سکاها براى
.« خراب کردن پل باین رود رسیده و ینیانها مبادرت بکارى کرده باشند، که فناى ما در آن است
داریوش، همینکه شب در رسید، موافق این عقیده رفتار کرده ضعفا را از جهت ضعف آنها در
محل گذاشت، یعنى بفناى حتمى سوق داد و، بعد از روشن کردن آتشها، حرکت کرد.
روز دیگر ایرانیهاى ضعیف چون دیدند، که آنها را بخودشان واگذاردهاند، دستهاى خود را
بطرف سکاها دراز کرده امان خواستند و سکاها از قضیه آگاه شده بتعقیب قشون داریوش
پرداختند، ولى، چون بهتر از پارسیها راهها را میشناختند، از راه نزدیک حرکت کردند و، بىاینکه
دو ماه » : به پارسیها برخورند، زودتر از آنها به ایستر رسیدند. پس از آن به ینیانها چنین گفتند
مدتى، که براى شما معین شده بود، سرآمده. حالا پل را خراب کرده بوطن خودتان برگردید و از
آزادى خود برخوردار گشته خدایان سکائى را شکر کنید. آنکس، که آقاى شما بود، حالا دیگر
رئیس دسته خرسونس «1» از دست ما جان بدر نبرد. ینیانها مجلسى براى مشورت آراستند. میلتیاد
که در هلّسپونت واقع است، عقیده داشت، موافق نظر سکاها رفتار شود. در ابتداء ینیانها این «2»
که یکى از جبابره بود، گفت: ما اگر حالا هرکدام امیر ،«3» عقیده را پسندیدند، ولىهیستیه
شهرى هستیم از پرتو داریوش است، و الّا در هر قسمتى از یونان حکومت ملى را بر حکومت
یکنفر ترجیح میدهند. بنابراین، اگر داریوش مضمحل شود، بر ضرر ما خواهد بود این نطق باعث
شد، که حضار از عقیده اولى برگشته با هیستیه همراه شدند.
شش نفر از جبابره هلّسپونت و چهار نفر از جبابره ینیانى و یکنفر از جبابره االیانى، که در اینجا
بودند رأى دادند، که بمانند و پل را خراب نکنند، ولى باین شرط: قسمتى را از پل، که بساحل
سکائى اتصال دارد، تا یک تیررس با دو مقصود خراب کنند. اولا تا سکاها ببینند، که یونانیها
موافق میل آنها رفتار کردهاند و بقوه جبرّیه متوسل نشوند و دیگر آنکه باینطرف ایستر تجاوز
نکنند.
پس از آن هیستیه به سکاها جواب داد، ما چنان کنیم، که شما خواهید و خودتان مىبینید، که
یک قسمت پل خراب شده است. حالا شما زود برگردید و پارسیها را معدوم کرده انتقام خود و ما
را از آنها بکشید. سکاها حرفهاى هیستیه را باور کرده بقصد حمله به پارسیها شتافتند، ولى آنها را
نیافتند، چه قشون پارس3
راهى را اختیار کرده بود، که سکاها مراتع آنرا خراب کرده بودند و سکاها از راهى حرکت
میکردند، که مرتع داشت. پارسیها این راه را از این جهت اختیار کرده بودند، که آثارى از زمان
آمدنشان به سکائیه در آنجاها باقى بود و سکاها براه دیگر بدین سبب افتادند، که تصور میکردند،
براى مراتع این راه را پارسیها ترجیح خواهند داد. همینکه پارسیها به ایستر رسیده پل را از طرف
ساحل خراب شده دیدند، متوحش گشتند، چه تصور کردند، که ینیانها رفتهاند. در لشکر داریوش
یک نفر مصرى بود، که آواز رسا داشت. بحکم داریوش او بکنار ایستر رفته هیستیه جبار مىلت
را صدا کرد و او در حال جواب داده، کشتىها را براى عبور داریوش و قشون او حاضر کرد و پل
را بساحل رود اتصال داد. بدین ترتیب قشون پارسى نجات یافت. از طرف دیگر سکاها در
جستجوى پارسیها بودند، ولى آنها را نیافتند و بعد، که از قضیه مطلع شدند، این عقیده را راجع به
ینیانها، اگر آزاد باشند، ترسوهاى پستى هستند و، اگر بنظر بندگان بآنها » : ینیانها حاصل کردند
،«1» از تراکیه داریوش به سستس .« بنگریم، خائنترین مردماند و خواهند، که همیشه بنده بمانند
که در خرسونس است، درآمد و از آنجا به آسیا عبور کرده مگابیز را با هشتاد هزار نفر سپاهى در
اروپا گذاشت. راجع باین مگابیز چنین گویند: روزى، که داریوش میخواست انار بخورد، انارى
شاها، چه میخواستى بعده دانههاى این انار داشته » : پاره کرد و برادر او آرتابان (اردوان) گفت
این مگابیز از خود یادگارى با این سخن در «2» « باین عده مگابیز » : داریوش جواب داد «؟ باشى
هلّسپونت گذارده: روزى در بیزانس باو گفتند، که اهالى کالسدون (قاضى کوى کنونى) این
یقینا اهالى کالسدون در » : زمینها را هفده سال قبل از بیزانسیها متصرف بودند، او در جواب گفت
این مدت کور بودهاند، که چنین اراضى را اشغال کردهاند و الّا اراضى بهترى را متصرف شده
مگابیز با لشکر خود مشغول مطیع کردن .« بودند
که در ساحل آدریاتیک است، ،«1» سکنهاى، که بر ضد پارسیها بودند، گردید و تا ولایت ونتها
مقاومت کردند، ولى «2» پیشرفت. تمام طوائف تراکیه و مقدونى مطیع گشتند و فقط پرنتىها
144 ). بعد هرودوت گوید، وقتى که مگابیز باین - بالاخره آنها هم مطیع شدند (کتاب 4، بند 128
کارها مشغول بود، سفر جنگى بزرگى به لیبیا پیش آمد. مورخ مذکور در اینجا قضیهاى را شرح
میدهد، که راجع به آركزیلاس پادشاه سیرن و آریاند والى ایران در مصر است و ما بالاتر ذکر
کردهایم، چه از تلفشدن گاو مقدس مصریها محقق است، که داریوش در 517 ق م بمصر رفته،
و حال آنکه سفر جنگى داریوش را بمملکت سکاها به 514 ق. م معطوف میدارند. پس بترتیب
تاریخ قضایاى سیرن و برقه، و رفتن داریوش بمصر مقدم است.

منبع :تاریخ ایران باستان پیرنیا

دوشنبه 24 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران