خدای بزرگ است اهورامزدا
01:41   ترجمه ستون پنجم کتیبه بیستون

 

  1. داریوش شاه گوید : این است آنچه من در سال دوم و سوم پادشاهی انجام دادم : کشور ایلام نافرمان شد یک نفر اهل ایلام به نام آتامائیتا را به سرداری خود بر گزیدند. سپس من سپاه فرستادم.مردی پارسی به نام گبری از سرداران خود را به فرماندهی آنان برگزیدم .آنگاه گبری با سربازانش به ایلام رفت .او با ایلامی ها نبرد کرد.آنگاه گبری ایلامی ها را در هم شکست و سردار آنان را دستگیر کرد و من او را کشتم.پس از این کشور از ان من شد
  2. داریوش شاه گوید این ایلامی ها بی ایمان بودند و به اهورامزدا احترام نمی گذاشتند. من به اهورامزدا احترام گذاشتم و به خواست اهورامزدا با آنان انطور رفتار کردم که خواست من بود
  3. داریوش شاه گوید : کسی که اهورامزدا را ستایش و اخترام کند در دوران زندگانی و پس از آن شاد و خشنود خواهد بود
  4. داریوش شاه گوید : آنگاه من با ارتش به سوی سرزمین سکاها رهسپار شدم. سپس سکاهایی که کلاه نوک تیز بر سر دارند با من وارد نبرد شدند.آنگاه که به نزدیک آب رسیدم با تمام ارتش به آنسوی آب رفتم.آنگاه من بخشی از سکاییان را تار و مار کردم و بخشی را اسیر نمودم .....سردار آنان به نام سکونخا را گرفتند و نزد من آوردند.آنگاه من سردار دیگری برای آنان برگزیدم آن کسی را که من به او علاقه داشتم.آنگاه کشور از آن من شد
  5. داریوش شاه گوید : این سکایی ها بی ایمان بودند و اهورامزدا را ستایش نمیکردند.من اهورامزدا را ستایش کردم.به خواست اهورامزدا من با آنها به میل خود رفتار کردم

 

چهارشنبه 19 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:41   ترجمه ستون چهارم کتیبه بیستون

 

  1. داریوش شاه گوید : این است آنچه من در بابل انجام دادم
  2. داریوش شاه گوید : این است آنچه که من در زمان یکسال پس از پادشاهی انجام دادم. به خواست اهورامزدا من آنها را تار و مار کردم و 9 شاه را اسیر کردم
    یکی از آنها مغ گئومات چنین می فریفت : من بردیا پسر کورش هستم.او پارس را شورانید
    یکی آسرینا اهل ایلام .او فریب می داد و می گفت :من پادشاه ایلام هستم.او ایلام را شورانید
    یکی نیدینتوبل اهل بابل را. فریب میداد و می گفت :من نبوکد نصر پسر نبونید هستم او بابل را شورانید
    دیگری مارتیای پارسی را. فریب می داد و می گفت:من ایمانش پادشاه ایلام هستم. او ایلام را شوراند
    یکی فراورتیش اهل ماد او فریب می داد و می گفت من خشتریته از دودمان هوخشتره هستم او ماد را شوراند
    یکی چیساتاخما اهل ساگارتی او فریب می داد و می گفت : من در ساگارتی پادشاه هستم و از دودمان هوخشتره هستم.او ساگارتی را به آشوب کشید
    یکی فرادا اهل مرو او فریب می داد و می گفت : من پادشاه در مرو هستم.او مرو را شوراند
    یکی وهیزداتای پارسی او فریب می داد و می گفت : من بردیا پسر کورش هستم. او پارس را نافرمان کرد
    یکی آراخای ارمنی او فریب می داد و می گفت :من نبوکدنصر پسر نبونید هستم.او بابل را به آشوب کشاند
  3. داریوش شاه گوید : این نه پادشاه را در نبرد ها به اسارت گرفتم
  4. داریوش شاه گوید : دروغ سبب شد تا آن کشورها شورش کنند. شورشگران مردم را فریب می دادند.آنگاه اهورامزدا آنان را به من سپرد.من با آنان آنطور که خواستم برخورد کردم
  5. داریوش شاه گوید : تو که پس از این شاه خواهی شد از دروغ بپرهیز.کسی که دروغ می گوید را به سختی مجازات کن.اگر که فکر می کنی کشور من باید بی گزند باشد
  6. داریوش شاه گوید : آنچه را که به یاری اهورامزدا انجام دادم در زمان یک سال انجام دادم.تو که از این پس این نبشته را خواهی خواند به کارهایی که من انجام دادم باور داشته باش وآنرا دروغ نپندار
  7. داریوش شاه گوید : من اهورانزدا را گواه می گیرم که آنچه در یک سال و در همان سال انجام دادم راست است و نه دروغ
  8. داریوش شاه گوید : به خواست اهورامزدا به دست من کارهای زیاد دیگری نیز کرده شد که در این نبشته نوشته نشد.مبادا آنکه از این پس کسی این نوشته را بخواند و آنچه بدست من انجام شد در دیده او بسیار آید و این او را باور نیاید و دروغ پندارد
  9. داریوش شاه گوید : همه کسانی که پیش از این شاه بودند در همه دوره زندگانی خود کارهایی را که من در یک سال انجام دادم انجام ندادند
  10. داریوش شاه گوید : به کارهایی که به دست من انجام شده باور کن واز مردم پنهان نکن.اگر این منشور را از مردم پنهان نداری و به مردم بگویی اهورامزدا یار تو باشد و دودمان تو زیاد و زندگانیت دراز باشد
  11. داریوش شاه گوید : اگر این منشور را پنهان داری و به مردم نگویی اهورامزدا تو را یار نباشد و تو را دودمان نماند
  12. داریوش شاه گوید : آنچه که به خواست اهورامزدا انجام دادم در یک سال و همان سال انجام دادم.اهورامزدا و دیگر ایزدان به من یاری کردند
  13. داریوش شاه گوید : اهورامزدا و دیگر ایزدانی که هستند به این سبب مرا یاری دادندکه من خائن و شرور و دروغگو نبودم.نه من نه دودمان من.من به عدالت رفتار کردم.من نه به توانا و نه به ناتوان زور نورزیدم.مردی که با دودمان من همراهی کرد او را نیک نواختم و آنکه زیان رسانید او را سخت کیفر دادم
  14. داریوش شاه گوید : تو که از این پس شاه خواهی شد کسی را که دروغگو و شرور است را دوست نباش و اورا به سختی مجازات کن
  15. داریوش شاه گوید : تو که پس از این این نوشته و این نگاره ها را می بینی مبادا آنها را تباه سازی .تا میتوانی آنها را نگه دار
  16. داریوش شاه گوید : اگر این نوشته ها و این نگاره ها را ببینی و تباهشان نسازی و تا هنگامی که تو را توانی هست نگاهشان داری اهورامزدا تو را دوست باشد و دودمان تو بسیار و زندگانیت دراز باد و آنچه کنی آنرا اهورامزدا برای تو نیک کند
  17. داریوش شاه گوید : اگر تو این نبشته یا این نگاره را ببینی و تباهشان سازی و تا تورا توان است نگاهشان نداری اهورامزدا تورا یار نباشد و تو را دودمان نماند و هر آنچه کنی اهورامزدا آنرا نیک نگرداند
  18. داریوش شاه گوید : اینها مردانی هستندکه هنگام سرکوبی گئومات هواداران و پیروان من بودند ویندافارنا پسر ویاسپارا پارسی واتانا پسر توخراپارسی و گبری پسر ماردونیا پارسی و ویدارنا پسر باگابیگنا پارسی وباگابوخشا پسر داتوواخی پارسی و آردومانیش پسر واخائوکی پارسی
  19. داریوش شاه گوید : تو که پس از این شاه خواهی شد دودمان این مردمان را به نیکی نگه دار
  20. داریوش شاه گوید : به خواست اهورامزدا این نبشته را من به زبان اریایی نوشتم و علاوه بر این روی لوحهایی از گل و چرم هم نوشته شد.من نگاره خودم را هم آمادا ساختم به علاوه من نسب نامه خودم را هم تهیه کردم.این نوشته را برای من خوانده اند.این نوشته به مهر من گواهی شد.آنگاه من این نوشته را به همه جا و به همه کشورها فرستادم. مردم آنرا پذیرا شدند

 

چهارشنبه 19 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:39   ترجمه ستون سوم کتیبه بیستون

 

  1. داریوش شاه گوید : سپس من ارتش ایران را از ری به سوی ویشتاسپ فرستادم.چون این ارتش نزد ویشتاسپ آمد ویشتاسپ این ارتش را در اختیار گرفتو در شهری به نام پانی گرابان در پارت با شورشیان نبرد کرد.به خواست اهورامزدا ویشتاسپ سپاه شورشیان را در هم شکست. این نبرد در روز اول ماه گرماپاد آغاز شد.
  2. داریوش شاه گوید : سپس کشور از ان من شد.این است آن کاری که من در پارت انجام دادم
  3. داریوش شاه گوید : سرزمین مرو دست به شورش زد.مردی به نام فرادا را به سرداری برگزیدند.سپس من به یک نفر پارسی به نام دادارشی شهربان بلخ پیغام فرستادم و گفتم برو وسپاهی را که خود را به نام من نمینامند در هم شکن.آنگاه دادارشی با سپاهیان رهسپار شد.و با مروی ها نبرد کرد.اهورامزدا مرا یاری داد.به خواست اهورامزدا ارتش من شورشیان را در هم شکست.این نبرد در روز 23 آسیادیا آغاز شد
  4. داریوش شاه گوید : سپس کشور از آن من شد.این است آنچه من در بلخ انجام دادم
  5. داریوش شاه گوید : مردی به نام وهیزاداتا در شهر تاروا در سرزمین یااوتیا در پارس می زیست.او دومین کسی بود که در پارس آشوب کرد و به مردم گفت من بردیا پسر کورش هستم.سپس سپاه پارسی که در کاخ او بودندو از یادایا آمده بودند شورش کردندو به وهیزاداتا پیوستند.می در پارس شاه شد.
  6. داریوش شاه گوید آنگاه من ارتش مادی و پارسی که در نزد من بودند را گسیل کردم .مردی پارسی به نام آرتاواردیا که از سرداران من بود به فرماندهی آنها برگزیدم.بقیه ارتش به همراهی من به ماد رفتیم.سپس آرتاواردیابا سربازان خود به پارس در آمد.آنگاه که او به پارس رسید وهیرداتا که خود را بردیا می نامید با سپاه خود به سوی شهر رخا در پارس رفت تا آنکه با آرتاواردیا نبرد کند.سپس نبرد آغاز شد.اهورامزدا مرا یاری کرد. به خواست اهورامزدا ارتش من سپاه وهیزداتا را در هم شکست.در روز 12 ماه توراواخارا نبرد آغاز شد
  7. داریوش شاه گوید : سپس وهیز داتا با سواران کمی گریخت و وارد پیشیااوواده شد.از آنجا سپاهی را آماده ساخت و دگر بار رهسپار شد تا با آرتاواردیا نبرد کند. در کنار کوه پرگا به نبرد پرداختند.اهورامزدا مرا یاری کرد.به خواست اهورامزدا ارتش من سپاه وهیزداتا را در هم شکست.در روز پنجم گرماپاد این نبرد آغاز شد.وی وهیزداتا و کسانی که از پیروان برجسته او بودند را دستگیر کرد
  8. داریوش شاه گوید : سپس من وهیزداتا و پیروان برجسته او را در شهر اووادایچایا در پارس به دار آویختم
  9. داریوش شاه گوید : این است آنچه من در پارس انجام دادم
  10. داریوش شاه گوید : وهیزداتا که خود را بردیا می نامد بر علیه شهربان من در آراخوزی بنام ویوانای سپاه فرستاد.او یکنفر را فرمانده سپاه کرد و به آنها گفت : بروید و سربازانی را که خود را ارتش داریوش مینامند در هم شکنید.پس از این سپاه وهیزداتا رهسپار شدند تا با ویوانای نبرد کنند.در کنار دژ کاپیشاکانیش نبرد کردند.اهورامزدا مرا یاری داد.به خواست اهورامزدا سپاه من ارتش شورشگران را در هم شکست.در روز 13 ماه آناماک این نبرد آغاز شد
  11. داریوش شاه گوید : شورشیان دوباره گرد آمدندو رفتند تا با ویوانای نبرد کنند.در ناحیه گاندوتاوا نبرد کردند.اهورامزدا مرا یاری کرد.به خواست اهورامزدا ارتش من سپاه شورشیان را در هم شکست. در روز 7 ماه ویاخنا نبرد آغاز شد
  12. داریوش شاه گوید : آنگاه کسی که فرمانده سپاهی بود که از سوی وهیزداتا علیه ویوانای گسیل شده بود با شمار کمی سوار فرار کرد.او وارد دژ آرشادا در آراخوزی شد.سپس ویوانای با سربازانش دنبال او رفت و او را با کسانش که از پیروان برجسته او بودند دستگیر نمود و آنها را کشت
  13. داریوش شاه گوید پس از این کشور از ان من شد.این است آنچه در اراخوزی به دست من انجام شد
  14. داریوش شاه گوید : تا هنگامی که من در پارس و ماد بودم بابلی ها برای بار دوم شورش کردند.مردی به نام آراخای ارمنی پسر خالدیتا در بابل شورش کرد.در ناحیه دوبال.او مردم را چنین فریب داد : من نبوکدنصر پسر نبونید هستم.آنگاه بابلیان بر من شورش کردندو به سوی آراخای رفتند.او بابل را گرفت و در بابل شاه شد.
  15. داریوش شاه گوید : من ارتش به بابل فرستادم.مردی پارسی را از میان سردارانم به نام ویندافارا را به فرماندهی آنها بر گزیدم.وبه آنان چنین گفتم: بروید و سپاه بابل را که خود را به نام من نمینامد در هم شکنید.پس ویندافارنا با ارتش به بابل رفت.اهورامزدا مرا یاری داد . به خواست اهورامزدا ویندافارنا بابلی ها را شکست داد و دست و پا بسته آنان را آورد.در روز 22 ماه وارکازانا آراخای که خود را نبوکدنصر می نامید و کسانی که پیروان شایسته او بودند دستگیر شدند.من فرمان دادم آراخای و پیروان برجسته اش را در بابل به دار آویختند

 

چهارشنبه 19 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:38   ترجمه ستون دوم کتیبه بیستون

 

  1. داریوش شاه گوید : بعد از این نیدینتوبل با چند سوار گریخت و به بابل وارد شد.آنگاه من به بابل رفتم.به خواست اهورامزدا بابل راگرفتم و نیدینتوبل را دستگیر کردم
  2. داریوش شاه گوید :آنگاه که من در بابل بودم این کشورها نافرمان شدند: پارس ایلام ماد اشور مصر پارت مرو سته گوش وسکاییه
  3. داریوش شاه گوید : یک نفر به نام مارتیا پسر چین چیخ ری از شهر کوگاناکا در پارس و ایلام شورش کرد به مردم میگفت :من ایمانیش پادشاه ایلام هستم
  4. داریوش شاه گوید : آن هنگام من در نزدیکی ایلام بودم .ایلامی ها از من ترسیدند مارتیا که سردسته آنان بود را گرفتند و کشتند
  5. داریوش شاه گوید : یک نفر اهل ماد به نام فراورتیش در ماد برخاست و به مردم گفت : من خشتریته از دودمان هوخشتره هستم.سپس سپاه ماد که در کاخ او بودند بر من نافرمان شدند و به سوی آن فراورتیش رفتند.او در ماد شاه شد.
  6. داریوش شاه گوید : سپاه پارسی و مادی که زیر فرمان من بود کم شمار بود.پس از آن من ارتش فرستادم.فرمانده آن یک نفر پارسی به نام ویدارنا بود.به آنها گفتم بروید و سپاه ماد را که خود را ارتش من نمی دانند در هم شکنید.آنگاه ویدارنا با سربازان رهسپار شدند.آنگاه که به ماد و نزدیکی شهری به نام ماروش رسید نبرد با مادها را آغاز کرد.آن کس که سرکرده مادها بود در آن زمان در آنجا نبود.اهورامزدا مرا یاری داد.به یاری اهورامزدا ارتش من سپاه شورشیان را در هم شکست.این نبرد در روز 27 ماه آناماک آغاز گردید.پس از این سپاه من در ناحیه کامپاندا در ماد در انتظار بودند تا که من به ماد رسیدم
  7. داریوش شاه گوید : یکی از سرداران ارمنی من بنام دادارشی را به ارمنستان فرستادم و او را گفتم برو و سپاه شورشیان را که خود را به نام من نمینامد در هم شکن.پس از این دادارشی رهسپار شد.آنگاه که او به ارمنستان رسید شورشیان گرد آمدند تا با او نبرد کنند.در زوزاخی در ارمنستان صف آرایی کردند.اهورامزدا مرا یاری داد به یاری اهورامزدا ارتش من سپاه شورشیان را تار و مار کرد.در روز هشتم ماه توراوخارا نبرد آغاز شد
  8. داریوش شاه گوید : برای دومین بار شورشیان گرد آمدند تا رهسپار نبرد با دادارشی گردند.آنان در دژ تیگرا در ارمنستان نبرد کردند.اهورامزدا مرا یاری داد . به خواست اهورامزدا ارتش من سپاه شورشیان را تار و مار کرد.این نبرد در روز 18 ماه توراواخارا آغاز شد
  9. داریوش شاه گوید : برای سومین بار شورشیان گرد آمدند تا با دادارشی نبرد کنند.در نزدیکی دژ اویاما در ارمنستان صف آرایی کردند.اهورامزدا مرا یاری کرد .به خواست اهورامزدا ارتش من شورشیان را شکست داد.در روز نهم ماه تایگارچیش نبرد آغاز شد.پس از این دادارشی در ارمنستان منتظر من بود.تا آنکه من به ماد رسیدم
  10. داریوش شاه گوید : سپس من یک نفر پارسی به نام وائومیسا را به ارمنستان فرستادم و به او گفتم برو و سپاه شورشگر را که خود را به نام ارتش من نمینامد در هم شکن.پس از این وائومیسا رهسپار شدآنگاه که اوبه ارمنستان رسید شورشیان گرد آمدند و رفتند تا با وائومیسا نبرد کنند.در ناحیه ایزالا در آشور نبرد را آغاز کردند.اهورامزدا مرا یاری داد به خواست اهورامزدا ارتش من سپاه شورشیان را تار و مار کرد.در روز 15 ماه آناماک نبرد آغاز شد
  11. داریوش شاه گوید : برای بار دوم شورشیان آمدند تا با وائومیسا نبرد کنند.در ناحیه آئوتیارادر ارمنستان نبرد را آغاز کردند.اهورامزدا مرا یاری داد. به خواست اهورامزدا ارتش من سپاه شورشیان را تار و مار کرد.ماه توراواخارا به پایان بود.که آنان نبرد را آغاز کردند.پس از این وائومیسا در انتظارم بود تا آنکه من به ماد رسیدم
  12. داریوش شاه گوید : پس از بابل خارج شدم و به ماد آمدم.آنگاه که به ماد رسیدم فرورتیش که خود را شاه ماد نامیده بود با سپاه خود به شهر کوندوروش در ماد آمتا با من نبرد کند.سپس ما نبرد کردیم.اهورامزدا مرا یاری داد.به خواست اهورامزدا من سپاه فرورتیش را شکست دادم. در روز 25 ماه آدوکانیش ما نبرد کردیم
  13. داریوش شاه گوید : سپس فرورتیش با سواران کمی فرار کرد و به سرزمین ری در ماد رهسپار شد.سپس من به دنبالش سپاه فرستادم.فرورتیش دستگیر شد و او را به نزد من اوردند.من بینی زبان و گوش او را بریدم و یک چشم او را در آوردم.دست و پا بسته بر دروازه های من نگاه داشته شده بود و همه مردم او را می دادند.آنگاه در همدان او را دار زدم و پیروان برجسته او را در درون دژ دار زدم
  14. داریوش شاه گوید : یک نفر به نام چیساتاخما اهل ساگارتی نافرمان شد.او به مردم گفت : من در ساگارتی پادشاه هستم.از دودمان هوخشتره هستم.آنگاه من ارتش پارس و ماد را فرستادم. من یک نفر سردار اهل ماد به نام تهماسپاد را رهبر آنها کردم.به او چنین گفتم.بروید و ارتش شورشی را که خود را به نام من نمینهد در هم شکنید.آنگاه تهماسپاد با ارتش رهسپار شد.و با چیساتاخما نبرد آغاز کرد.اهورامزدا به من یاری داد.به خواست اهورامزدا ارتش من سپاه شورشی را در هم شکست و چیساتاخما را دستگیر کرد و او را نزد من آورد.سپس من بینی و گوش او را بریدم و یک چشم او را در آوردم.او را بر دروازه های من دست و پا بسته نگاه داشته بودند وهمه مردم او را دیدندسپس من اورا در اربل دار زدم
  15. داریوش شاه گوید این است آنچه من در ماد انجام دادم
  16. پارت و گرگان بر من شوریدند و به سوی فرورتیش رفتند.پدرم ویشتاسپ در پارت بود.مردم او را رها کردند و نافرمان شدند.سپس ویشتاسپ با سپاهی وفادار رهسپار شد.در نزدیکی شهر ویشپااوزاتی در پارت با پارتها نبرد کرد.اهورامزدا مرا یاری کرد.به خواست اهورامزدا ویشتاسپ قشون شورشی را در هم شکست.در روز 22 ماه ویاهنا انها نبرد کردند

 

چهارشنبه 19 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:37   ترجمه ستون اول کتیبه بیستون

 

  1. من داریوش شاه بزرگ شاه شاهان شاه پارس شاه کشورها پسر ویشتاسپ نوه ارشام یک هخامنشی
  2. داریوش شاه گوید : پدر ویشتاسپ ارشام پدر ارشام آریارمنه پدر آریا رمنه چیش پیش پدر چیش پیش هخامنش است
  3. داریوش شاه گوید : از این روی ما خود را هخامنشی می نامیم ما از دیر باز نژاده بودیم . از دیر باز خاندان ما شاهی بود
  4. داریوش شاه گوید : هشت تن از خاندان ما پیش از این شاه بودند من نهمین شاه هستم.ما نه نفر از قدیم شاه بودیم
  5. داریوش شاه گوید به بخشش اهورامزدا من شاه هستم . اهورامزدا شاهی را به من داد
  6. داریوش شاه گوید این است سرزمینهایی که به بخشش اهورامزدا به من رسیده است و من در این کشورها شاه هستم : پارس ایلام بابل آشور عربستان مصر کشورهای کنار دریا اسپارت یونان ماد ارمنستان کاپادوکیه پارت زرنگ هرات خوارزم باکتریا سغد قندهار سکا سته گوش رخج مکا روی هم بیست و سه کشور
  7. داریوش شاه گوید : به این کشور به بخشش اهورامزدا به من داده شد و آنها به فرمان من هستند و خراج می دهند.آنچه آنها را گفتم چه در شب و چه در روز انجامش دادند
  8. داریوش شاه گوید : در این کشورها هر انکس که وفادار بود او را پاداش دادم و هر آنکس که خیانت کرد او را سخت گوشمال دادم. به یاری اهورامزدا این کشورها قانون مرا پذیرفتند.همانگونه که به انها گفتم همانگونه انجام دادند
  9. داریوش شاه گوید : اهورامزدا این شاهی را به من داد اهورامزدا مرا یاری داد تا این پادشاهی را بدست آورم به بخشایش اهورامزدا من سرور این کشور هستم
  10. داریوش شاه گوید این است آن کارهایی که پس از شاهی به انجام رساندم : پسر کورش کمبوجیه از دودمان ما اینجا شاه بود . این کمبوجیه برادری داشت به نام بردیا که با کمبوجیه از یک مادر و یک پدر بود.آنگاه کمبوجیه این بردیا را کشت.مردم نمی دانستند که بردیا مرده است.سپس کمبوجیه به مصر رفت .پس از آن مردم شورش کردند و در کشور و در پارس و در ماد و دیگر کشورها دروغ فراوان شد
  11. داریوش شاه گوید :آنگاه که یک نفر مغ به نام گئومات در پیشیا اوواده در نزدیکی کوه آراکادریش شورشی بر پا کرد وی در روز 14 ماه ویاخنا شورش کرد . او به مردم به دروغ می گفت من بردیا پسر کورش برادر کمبوجیه هستم .سپس همه مردم شورش کردند و از کمبوجیه به سوی گئومات رفتند هم پارسی هم ماد هم دیگر کشورها . در روز نهم ماه گرماپاد وی پادشاهی را به دست گرفت.پس از آن کمبوجیه به مرگ طبیعی در گذشت
  12. داریوش شاه گوید : این پادشاهی که مغ گئومات از کمبوجیه گرفت از دیر باز به دودمان ما بایسته بود.مغ گئومات پارس و ماد و دیگر کشورها را از کمبوجیه گرفت و جزو سرزمین خود کرد و پادشاه شد
  13. داریوش شاه گوید : هیچکس نه پارسی نه مادی از دودمان ما نبودکه پادشاهی را از دست مغ بگیردمردم خیلی از او می ترسیدند.او کسانی را که بردیا را می شناختند اعدام کردبرای اینکه کسی نداند من بردیا پسر کورش نیستم.هیچکس توان نداشت که علیه مغ گئومات سخنی گویدتا آنکه من رسیدم.آنگاه من به درگاه اهورامزدا نیایش کردم.اهورامزدا مرا یاری داد.در روز ده ماه باگایادیش من با بسیاری از مردم مغ گئومات و همه پیروانش را کشتم.در دژ سیکایااوواتیش در ناحیه نسا در ماد وی را کشتم پادشاهی را از او گرفتم. به یاری اهورامزدا شاه شدم.اهورامزدا پادشاهی را به من داد
  14. داریوش شاه گوید پادشاهی را که از دودمان ما گرفته شده بود مانند کذشته بر پا کردم.نیایشگاهی را که مغ گئومات خراب کرده بود بر پا کردم.من چراگاهها و دام ها و رعیت را با اموالی که مغ گئومات از آنها گرفته بود به مردم باز گرداندم. من مردم رادر جایشان استوار کردم.من مردم پارس و ماد و دیگر کشورها را برقرار ساختم.من آنچه را که به تاراج رفته بود بازگرداندم.من این کار را به یاری اهورامزدا کردم.من توانستم تا دودمان خود را بر جای خود استوار گردانم.من به یاری اهورامزدا توانستم تا نگذارم مغ گئومات خانه مارا تصرف کند
  15. داریوش شاه گوید : این است آنچه که پس از شاهی انجام دادم
  16. داریوش شاه گوید : پس از آنکه من مغ گئومات را کشتم یک نفر به نام آسرینا پسر اوپادرام در ایلام شورش کرد. او به مردم میگفت من پادشاه ایلام هستم.سپس ایلامیها شورش کردند و به سمت آسرینا رفتند.او در ایلام پادشاه شد.یک نفر در بابل به نام نیدینتوبل پسر آینایرا شورش کرد.او مردم را چنین فریب داد : من نبوکد نصر پسر نبونید هستم.سپس همه مردم بابل به سوی او رفتند و بابل نافرمان شد.او پادشاهی را در بابل به دست گرفت
  17. داریوش شاه گوید : سپس من به ایلام فرمان فرستادم. آسرینا دست و پا بسته نزد من آورده شدو من او را کشتم
  18. داریوش شاه گوید : آنگاه من به سوی نیدینتوبل به بابل رهسپار شدم سپاه نیدنیتوبل دجله را در دست داشت و در آنجا بود وکشتی ها هم در آنجا بودند.آنگاه من سپاهیان را سوار آنها کردم و دیگران را سوار شتر ها و برای بقیه اسب فراهم کردم.اهورامزدا مرا یاری داد .به یاری اهورامزدا از دجله گذشتیم.در آنجا سپاه نیدینتوبل را شکست دادیم.نبرد ما در روز 26 ماه آسیادیا روی داد
  19. داریوش شاه گوید : آنگاه من رهسپار بابل شدم هنوز به بابل نرسیده بودم که نیدینتوبل که خود را نبوکدنصر می نامید با سپاه خود به شهر زازان در نزدیکی فرات رسید تا با من نبرد کند.پس ما نبرد کردیم.اهورامزدا مرا یاری داد. به خواست اهورامزدا من سپاه نیدینتوبل را تار و مار کردم.بقبه به اب گریختند و آب آنها را برد.ما در روز دوم ماه آناماک نبرد کردیم

 

چهارشنبه 19 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:01   داریوش بزرگ


اسم این شاه را چنین نوشته اند، در کتیبه هاى هخامنشى- دارىووش یا (دارى و اوش)، بزبان
بابلى- دریاووش، بزبان مصرى در کتیبههاى مصر- (آنتریوش) یا (تاریوش)، مورخین و
در توریۀ (کتاب عزرا، باب پنجم) .«1» نویسندگان یونانى، مانند هرودوت و اشیل و غیره- داریس
داریوش، در زبان «2» داریوش و (دریاوش). مورخین رومى مانند کنتکورث و کرنلیوسنپوس
مورخین قرون اسلامى این اسم را چنین نوشتهاند: طبرى در فهرست پادشاهان .«3» پهلوى- داریو
آسور- داریوش، ابو ریحان بیرونى در آثار الباقیه، صفحه 189 - داریوش و در صفحه 111 - دار
-«5» ابو الفرج بن عبرى در مختصر الدول ،«4» الماهى الاول (یعنى المادى الاول. م.) و هوداریوس
داریوش بن بشتسب. مسعودى در مروج الذهب و حمزه اصفهانى در تاریخ سنى ملوك الارض
مانند سایر نویسندگان قرون ،«7» و ثعالبى در غرر اخبار ملوك الفرس و سیرهم «6» و الانبیاء
اسلامى، که از مدارك شرقى استفاده کردهاند- داراب یا داراى اکبر، ولى این اسامى مربوط به
این داریوش نیست: داریوش اول در داستانها فراموش شده و بعض کارهاى او را به داریوش دوم
یا دیگران نسبت دادهاند.
داریوش پسر ویشتاسب بود. شجره نسب او در صفحه ( 231 ) ذکر شده.
و یشتاسب، چنانکه هرودوت گوید، در زمان کوروش و پس از او والى پارس بود، ولى در زمان
داریوش والى باختر و پارت گردید.
اوضاع ایران
از تاریخ معلوم است، که کمتر شاهى در بدو جلوس خود بتخت بقدر داریوش با مشکلات عدیده
و طاقتفرسا مواجه شده.
توضیح آنکه غیبت طولانى کبوجیه از ایران، که چهار سال طول کشید، اخبارى،
______________________________

که در غیاب او منتشر میشد، بتخت نشستن بردیاى دروغى و کارهائى، که او در مدت هفت ماه
براى جلب مردمان ایالات کرد، (مانند معفو داشتن مردم از مالیات و عوارض و خدمت نظامى) از
نفوذ مرکز در ممالکى، که تازه جزو ایران شده بودند، کاسته حس استقلالطلبى و تجزیه را
تحریک کرد و هرکدام از ممالک تابعه درصدد برآمد، که از ایران جدا شده بحال سابق خود
برگردد. بعد، که معلوم شد، گئومات مغ بتقلب در مدت هفت ماه تخت را اشغال کرده بود، کسان
دیگر هم باین صرافت افتادند و هریک از آنها خود را یکى از دودمان شاهان سابق خوانده دعوى
سلطنت کرد. نوشتههاى مورخین یونانى راجع باغتشاشات و یاغیگریهاى بدو سلطنت داریوش
مختصر است، باستثناى شورش بابل، که آنهم؛ چنانکه بیاید، در بعض کیفیات با تاریخ موافقت
ندارد. اما نوشتههاى داریوش اطلاعات بیشترى میدهد و، هرچند این شاه هم بکیفیات نپرداخته،
ولی اغتشاشات مزبوره را یکایک شمرده، اسم اشخاص و محلها را برده، ماههاى جنگ را معین
و کلّیۀ بیش از مورخین یونانى وقایع را روشن کرده. از این جهت بدوا بذکر وقایع، چنانکه

عجالۀ همینقدر گوئیم، که بیستون محلى است، تقریبا در شش فرسنگى کرمانشاه، در سر راهى
که به همدان میرود. در اینجا کوهى است ببلندى 400 پا از سطح زمین و داریوش بر تخته
سنگهاى این کوه در بلندى 100 پا دو کتیبه نویسانده.


 

چهارشنبه 19 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
16:53   شرح خاکسپاری کوروش به روایت فیثاغورث

شرح خاک سپاری کوروش بزرگ در کتاب سیاحت نامۀ فیثاغورث :


« ... درباریان جملگی سواره و داریوش در جلو شتابان تا سه هزار قدم از شهر براندند در این آداب و مراسم که به راستی پُر مهیب و مؤقر بود من نیز حضور داشتم ، چند دسته موسیقی دان پیشا پیش موکب به نوبت آهنگ های اندوه افزای و آواز های فیروزی به سامعه می رساندند . از یک سو بر مرگ پادشاه کشور گشای ، سوگواری می کردند و از دیگر سوی مفاخر او را می ستودند .
شمار حاضران از ده هزار افزون بود و هر یک دو شاخه درخت به دست داشتند ؛ یکی نخل و دیگری سرو . گفتی غنائم و اموال که کوروش از ملل تابعه گرفته قد ها را خم کرده بود ، پای پیلان و اشتران را پاشنه های زر بسته بودند .
آخر کار فوجی از جنگ جویان و دست یاران پادشاه بزرگ و دیگر رزم آزمایان که در پیروزی ها شرکت می کردند آمدند . آمیزش از غرور و اندوه در چهرۀ آنان پیدا بود بی اسلحه بازوان به هم پیچیده ساکت و غمناک سه هزار نفر بودند . در مرکز این گروه که انظار را به خود متوجه می داشت ، گردونۀ پیروزی کوروش جای گرفته بود . گردونه چهار مالبند و هشت اسب سپید داشت ؛ دهانۀ آن ها طلا بود . سنج های کوچکِ زرین به سنام و یراقشان آویخته بودند ، هنگام بر خوردن به هم آوازی خوش از آن بر می خاست .


محافظین جسد سرود های خورشید و بهرام می خواندند . در هر هزار قدم برای سوختن عطریات و بخورات پیرامون گردونه می ایستادند ، برگ های خرما بر گردونه سایه می افکند و خواب گاهی در آن نهاده بود زرین ؛ پوشیده به منسوجات ارغوانی و پارچه های گلدوزی بابلی در اطراف آن جامه ها ، کمر بند ها ، زره ها ، شمشیر ها ، طوق ها ، یاره ها ، سپر ها ، زیور ها ، پنداشتی همۀ این ظرائف و نفایس زیر یک حلۀ شاهانۀ فراخ که کفن کوروش تواند بود ؛ مدفونست .


این بازمانده های بها ناپذیر از خلال تابوت و شبکه ها نمایان بود . تاج گوهر نگاره روی تابوت در روشنایی و درخشندگی ، با فروغ خورشید معارضت می کرد . خروس بالای گردونه پر و بال می زد . خیل پرخاش جویانِ دیرین ، صورت این پرندۀ دلیر را به درفش های خود نقش کرده بودند و این اشارتی بود به نیروی جنگی کوروش . سپهسالاری سالخورده بر عرابه ای که چرخ هایش به حربه های داس مانند مجهز بود ، سوار و پرچم کوروش را به دست داشت .
سخنان واپسین پادشاه را با حروف درشت بر پردۀ کتانِ پرچم نگاشته بودند :


« فرزندانِ من ، هنگامی که تن من از روح تهی شد آن را در زر و سیم و چیز های دیگر مگذارید و زود به خاکش سپارید . از آمیختگی به خاک که پدید آرندۀ خوشی ها و پرورندۀ جهانیان است ، چیزی نیکو تر نتواند بود . من همۀ عمر دوستدارِ انسان بوده اَم . اکنون نیز از پیوستن به خیر خواهِ بزرگِ انسان بسی شادمانم . پارسیان و یارانِ مرا بخوانید پیرامون آرامگاهِ من انجمن شوند و در این شادی با من انباز باشند . که پس از این از هیچ بیم نخواهم داشت . همراه خدایان رخت از گیتی بیرون می برم و یا به نیستی مبدل می شوم » .


گرانبها ترین تاوان ها و غنیمت های کوروش را از عقب جنازه می آوردند . چناری و تاکی با اندازۀ طبیعی از زر ناب ، ظروف زرینۀ بی شمار ، جام نفیس سمیرامیس به وزن پنجاه تالان . این تحف و بدایع پنجاه هزار تالان مصری ارزش داشت . موکب ماتم به دروازۀ شهر رسید ، داریوش فرمان توفق داد . زرتشت با روحانیانِ پادشاه پیشین ، آداب تقدیس بزرگ را به جای آورد . در این اثنا ، داریوش درِ گردونۀ تابوت را می بوسید .
پس از اندکی تأمل ، سخنانِ اخیر کوروش را خواند و سپس به حالتی که گفتی شاه متوفی را مخاطب داشته چنین بیان کرد :
« شهریارا ! ما فرمان تو را محترم می داریم . از بیست سال تا کنون کالبد تو بی جاه و جلال در اکباتان در آغوش خاک خفته بود ؛ فروتنی و بردباری تو را همین بس .
روز حق شناسی فرا رسیده ؛ پارس و همۀ عالم وامدارِ توست . هنر های جنگی و فضائل ذاتی تو پاداشی در خور مقام و مرتبت خویش نیافته . اجازه فرمای دومین جانشین تو ، بنایی سترگ و پایدار به نامِ تو بر افرازد تا ناموران و بزرگان روزگار آینده آن جا گرد آیند ، تعالیم تو را بیاموزند و تعظیمات خود را بر تو عرضه دارند » .


داریوش فرود آمد ، به گشایش در های پرسپولیس فرمان داد و موکب را به قصرِ کوروش رهنمون شد و جسد شاه ، سه روز و سه شب مورد احتراماتِ جمهور خلق بود . آواز دو جوخۀ خوانندگانِ سرود های مقدس دائما شنیده می شد . همۀ مردم در برابر جنازۀ کوروش بار یافتند و اکلیل های گل بر آن بیافشاندند ؛ شب سومین روز آمادۀ حرکت شدند .
مقارن طلوع آفتاب در همان وقت که پارسیان هر بامداد شعائر مذهبی خود را به نیر اعظم تقدیم می کنند ، اشارتِ کوچ دادند و راهی میان مشرق و جنوب پیش گرفتند . مردم دهکده های حوالی در معبر مجتمع بودند ، در پایان کار به کنار نهر کوروش رسیدند . این نهر در اطراف دیوار باروئی که کوروش ساخته و همنامِ اوست جاری است .
در مرکز این دهکده ( = پاسارگاد ) ، بیشه ای است پر درخت و مزغزاری مصفا که جویباری چند ، آن را خرم و شاداب دارد . در زیر این سایۀ دلپسند ، بنایی مربع از آثار کبوجیه نمایان است . دیوار هایش از سنگ های قطور یک تخته سقفی سنگین از آجر بر آن نهاده ، مدخل قبر در سقف و همان جا مجرایی است سرپوشیده متناسب . مرور تابوت به استعانت آلات ، تابوت را بلند کرده به مدخل رسانیدند . در طول مجری لغزید و در جایگاه خود ایستاد .
هنگام انجام این مراسم چیزی که مرا متأثر ساخت ، احوال سپاهیان کهنسال بود . همان دم که کالبد فرماندۀ شهیر آنان از نظر ناپدید گشت ، اشکشان بر گونه هایی که علائم جراحات در آن ها پدیدار بود فرو ریخت . پس از بسته شدن درب قبر ، مدتی دیده در آن دوخته و دل برداشتن نمی توانستند . داریوش اینان را به دور شدن از مدفن و نشستن در ولیمۀ شاه راضی کرد . چند تن به ستیزه آن جای بماندند ، می خواستند در بیشه های مجاور قبر زیست کرده ، زندگانی را در همین جای به پایان برند .


شاه ، مغان را به خدمت کوروش گماشت و در منزلی نزدیک بنشاند و فرمان شغل و رتبتشان بداد هر ماه بایستی اسبی سپید نزد مغان آورند تا برای روح کوروش قربانی کنند . هر صبح سبدی از میوه های خوب به آن جا آورده ، مقابل قبر ؛ روی میز طلا می گذاردند .
جز این ، هر روز گوسپندی و مقداری آرد و شراب برای خوراک مغان داده می شود . به حکم داریوش این کلمات را روی قبر بر قطعۀ رخام نقر کردند :


« ای رهگذر فانی ، من کوروش پسر کبوجیه اَم . شاهنشاهی آسیا را برای پارس ممحد ساختم . بر قبر من رشک مبر » . (4)




آن چه که فیثاغورث دربارۀ خاک سپاری کوروش بزرگ و گماشتن مغان برای پاسبانی کالبد وی و قرار دادن تابوت وی بر روی میز طلا و همچنین کتیبه ای که داریوش بزرگ بر آرامگاه نگاشته بوده است ، توسط آریانوس ؛ مورخ بزرگ رومی در کتاب ششم ، فصل هشتم ، بند چهارم نیز نقل شده است که دربارۀ شرح حال اسکندر مقدونی در پاسارگاد آورده است .


این تاریخ نگار آرامگاه کوروش بزرگ را این گونه وصف می کند :


« این مقبره در وسط باغ های سلطنتی پاسارگاد واقع است و آن را از هر طرف انبوه درختان و نیز جویبار ها و چمن های پُر پشت احاطه داشت . بنا بر روی پایه ای از سنگ های بزرگ قرار گرفته و به طاقی منتهی می شود که مدخلش خیلی کوچک است . نعش کوروش را در تابوتی از زر گذارده و تابوت را روی میزی که پایه هایش نیز از زر بود ، قرار داده آن را با پارچۀ نفیس بابلی و قالی های ارغوانی و ردای سلطنتی و لباس های مادی و جامه های رنگارنگ از رنگ یاقوت زرد و غیره و با طوق ها و قمه ها و یاره ها و زینت هایی از زر و سنگ های گرانبها پوشیده بودند . پله های درونی به اتاق کوچکی که متعلق به مغ ها بود ، هدایت می کرد . خانوادۀ این مغ ها از زمان فوت کوروش پاسبان نعش بودند و این امتیاز به آن ها اختصاص داشت . شاه همه روزه یک گوسفند و مقداری آرد و شراب به این ها می داد و در هر ماه یک اسب روی قبر قربانی می کردند . در اینجا کتیبه ای به خط پارسی نوشته بودند که مضمون آن چنین بود :
« ای مرد فانی ؛ من کوروش پسر کبوجیه هستم . من دولت پارس ( آریانوس نوشته امپراطوری ) را بنا کردم و حکمران آسیا بودم . به این مقبرۀ من رشک مبر » .
اسکندر از حس کنجکاوی خواست درون این مقبره را ببیند و دریافت که تمامی اشیاء را به جز میز و تابوت دزدیده اَند . معلوم گشت که دزد می خواسته جسد کوروش را هم بدزدد و با این مقصود تابوت را شکسته ، ولی بالاخره نتوانسته جسد را ببرد و انداخته و رفته است . آریستوبول مأمور شد که باقی ماندۀ اسکلت ها را جمع کرده در تابوت بگذارد و آن را مرمت کرده پارچه هایی روی آن بکشد ، بعد در مقبره را با دیواری سد کند و مهر اسکندر را بر آن بزند . اسکندر امر کرد مغ هایی که محافظت مقبره را به عهده داشتند ، توقیف شوند تا معلوم گردد که چه کسی مرتکب چنین جنایتی شده . چون با وجود زجر ها معلوم نشد که جانی چه کسی بوده ؛ این ها را رها کردند » ( آریانوس ، کتاب 6 ، فصل 8 ، بند 4 ) . (5)




پی نوشت و آبشخور :


1 - هرودوت دربارۀ سوگواری کوروش بزرگ برای بانو کاساندان ؛ در کتاب دوم ، بند اول می نویسد :
« همین که کوروش درگذشت ، کبوجیه جانشین او شد . وی فرزند کوروش و کاساندان دختر فارناسپ بود . چون کاساندان قبل از کوروش درگذشت ، کوروش عزا داری بسیار کرد و فرمان داد تمام اتباعش نیز عزا داری کنند » .
و در سالنامه نبونید - کوروش در ذکر سال هفدهم ( برابر با 539 - 538 پیش از میلاد ) آمده است :
« در روز . . . ماه آدارو، بانوی شاه (کاساندان) بمرد. از روز بیست و هفتم ماه آدارو تا روز سوم از ماه نیسانو، یک بلندپایه، مراسم اشکریزان را در اَکَد برگزار کرد. همگی مردمان با گیسوان پریشان در آن انباز گشتند » .


2 - در متن های زرتشتی ، خاک سپاری مرده و جسد در خاک جز گناهانی است که پادافره اَش مرگ است و در اصطلاح گناه « مرگرزان » نامیده می شده است . برای نمونه در کتاب سد در بندهش ، فصل 37 ، بند 2 ؛ خاک سپاری مردگان جزو یکی از گناهان مرگرزان قید شده است . در این سند آمده است :

" مرد کشتن ، جادوی آموختن یا زوهر ( = چربیِ مقدس ) خوردن و نسا ( = لاشه ) در آب و آتش افگندن و نسا خوردن ( = مردار خواری ) و ستر شکستن ( = قیومتِ دوده ای را شکستن ) و زن از کسان بستدن ( = دزدیِ زنِ دیگران ) و آتش ورهرام بکشتن ( = آتش بهرام را نابود کردن ) و نسا در زیرِ زمین نهادن ( = دفنِ جسد در زمین ) و غلامبارگی کردن ( = برده داری ) و راهزدن ( = راهزنی ) این مرگرزان ها است که چون این گناه ها جسته باشد دوزخی باشند و تا رستاخیز روانِ او از دوزخ بیرون نیاید "

3 - هرودوت در کتاب اول ، بند 140 می نویسد :
« ... آن چه تا حال گفتم ، می دانم که صحیح است ، ولی چیزی که می خواهم بگویم ، رازی است ، زیرا آن را افشا نمی کنند : دفن میت پارسی را ، پیش از آن که مرغی یا سگی آن را بدرد ، جایز نمی دانند . در این که مغ ها چنین کنند شکی نیست ، زیرا آشکارا چنین می کنند . پارسی ها میت را موم مالیده بعد به خاک می سپارند » .
4 - بنگرید به فیثاغورث ، سیاحت نامه ، فصل هفتم . همچنین ن . ک به مقالۀ « سر انجام جسد کوروش » ، به قلم آقای محمود خواجوی .
5 - بنگرید به :
ایران باستان ( جلد دوم ) ، حسن پیرنیا ، تهران : اکباتان ، 1383 ، برگۀ 1813 و 1814

 

شنبه 15 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
23:06   زندگينامه کورش (از تولد تا آغاز جوانی)

 

 

 دوران خردسالي کوروش را هاله اي از افسانه ها در برگرفته است. افسانه هايي كه گاه چندان سر به ناسازگاري برآورده اند كه تحقيق در راستي و ناراستي جزئيات آنها ناممكن مي نمايد. ليكن خوشبختانه در كليات ،  ناهمگوني روايات بدين مقدار نيست. تقريباً تمامي اين افسانه ها تصوير مشابهي از آغاز زندگي کوروش ارائه مي دهند ، تصويري كه استياگ ( آژي دهاك ) ، پادشاه قوم ماد و نياي مادري او را در مقام نخستين دشمنش قرار داده است. 

استياگ -  سلطان مغرور، قدرت پرست و صد البته ستمكار ماد -  آنچنان دل در قدرت و ثروت خويش بسته است كه به هيچ وجه حاضر نيست حتي فكر از دست دادنشان را از سر بگذراند. از اين روي  هيچ چيز استياگ را به اندازه ي دخترش ماندانا نمي هراساند.  اين انديشه كه روزي  ممكن است ماندانا صاحب فرزندي شود كه آهنگ تاج و تخت او كند ، استياگ را برآن مي دارد كه دخترش را به همسري كمبوجيه ي پارسي – كه از جانب او بر انزان حكم مي راند -  درآورد. مردم ماد همواره پارسيان را به ديده ي تحقير نگريسته اند و چنين نگرشي استياگ را مطمئن مي ساخت كه فرزند ماندانا ، به واسطه ي پارسي بودنش ، هرگز به چنان مقام و موقعيتي نخواهد رسيد كه در انديشه ي تسخير سلطنت برآيد و تهديدي متوجه تاج و تختش كند. ولي اين اطمينان چندان دوام نمي آورد. درست در همان روزي كه فرزند ماندانا ديده مي گشايد ، استياگ را وحشت يك كابوس متلاطم مي سازد. او در خواب ،  ماندانا را مي بيند كه به جاي فرزند بوته ي تاكي زاييده است كه شاخ و برگهايش سرتاسر خاك آسيا را مي پوشاند. معبرين درباري در تعبير اين خواب مي گويند كودكي كه ماندانا زاييده است امپراتوري ماد را نابود خواهد كرد ، بر سراسر آسيا مسلط گشته  و قوم ماد را به بندگي خواهد كشاند. 
وحشت استياگ دوچندان مي شود. بچه را از ماندانا مي ستاند و به يكي از نزديكان خود به نام هارپاگ مي دهد. بنا به آنچه هرودوت نقل كرده است ، استياگ به هارپاگ دستور مي دهد كه بچه را به خانه ي خود ببرد و سر به نيست كند. کوروش كودك را براي كشتن زينت مي كنند و تحويل هارپاگ مي دهند اما از آنجا كه هارپاگ نمي دانست چگونه از پس اين مأموريت ناخواسته برآيد ، چوپاني به نام ميتراداتس ( مهرداد ) را فراخوانده ، با هزار تهديد و ترعيب ،  اين وظيفه ي شوم را به او محول مي كند. هارپاگ به او مي گويد شاه دستور داده اين بچه را به بياباني كه حيوانات درنده زياد داشته باشد ببري و درآنجا رها كني ؛  در غير اين صورت خودت به فجيع ترين وضع كشته خواهي شد. چوپان بي نوا ، ناچار بچه را برمي دارد و روانه ي خانه اش مي شود در حالي كه مي داند هيچ راهي براي نجات اين كودك ندارد و جاسوسان هارپاگ روز و شب مراقبش خواهند بود تا زماني كه بچه را بكشد.  اما از طالع مسعود کوروش و از آنجا كه خداوند اراده ي خود را بالا تر از همه ي اراده هاي ديگر قرار داده ،  زن ميتراداتس در غياب او پسري مي زايد كه مرده به دنيا مي آيد و هنگامي كه ميتراداتس به خانه مي رسد و ماجرا را براي زنش باز مي گويد ، زن و شوهر كه هر دو دل  به مهر اين كودك زيبا بسته بودند ، تصميم مي گيرند کوروش را به جاي فرزند خود بزرگ كنند. ميتراداتس لباسهاي کوروش را به تن كودك مرده ي خود مي كند و او را ، بدانسان كه هارپاگ دستور داده بود ، در بيابان رها مي كند. 
کوروش كبير تا ده سالگي در دامن مادرخوانده ي خود پرورش مي يابد. هرودوت دوران كودكي او را اينچنين وصف مي كند :  « او كودكي بود زبر و زرنگ و باهوش ،‌ و هر وقت سؤالي از او مي كردند با فراست و حضور ذهن كامل فوراً جواب مي داد. در او نيز همچون همه ي كودكاني كه به سرعت رشد مي كنند و با اين وصف احساس مي شود كه كم سن هستند حالتي از بچگي درك مي شد كه با وجود هوش و ذكاوت غير عادي او از كمي سن و سالش حكايت مي كرد. بر اين مبنا در طرز صحبت کوروش نه تنها نشاني از خودبيني و كبر و غرور ديده نمي شد بلكه كلامش حاكي از نوعي سادگي و بي آلايشي و مهر و محبت بود. بدين جهت همه بيشتر دوست داشتند او را در صحبت و در گفتگو ببينند تا در سكوت و خاموشي .  از وقتي كه با گذشت زمان كم كم قد كشيد و به سن بلوغ نزديك شد در صحبت بيشتر رعايت اختصار مي كرد ،‌ و به لحني آرامتر و موقرتر حرف مي زد.  كم كم چندان محجوب و مؤدب شد كه وقتي خويشتن را در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود مي يافت سرخ مي شد و آن جوش و خروشي كه بچه ها را وا مي دارد تا به پر و پاي همه بپيچند و بگزند در او آن حدت و شدت خود را از دست مي داد. از آنجا اخلاقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بيشتر مهرباني از خود نشان مي داد. در واقع به هنگام تمرين هاي ورزشي ، از قبيل سواركاري و تيراندازي و غيره ، كه جوانان هم سن و سال اغلب با هم رقابت مي كنند ، او براي آنكه رقيبان خود را ناراحت و عصبي نكند آن مسابقه هايي را انتخاب نمي كرد كه مي دانست در آنها از ايشان قوي تر است و حتماً برنده خواهد شد ، بلكه آن تمرين هايي را انتخاب مي نمود كه در آنها خود را ضعيف تر از رقيبانش مي دانست ، و ادعا مي كرد كه از ايشان پيش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روي مانع و نبرد با تير و كمان و نيزه اندازي از روي زين ، با اينكه هنوز بيش از اندازه ورزيده نبود ، اول مي شد. وقتي هم مغلوب مي شد نخستين كسي بود كه به خود مي خنديد. از آنجا كه شكست هايش در مسابقات وي را از تمرين و تلاش در آن بازيها دلزده و نوميد نمي كرد ، و برعكس با سماجت تمام مي كوشيد تا در دفعه ي بعد در آن بهتر كامياب شود ؛ در اندك مدت به درجه اي رسيد كه در سواركاري با رقيبان خويش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج مي داد تا سرانجام از ايشان هم جلو زد. وقتي او در اين زمينه ها تعليم و تربيت كافي يافت به طبقه ي جوانان هيژده تا بيست ساله درآمد ، و در ميان ايشان با تلاش و كوشش در همه ي تمرين هاي اجباري ، با ثبات و پايداري ، با احترام و گذشت به سالخوردگان و با فرمانبردايش از استان انگشت نما گرديد. » 
زندگي کوروش جوان  بدين حال ادامه يافت تا آنكه يك روز اتفاقي روي داد كه مقدر بود زندگي او را دگرگون سازد ؛  : « يك روز كه کوروش در ده با ياران خود بازي مي كرد و از طرف همه ي ايشان در بازي به عنوان پادشاه انتخاب شده بود پيشآمدي روي داد كه هيچكس پي آمدهاي آنرا پيش بيني نمي كرد.  کوروش بر طبق اصول و مقررات بازي چند نفري را به عنوان نگهبانان شخصي و پيام رسانان خويش تعيين كرده بود. هر يك به وظايف خويش آشنا بود و همه مي بايست از فرمانها و دستورهاي فرمانرواي خود در بازي اطاعت كنند. يكي از بچه ها كه در اين بازي شركت داشت و پسر يكي از نجيب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود ، چون با جسارت تمام از فرمانبري از کوروش خودداري كرد توقيف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعي جاري در دربار پادشاه اكباتان شلاقش زدند. وقتي پس از اين تنبيه ، كه جزو مقررات بازي بود ، ولش كردند پسرك بسيار خشمگين و ناراحت بود ، چون با او كه فرزند يكي از نجباي قوم بود همان رفتار زننده و توهين آميزي را كرده بودند كه معمولاً با يك پسر روستايي حقير مي كنند. رفت و شكايت به پدرش برد. آرتمبارس كه احساس خجلت و اهانت فوق العاده اي نسبت به خود كرد از پادشاه بارخواست ، ماجرا را به استحضار او رسانيد و از اهانت و بي حرمتي شديد و آشكاري كه نسبت به طبقه ي نجبا شده بود شكوه نمود. پادشاه کوروش و پدرخوانده ي او را به حضور طلبيد و عتاب و خطابش به آنان بسيار تند و خشن بود. به کوروش گفت: « اين تويي ، پسر روستايي حقيري چون اين مردك ، كه به خود جرئت داده و پسر يكي از نجباي طراز اول مرا تنبيه كرده اي؟ » کوروش جواب داد: « هان اي پادشاه ! من اگر چنين رفتاري با او كرده ام عملم درست و منطبق بر عدل و انصاف بوده است. بچه هاي ده مرا به عنوان شاه خود در بازي انتخاب كرده بودند ، چون به نظرشان بيش از همه ي بچه هاي ديگر شايستگي اين عنوان را داشتم. باري ، در آن حال كه همگان فرمان هاي مرا اجرا مي كردند اين يك به حرفهاي من گوش نمي داد. » 
استياگ دانست كه اين يك چوپان زاده ي معمولي نيست كه اينچنين حاضر جوابي مي كند ! در خطوط چهره ي او خيره شد ، به نظرش شبيه به خطوط چهره ي خودش مي آمد. بي درنگ شاكي و پسرش را مرخص كرد و آنگاه ميتراداتس را خطاب قرار داده بي مقدمه گفت : « اين بچه را از كجا آورده اي؟ ». چوپان بيچاره سخت جا خورد ، من من كنان سعي كرد قصه اي سر هم كند و به شاه بگويد ولي وقتي كه استياگ تهديدش كرده كه اگر راست نگويد همانجا پوستش را زنده زنده خواهد كند ، تمام ماجرا را آنسان كه مي دانست برايش بازگفت. 
استياگ بيش از آنكه از هارپاگ خشمگين شده باشد از کوروش ترسيده بود. بار ديگر مغان دربار و معبران خواب را براي رايزني فراخواند. آنان پس از مدتي گفتگو و كنكاش اينچنين نظر دادند : « از آنجا اين جوان با وجود حكم اعدامي كه تو برايش صادر كرده بودي هنوز زنده است معلوم مي شود كه خدايان حامي و پشتيبان وي هستند و اگر تو بر وي خشم گيري خود را با آنان روي در رو كرده اي ، با اين حال موجبات نگراني نيز از بين رفته اند ، چون او در ميان همسالان خود شاه شده پس خواب تو تعبير گشته است  و او ديگر شاه نخواهد شد به اين معني كه دختر تو فرزندي زاييده كه شاه شده.  بنابرين ديگر لازم نيست كه از او بترسي ، پس او را به پارس بفرست. » 
تعبير زيركانه ي مغان در استياگ اثر كرد و کوروش به سوي پدر و مادر واقعي خود در پارسومش فرستاده شد تا دوره ي تازه اي از زندگي خويش را آغاز نمايد. دوره اي كه مقدر بود دوره ي عظمت و اقتدار او و قوم پارس باشد. 
نخستين نبرد گذشت كه ميتراداتس ( ناپدري کوروش) پس از آنكه با تهديد استياگ مواجه شد ، داستان كودكي کوروش و چگونگي زنده ماندن او را آنگونه كه مي دانست براي استياگ بازگو كرد و طبعاً در اين ميان از هارپاگ نيز نام برد. هرچند معبران خواب و مغان درباري  با تفسير زيركانه ي خود توانستند استياگ را قانع كنند كه زنده ماندن کوروش و نجات يافتنش از حكم اعدام وي ،  تنها در اثر حمايت خدايان بوده است ،  اما اين موضوع هرگز استياگ را برآن نداشت كه چشم بر گناه هارپاگ بپوشاند و او را به خاطر اهمال در انجام مسئوليتي كه به وي سپرده بود به سخت ترين شكل مجازات نكند. استياگ فرمان داد تا به عنوان مجازات پسر هارپاگ را بكشند. آنچه هرودوت در تشريح نحوه ي اجراي اين حكم آورده است بسيار سخت و دردناك است: 
پسر هارپاگ را به فرمان پادشاه ماد كشتند و در ديگ بزرگي پختند ،  آشپزباشي شاه خوراكي از آن درست كرد كه در يك مهماني شاهانه – كه البته هارپاگ نيز يكي از مهمانان آن بود –  بر سر سفره آوردند ؛  پس صرف غذا و باده خواري مفصل ، استياگ نظر هارپاگ را در مورد غذا پرسيد و هارپاگ نيز پاسخ آورد كه در كاخ خود هرگز چنين غذاي لذيذ و شاهانه اي نخورده بود ؛ آنگاه استياگ در مقابل چشمان حيرت زده ي مهمانان خويش فاش ساخت كه آن غذاي لذيذ گوشت پسر هارپاگ بوده است. 
صرف نظر از اينكه آيا آنچه هرودوت براي ما نقل مي كند واقعاً رخ داده است يا نه ، استياگ با قتل پسر هارپاگ يك دشمن سرسخت بر دشمنان خود افزود. هرچند هارپاگ همواره مي كوشيد ظاهر آرام و خاضعانه اش را در مقابل استياگ حفظ كند ولي در وراي اين چهره ي آرام و فرمانبردار ، آتش انتقامي كينه توزانه را شعله ور نگاه  مي داشت ؛  به اميد روزي كه بتواند ستمهاي استياگ را تلافي كند. هارپاگ مي دانست كه به هيچ وجه در شرايطي نيست كه توانايي اقدام بر عليه استياگ را داشته باشد ، بنابرين ضمن پنهان كردن خشم و نفرتي كه از استياگ داشت تمام تلاشش را براي جلب نظر مثبت وي و تحكيم موقعيت خود در دستگاه ماد به كار گرفت. تا آنكه سرانجام با درگرفتن جنگ ميان پارسيان(  به رهبري کوروش ) و مادها ( به سركردگي استياگ ) فرصت فرونشاندن آتش انتقام فراهم آمد. 
هنوز جزئيات فراواني از اين نبرد بر ما پوشيده است. مثلاً ما نمي دانيم كه آيا اين جنگ بخشي از برنامه ي كلي و از پيش طرح ريزي شده ي کوروش كبير براي استيلا بر جهان آن زمان بوده است يا نه ؛ حتي دقيقاً نمي دانيم كه کوروش ، خود اين جنگ را آغاز كرده  يا استياگ او را به نبرد واداشته است.  يك متن قديمي بابلي به نام « سالنامه ي نبونيد » به ما مي گويد كه نخست استياگ – كه از به قدرت رسيدن کوروش در ميان پارسيان سخت نگران بوده است –  براي از بين بردن خطر کوروش بر وي مي تازد و به اين ترتيب او را آغازگر جنگ معرفي مي كند. در عين حال هرودوت ، برعكس بر اين نكته اصرار دارد كه خواست و اراده ي کوروش را دليل آغاز جنگ بخواند. 
باري ، ميان پارسيان و مادها جنگ درگرفت. جنگي كه به باور بسياري از مورخين بسيار طولاني تر و توانفرساتر از آن چيزي بود كه انتظار مي رفت. استياگ تدابير امنيتي ويژه اي اتخاذ كرد ؛ همه ي فرماندهان را عزل كرد و شخصاً در رأس ارتش قرار گرفت و بدين ترتيب خيانت هاي هارپاگ را –  كه پيشتر فرماندهي ارتش را به او واگذار كرده  بود –  بي اثر ساخت. گفته مي شود كه اين جنگ سه سال به درازا كشيد و در طي اين مدت ، دو طرف به دفعات با يكديگر درگير شدند. در شمار دفعات اين درگيري ها اختلاف هست. هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد كه در نبرد اول استياگ حضور نداشته و هارپاگ كه فرماندهي سپاه را بر عهده دارد به همراه سربازانش ميدان را خالي مي كند و مي گريزد. پس از آن استياگ شخصاً فرماندهي نيروهايي را كه هنوز به وي وفادار مانده اند  بر عهده مي گيرد و به جنگ پارسيان مي رود ، ليكن شكست مي خورد و اسير مي گردد.  و اما ساير مورخان با تصويري كه هرودوت از اين نبرد ترسيم مي كند موافقت چنداني نشان نمي دهند. از جمله  ” پولي ين“  كه چنين مي نويسد : 
« کوروش سه بار با مادي ها جنگيد و هر سه بار شكست خورد. صحنه ي چهارمين نبرد پاسارگاد بود كه در آنجا زنان و فرزندان پارسي مي زيستند . پارسيان در اينجا بازهم به فرار پرداختند ... اما بعد به سوي مادي ها – كه در جريان تعقيب لشكر پارس پراكنده شده بودند –  بازگشتند و فتحي چنان به كمال كردند كه کوروش ديگر نيازي به پيكار مجدد نديد. » 
نيكلاي دمشقي نيز در روايتي كه از اين نبرد ثبت كرده است به عقب نشيني پارسيان به سوي پاسارگاد اشاره دارد و در اين ميان غيرتمندي زنان پارسي را كه در بلندي پناه گرفته بودند ستايش مي كند كه با داد و فريادهايشان ، پدران ، برادران و شوهران خويش را ترغيب مي كردند كه دلاوري بيشتري به خرج دهند و به قبول شكست گردن ننهند و حتي اين مسأله را از دلايل اصلي پيروزي نهايي پارسيان قلمداد مي كند. 
به هر روي فرجام جنگ ، پيروزي پارسيان و اسارت استياگ بود. کوروش كبير به سال ٥٥٠  ( ق.م ) وارد اكباتان ( هگمتانه – همدان ) شد ؛ بر تخت پادشاه مغلوب جلوس كرد و تاج او را به نشانه ي انقراض دولت ماد و آغاز حاكميت پارسيان بر سر نهاد. خزانه ي عظيم ماد به تصرف پارسيان درآمد و به عنوان يك گنجينه ي بي همتا و يك ثروت لايزال -  كه بدون شك براي جنگ هاي آينده بي نهايت مفيد خواهد بود -  به انزان انتقال يافت. 
کوروش كبير پس از نخستين فتح بزرگ خويش ، نخستين جوانمردي بزرگ  و گذشت تاريخي خود را نيز به نمايش گذاشت. استياگ – همان كسي كه از آغاز تولد کوروش همواره به دنبال كشتن وي بوده است – پس از شكست و خلع قدرتش نه تنها به هلاكت نرسيد و رفتارهاي رايجي كه درآن زمان سرداران پيروز با پادشاهان مغلوب مي كردند در مورد او اعمال نشد ، كه به فرمان کوروش توانست تا پايان عمر در آسايش و امنيت كامل زندگي كند و در تمام اين مدت مورد محبت و احترام کوروش بود. پس از نبردي كه  امپراتوري ماد را منقرض ساخت ، در حدود سال ٥٤٧  ( ق.م ) ، کوروش به خود لقب پادشاه پارسيان داد و شهر پاسارگاد را براي يادبود اين پيروزي بزرگ و برگزاري جشن و سرور  پيروزمندانه ي  قوم پارس بنا نهاد. 

 

چهارشنبه 12 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
02:57   مرگ کمبوجه

 

 

بر پایهٔ سنگ‌ نوشتهٔ بیستون و متون رسمی بابلی، کمبوجیه پس از ماه ژوئیه سال ۵۲۲ پیش از میلاد درگذشته است. او هنوز در مصر بود که گئومات در ۱۱ مارس سال ۵۲۲ در ایران جای او را گرفت و بر تخت نشست. بر اساس گفته‌های هرودوت، او در راه بازگشت به ایران، در سوریه بود، که خبر برتخت‌نشینی گئومات را از جارچی دریافت کرد.

 
مرگ کمبوجیه در هاله‌ای از ابهام و افسانه است: بر اساس کتیبهٔ بیستون، او «به مرگ خود مُرد». این عبارت مشخص نمی‌کند که آیا کمبوجیه خودکشی کرد یا چنانچه برخی استدلال کرده‌اند، منظور داریوش، مرگی بر اثر جهالت و عقوبت کارهای کمبوجیه بود. عبدالحسین زرین‌کوب معتقد است که این جملهٔ داریوش، هم فکر وقوع خودکشی را نفی و هم مرگ طبیعی را انکار می‌کند.پژوهشگران در تفسیر این عبارت، اتفاق نظر ندارند و مشخص نیست، منظور داریوش مرگی طبیعی، خودکشی و یا هردو بوده است. برخی معتقدند مرگ کمبوجیه تصادفی و به‌دست خودش بوده است. در سالنامه‌ها و رویدادنامه‌های محلی مصریان، تنها گفته‌شده که مرگ کمبوجیه در زمان مسافرت روی داده است و جزئیات بیش‌تری ذکر نشده‌است.هرودوت گزارش می‌دهد شاه هنگام سوارشدن بر اسب بی‌احتیاطی کرد و خنجری که بر کمر داشت در رانش فرو رفت و پس از سه هفته، درگذشت.از سوی دیگر، کتزیاس گزارش می‌دهد که کمبوجیه بر اثر حادثه‌ای در خانه‌اش در بابل درگذشت: «هنگامی که او برای سرگرمی خویش تکه چوبی را با کاردش می‌تراشید، کارد در رانش فرو رفت، آن را شکافت و بعد از یازده روز درگذشت.»او همچنین می‌نویسد که ایگسابات، یکی از سرداران هخامنشی جنازهٔ او را با خود به پایتخت آورد.
 
از دورهٔ حکومت کمبوجیه، هیچگونه نوشته‌ای به خط و زبان فارسی باستان یافت نشده‌است. ارنست هرتسفلد معتقد است بنایی که در زبان عامیانه «تخت رستم» نامیده می‌شود و در نزدیکی نقش رستم و در چهار کیلومتری شمال تخت جمشید قرار دارد، برای آرامگاه کمبوجیه در نظر گرفته شده بود ولی پس از مرگش ناتمام ماند.کوشش‌های هرتسفلد در سال ۱۹۳۲ میلادی، برای دستیابی به اسناد سنگ‌بنا به جایی نرسید. برخی دیگر، از جمله علیرضا شاپور شهبازی اعتقاد دارند ویرانهٔ سنگی «زندان سلیمان» در پاسارگاد آرامگاه کمبوجیه است. گروهی دیگر نیز آثار سنگی بین تخت جمشید و نقش رستم که به نام تخت گوهر معروف است را آرامگاه کمبوجیه دانسته‌اند. محمدتقی ایمان‌پور معتقد است که بنای تخت رستم، طرح نیمه‌تمام آرامگاه کمبوجیه به سبک آرامگاه کوروش بزرگ است که با مرگ نابهنگام وی نیمه‌تمام رها گردید و پس از مرگش مکان دیگری در نیریز برای وی ساخته و در آن دفن شد.
 
 
بنای موسوم به «زندان سلیمان» در پاسارگاد که به دیدگاه برخی، آرامگاه کمبوجیه بوده‌ است.
 
 
چهارشنبه 12 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
02:51   داستان بردیا و اختلاف نظر درباره ی آن

 

 بنا به روایت هرودوت، بردیا به‌همراه کمبوجیه به مصر رفت ولی پس از مدتی بین آن‌ها اختلافاتی ایجاد شد و کمبوجیه دستور داد برادرش به ایران بازگردد و مخفیانه فرمان قتل او را صادر کرد که در بین راه توسط مأموران دولتی کشته شد. اما بنا بر سنگ‌نبشتهٔ داریوش در بیستون، کمبوجیه قبل از حرکت به‌سوی مصر، بردیا را به قتل رسانید.هرودوت می‌گوید، بردیا پس از فتح مصر در این کشور بود و کمبوجیه بخاطر رشک بر او فرمان داد تا او به ایران برگردد. پس از رفتن او، کمبوجیه بیمناک بود و ترس از این داشت که بردیا او را بکشد و خود بر تخت بنشیند. او به پرکساسپ فرمان داد تا به پارس برود و بردیا را به‌طور پنهانی بکشد. پرکساسپ نیز چنین کرد و بنا بر گفتهٔ برخی، بردیا را در شکارگاهی کشت و برخی دیگر نیز می‌گویند که او را در دریای اریتره در آب غرق کرد.پس از کشتن بردیا، جز چند تن از مردم، کسی از راز کشتن او باخبر نبود؛ از جملهٔ آنان پیشکار کمبوجیه بود که کاخ شاهی را در دست داشت. این مرد برادری داشت که به بردیا شباهت بسیاری داشت. او طرحی اندیشید و به برادر خود گفت که تو باید به‌نام پسر کوروش بر تخت شاهی بنشینی. بردیای دروغین بر تخت نشست و دو برادر به سراسر کشور و از جمله به مصر، پیک و پیغام فرستادند که از این پس باید فرمانبردار بردیا پسر کوروش بود نه کمبوجیه. کمبوجیه اندکی بعد از این واقعه و پس از اعتراف به کشتن بردیا در نزد بزرگان پارس که در بستر مرگ او حضور داشتند، پس از هفت سال و پنج ماه شاهی درگذشت. بزرگان پارس حرف کمبوجیه را باور نکردند و گمان کردند که او چنین گفته‌است تا آنها را به ستیزه با بردیا برانگیزد. پرکساسپ نیز که با مرگ کمبوجیه خود را در امان نمی‌دید کشتن بردیا را انکار می‌کرد. بدین ترتیب بردیای دروغین با مرگ کمبوجیه بی‌رقیب شد. او مالیات سه سال را به مردم کشورهای شاهنشاهی بخشید و نیز آنان را از خدمت جنگی معاف ساخت.

 
اما برخی از پژوهشگران معاصر در درستی قتل بردیا توسط کمبوجیه اتفاق نظر ندارند و برخی همچون وینکلر، رست، کارل جولیوس بلوخ، آلبرت اومستد و دیگران، معقتدند مردی که بر کمبوجیه شورید، در واقع بردیای واقعی پسر کوروش بزرگ و وارث حقیقی سلطنت بود. داریوش بزرگ او را کشت، آنگاه او را گئومات نامید و داستان بردیای دروغین را اختراع کرد تا غصب سلطنت را موجه جلوه دهد.آلبرت اومستد می‌گوید، ارشام پدربزرگ داریوش، تنها یک شاه کوچک محلی بود، و پسرش ویشتاسب فرماندار پارت و گرگان بود. با این حال اگر جانشینی بر اساس پیوندهای خونی و خانوادگی باشد، پدربزرگ و پدر داریوش هنوز زنده بودند و بر او پیشی داشتند.داریوش فقط از راه یک شاخهٔ فرعی با خاندان شاهنشاهی بستگی داشت و هیچ دلیلی نیست که باور کنیم او را پس از شاه وارث تاج و تخت می‌دانستند. طرفداران این نظریه همچنین می‌گویند که هرودوت و اسناد بابلی کسی را که بر کمبوجیه شورید، گئومات نخوانده‌اند و با نام بردیا از او یاد کرده‌اند. این نشان می‌دهد که غاصب نامی جز بردیا نداشته‌است. برای نمونه، از نیمهٔ ماه آوریل ۵۲۲ پیش از میلاد، در میان‌رودان اسناد را به نام «شاه برزیه» تاریخ‌گذاری کرده‌اند که تلفظ مادی بردیا است. مخالفان این نظریه نیز در پاسخ می‌گویند، نام گئومات در نوشته‌های برخی از مورخان یونانی مانند تروگوس پمپیوس که او را کوماتس یا گوماتس می‌خواند، آمده‌است. از این گذشته، گئومات لقب بردیا را بر خود نهاده‌بود و طبیعی است که مردم او را بردیا بنامند.
چهارشنبه 12 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...282930313233صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران