خدای بزرگ است اهورامزدا
01:23   صلح سیمون 49 ق. م

 

سال بعد بگفته دیودور (کتاب 12، بند 4) آتنىها شهر نامى قبرس را موسوم بسالامین محاصره
کردند. چون این شهر ساخلو کافىو اسلحه و آذوقه وافى داشت، حملات یوانىها را دفع کرد.
در این احوال طرفین متخاصمین خواهان صلح شدند. اگرچه دیودور گوید، که اردشیر بواسطه
شکست بغابوخش در کلیکیه طالب صلح بود، ولى از جریان وقایع پیداست، که آتن هم
مىخواست زودتر با ایران کنار بیاید، زیرا میدید، که در خارج یونان جنگبا ایران به درزا
میکشدو بواسطه وسائل زیاد، که در دست دولت ایران است، بالاخره از عهده ایران برنخواهد
آمدو نیز اوضاع داخلى یونان اقتضا میکند، که آتن قشون خود ر از خارجه بطلبد. بنابراین، از
فتحى که در آبهاى قبرسو کلیکیه نصیب آن دولت شده بود، استفاده کرده یکى از رجال
بزرگ خود کالّیاس پسر هیپپونیکوس «2» را به دربار شوش فرستاد، تا عهدى بین دولتین منعقد
کند. سفیر مزبور قرارىبا ایران اد، که به عهد کالّیاس موسوم استو صلحى، که بر اثر آن بین ایرانو آتن برقرار شد، معروف است به صلح سیمون. شرائط این معاهده بقول دیودور (کتاب 12،
بند 4) چنین بوده: آتن جزیره قبرس را به ایران واگذاردو متعهد شد، که آتنىها هیچگاهبا اسلحه
در متصرّفات شاه اردشیر داخل نشوند. از طرف دیگر اردشیر قبول کرد، که تمام شهرهاى یوانى
در آسیا موافق قوانین خودشان داره شوند ولات پارسبا لشکرشان دورتر از سه روز راه بطرف
دریا نروند (یعنى لشکر آنه باید بمسافت سه روز راه از دریاى بحر الجزائر اردو زند) و هیچ کشتى
پارسى بین فازلیس «1» و جزائر سىیانه «2» بحرپیمائى نخواهد کرد (49 ق. م). فازلیس شهرى بو در
پامفلیهو جزائر سىیانه (یا کیانه) را جزائر آبى نیز گویند. این جزائر در نزدیکى بوسفور تراکیه
(بوغاز اسلامبول کنونى) واقعاند. شرائط معاهده بقول مورخ مذکور چنین بوده، ولى بعض
مورخین و نویسندگان جدید این عهد را طور دیگر نوشتهاند. بعقیده آنها اردشیر استقلال آن
شهرهاى یوانى را، که در آسیاى صغیر واقع و جزو اتّحا دلس بودند، شناخته متعهد شد، که
کشتیهاى جنگى ایران بآبهاى یونان نرود. این نظر با نوشته دیودور اختلاف دارد.
کلیۀ باید گفت، که محّقا معلوم نیست مفاد عهد چه بوده. در این باب و نیز راجع بآنکه، آیا واقعا
چنین عهدنامهاى بامضاى اردشیر رسیده، بین مورخین عهد قدیمو بعض نویسندگان جدید
اختلافنظر دیده مىشود. توضیح آنکه توسیدید، که معاصر اردشیر درازدست بودو از حیث
درستنویسى در میان مورخین یوانى درجه اول را حائز است، ذکرى از آن نکرده،و حال آنکه
معاصر این واقعه بوده. هرودوت (در کتاب هفتم، بند 151) اشاره به رفتن سفارت کالّیاس به دربار
ایران کرده، ولى راجع بعهدنامه یا امضاى آن ساکت است. تاپمپ «3» یوانى اصالت چنین
عهدنامهاى را تکذیب کرده گوید از قراراد مذکور فقط سوادى موجود است. از مورخین قرون بعد فقط دیودور، که تقریبا چهار قرن بعد میزیسته شرح مذکو را نوشته (کتاب 12، بند 4) ولى
کنت کورث (کتاب سوم) صریحا رسمى شدن این عهدنامه را تکذیب کرده. بنابراین روشن
است، که اکثر مورخین قدیم ساکتاند یا رسمیت یافتن چنین عهدى را تکذیب میکند.
باکثریت اگر اهمیتى ندهیم، این نکته، که از دو مورخ معروف معاصر، یکى بکلّى ساکت است و
دیگرى فقط رفتن سفارت را بشوش ذکر کرده، بىآنکه نتیجه را ذکر کرده باشد، مخصوصا
جالب دقت است و نمىتوان آن را بىاهمیت دانست. بعض محّقین جدید هم باین عقیدهاند، که
چنین قرارادى بامضاى اردشیر نرسیده. نلد که بعکس عقیده دارد، که باید این قراراد صحت داشته باشدو دلائلى، که عالم مذکور اقامه میکند،
چنین است: اولا اینکه تاپمپ گفته از این قراراد فقط سوادى در دست است، جهت این است،
که در آتن رسم بود قرارادهاى منعقد را بر سنگى بکند. وقتى که طرف متعاهد قرارادى را
نقض میکرد، آتنىها سنگ را مىشکستند و، چون در 41 ق.م این قراراد ر ایران باطل کرد،
در آتن سنگ را شکستند. ثانیا ممکن نبود آتنىها صلحى با ایران بکند، بىاینکه وثائقى براى
خودو متحدینشان از ایران تحصیل کرده باشند. این است دلائل عالم مزبور «1» ولى بنظر نمىآید،
که این دلائل اقناعکنده باشد. اولا اگر رسم آتنىها این بود، که قرارادهاى خودشان رابا دول
خارجه بر سنگى بکند، میبایست بدوا سندى بامضا رسیده باشد، تا آن را بر سنگ کنده باشند،
زیرا شکّى نیست در اینکه سفیر آتن سنگى بدربار ایرانبا خود نیاورده بود، یا بر فرض اینکه
آورده بود، اردشیر بر سنگ امضاء نکرده یا مهر خود را بآن نزده بود. پس، اگر بالفرض سنگ را
شکستند، اصل سند، که لابد نوشتهاى بر پوست یا لوحه بوده، میبایست در جائى محفوظ مانده باشد. ثانیا اینکه عالم مذکور گوید، آتن البتّه وثائقى مىگرفت، تا قراراد صلح را قبول کند،
دلیلى است نظرى، که ممکن است بواسطه پیشآمدهائى عملى نشده باشد. از شتابى که آتن در
امضاى مسوده کالّیاس کرده، پیداست، که دولت آتن عجله داشته با ایران صلحو قشون خود را
بداخله احضار کند. بنابراین طبیعى است تصور کنیم، که سفیر آتنبا مسوده قراراد به یونان
برگشتهو آتن آنر امضاء کرده، ولى بعد، چون اوضاع یونان تغیر کرده، نتوانسته همان نوشته یا
نسخه دیگر آن را به مهر اردشیر برساند، یعنى دربار ایران وعدهاى اده و، بعد که دیده یوانىها
بهم خواهند افتادو آتن مجبور است قشون خود را بداخله احضار کند، در باب امضا بتعلّل قائل
شدهو دولت آتن هم نتوانسته فشارى براى امضا وارد آرد. نظر مذکور از اینجا نیز تأیید میشود،
 که چنانکه نوشتهاند در آتن از نتیجه سفارت کالّیاس ناراضى بودهاندو تأدیه یک جزاى نقدى بعهده سفیر آتن تعلّق یافته «1»
و دیگر اینکه از این ببعد تا آمدن اسکندر بایران روابط ایران و یونان در مرحله جدیدى داخل
شده. توضیح آنکه در یونان همیشه هواخواهان ایران، چنانکه گذشت، زیاد بودند، ولی از این ببعد
بواسطه نفاق داخلى یونان بر عده آنها افزودو خردخرد نفوذ ولات لیدیه در امور یوانى ترقّى
کرده بدرجهاى رسید، که قبل از جنگهاى خشیارشا با یونان هم ایرانىها انتظار آنرا نداشتند. شرح
این وقایع در جاى خود بیاید


ادامه مطلب
یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:18   مخاصمه آتنبا ایران

 

آتنىها، پس از اینکه تمام کشتىهایشان را در مصر از دست ادندو تیرشان در این مملکت
بسنگ آمد، خواستند بمستملکات ایران در جاهاى دیگر دست اندازند. با این مقصود عهد صلحى
با لاسدمونىها براى پنجسال بستند، تا تمام حواسشان را بطرف ایران متوجه دارند. پس از آن
سیمون پسر میلتیاد فرمانده بحریپه شدهبا دویست کشتى ترىرم بطرف قبرس راند. در اینوقت
فرماندهان قواى پارس اینها بودند: ارتهباذ با سیصد کشتى ترىرم در آبهاى قبرس لنگر انداخته
بود و بغابوخشبا سیصد هزار سپاهى پیادهنظام در کلیکیپه توقف داشت. وقایعى که پس از آن
روى اد، بقول توسیدید (کتاب 1، بند 12) چنین بود: سیمون به قبرس رسیده دو شهر ساحلى
آنرا موسوم به کىتىیوم «1» و مالوم «2» محاصره کرد (اوپلی در ساحل شرقى واقع بود، دوپمى در
ساحل غربى) و در حین محاصره درگذشت. بعد، چون یوانىها آذوقه نداشتند، مجبور شدند محاصره را ترك کند. دیودور گوید (کتاب 12، بند 3) که پس از آن، چون به آتنىها خبر
پرسید، که بحریپه پارس بکمک جزیره مىآید،باستقبال آن شتافته جدالى کردند، که در نتیجه بعض سفاین ایران غرق و برخى اسیر شدند.
کشتىهائى، که فرار کرده بودند، پناه بجائى بردند، که بغابوخش اردو زده بود. آتنىها در تعقیب
کشتىها به خشکى درآمدهبا ایرانىها جنگیدند و، اگرچه آناکسىکرات «1» سردار آتنىها کشته
شد، ولى بالاخره فتح نصیب آتنىها گشت. توسیدید گوید، که جدال دریائىو برّى در یک زمان
روى اد. پس از آن بقول دیودور آتنىها بکشتىهاى خود نشسته به آبهاى قبرس برگشتند (450
ق. م).

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:17   یاغىگرى مگابیز

 

کتزیاس گوید بنابر شرائط تسلیم شدن ایناروسو پنجاه نفر آتنى مگابیز (بغابوخش) آنها را به
دربار شوش برد. در ابتداء آمستریس مادر هخامنش خواست، که بتلافى قتل پسرش، والی سابق
مصر، ایناروسو یوانیها را تمما بکشد. بغابوخش مانع شده گفت من به یوانىها قول ادهام، که
 در امان خواهند بود و باین شرط تسلیم گشتهاند. این بود، که شاه از قتل آنها صرفنظر کرد، ولى پس از پنج سال اصرار و ابرام بالاخره ملکه موفّق شدو
شاه ایناروس و پنجاه نفر یوانى را باو تسلیم کرد. پس از آن آمس تریس ایناروس را بدار آویخت و یوانىها را سر برید. بغابوخش از این اقدام بر خود پیچیدو اجازه خواست از دربار خارج شود،
بعد بسوریه رفته در آنجا با دو پسر خود علم مخالفت برافراشتو اردشیر ازیریس «1» نام مصرى
را با قشونى براى دفع او فرستاد. او زخمى ا زوبین بغابوخش برداشته اسیر شدو سپاهیان شاه هم
شکست خوردند. اردشیر ازیریس ر از بغابوخش خواستو او پس از اینکه زخم اسیر التیام یافت
وى را بدربار پس فرستاد. بعد اردشیر منستان پسر آرتاریوس «2» والی ابل را در دفعه دوم با سپاه
زیاد بقصد او روانه کرد و او هم زخم برداشته اسیر شد.
در این احوال والی، که برادر شاه بود، واسطه شد، که شاه سردار یاغى را عفو کندو او باز در
دربار حاضر شده خدمتگذار باشد. در این اقدام نفوذ آمتیس «3» زن بغابوخش، که خواهر شاه
بود، مؤثر افتادو اردشیر از تقصیر او درگذشت. پس از آن بغابوخش به دربار آمده مقرّب گردید.
چنین بود، تا روزى در شکارگاه شیرى بشاه حمله کردو بغابوخش او را کشت. شاه، که کینه او را
در دل داشت، از این اقدام خشمگین گردید و باین بهانه، که چرا قصد شکار شاه را داشته، امر
کرد سر او را ببرند. با زن او ملکه واسطه شدند و شاه او را ببخشید، ولى گفت در ایران نمانده
در شهرى سیرتا «4» نام در کنار دریاى سرخ سکنى گزیندو خواجهاى را، کهبا او همراهو موسوم
به آرتکسارس «5» بود، به ارمنستان تبعید کرد (پرسىکا، فصل 40). بغابوخش چندى در کنار
دریاى مزبور بماند و، چون دید، که نمیتواند آب و هواى عربستان را تحمل کند، گفت هرچه
بادابادو لباس مریض جذامى را در بر کرده متنّکرا بدربار آمد. زن او آمتیس از قضیه آگاه شده از
شاه عفو او را درخواست کرد. شاه از عجز و الحاحو تضرّعو زارى خواهر خود چنان رقت
یافت، که بغابوخش را باز پذیرفته یکى از محارم خود قرار اد. بعد دیگر حادثهاى روى نداد و
 بغابوخش در سنّ 76 سالگى فوت کرد و، چنانکه کتزیاس گوید، شاهو تمام درباریان از فوت او اندوهناك شدند.
بغابوخش سردارى بود قابلو در مذاکرات ماهر. او یکى از رجال بامسلک و جوانمرد ایران
آنروز بودو خدمات نمیان به اردشیر کرد، چه در اول سلطنت این شاه، همینکه بر خیالات
اردوان آگاهى یافت با تنفّر از او دورى جسته شاه ر از کنکاش او آگاه کرد و بعد هم شورش
مصر را فرونشاند. یاغىگرى او در سوریه، چنانکه از وقایع برمیآید، براى جدا کردن این ایالت از
ایران نبوده، بلکه رفتار ظالمانه ملکه، که برخلاف شرافتمندى نیز بود (زیرا قول سردار ایران را
نقض مىکرد) او را چنان مکدرو خشمناك گردانید، که باین کار دست زد، ولى بعد، که از او
دلجوئى شد، باز براى خدمتگذارى حاضر گردید.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:15   شورش مصر 454 -460 ق. م

 

مصریها در ابتداى سلطنت اردشیر شوریده قواى خود را جمع کردند و پادشاهى براى خود
برگزیدند، که موسوم به ایناروس «1» و بقول توسیدید (کتاب اول، بند 104) پسر پسامتیکو امیر
لبیا بود. این شخص علاوه بر قواى مصر قوهاى هم از سپاه خارجى ترتیب اد و دراى لشکرى
نیرومند گردید. بعد او سفیرى به آتن فرستاده کمک آنرا براى استراد استقلال مصر درخواست
کرد و بقول دیودور (کتاب 1، بند 71) وعده اد، که اگر در این جنگ موفق شود، آتنىها را در
داره کردن مصر شریک خود کند. آتنیها فورا دریافتند، که براى ضعیف کردن ایران، باید بمصر
کمک کندو بنابراین بقول توسیدید دویست کشتى ترىرم و بقول دیودور سیصد کشتى از نوع
مزبور براى مصریها فرستادند.
اردشیر، چون از شورش مصر آگاه شد، امر کرد سپاهیان زیا در تمام ایالات ایران بگیرند و نیز
در صدد تشکیل بحریه بزرگى برآمد. در ابتدا شاه میخواست خود براى فرونشاندن شورش مصر
حرکت کند، ولى، پس از اینکه درباریان حرکت او را صلاح ندانستند، هخامنش برادر خشیارشا یا
عموى خود را بسردارى معین کرد «2». سپاه ایران مرکّب از سیصد هزار نفر بودو هخامنش،
همینکه بساحل نیل رسید، فرصتى براى استراحت بسپاه خود اد.
مصریها، اگرچه قوى بودندو سپاهیان زیاد از لبیا در قشون خو داشتند، باوجود این تعلّل کردند،
تا کمک یوانیها برسد و، پس از اینکه آتنىها د رسیدندو پنجاه کشتى از بحریه ایران تلف شد، مصرىها جنگ را شروع کردند. در ابتداء بهرهمندىبا ایرانیها بود، ولى باز آتنىها بکمک
 مصرىها شتافته پافشردند، تا اینکه هخامنش کشته شد، لشکر ایران هزیمت یافته بطرف منفیس «1» رفت و بقصر سفید پناه برد. این
قصر مقرّ ولات ایران در مصر بودو آن را سخت محکم کرده بودند.
از اینجا معلوم مىشود، که تمام مصر بر ایرانیها نشوریده بودو شورش بمصب نیلو اطراف آن
محدود بوده. بعد دیودور گوید (کتاب 1، بند 74): اردشیر، چون از عدم بهرهمندى ایرانیان آگاه
شد، سفیرى به لاسدمون با هدایائى فرستاد، تا اهالى لاسدمون را بر آتن برانگیزدو آنها مجبور
شوند از مصر دست کشیده براى حفظ خانه خود به آتن برگردند. این سفیر موفّق نشد، زیرا
لاسدمونىها هنوز لشکرکشى خشیارشا را بیونان فراموش نکرده بودند و از این جهت تکلیف
اردشیر را نپذیرفتند. توسیدید اسم این سفیر را مگباز «2» نوشته (کتاب 1، بند 1).
او گوید، که سفیر پول زیادى خرج کرد، ولى بىبهرهمندى برگشت. پس از آن اردشیر ارتهباذ
والى کلیکیهو مگابیز (بغابوخش) والى سوریه را أمور کرد، که هرچه زودتر قشونى جمع کرده
بکمک ایرانىهاى محصور بشتابند. این دو سردار لشکرى از سیصد هزار نفر سپاهى ترتیب ادند،
ولى چون بحریه نداشتند، مجبور شدند یک سال تأمل کند، تا سیصد فروند کشتى در کلیکیهو
قبرسو فینقیه براى آنها بسازندو ضمنا در این مدت سپاهیان خود را بمشقو ورزش داشته آنها را
براى تحمل سختیهاى جنگ آماده کردند در این احوال ایناروس جد داشت، که قصر سفید را
بگیرد، ولى ایرانیان با رشادت حملات دشمن را دفع کرده مواقع خود را نگاه داشتند (کتاب 1، بند 75). سال دیگر، همینکه بحریه حاضر شد، ارتهباذ عازم مصب نیل گردید و مگابیز بطرف
منفیس پاىتخت مصر حرکت کرد.
پس از ورود این قوه بمصر، قشون مصرى و یوانى از منفیس باستقبال قشون ایران شتافت و، پس
از آن جنگ سختى شد، که ایرانیان غالب آمده سپاهیان ایناروس را ریزریز کردندو اوبا یوانیها
فرار کرده به شهر بیبلس «3» که در جزیره پرسپىتس «4» واقع بود، پناه برد. این جزیره از دو
شعبه نیل تشکیل شدهو در هر دو شعبه رود مزبور کشتىرانى مىشود. یوانیها براى اینکه
 کشتىهایشان از تعرّض پارسىها سالم بماند، سفائن خود را بیکى از دو شعبه مزبور نیل کشیدندو سپاه پارس
بمحاصره ایناروسو همراهان او آتنىها پرداخت. این محاصره یک سال و نیم بطول انجامید و
در این مدت پارسىها تمام مصر را باطاعت درآوردند. فقط آمیرته «1» در دلتاى نیل مقاومت
میکردو پارسىها بدین سبب، که این صفحه تمما پر از باتلاق بود، نمیتوانستند بر او دست بیابند.
محاصره جزیره پرسپىتس طول کشیدو پارسىها، چون دیدندبا وسائل عادى نمیتوانند داخل
جزیره شوند، بالاخره تصمیم کردند باینکه یکى از شعبههاى نیل را بخشگانند، تا بىمانع داخل
جزیره گردند. با این مقصود نهرهاى زیاد کنده آب نیل را در آن انداختندو کشتىهاى آتنى
بخاك نشست.

 


ادامه مطلب
یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:10   احوال مصر

 

چنانکه بالاتر گذشت، باوجود طغیان مصر در سال آخر سلطنت داریوش اول و پس از فرونشاندن
شورش آن در ابتداى سلطنت خشیارشا، اوضاع مصر بهمان حال سابق باقى ماند، یعنى امراء و
روحانیون مصر بهمان حقوقو اختیارات خودشان ابقا شدند، ولى این رفتار در احوال روحى
مصرىها تغیرى نداد و مصر در زمان اردشیر درازدست باز شورید. جهت آنرا بعضى رفتار بد
هخامنش والى مصر دانستهاند. ممکن است چنین باشد، ولى، براى فهم شورشهاى پىدرپى مصر
باید کلیۀ روابط مصرو ایران را در نظر گرفت. از این نظر آنچه از نوشتههاى مورخین قدیم مانند
هرودوتو سایرین استنباط مىشود چنین است:
مصریها کلیۀ حکومت مردمان آسیائى را بر خود یک نوع مجازات آسمانى میدانستند.
در هر دوره چنین بود و در دوره هخامنشى هم چنان. باوجود اینکه داریوش بزرگ براى استمالت
مصریها خودش بمصر رفت، از روحانیونو نجباى مصر جذب قلوب کرد، در سوگوارى مصریها
براى گاو مقدس شرکت یافت و، چنانکه کتیبه (سوئز) نشان میدهد، خود را فرعون مصر خواند و
القابو عناوین فراعنه ر اختیارو مذهب سائیس را برقرارو کارهاى عام المنفعه براى مصریها
کرد، باز مصریها در سال آخر سلطنت او شوریدند. جهت این بود، که مصریها بواسطه قدمت
تاریخى بر خود مىبالیدندو خودشانرا بالاتر از ملل دیگر میدانستند، مثلا هرودوت، که مقارن این
زمان
بمصر مسافرت کرده، چنین نوشته: «مصریها گویند، فراعنه بزرگ آنان در جهانگیرى از پارسىها
هم گذشتهاند، زیرا آنها در مملکت سکاهاو کلخیدها بودندو تا تراکیه تاختهو در دریاى جنوبى
(شاید مقصو دریاى عمان باشد)، تا هرجا که ممکن بود برانند، پیش رفتندو تمام ممالک، نظر به
آثارى که مانده، کارهاى بزرگ آنان را شاهدند.
داریوش را نشاید، که د ردیف سزوستریس «1» قرار گیرد. مصرىها قدیمترین مردم روى زمین
و ملّتى هستند، که تاریخشان تا 17 هزار سال قبل صعود میکندو شامل 340 نسل است. قدمت این
مملکت به اندازهایست، که در ابتداء خود خدایان آنرا داره میکردند. خدایان تمام ملل از خدایان
مصر بوجود آمدهاند». معلوم است، که این عقاید مصریها نتیجه گفتههاى داستانى بودهو تاریخ یاد
ندارد. که فراعنه مصر چنین جهانگیریهائى کرده باشندو بر فرض هم، که این گفتهها مبنائى
داشت، باز حدود مصر، چنانکه خود مصریها معین کردهاند، بحدو دولت هخامنشى در زمان
داریوش بزرگ نمیرسید. چنین بود حسیات مصرىها نسبت بایرانیها. حالا باید دید، که نظر و
حسیات ایرانیها نسبت بانها چگونه بوده. موافق اسنادى، که از حفریاتو کاوشها در مصر بدست
آمده معلوم میشود، که از شاهان ایران کبوجیهو داریوش اول القابو عناوین فراعنه را پذیرفته
خود را فرعون مصر، زاده نیت مادر خدایان و برادر (را) خداى آفتاب خواندهاند. شاهان دیگر، که
بعد از داریوش آمدهاند، یعنى خشیارشا و اردشیر درازدست، القابو عناوین فراعنه ر استعمال
نکردهاندو در متنهاى مصرى آنها را فقط فرعون بزرگ یا پادشاه جنوب و شمال خواندهاند، ولى
بعد باز مىبنیم، که داریوش دوم خود را فرعون مصر دانستهو عناوینو القاب آنها را پذیرفته،
چنانکه اسم او را در نوشتهاى، که در اآزیس (یا واحه) بزرگ یافتهاندو متن آن مذهبى است،
گاهى اینتاریوشو گاه مریامنرا «2» ضبط کردهاند «3». جهات این تغیرات را صحیحا نمیدانیم،
 ولى على که بنظر مىآید، باید چنین باشد: جهت تغیر اولى از شورش مصر در زمان خشیارشا بوده، یعنى رفتار این شاه در مصر
مانند رفتار او در ابل بودو مصر هم بر اثر شورش، دیگر دولتى بشمار نمىآمد. از طرف دیگر
استنباط مىشود، که اصلا پارسىها، وقتى که بمصر درآمدهاند، نظر بمعتقداتشان، که خدا را
موجودى مجرّدو لا مکان مىدانستند، با نظر حقارت بمذهب مصریهاو هیکل خدایان آنها، بشکل
نیم انسانو نیم حیوان نگریسته از پرستش گاو گربهو غیره تنفّر داشتهاند. ولى سیاست در ابتدا
اقتضا مىکرده، که آداب مذهبى مصریها را بجا آرند، در پیش گاو مقدس بزانو درآیندو مراسم
دربار مصر را رعایت کند. از اینرو خود را فرعون خواندهو القابو عناوین آنها را پذیرفتهاند،
ولى بعدها، که حکومت ایران در مصر محکم گردیده، شاهان ایران اشمئزاز داشتهاند، از اینکه
خود را زاده مادر خدایان دانسته در پیش گاو بزانو درآیند «1».
این بوده، که القابو عناوین فرعون مصر را ترك کردهاند. بعد وقتى فرا رسیده، که بواسطه
ضعف حکومت مرکزى (از شاهان ضعیف النّفس هخامنشى) و بخصوص پس از عدم بهرهمندى
ایرانیان در یونان، مصریها هم بحرکت آمدهاندو دربار ایران خواسته، از راه رعایت مراسم دربار
مصرو آداب مذهبى آنان، قلوب مصریها را جذب کند. لذا باقتضاى سیاست، داریوش دوم باز
القابو عناوین فراعنه را پذیرفته. بهرحال، چیزى که محقّق مىباشد، این است، که مصریها پس از
جنگ ایرانو یونان، در زمان اردشیر درازدست شوریدند و بهانه هم بدرفتارى والى ایران در مصر
بود، ولى تردیدى نیست، که این شورش، علاوه بر جهاتى که ذکر شد، نیز بر اثر عدم بهرهمندى
ایران در یونان روى اد و یوانیان در آن دست داشتند، زیرا، چنانکه بالاتر گفته شد، سیاست
یونان هم نسبت بایران این رفتا ر از طرف آنها اقتضا میکردو این نکته منحصر بموردى نیست،
که میخواهیم وقایع آن را ذکر کنیم.
کلیۀ از دیرگاهى حتى در زمان کبوجیه یوانىها بمصریها کمک میکردند، تا نفوذ یران را در مصر براندازندو تجارت مصر را بدست گرفته آنرا در منطقه نفوذ خو درآورند.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
00:31   عده نفرات لشکر

 

 هرودوت گوید (کتاب 7، بند 60): در اینجا خشیارشا باحصائیه پرداخت. نمیتوانم بگویم، که هرکدام از مردمان چقدر سپاهى داده بود، زیرا کسى اطلاعى در این باب ندارد. باوجوداین عد ه قشون برّى بیک میلیون و هفتصد هزار نفر میرسید. شمردن سپاهیان چنین بود، که بدوا ده هزار نفر را در یکجا جمع کرده افراد را حتى المقدور بیکدیگر نزدیک داشتند و بعد دور این ده هزار نفر خطّى کشیدند. پس از آن این عده را از محیط بیرون کرده دیوارى روى خط ساختند. بلندى دیوار بحدى بود، که بناف یک نفر سپاهى میرسید. وقتى که این محوطه آماده شد، سپاهیان را گروه گروه در آن داخل و از آن خارج کردند، تا انکه تمام سپاهیان از محوطه گذشتند و عده نفرات لشکر معلوم گردید.

 

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
23:45   عبور از بوغاز داردانل

 

پس از آن بامر شاه عبور از داردانل شروع شد و هرودوت آن را چنین توصیف کرده (کتاب هفتم، بند 56-54): در آن روز پارسىها بتدارکات عبور از هلّسپونت مشغول بودند.

روز دیگر در انتظار طلوع آفتاب روى پلها عطریات بسوختند و راه را با شاخه هاى مورت گستردند. در طلیعه خورشید خشیارشا مقدارى شراب در ظرفى از زر بدریا ریخت و آفتاب را نیایش کرده از آن خواستار شد، سانحه اى پیش نیاید، که مانع از جهانگیرى او در اروپا گردد. خشیارشا پس از آن یک جام و یک صراحى زرین و یک قبضه
 
شمشیر پارسى، که بزبان مزبور آکى نانس نامند، به هلّسپونت انداخت.
 
نمى توان گفت، که با افکندن این اشیاء خشیارشا میخواست هدایائى بآفتاب نثار کند، یا از تنبیه دریا پشیمان شده میخواست نیازى باو بدهد. پس از این مراسم، پارسى ها بعبور شروع کردند. از یکى از پلها پیاده و سواره نظام میگذشت و از دیگرى، که بطرف دریاى اژه (بحر الجزائر)بود، چارپایان بارى و خدمه عبور مى کردند.
 
مقدم بر همه عابرین ده هزار نفر پارسى بودند، که بالتمام تاج گلهائى بر سر داشتند.
از عقب آنها لشکرى مرکب از مردمان مختلف عبور کرد. اینها روز اول گذشتند.
روز دیگر اول سوارها و جنگى هائى گذشتند، که نیزه هاشان را پائین گرفته بودند.
افراد این قسمت هم تاج گل بر سر داشتند. بعد اسبهاى مقدس و گردونه مقدس حرکت کردند، پس از آن خشیارشا و هزار نفر سوار و بعد از آنها سایر قسمتهاى قشون. در همین حین کشتى ها هم بطرف ساحل مقابل روانه شدند. بیک روایت خشیارشا بعد از همه عبور کرد. در مدت هفت شبانه روز لاینقطع لشکر پارس از ترس ضربت شلاقها باروپا میگذشت و گویند، که بعد از عبور خشیارشا یکى از اهالى هلّسپونت گفت:
 
اى زوس (یعنى اى خداى بزرگ) چرا تو بشکل پارسى درآمده و خود را خشیارشا نامیدهاى؟ چرا براى اضمحلال یونان اینهمه مردمان را دنبال خود میبرى؟ تو بى آنها هم میتوانستى اینکار بکنى.
 
شنبه 13 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
23:44   عبور لشکر ایران از هلسپونت - وقایع بعد تا جنگ ترموپیل - صحبت شاه با اردوان سان لشکرها

 در کنار هلّسپونت خشیارشا خواست قشون خود را سان بیند. بحکم او اهالى محل قبلا روى تپه تختى از مرمر سفید ساخته بودند. شاه بر آن قرار گرفته قشون برّى و بحرى را تماشا کرد. بعد خواست، که جنگ دریائى را تماشا کند و جنگى شد، که فینیقیهاى صیدا غلبه

یافتند و خشیارشا از قشون خود و جدال دریائى راضى ماند. 
 
هرودوت گوید: وقتى که خشیارشا دید تمام سطح هلّسپونت را کشتیها فرو گرفته و هر دو طرف ساحل آن پر است از مردان جنگى، خود را سعادتمند دانست، ولى، پس از آن اشک از چشمانش سرازیر شد. اردوان ملتفت شده چنین گفت: شاها، جهت آن شادى و این اشک ها چیست؟ خشیارشا جواب داد: محزون هستم از اینکه مى بینم عمر انسان چقدر کوتاه است و صد سال دیگر از این سپاهیان یک نفر باقى نخواهد بود. اردوان گفت: ما در زندگانى بچیزى برمیخوریم، که از این فکر تو دردناكتر است، زیرا، با وجود کوتاهى عمر انسان، یکنفر سعادتمند در میان این انبوه لشکر یا خارج از آن نیست، که بالاخره مرگ نخواهد. بدبختى ها و امراض مولم کارى میکنند، که این عمر باین کوتاهى هم بنظر ما دراز میآید. بنا بر این مرگ براى ما پناهگاهى از تحملات طاقت فرسا است. خدا در ابتدا لذّت وجود را بما مى چشاند و بعد بر آن حسد میبرد.
خشیارشا گفت: اردوان، هرچند آنچه گفتى راست است، ولى بهتر است از عمر انسان حرف نزنیم، چه در موقع خوشبختى نباید بدبختى ها را بخاطر آورد. بهتر است بمن بگوئى،
که اگر آن روح براى تو ظاهر نشده بود، آیا عقیدهات راجع بجنگ با یونانى ها همان میبود یا تغییر مى یافت. بطور بتّى جواب بده. اردوان گفت: شاها، خدا کند، که تعبیر خواب چنان باشد، که ما هر دو خواهان آنیم. باوجوداین اکنون هم من متوحش میشوم، وقتى که چیزهاى زیاد بخاطر آورده مى بینم، که تو دو دشمن خطرناك دارى. خشیارشا جواب داد: اردوان، تو چه عجیب بشرى هستى، آن دو خطر چیست؟ آیا قشون برّى ما از قشون یونانی ها کمتر است، یا بحرّیه یونان بربحرّیه ما فزونى دارد؟ اگر تصور میکنى، که قواء ما کم است، میتوان در مدت کمى قواى جدیدى جمع کرد. اردوان گفت: شاها، هیچ عاقلى قواى برّى و
بحرى ما را کم نمیداند و، اگر قواى جدیدى جمع میکردى، آن دو دشمن، که درنظر مناند،
خطرناكتر میشدند. این دو دشمن خشگى و دریا است. اولا بنظر من چنین میآید، که این دریا در هیچ جا بندرى بزرگ ندارد، که در موقع طوفان پناهگاه بحرّیه تو گردیده کشتى ها را از خرابى ایمن دارد. با صرفنظر از اینکه یک بندر کافى نیست و براى چنین قشونکشى بنادر زیاد در طول سواحلى، که  ، لازم است. چنین بندرهائى نیست و بخاطر آر، که حوادث انسان را اداره میکند، نه انسان حوادث را. چون یکى از دشمنان را نامیدم، دشمن دیگر را هم مى نامم.
خشکى دشمن دیگر تو است، زیرا اگر هم این راه را بىمانع پیمودى، باز هرقدر پیشتر روى این دشمن قوى تر خواهد گردید. خیر کامل براى انسان وجود ندارد.
 
بنابراین، اگر هم بموانعى برنخورى، باز زمین براى تو گرسنگى تهیه خواهد کرد و هرقدر پیشتر روى، خطر آن بیشتر خواهد بود. مرد واقعى آن است، که هنگام گرفتن تصمیم ترسو باشد و تمام اتفاقات را در ترازوى عقل بکشد، ولى در حین اجرا دلیر
 
خشیارشا چنین جواب داد: اردوان، فکر تو صحیح است، ولى تمام چیزها را نمیتوان بیک اندازه درنظر گرفت. اگر بنا باشد، که در هر مورد هرگونه اتفاق ممکن را درنظر گیرى، هیچگاه نخواهى توانست کارى انجام دهى. بهر کار اقدام کردن و نصف بلیات را تحمل کردن به از آن است، که شخص از هر اتّفاقى بترسد و نخواهد بلیه اى را تحمل کند. از این نکته گذشته، اگر تو با هر چیز که میگویند، ضدیت کنى، ممکن است، که مانند حریفت در اشتباه افتى و نتیجه هر دو یکى است. بالاخره آیا انسان چیزى را بتحقیق میداند؟ تصور میکنم، که نمیداند. اشخاصى، که تصمیم بر عمل مىکنند، غالبا موفق میگردند و بعکس اشخاصى، که همه چیز را مىسنجند، کندند و ندرتا بهرهمند. تو خودت مى بینى، که قویشوکتى پارس تا چه اندازه است.
اگر اسلاف من همه اشخاصى مانند تو بودند، یا خودشان چنین نبودند، ولى مستشارانى مانند تو داشتند، پارس هیچگاه این قویشوکتى را بخود نمیدید. آنها رو بخطرات رفتند و دولت را باین اندازه قوى کردند. بهرهمندى هاى بزرگ با خطرات بزرگ بدست میآید.
 
براى رقابت با نیاگان خودمان در بهترین موسم سال براه افتادهایم. اروپا را مطیع کرده بخانه خود برمیگردیم، بىآنکه به گرسنگى یا بیک بلیه دیگر دوچار شویم. اولا خودمان آذوقه فراوان داریم، ثانیا نان از مردمانى بدست آریم، که از مملکت آنها میگذریم، زیرا ما با ملّتى زارع طرفیم، نه با مردمى صحرا کرد. اردوان باز در جواب چنین گفت: شاها، اگرچه حکم تو این است، که ما از هیچ چیز نترسیم، باز نصیحت مرا بپذیر. وقتى که صحبت از مسئله مهمى است، مقتضى است شخص زیاد حرف بزند.
 
کوروش پسر کبوجیه تمام ینیانها را باستثناى اهالى آتن مطیع کرد. من پیشنهاد میکنم، که ینیانها را بر ضد نیاگانشان برنینگیزى، بى آنها هم ما توانیم بر دشمن غلبه یابیم.
اگر ینیانها با تو آیند، یکى از دو امر واقع خواهد شد: ظلم بزرگى را مرتکب شده مملکت مادرى را برده خواهند کرد، یا موافق حقّ رفتار کرده آزادى آنرا خواهند خواست. در صورت اول فایده بزرگى براى ما نخواهند داشت و در مورد دوم میتوانند زحمتى بزرگ براى قشون تو تهیه کنند.
این مثل قدیمى را بخاطر آر، که گفته اند"آغاز و فرجام کار را باهم نمیتوان دید" خشیارشا گفت 
اردوان این عقیده آخرى تو از تمام عقایدت سخیفتر است. دلایل زیادى صداقت ینیانها را
نسبت بما ثابت میکند. خودت و آنهائیکه با داریوش بمملکت سکاها رفته بودید، میتوانید این نکته را تأیید کنید، چه نجات داریوش و تمام قشون او در دست ینیانها بود و آنها خطایا خیانتى نکردند و، علاوه بر آن، حالا زنان و کودکانشان را در مملکت ما گذارده میروند. با این حال معقول نیست، خیانتى کنند. بنابراین مترس، راحت باش و بخانه و مملکت من سرپرستى کن. از تمام پارسیها تنها بتو مملکت خود را میسپارم. پس از آن خشیارشا اردوان را به شوش فرستاد و بزرگان پارسى را خواسته چنین گفت: شما را خواستم، تا بگویم، که باید در این جنگ دلیر باشید و فتوحات سابق ما را، که نامى و بزرگ بود، لکّه دار نکنید. هرکدام از ما باید جد کنیم، زیرا کارى، که در پیش داریم، نعمتى است براى همه. تاکید میکنم، که در این جنگ تمام مساعى خود را بکار ببرید، چه ما با مردمى مى جنگیم، که دلیر است و، اگر بر او غلبه کردیم، دیگر لشکرى نخواهد بود، که با ما بجنگد. بس خدائى را، که حافظ پارسى ها است، نیایش کنیم و بگذریم.
 
شنبه 13 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
22:37   جنگ آتن با ایران

در این زمان سیمون پسر میلتیاد با دویست کشتى ترىرم عازم سواحل آسیا شدو یکصد کشتى
هم از ینیانهاو یوانىهاى دیگر آسیا گرفته شهرهاى ساحلى کاریهو لیکیه را تسخیر کرد (دیودور، کتاب 1، بند 60) پارسىها قبلا قواى زیادى بسردارى تیترس تس «1» پسر خشیارشا،
ا زن غیرعقدى او، آماده کرده بودندو تلاقى فریقین در نزدیکى جزیره قبرس روى اد. در اینجا
قواى بحرى ایران مرکّب از سیصد کشتى ترىرمو قواى یوانى عبارت از 250 کشتى از همان
نوع بود. پس از جنگى سخت یوانیها فایق آمده عدهاى از کشتىهاى ایران را غرق کردند و
یکصد فروند کشتى با سپاهیانى، که در سفائن بودند، گرفتند. باقى سفائن فرار کرده بقبرس پناه
بردند و بعد ایرانیها کشتىها را گذاشته پنهان شدندو سفائن مزبوره بدست یوانىها افتاد. پس از
این فتح، سیمون بقواى برّى ایران، که در پامفلیه «2» در کنا رود اورىمدن «3» بود، حمله کرد و
حیلهاى بکار برد، که باعث شکست ایرانىها گردید، توضیح آنکه، در کشتىهائى، که از ایرانىها
گرفته بود، عدهاى یوانى نشانده بآنها لباس پارسى پوشیدو ایرانىها، چون فریب خورده پنداشتند،
که در این کشتىها سپاهیان پارسى هستند بمقام مدافعه برنیامدند. پس از آن یوانىه ناگهان بر
ایرانیها تاخته بقدرى پیش رفتند، که به چادر فردات «4» برادرزاده خشیارشا رسیده سر او را بریدند
و از قشون ایران، آنهائى که مقتول یا مجروح نشده بودند، فرار کردند (دیودور، کتاب 1، بند
61). در نتیجه این جنگ ایرانىها کشتىهاى خود رابا غنائم زیاد از دست ادندو بیستهزار نفر
اسیر شدند. سیمون پس از جنگ ستونى بیادگار فتحى، که در یک روز در دریاو خشکى کرده
بود، در کنا رود اورىمدن برپا و بعض اسلحه ایرانى را، که در جزو غنائم بدست یوانىها افتاده
 بود، بر آن نصب کرد. تاریخ این جنگ را محّقین 46 ق. م میدانندو چون معلوم نیست، که خشیارشا در کدام ماه این
سال کشته شده، بعضى مانند ژوستن (کتاب 2، بند 15) این واقعه را بزمان سلطنت اوو برخى مثل
دیودور، چنانکه بالاتر اشاره شد، بزمان سلطنت اردشیر درازدست مربوط میدارند. سال بعد سیمون
بطرف خرسونس تراکیه رفته آنجا را هم از پارسىها انتزاع کرد. چون باید وقایع مرتبا ذکر شود،
اکنون مقتضى است، که موقتا روابط ایرانو یونان را بهمین حال گذاشته بگذارشات مصر نظر
افکنیم.

شنبه 13 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
22:35   اتّحا دلس

اگرچه آتن و اسپارت هر دو در زمان خشیارشابا ایران میجنگیدند، ولى اهمیت آتن در این جنگها
بمراتب بیشتر بود.
راست است، که اسپارتیها شجاعو دلیر بودندو موافق قوانین خود، وقتیکه بجنگ میرفتند،
میبایست فتح کند یا کشته شوند، ولى، چنانکه از وقایع جنگهاى ایرانو یونان دیده میشود، فکر
 آتنىها بیش از قوه کار میکرد: در جنگ ماراتن طرز جنگ آتنىها، که فکر میلتیاد آتنى بود، باعث بهرهمندى آنان گردید، در جنگ سالامین فکر
تمیستوکل، که بحریه قوىو بزرگ ایران را در جاى تنگى مانند سالامین بجنگ کشانید، یوانیها را نجات اد و نیز، وقتى که خشیارشا تصمیم بر مراجعت بآسیا کرد، آریستید آتنى مانع از خراب
کردن پل شد، تا مبادا خشیارشا جدا پافشارد و جنگ ببهرهمندى ایران خاتمه یابد. بنابراین آتن
دراى سه مرد بود، که هرسه در تاریخ معروف گشتهاند: میلتیاد، تمیستوکلو آریستید.
پس از خاتمه جنگهاى ایرانو یونان اوضاع داخلى آتن رونقى یافت، توضیح آنکه بیشتر غنائم
بعد از جنگ پلاته نصیب آتنىها شده بود و اینها، بجاى اینکه این ثروت را بمخارج شخصى
برسانند، بمصرف کارهاى عمومى رساندندو هم در این زمان بمساعى تمیستوکل دیوار آتن
ساخته شد. این دیوا را آتن براى حفظ خو در مواقع جنگ لازم میدید، ولى اسپارتبا نظر بد
بآن مینگریست. بالاخره آتنىها طورى بچابکى این کا ر انجام ادند، که اسپارت مجال نیافت
ممانعت کند.
سپس بنادر خودشان را هم محکم کردند، یعنى بندر جدیدى، که هنوز هم موسوم به پیره است،
ساخته آنرا با دیوارهائى به آتن اتصال ادند. پس از آن چون آتنیها قوت گرفتند، در صدد
برآمدند، کهبا ایران ستیزه کند، زیرا، اگرچه از جنگها بهرهمند بیرون آمدهو موقتا ایران را
عقب نشانده بودند، ولى امیدوار نبودند، که این اوضاع دوامى بیابدو میخواستند بایران مجال
ندهند، که از نو جنگ تعرّضى پیش گیردو همواره او را بحفظ سواحل دریاهاو متصرّفاتش
مشغول داشته از طرف دیگر بر مستملکات خودشان بیفزایند. از تمام این ملاحظات گذشته، آتن
دولت دریائى بودو میدانست، که بحریه قوى لازم دارد، ولى میخواست تمام مخارج این بحریه
باو تحمیل نگرد. با این خیالو براى حمله بایران آتنىها اتحادى با سایرین بستند، که معروف به
اتّحا دلس گردید، زیرا مقرّ آن در معبد آپلّن در جزیره دلس بود. آتنىها به یوانیهاى دیگر
میگفتند، که این اتّحاد را تشکیل میکند، تا مستعمرات یوانى ر از قید ایران خارج
کند، ولى معلوم است، که مقصودشان این بود، که این مستعمرات را تابع خود گردانند.
شهرهائى که در این اتّحا داخل شدند، عبارت بودند از: بعض شهرهاى یوانى، جزائر بحر
الجزائر، مستعمرات ینیانى در آسیاى صغیر، جزیره گسو ردسو غیره. موافق نظامنامهاى، که آریستید آتنى ملقّب به عادل براى این اتّحاد نوشت، شهرهاى متحد میبایست سپاهو پول و
کشتىهاى جنگى بدهند.
آریستید خزانهدار این اتّحاد گردیده خزانه را بجزیره دلس برد و پس از آن طولى نکشید، که قوه
حاضر شد و ریاست آن با سیمون یا کیمون «1» پسر میلتیاد گردیدو اتّحاد مزبور در 476 راى اد،
که جنگ با ایران شروع شود. سیمون سردار قابلى بودو پیشرفتهائى حاصل کرد، توضیح آنکه
ایرانیها ر از تراکیهو بحر الجزائر و مستعمرات یوانى در آسیاى صغیر براندو مستملکات آتن را
توسعه اد. در این احوال چون متحدین از دوام جنگ خسته شدند، آتن قرار اد، که بجاى سپاه و
کشتىها مبلغى بآتن بپردازند، تا خود آتن لوازم جنگ را تهیه کند.
متحدین این تکلیف را پذیرفتند، یعنى درواقع باجگذار آتن شدند و این شهر پاىتخت دولت
بزرگى شد. این بود بطور اجمال احوال یونان، وقتى که نوبت سلطنت به اردشیر رسید. اگر
بخواهیم بیش از این از اوضاع آتن صحبت کنیم، از موضوع خارج خواهیم شد، ولى باید بخاطر
آورد، که پس از جنگهاى ایرانو یونان در زمان خشیارشا تا جنگهاى پلوپونس، دورهاى براى
آتن افتاح شد، که بهترین دوره تاریخ آن است. در این دوره اشخاص نامى زیا در آتن پیدا
شدندو کارهاى درخشان براى آتن کردند، اسامى بعضى را بالاتر ذکر کردهایم. نامىترین بعض
دیگر سیمون و پریکلس «2» بودند. از سیمون بالاتر صحبت شد. بودن او د رأس حکومت آتن
چندان طولانى نبودو پس از اینکه او ر از جهت وهنى، که به آتن از طرف اسپارتىها وارد شده
بود، تبعید کردندو هواخواهانش اقتدارى را که داشتند از دست ادند، پریکلس روى کار آمد. او
 پسر کسانتیپو از طرف مادر از خانواده
آلکمئونید «1»، یعنى نجیبزاده بود. کسانتیپ همان کسى است، که در جدال میکال فرماندهى
لشکر آتن را داشت. پریکلس در مدت سى سال در مشاغل مختلف بود و حکمران واقعى آتن
بشمار میرفت، چنانکه توسیدید گوید، که این مدت را باید سلطنت پریکلس نامید. نظرو عمل او
را مورخین بسیار ستودهاند. این ناطق معروف، آتن ر اول دولت (46)- پریکلس (از کتاب
اسکاریگر، تاریخ عمومى)
دریائى یونان کرد و پایه بحریه آن را بر مبنائى محکم نهاد. بعد بمستملکات آتن توسعه اده شهر
آتن رابا عماراتو ابنیه تاریخى آراستو ادبیات و صنایع آن را تشویق کرد. راجع باو نیز باید
گفت، که قسمتى از جنگهاى آتنبا ایران در زمان او روى اد. این جنگها، اگرچه بگفتههاى
یوانیها براى آتنىها درخشان بود، ولى فایدهاى براى آتن نداشت زیرا، دولت هخامنشى دراى
وسایل بىحدوحصر بود و میتوانست جنگها را بدرزا بکشاند. از طرف دیگر آتن مجبور بود
همواره پول و سپاه بخارج یونان بفرستد. بالاخره، چنانکه پائینتر بیاید، آتن دید، که چون نهایتى
براى این جنگها نیست، عقد عهدى ر استقبال کرد. در باب پریکلس نیز باید گفت، که در زمان
او آتن در جنگهاى درونى یونان داخل شد و، چنانکه خواهد آمد، بواسطه سیاست دربار ایران با
حال فلاکتبارى از این جنگ بیرون آمد. باوجود
این جنگها پریکلس در بستر مرگ مىگفت: «یک زن آتّیکى بواسطه من عزدار نشد» و
مقصودش این بود، که تمام این جنگها را من باقتضاى سیاست دولت کردم، نه از جهت نظر
شخصى یا منافع خصوصى.
 

شنبه 13 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...1617181920...33صفحه بعد


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا