خدای بزرگ است اهورامزدا
01:58   نام و نسب سغدیان

 

اسم این شاه را چنین نوشتهاند: دیودورو (اوسویوس)- سغدیانس «1».
کتزیاس- سکودیانس «2». ابو ریحان بیرونى- صغدناتوس «3».
ابن عبرى- سغدینوس. ابو ریحان او را پسر خشیارشاى دوم یا چنانکه گوید خسرو ثانى دانسته،
ولى معلوم است، که او پسر اردشیر درازدست بود نه خشیارشاى دوم. اشتباه ابو ریحان از مدارکى
بوده، که در دست داشته. از سغدیان کتیبهاى نمانده تا اسم او بپارسى قدیم معلوم باشد، باوجود
این گمان میکند، که نام او به پارسى قدیم سوغودیان بوده، زیرا سغد را بپارسى قدیم سوغود
مینامیدند. در داستانهاى ما از سغدیان یا سوغودیان ذکرى نشدهو نویسندگان قرون اسلامى، که از
مدارك شرقى استفاده کردهاند، نیز اسم او را ذکر نکردهاند. مادر او، چنانکه گذشت، آلوگونه
نامى از اهل ابل بود.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:57   قتل خشایارشا دوم

 

مدت سلطنت این شاه خیلى کوتاه بود، توضیح آنکه سغدیان، برادر او- از آلوگونه زن غیرعقدى
اردشیر- با خواجهاى فارناسیاس «1» نام همدست شده شبى، که خشیارشا در حال مستى باطاق
خوابش رفت، بخوابگاه درآمدو او را در خواب کشت. نعش شاه مقتول را با نعش اردشیر و
داماسپیا، که نیز د روز فوت اردشیر درگذشته بود، یکجا براى دفن در مقبره شاهان هخامنشى
بپارس بردند.
مدت سلطنت خشیارشا را کتزیاس 45 روز دانسته (پرسىکا، قسمت 2» (4» ولى دیودور این
مدت را یکسال نوشته، اگرچه گوید، که بعضى مدت سلطنت او را دو ماه میدانند (کتاب 12، بند
71). یوستى در تألیف خود عقیده کتزیاس را متابعت کرده (اساس فقه اللغه ایرانى، ج 2 ص 461)

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:54   نام و نسب خشایارشا دوم

 

نام و نسب
اسم این شاه را چنین نوشتهاند: کتزیاس- کسركسس (پرسىکا، قسمت 4). دیودور- نیز چنین
(کتاب 12، بند 64).
اسم خشیارشاى اول را «اخشورش بن دراو هو خسرو الاول» نوشته). ابو الفرج بن عبرى- ابو ریحان بیرونى در آثار الباقیه- خسرو الثانى (و معلوم است، که مقصود همین شاه بوده، زیر او
اخشیرش الثانى. این شاه در داستانهاى ما فراموش شدهو مورخینى، که از مدارك شرقى استفاده
کردهاند، مانند طبرىو مسعودىو حمزه اصفهانى و ثعالبىو ابن اثیرو غیره اسم او را ذکر
نکردهاند. او چنانکه ذکر شد، یگانه پسر اردشیر درازدست از داماسپیا بود.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:38   فوت اردشیر، صفات او

 

اردشیر در 424 ق.م درگذشت. (بعضى 425 ق.م نوشتهاند). این نخستین شاه هخامنشى بود، که
از بسط ایران بطرف مغرب صرفنظر کرد و بسخنان فراریهاى یوانى، که همیشه در دربار ایران بودند، وقعى ننهاد، چنانکه راجع به تمیستوکل هم همین رویه را داشت. در زمان اردشیر قبرس به
ایران برگشت و این واقعه بواسطه نزدیکى جزیره مزبور به فینقیهو مصر مهم بود. راجع بشخص
اردشیر باید گفت، که در داستانهاى ما او را شاهى رعیتپرور و ادگستر خواندهاند. از مورخین
یوانى دیودورسىسىلى گوید، که اردشیر در بدو سلطنت سیره خود را برخلاف سیره خشیارشا
قرار اد، خواست اصلاحاتى کندو بمطالب مردمو ایالات برسد. پلوتارك گوید: «از حیث رأفت
و جوانمردى او سرآمد شاهان پارس بود» (اردشیر باحافظه، بند 1). کرنلیوسنپوس او را مردى دلیر
دانسته (کتاب 1، بند 3). اردشیر میل داشته، که در جنگها شرکت کند، ولى بشکار، چنانکه
کتزیاس گوید، چندان رغبت نشان نمیداده، بلکه بیشتر مایل بوده، که اوقات خود را در میان زنان
غیرعقدى بگذراند.
مدت سلطنت اردشیر را دیودور سىسىلى (کتاب 1، بند 69) چهل سال دانسته، قانون بطلمیوس
41 و کتزیاس (پرسىکا، فصل 1» (43» چهلودو، ولى ظن قوى این است، که چهل سالو چند
ماه بوده.
اردشیر در بدو سلطنت در شوش میزیست، ولى بعد براى اقامت ابل ر اختیار کرد و بیشتر اوقات
خود را در این شهر میگذرانید. شاید بهمین جهۀ در میان زوجات او زنان ابلى زیاد بودند. زانش
نفوذى نسبت بوى نداشتند، ولى آمستریس «2» مادر اوو آمتیس «3» خواهرش خیلى متنفّذ بودند.
گاهى اردشیر در تحت نفوذ مادر درمیآمدو این زن هم در مواردى نفوذ خود را بخیرو صلاح
 مملکت بکار نمیبرد. از این شاه آثارى نمانده، جز اینکه د روى سه گلدان اسم او را نوشتهاندو کتیبهاى هم در تختجمشید از او
کشف شده، که زبان ابلى استو در فصل کتیبهها در باب دوم این کتاب بیاید.
خانواده اردشیر، چنانکه از نوشتههاى مورخین یوانى استنباط مىشود، اینها بودند: زن عقدى یا
ملکه داماسپی نام داشت (کتزیاس قطعه، 30 ژیلمر) «1» که باید یوانى شده جماسپیه باشد. در میان
زنان اردشیر این زن متنفذ بودو اردشیر از این زن فقط یک پسر داشت، که خشیارشا مىنامیدند.
ا زنان غیرعقدى نیز اولادى داشت، که عدهشان به 17 میرسید. از این عده آنهائى، که اسمشان در
تاریخ مانده «2» این چند نفرند: 1- سغدیانس «3» یا سکودیانس «4» ا زن ابلى آلوگونه «5» نام.
2- اخس «6» از کسمارتىدین «7» که نیز ابلى بوده. 3- بغپائوس «8» و پروساتس «9» ا زن ابلى
آندیا یا آندریا «10» نام. 4- آرسىتس ا زنى، که اسمش معلوم نیست و نیز ابلى بود.
بىمناسبت نیست گفته شود، که تصور میکند، اخس یوانى شده وهوك است و، چنانکه
گذشت، این اسم را داریوش اول در کتیبه بیستون بزرگ ذکر کرده (پدر اردومنش، صفحه 534).
راجع به پروساتس باید در نظر داشت، که این اسم را هم یوانى شده پروشات یا پروشاتّو مىدانند
و شاید بپارسى قدیم بمعنى پرشاد بوده (مدرك لوحه ابلى است- راجرس، یک تاریخ ایران
قدیم).
سترابون اسم این زن را، که در زمان دو شاه (داریوش دومو اردشیر دوم) آنقدر در دربار نفوذ
داشت، فارسیریس «1» نوشته، ولى پلوتارك اسم اولى را ذکر کرده.
نظر باینکه کتزیاس همین زن را، که بعدها ملکه گردید، دیده بود و اسم او را پروساتس نوشته
شکّى نیست، که نوشته سترابون را نمىتوان صحیح دانست. راجع ببرادرانو خواهران اردشیر باید
گفت، که برادران او اینها بودند: داریوش، ویشتاسپ، تیترستس «12»، آرتاریوس «13» و
خواهران او اینها: آمتیس «14» (بقول کتزیاس) و ردگونه «15» (یوستى، نامهاى ایرانى، صفحه
.(39 -398

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:36   کتاب عزرا

در باب اول این کتاب از فرمان کوروش راجع ببرگشتن اسراى یهود از ابل به اورشلیمو ظروفى،که شاه مذکور به یهودىها پس اده است، ذکرى شده و، چون مفاد این باب را بالاتر (صفحات 402 -401) ذکر کردهایم، تکرار زاید است. در باب دوم گفته شده است: «اینانند اهل ولایتها، که از اسیرى اشخاصى، که نبوکدنصر پادشاه ابل باسیرى برده بود، بیرون آمدندو هرکدام از ایشان باورشلیمو یهوداو شهر خود برگشتند». بعد، از اقوامو اشخاصى اسم برده افزودهاند، «تمامى جماعت باهم 42360 نفر بودند سواى غلامان و کنیزان ایشان، که 737 نفر بودندو مغنّیانو مغنّیات ایشان 20 نفر». پس از آن عده اسبها و
قاطرهاو شتران و خرها را معین کردهاند، که رویهمرفته 7136 رأس میشده. نیز در همین باب گفته شده است: «و چون ایشان بخانه خداوند، که در اورشلیم است، رسیدند، بعض رؤساء آبا هدایاى تبرّعى براى خانه خدا آوردند، تا آنرا در جایش برپا کند. برحسب قوه خود 60 هزار درهم طلا و پنجهزار مناى «1» نقره و صد دست لباس کهانت بخزانه بجهۀ کار ادند. پس کاهنانو لاویان و بعضى از قومو مغنّیانو دربنان و نتینم در شهرهاى خود ساکن شدندو تمامى اسرائیل در شهرهاى خود مسکن گرفتند». باب سوم«و چون ماه هفتم د رسید بنى اسرائیل در شهرهاى خود مقیم بودندو تمامى قوم مثل یکمر در
اورشلیم جمع شدند». بعد اسامى اشخاصى، که باجراى مراسم مذهبىو قربانىو غیره پرداختهاند،ذکر شده و سپس گفتهاند: «و چون بنّیان بنیاد هیکل خداوند را نهادند، کاهنان را با لباس خودشان با کرناها،و لاویان بنى  آساف رابا سنجها قرار ادند، تا خداوند را برحسب رسم داود پادشاه تسبیح بخوانندو بر یکدیگر میسرائیدندو خداوند را تسبیحو حمد میگفتند، که او نیکو است، زیرا رحمت او بر اسرائیل تا ابد الآباد استو تمامى قوم بآواز بلند صدا زده خداوند را بسبب بنیاد
نهادن خانه خداوند تسبیح میخواندند،و بسیارى از کاهنانو لاویان و رؤساء آبا، که پیر بودند و خانه اولین را دیده بودند، در حنیکه بنیاد این خانه در نظر ایشان نهاده شد، بآواز بلند گریستند و بسیاربا آواز شادمانى صداهاى خود را بلند کردند، چنانکه مردم نتوانستند صداى شادمانىو آواز گریستن قوم را تشخیص دهند، زیرا خلق صداى بسیار بلند میدادند، چنانکه آواز ایشان از دور شنیده میشد». باب چهارم در این باب گفته شده: «و چون دشمنان یهودا و بنیامین شنیدند، که اسیران هیکل یهوه خداى اسرائیل را بنا میکند، آنگاه نزد زر ابل و رؤساى آبا آمده گفتند، که همراه شما بنا خواهیم کرد،
زیرا ما مثل شما ا زمان اسرحدون پادشاه آشور، که ما را بدینجا آورد، خداى شما را میطلبیم و براى او قربانى میگذرانیم. اما زر ابلو یشوع و سایر رؤساى آباى اسرائیل بایشان گفتند، شما را با ما در بنا کردن خانه خداى ما کارى نیست، بلکه ما تنها آنرا براى یهوه خداى اسرائیل، چنانکه کوروش پادشاه، سلطان فارس، امر فرموده است، بنا خواهیم کرد. آنگاه اهل زمین دستهاى قوم یهودا را سست کردند و ایشان را در بنا کردن بتنگ میآوردند و بضد ایشان مدبران اجیر ساختند،
که در تمام ایام کوروش پادشاه فارس تا سلطنت داریوش پادشاه فارس قصد ایشان را باطل
ساختند و، چون اخشورش پادشاه شد، در ابتداى سلطنتش بر ساکنان یهودا و اورشلیم شکایت
نوشتندو در ایام ارتخشثتابشلامو میترداتو طبئیل و سایر رفقاى ایشان به ارتخشثتا پادشاه فارس
نوشتندو مکتوب بخطّ آرامى نوشته شدو معنیش در زبان آرامى. رحوم فرمانفرمائىو شمشائى
کاتب رساله بضد اورشلیم به ارتخشثتا پادشاه بدین مضمون نوشتند .
این است سواد مکتوبى، که ایشان نزد ارتخشثتا پادشاه فرستادند: بندگانت، که ساکنان ماوراءنهر
میباشمو اما بعد، پادشاه را معلوم باد، که یهودیانى که از جانب تو نزد ما آمدهاند، باورشلیم
رسیدهاندو آنشهر بدو فتنهانگیز را میسازند
و حصارها را برپا میدارندو بنیادها را مرتب میکند. الآن پادشاه را معلوم باد، که اگر این شهر بنا
شودو حصارهایش تمام گرد، جزیهو خراج و باج نخواهد ادو بالاخره بپادشاهان زیان خواهد
رسید. پس، چونکه ما نمکخانه پادشاه را میخوریم، ما را نشاید، که ضرر پادشاه را ببنیم. لهذا
فرستادیم، تا پادشاه ر اطلاع دهیم، تا در کتاب تواریخ تفتیش کرده شود و از کتاب تواریخ
دریافت کرده بفهمى، که این شهر فتنهانگیز است و ضر رساننده بپادشاهان و کشورها.
در ایام قدیم در میانش فتنه میانگیختندو بهمین سبب این شهر خراب شد. بنا براین شاه ر اطلاع
میدهیم، که اگر این شهر بنا شودو حصارهایش تمام گرد، تو را باینطرف شهر نصیبى نخواهد
بود. پس پادشاه به رحوم فرمانفرماو شمشائى کاتبو سایر رفقاى ایشان، که در سامره ساکن
بودند،و سائر ساکنان ماوراءنهر جواب فرستاد، که سلامتىو اما بعد مکتوبى، که نزد ما فرستادهاید
در حضور من واضح خوانده شدهو فرمانى از من صادر گشتو تفحص کرده دریافت کردند،
که این شهر از ایام قدیم با پادشاهان مقاومت میکردهو فتنهو فسا در آن واقع میشدهو پادشاهان
قوى در اورشلیم بودهاند، که بر تمامى ماوراءنهر سلطنت میکردندو جزیهو خراج و باج بایشان
میدادند، پس فرمانى صادر کنید، که آن مردمان ر از کار بازدارندو تا حکمى از من صادر
نگرد، این شهر بنا نشود. پسبا حذر باشید، که در این کار کوتاهى نکنید، زیرا چر این فساد بر ضرر پادشاهان پیش رود. پس چون نامه ارتخشثتا پادشاه بحضو رحومو شمشائى کاتبو رفقاى
ایشان خوانده شد، ایشان بتعجیل نزد یهودیان باورشلیم رفتندو آنها را با زور و جفا از کار
بازداشتند. آنگاه کارخانه خدا، که در اورشلیم است، تعویق افتادو تا سال دوم سلطنت داریوش
پادشاه فارس معطّل ماند».
باب پنجمو ششم
در این باب گفته شده: «آنگاه دو نبى، یعنى حجى و زکریا براى یهودیانى، که در یهوداو اورشلیم
بودند، بنام خداى اسرائیل، کهبا ایشان میبود، نبوت کرد و زر ابلو یشوع برخاسته به بنا نمودن
خانه خدا، که در اورشلیم است شروع کردند .»
سپس مضمون باب پنجم چنین است: والى ماوراءنهر مانع شده پرسید، کى
بشما اجازه ساختن معبد را اده کا را توقیف کنید، تا این مطلب بسمع داریوش پادشاه برسد. بعد
والى ماوراءنهر مطلب را به داریوش اطلاع اده افزود که یهودیان میگویند، در زمان کوروش
چنین حکمى صادر شده، خوب است در خزانه پادشاه، که در ابل است، تفحپص کند، تا معلوم
شود، که چنین حکمى صادر شده یا نه. آنگاه داریوش امر کرد در کتابخانه ابل، که خزانهها در
آنجا بود، تفحپص کردند و در قصر احمنا «1»، که در ولایت مادیها است، طومارى یافتندو تذکره
در آن بدین مضمون بود . (مضمون فرمان کوروش در صفحه 401 ذکر شده). پس از آن
داریوش مفاد فرمان کوروش را بوالى ماوراءنهر اطلاع اده امر کرد، که هرکس بر خلاف این
فرمان عمل کند از خانهاش تیرى گرفتهو او را بر آن آویخته مصلوب دارندو خانه او، از جهت
ضدیتى که کرده، مزبله شود. بر اثر این حکم والى ماوراءنهر فور اقدام کرد و خانه خدا ساخته
شد.
بنابر آنچه از کتاب عزرا ذکر شد، روشن است، که در زمان کوروش برحسب حکم او ساختن
معبد شروع گشته، ولى بعد بین آنهائى، که از ابل بفلسطین مراجعت کرده بودندو کسانیکه در
محلّ مانده باسارت ببابل نرفته بودند، اختلافى روى ادهو بواسطه ضدپیت این دو دستهبا هم ساختن معبد بتأخیر افتاده. پس از آن ا زمان کوروش تا زمان داریوش اوپل و بعد از او تا خشیارشا
این کار متوقف بوده تا در زمان اردشیر اوپل (درازدست) اشخاصى، که از ابل به بیت المقدس
رفته بودند خواستهاند ساختن معبد را دنبال کند، ولى باز معاندین آنها به اردشیر نامه نوشته ذهن او
را مشوب داشتهاندو این دفعه حکم صریح صادر شده، که معبد را نسازند و بالاخره در زمان
داریوش دوپم معبد را بانتها رسانیدهاند، ولى در اینجا یک عیب توجه خواننده را جلب میکندو آن
این است، که گفته شده زرپ ابلو یشوع اسراى یهود ر از ابل به بیت المقدس بردندو همان زرپ
ابلو یشوع بحکم داریوش ساختن معبد را بانتها رسانیدند و روشن است، که در اینصورت لازم
میآید، عمر زرپ ابلو یشوع را لااقل یکصدوپنجاه سال بدانیم،و حال آنکه چنین عمرى طبیعى
نیست. بنابراین نتیجه چنین میشود، که اگر اسامى شاهان هخامنشىو ترتیب سلطنت آنها را چنان
پ دانیم، که در کتاب عزرا ضبط شدهو کاملا موافق تاریخ است، باید براى زر ابل یک عمر غیرطبیعى قائل شویم و اگر آنها را دراى عمر طبیعى
بدانیم، ترتیب شاهان بهم میخوردو در اینصورت باید بگوئیم، که مقصود از داریوش در دفعه
اولى کبوجیه است، از اخشورش گئومات، از ارتخشثتا داریوش اولو از داریوش در دفعه دوم
خشیارشا و چنین حدسى دور از حیقت است زیرا چگونه میتوان پذیرفت، که مقصود از داریوش
در دفعه اولى کبوجیه باشدو از اخشورش گئومات وقس علیهذا. داریوشبا کبوجیه چه شباهتى
دارد؟ حتّى یک حرف مشترك در این دو اسم نیستو چنین است نیز اخشورشو گئومات، و
غیره.


ادامه مطلب
یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:31   - اردشیر درازدستو یهودیان

بعض مؤلفین شرقى، مانند مسعودى، برحسب روایتى برگشتن بقیاى اسراى یهود ر از ابل به بیت المقدس از وقایع سلطنت اردشیر درازدست دانستهاند (مروج الذّهب، ج 1، صفحه 2» (9». برخى از نویسندگان جدید رفتن عزراو نحمیا را به بیت المقدس براى تزیینات معبد اورشلیمو تعمیر حصارو دروازههاى آنشهر نیز بزمان این شاه مربوط داشتهاند. بالاخره عدهاى از نویسندگان جدید ساخته شدن معبد اورشلیم را معطوف بزمان داریوش بزرگ میدارند و این واقعه را بین 520 و 516
ق. م ذکر میکند (کلمانهوار، ایران قدیم، صفحه 3» 82»، و. ر. راجرس، یک تاریخ ایران قدیم، .«4» (179 صفحه
معلوم است، که مدارك نویسندگان جدید در این عقیده کتاب عزراو نحمیا بوده، زیرا منبع دیگرى براى این نوع اطلاعات در دست نیست، ولى وقتى که بکتابهاى مذکو رجوع میکنیم  بخوبى دیده میشود، که این مطلب روشن نیست

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:30   دعوت بقراط به ایران

از وقایع سلطنت اردشیر طاعونى است، که در جاهائى از ایران پدید آمدو بجاهاى دیگر سرایت
کرد (حوالى 430 ق. م).
راجع باین واقعه گویند، که اردشیر چون وصف بقراط، طبیب معروف یوانى، را شنیده بود،
نامهاى نوشته او را بدربار خود طلبید وعدههاى زیاد از پولو ملکو مقام باو کرد، ولى بقراط
برخلاف یوانیهاى آسیاى صغیر، که عاشق طلاى ایران بودند، اعتنائى بوعدههاى اردشیر نکرده
جواب اد، که وظیفهاش را در معالجه هموطنان خود میداند، نه مدواو معالجه پارسىها، که
دشمنان علنى یوانیان هستند. اردشیر از این جواب در خشم شده از اهالى گس خواست، که او را
 به ایران بفرستندو تهدید کرد، که اگر نفرستند شهرشان خراب خواهد شد، ولى این تهدید اثرى در اهالى شهر مزبور نکرد و بقراط بایران نیامد.
این حکایتو بخصوص آخر آن داستانى بنظر میآید، زیرا چیزهاى بسیارى، که راجع بزندگانى
بقراط طبیب گفتهاند، داستان استو مدرکى نداریم، که این حکایت ر از سایر گفتهها مستثنى
بدانیم. اگر یک پرده نقّاشى این حکایت را تصویر میکند «1»، این معنى را مدرکى براى صحت
این خبر نمیتوان قرار اد. از مورخین معروف عهد قدیم هم کسى این خبر را ذکر یا تأیید نکرده.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:28   سفارتهاى یونان در دربار شوش

از منبع یوانى چنین مستفاد میشود، که پس از اشتعال نائره جنگ آتنو اسپارت، هر دو سفارتهائى بدربار شوش فرستادهاند، ولى معلوم نیست، که نتیجه این سفارتها چه شدهو اردشیر چه جوابى اده. توسیدید در این باب چنین نوشته: (کتاب دوم، بند 67) در آخر همان جنگ تابستان آریستاس «4» کرنتى و سفراى لاسدمون، آنهریست «5» و نیکولا «6» و پراتدام «7» با تیمو گراس «8»، که از اهل تژه بود، بطرف آسیا حرکت کردند. پولّیس «9» آرگسى هم خودش
رأسا باین سفارت ملحق شد. اینها نزد شاه میرفتند، تا از او خواهش کند پول و کمک برساند. سفراء در ابتداء به تراکیه رفتند، تبا سىتاكلس «10» مذاکره کرده و او ر از اتّحاد آتن بازداشته بکمک پوتىده «1»، که در محاصره آتنىها بود، جلب کندو نیز میخواستند این شخص عبور سفرا را از هلّسپونت تسهیل کند، تا سفرا بتوانند نزد فرناس پسر فرنباذ «1» رفته اظهارات خود را بتوسط او بشاه برسانند، ولى، نمایندگان آتن، چون در این موقع نزد سىتاكلس تراکى بودند، از پسر او
سادکس «2» خواستند سفراى مذکو را بآنها تسلیم کندو گفتند، که اگر نکنى، ممکن است پیشنهاد اینها در دربار شاه پذیرفته گردو بشهر تو، که آتن است، زیان برسد. سادکس این تکلیف را پذیرفت و، چون سفر از تراکیه عبور میکردند، تا بکشتى نشسته از هلّسپونت بگذرند، آنها را گرفته بآتنىها تسلیم کرد و اینها سفرا را بآتن بردند. آتنىها از ترس اینکه مبادا
آریستاس، اگر خلاصى یابد، باز کارهائى بر ضد آتن بکند، بىمحاکمه و بىاینکه بگذارند، حرفى بزند، او را کشتند. با این اقدام آتنىها خواستند معامله متقابلهبا لاسدمونىها کرده باشند، زیرا لاسدمونىها تجار آتنو متّحدین آن را بدرهها میانداختند. جهت این بود، که لاسدمونىها آتنىهاو متّحدین آتن و حتّى اهالى شهرهاى بیطرف را دشمنان خود میدانستندو در دریا آنها را
بدست آورده میکشتند. بعد توسیدید شرحى راجع بسفارتها نوشته، که مضمونش این است (کتاب 4، بند 50): در سال هفتم جنگ شاه سفارتى به لاسدمون فرستاد ب نامهاى، که زبان آسورى انشاء کرده بودند،و سفیر- آرتافرننامى- أموریت داشت بگوید، که از طرف لاسدمونیها سفراى متعدد بدربار ایران آمدهو هر یک اظهاراتى کردهاند، ولى اظهارات آنها
بقدرى مختلفو متناقض است، که شاه نفهمید چه میخواهند. بنابراین شاه یکنفر پارسى را نزد آنها میفرستد، تا ابلاغ کند، که اگر لاسدمونیها مطلبى دارند، شخصى را که مورد اطمینان است، با آرتافرن بفرستند، تا مطالب لاسدمونیها را روشن سازد. آتنىها آرتافرن را در این، که بر رود ستریمون است، در تراکیه گرفته بآتن فرستادندو در آنجا، پس از اینکه نامه شاه را گشوده از مضمون آن مطلّع شدند، سفرائى معین کردند، که با آرتافرن به افس رفته از آنجا عازم دربار ایران گردند، ولى وقتى که سفراى آتن به افس رسیدند، شنیدند، که اردشیر پسر خشیارشا درگذشتهو  بنابراین آرتافرن را وداع گفته بآتن
برگشتند. این است قول توسیدید. اما راجع باینکه نامه شاه زبان آسورى بوده، باید در نظر داشت، که لوازو «1» مترجم توسیدید گوید، مقصود از آسورى پارسى است، زیرا یوانىها وقتى پارسىها را، از این جهت که آسو را داشتند.
آسورى مینامیدند، چنانکه بسبب داشتن ماد مادى هم میگفتند، ولى گمان نمیرود که این نظر
صحیح باشد، زیرا هیچگاه مورخین یوانى پارسیها را آسورى ننامیدهاند.اگر نامه شاه زبان آسورى انشاء شده باشد، جهتش از اینجا بوده، که زبان آسورى همان زبان ابلى است و زبان مزبور در آسیاى غربى خیلى متداول بود «2». بنابراین دربار ایران تصور کرده، که در یونان هم باین زبان ا زبان پارسى آشناتراند. چون در این مبحث از روابط ایرانیانبا یوانیان صحبت شد، بىمورد نیست، که کلمهاى چند نیز از دعوت بقراط طبیب یوانى بایران، چنانکه شایع است، گفتهو نظر خود ر اظهار داشته بگذریم، بخصوص که در این فصل از روابط ایرانو یونان، دیگر صحبتى نخواهد بود.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:26   آغاز جنگهاى پلوپونس

پس از آن طولى نکشید، که جنگ پلوپونس در یونان شروع گردیدو بر اثر آن تمام یوانىها، چه
آنهائیکه در داخل یونان سکنى داشتندو چه یوانىهاى خارج، بدو دسته تقسیم شده بجان
یکدیگر افتادند. اگرچه شرح جهاتو کفیات این جنگ خارج از موضوع این کتاب است، ولى
باز براى فهم وقایعى، که مربوط بایران میباشد، لازم است جهات این جنگ را بخاطر آوریم.
چنانکه بالاتر ذکر شد، آتن پس از جنگهاى ایران و یونان بواسطه لیاقت رجالى مانند تمیستوکل،
آریستید، سیمون، مىرونید «2» و ناطقینى مثل پریکلس «3»، ایزوکرات «4» و پیروان او در یونان
برترى یافتو اتّحادى موسوم به اتّحا دلس منعقد کرد و نیز دولت آتن دیوارهاى آتنو بنادر آن
را بساختو دراى بحریه قوى گردید، ولى طولى نکشید، که این قوت آتن باعث تشویش
همسایگان او مانند تب و کرنت شد و، چون اسپارت هم با نظر خصومت به قوت یافتن آتن و
ساخته شدن دیوارهاى آن مىنگریست، تبىهاو کرنتىه بالطبع متمایل به اسپارت شدهبا آن عهد
اتّحادى بستند، تا از بزرگ شدن آتن جلوگیرى کند، چه همه بیم آن را داشتند، که آتن پس از
چندى شهرها یا دولتهاى کوچک یونان را بلعیده بعد اسپارت را هم مطیع خود کند. معلوم
تقسیم شد: 1- تمام شبهجزیره پلوپونس با یونان مرکزى در تحت ریاست اسپارت درآمد. 2- است، که هواخواهان آتن هم تصمیم بر تقویت آن کردندو بدین منوال تمام یونان بدو قسمت
جزائر دریاى اژه (بحر الجزائر) با سواحل این دریا در تحت فرماندهى آتن قرار گرفت. خصومتى،
که از تباین منافع حاصل شد، بر ضدیتهائى، که از دیرگاه بین یوانىها وجو داشت، افزود،
چنانکه بىتردید مىتوان گفت، که جنگ پلوپونس از سه سرچشمه آب میخورد: 1- از سایش یا
اصطکاك منافع مادى 2- از ضدیت قومى بین ینیانهاو دریانها (آتنىها ینیانى و لاسدمونىها
 دریانى بودند). 3- از مباینت حکومت ملى با حکومت اشرافى، چه از آنچه در فوق ذکر شده معلوم است، که آتن نماینده اولى بودو اسپارت نماینده دومى. بنابراین جاى تعجب نیست، که
جنگ دو گروه یوانى با یکدیگر محدود بخاك یونان نگشت، بل بتمام صفحات یوانىنشین،
یعنى بسواحل آسیاى صغیرو تراکیهو قبرسو ایطالیاو غیره سرایت کرد و در شهرهاى یوانى
مردم به دو بخش تقسیم شده در سر حکومت ملّى یا اشرافى چنان بجان یکدیگر افتادند، که تاریخ
کمتر نظایر آنرا نشان میدهد.
جهت بلاواسطه جنگ شورشى بود، که کرسیر «1» مستعمره کرنت بر ضد شهر مادرى خود کرد.
کرنتىها شکایت این قضیه را به اسپارت بردندو دولت مزبور چاره را در جنگ دید. نایره این
جنگ 27 سال مشتعل بود (404 -431 ق. م).
ولات ایرانى در آسیاى صغیر بخصوص تیسافرن، چنانکه بیاید، از مشغول شدن یونان بخود فرصتى
یافته کارهائىبا آتنو اسپارت کردند، که شرح آن را توسیدید «2» و کزنفون «3»، شاهدین
جنگهاى مزبور، نوشتهاندو در جاى خود ذکر خواهد شد.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:24   روابط ایران و یونان پس از صلح سیمون

 

چنانکه از منابع یوانى مستفاد میشود، پس از صلحى که بر اثر آمدن کالّیاس به دربار ایران برقرار
شده بود، باز ولات ایران در آسیاى صغیر سعى داشتهاند شهرهائى را، که جزو اتّحا دلس بودند،
بایران برگردانند، مثلا بدستیارىو کمک پىسوتنس والى ایران در سارد، حکومت عده قلیل
(اولیگارشى) در جزیره سامس برقرار شد (39 -40 ق. م). در ابتد از ترس بحریه فنیقى آتنىها بحریهاى باینجا نفرستادند، ولى بعد، چون ایرانىها کمکى به سامس نکردند، مجدد این جزیره
بتسخیر آتنىها درآمد. در 430 ق. م. طرفدران ایران در كلفن این شهر را بتصرف ایتامنس «1»
والى ایران ادندو در این موقع شهر نسیوم «2» هم، که تابع شهر مذکور بود، باطاعت ایران
درآمدو قشونى، که پىسوتنس فرستاده بو در اینجا اقامت گزید.
قابل ذکر است، که در جزو قشون ایران عدهاى از یوانىهاى آرکادى بودند و این اول دفعه
است، که ذکرى از سپاهیان اجیر یوانى در قشون ایران میشود و، چنانکه بیاید، از این ببعد این
موضوع قوت میگیردو یکى از جهات سستى قوه نظامى ایران میگرد. سپاهیان یوانى را در جزو
قشون خشیارشاو مردونیه نباید بحساب آورد، زیر اینها از شهرهائى آمده بودند، که تابع ایران یا،
چنانکه مىگفتند، متحد ایران بشمار مىرفتند. بعد اهالى نسیوم از امیر البحر آتنى پاخس «3»
کمک طلبیدند و او، چون نتوانست با جنگ قشون ایران را شکست دهد، هیپپیاس رئیس
سپاهیان آرکادى را نزد خود طلبیدو برخلاف قولى، که اده بود، او را گرفت. پس از آن ناگهان
بر استحکمات ایرانیها تاخته موفّق شدو تمام ایرانىهاو آرکادىها را کشت و هیپپیاس را هم
معدوم کرد. سپس هر دو شهر مزبور به «اتّحاد آتنى» بازگشتند (توسیدید، کتاب سوم، بند 34).
باوجود این زدوخوردها چون صلاح آتن نبود، که در این زمان با ایران داخل جنگ شود، اینگونه
اقدامات ولات ایران را در آسیاى صغیر از امور محلّى شمرده روابط صلحآمیز خود را با دربار
 ایران حفظ میکرد.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...1516171819...33صفحه بعد


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا