از وقایع سلطنت اردشیر طاعونى است، که در جاهائى از ایران پدید آمدو بجاهاى دیگر سرایت
کرد (حوالى 430 ق. م).
راجع باین واقعه گویند، که اردشیر چون وصف بقراط، طبیب معروف یوانى، را شنیده بود،
نامهاى نوشته او را بدربار خود طلبید وعدههاى زیاد از پولو ملکو مقام باو کرد، ولى بقراط
برخلاف یوانیهاى آسیاى صغیر، که عاشق طلاى ایران بودند، اعتنائى بوعدههاى اردشیر نکرده
جواب اد، که وظیفهاش را در معالجه هموطنان خود میداند، نه مدواو معالجه پارسىها، که
دشمنان علنى یوانیان هستند. اردشیر از این جواب در خشم شده از اهالى گس خواست، که او را
به ایران بفرستندو تهدید کرد، که اگر نفرستند شهرشان خراب خواهد شد، ولى این تهدید اثرى در اهالى شهر مزبور نکرد و بقراط بایران نیامد.
این حکایتو بخصوص آخر آن داستانى بنظر میآید، زیرا چیزهاى بسیارى، که راجع بزندگانى
بقراط طبیب گفتهاند، داستان استو مدرکى نداریم، که این حکایت ر از سایر گفتهها مستثنى
بدانیم. اگر یک پرده نقّاشى این حکایت را تصویر میکند «1»، این معنى را مدرکى براى صحت
این خبر نمیتوان قرار اد. از مورخین معروف عهد قدیم هم کسى این خبر را ذکر یا تأیید نکرده.






