خدای بزرگ است اهورامزدا
01:54   نتیجه گیری از روایت هردوت

از آن چه درباره ی مرگ کوروش هردوت و چند مورخ دیگر روایت کرده اند می توان نتیجه گرفت که قبایل گوناگون نیرومند و جنگجوی ماساگت ها که در شمال شرقی ایران زندگی می کردند با یکدیگر متحد شدند و کوروش، بنیان گذار تاریخ پادشاهی در ایران را در کوهستان های سخت گذر غافلگیر کردند و پس از وارد آوردن شکست به سپاهیان کوروش، او را هلاک کردند. اما سپاهیانش نگذاشتند جسدش به دست دشمن بیفتد بلکه آن را با خود به پارس بردند و در پاسارگاد به خاک سپردند.

پس از درگذشت کوروش، به طوری که از نوشته های تاریخ نویسان برمی آید، کمبوجیه به سرزمین ماساگت ها لشکرکشی کرد و به خونخواهی پدرش آن ها را فرمانبردار ایران کرد زیرا در روزگار داریوش بزرگ کلیه ی قبایل ماساگت ها فرمانبردار ایرانیان بوده اند.

 

سه‌شنبه 04 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
01:51   مرگ کوروش بزرگ

 

داستان خواستگاری کوروش از ملکه سکاها و مرگ وی، از جمله داستان­های جذاب و شیرین است که علیرغم افسانه­ای بودن آن، از سوی برجسته ترین مورخان جهان مورد تأیید واقع گشته است! قصه­ای که علیرغم تضاد با همه منابع دست اول - از گزنفون تا استرابو که به سادگی پوچی روایت هرودوت را ثابت می­کنند - هنوز هم پیروان بسیاری در میان علاقه­مندان به قصه ­های تاریخی دارد. راست آن است که هرودوت با “تواریخ” خویش،  به خوبی توانست مغز و روح تمام افسانه دوستان گردآمده در آگورای آتن را ارضا کند. ، که مخاطب آن، تنها آتنیان خودخواه عصر پریکلس و مورخان سده روشنگری بوده است. روشنگرانی که برای دست و پا کردن هویتی نو و قلابی، دوست داشتند بار دیگر تراژدی­های غم­انگیز بربرها را زنده کنند و به خورد انسان اروپایی بدهند. اما متأسفانه باید گفت که این فرآیند هویت­مند شدن اروپا، به بهای لگدمال شدن یک هویت دیگر تمام شد!

 

به هر روی، در این نوشتار با نمونه­ای دیگر از ساده ­لوحی و افسانه ­پرستی “پدر تاریخ” آشنا خواهید شد! زیرا همانگونه که داستان پرورش کوروش به دست چوپان پارسی، داستانی شیرین و پندآمیز به شمار می­آید، روایت مرگ او نیز قصه ایست که بی ­تردید، زاییده پندار “مرد هالیکارناسی” است! این “پدر تاریخ” که معلوم نیست از چه رو اینقدر عاشق و دلباخته­ی روایت­های افسانه­ای تاریخ است، از آنجا که نتوانسته بهانه­ای هرچند ناچیز برای کوبیدن کردار نخستین شاه هخامنشی پیدا کند، ذهن و روح خویش را این بار، با آوردن یک داستان دراماتیک و توهین­آمیز درباره کوروش، ارضا می­کند. اما این روایت را حداقل یک بار هم که شده باید خواند! به قول امیرمهدی بدیع، تمام هرودوت در آن جمع شده است! اکنون به این قصه، گوش بسپارید:

 

هرودوت(برگردان دکتر هادی هدایتی)،کتاب نخست،چکیده­ی بندهای ۲۰۱ تا ۲۱۴:

 

«وقتی کوروش ملت بابل را مطیع کرد، در فکر شد که قوم ماساژت را نیز مطیع کند…عواملی که کوروش را به این جنگ تشویق و تحریص می­کرد، متعدد و در عین حال قانع ­کننده بود. چه اولا کوروش از حیث نژاد و اصالت خود را مافوق بشر عادی تصور می­کرد و ثانیا در تمام جنگ­های خود با موفقیت و پیروزی روبرو شده بود…در آن زمان زنی که تومیریس نام داشت، بعد از فوت شوهرش بر قوم ماساژت سلطنت می­کرد. کوروش اظهار تمایل کرد که او را به زنی برای خود بگیرد و کسی به این قصد نزد او فرستاد تا از جانب او تقاضای ازدواج کند. ولی تومیریس دانست که آنچه کوروش می­طلبد کشور ماساژت هاست، نه شخص او. پس او کوروش را از آمدن به سوی خود منع کرد(…) و نیز کسی به نزد او  فرستاد و چنین پیغام داد: “ای پادشاه مادها(…)از این کار دست بکش، بر اتباع خود سلطنت کن و بگذار ما نیز بر اتباع خود سلطنت کنیم. تردیدی نیست که تو حاضر به قبول اندرزهای من نیستی و هر چیز دیگر بیش از دعوت به صلح بر تو خوش­آیند است. در اینصورت چنانچه واقعا آرزو داری با ماساژت­ها دست و پنجه نرم کنی، زحمت افکندن پل بر روی رود بر خود هموار مکن. ما حاضریم به فاصله سه روز راه از این رود به داخل کشور خود عقب­نشینی کنیم تا تو بتوانی قدم بر خاک ما گذاری(۱) و اگر ترجیح می­دهی با ما در خاک خودت روبرو شو، آنچه پیشنهاد کردم تو خود انجام ده.” کوروش سران پارس را گرد آورد و با آنها به مشورت پرداخت عموم پارس ها به اتفاق عقیده داشتند که کوروش باید با تومیریس و همراهانش در داخل سرزمین خود روبرو شود

 

اکنون به این صحنه­ی نمایشی هرودوت توجه کنید، که عادت دارد قهرمان یونانی (یا نسبتا یونانی مانند کرزوس!) را وارد نمایش­نامه خویش کند، تا شاه هخامنشی مانند همیشه، همچون جوانکی خام و بی­تجربه از پند و اندرزهای راهنمای یونانی خویش، بهره گیرد!

 

تواریخ،کتاب نخست،بند ۲۰۷ به بعد:

 

«ولی کرزوس از اهل لیدی که در آنجا حاضر بود این عقیده را تخطئه کرد و نظری در جهت عکس آن اظهار داشت و چنین گفت: “ای پادشاه، همانطور که یک بار گفته ام، چون خداوند زئوس مرا به تو بخشیده، هر بار که خاندان تو را با خطر روبرو بینم، با تمام قوا برای برطرف کردن آن خطر می­کوشم(…)اگر تصور می­کنی که تو خود جاودانی و بر سپاهی فرماندهی داری که آن نیز جاویدان است، ضروری نمیدانم که اندیشه خود را بر تو فاش کنم. اما اگر قبول داری که تو نیز بشری بیش نمی­باشی و بر افراد بشر حکومت میکنی، این نکته را پیوسته در نظر داشته باش که امور مربوط به بشر بر بروی فلکی قرار دارد که دائما می­چرخد و هرگز دسته ای معین را خوشبخت و سعادت­مند باقی نمی­گذارد. در اینصورت درباره مطلبی که مورد بحث است، من شخصا عقیده­ای مخالف عقیده­ی اشخاص حاضر دارم

 

پس از این، کرزوس به تشریح استراتژی جنگی مورد نظر خویش می­پردازد. کوروش با نظر کرزوس مبنی بر پیشگام شدن در حمله، موافقت می­کند. از آنجا که هرودوت عادت دارد همیشه در لحظه­های حساس و سرنوشت­ساز تاریخی، قوه تخیل خود را تا آنجا که میتواند به کار اندازد تا هر چه بیشتر به داستان خویش آب و تاب بدهد، به توضیح خوابی که کوروش پیش از جنگ با تومیریس درباره داریوش دیده بود، می­پردازد. کوروش در این خواب می­بیند که پسر هیستاسپ(داریوش) دو بال بر شانه دارد که یکی از آنها بر آسیا سایه افکنده و دیگری بر اروپا! سپس هیستاسپ را فرا می­خواند و از او می پرسد که آیا پسرت قصد شورش بر من را دارد؟ هیستاسپ پس از اطمینان خاطر دادن به کوروش به او وعده میدهد که به محض بازگشت به پارس، داریوش را به حضور او خواهد آورد تا از او پرسش­های خویش را بپرسد.

 

به هر روی، “پدر تاریخ” دوست دارد شاهان هخامنشی را هیچگاه، حتی در رخت­خواب راحت نگذارد و همیشه حتی در کابوس­ و رویا و خلوت­های خصوصی، آنان را تنها نگذارد! چه بسا همین داستان­های کودکانه موجب جذابیت دوچندان “تواریخ” در میان یونانیان گردآمده در آگورا بود. داستان­های خاله­زنکانه­ ای مانند خواستگاری کوروش از تومیریس، خواستگاری کمبوجیه از خواهرش و سرانجام، داستان عشق ناکام خشایارشا به زن برادرش که سرچشمه­ی همه آنها، کینه­های پنهان یونانیان سده پنجم پیش از میلاد نسبت به پارسیان بود! اما همین داستان­های کودکانه همیشه ابزارهای کارآمدی برای تمسخر کردار شاهان هخامنشی بوده­ است.

 

به هر حال بنا بر آن شد تا مطابق با پیشنهاد کرزوس، مجلس ضیافتی ترتیب داده شود تا ماساژت­ها با دیدن آن حریص شده و به خوردن غذاهای لذیذ بپردازند؛ آنگاه پارسیان با تمام نیروهای خود بر سر آنان بریزند و همه آنها را از دم تیغ بگذرانند! هم اکنون به ادامه داستان توجه کنید:

 

«کوروش عقیده اول(پارسیان) را رد کرد و عقیده کرزوس را پذیرفت…آنگاه به فاصله یک روز راه از رود آراکس پیش رفت و آنچه کرزوس سفارش کرده بود، انجام داد. آنگاه با افراد خوب سپاه پارس به سوی آراکس مراجعت کرد و عده ای از سپاهیان خود را که سربازان خوبی نبودند، در عقب به جا گزارد. ماساژت­ها با یک سوم قوای خود رسیدند و سربازانی را که کوروش در عقب سپاه باقی گذارده بود، با وجود مقاومتی که از خود نشان دادند، قتل عام کردند. همینکه چشم ماساژت­ها بهد از شکست دشمن به مجلس ضیافت افتاد، خود را بر خوان نعمت افکندند و به عیش و نوش پرداختند و وقتی شکم آنها از شراب و غذا اشباع شد، به خواب رفتند. در این موقع پارس­ها از راه رسیدند و جمعی کثیر از آنان را به قتل رساندند و عده بیشتری از آنان را اسیر کردند. فرزند ملکه تومیریس نیز کهسپارگاپیز” نام داشت و فرماندهی سپاه ماساژت را به عهده داشت، از جمله اسیران بود. وقتی تومیریس از آنچه بر سپاه و فرزند او گذشته بود، مطلع شد کس به نزد کوروش فرستاد و چنین پیغام داد: ای کوروش، که چنین تشنه خون هستی، از آنچه روی داده هرگز مغرور مشو…زیرا به کمک حیله و نیرنگ بر فرزند من غالب شدی، نه با زورآزمایی در میدان جنگ. اکنون من به تو نصیحتی میکنم و تو سخن را گوش دار: فرزند مرا به من باز ده و با وود خسارتی که به یک سوم سپاه ماساژت وارد کرده­ای، این سرزمین را بدون مجازات ترک کن. اگر چنین نکنی، من به خورشیدف خداوند ماساژت­ها سوگند یاد می­کنم که هر اندازه خونخوار باشی، تو را از خون سیراب خواهم کرد

 

اما واقعیت آن است که هرودوت دوست دارد پیروزی­های ایرانیان را همیشه نیرنگ­هایی از پیش طراحی شده به منظور به دام انداختن نیروهای دشمن بداند. برای مثال او شوند پیروزی کوروش بر کرزوس را وجود گله­های بزرگ شتر در ارتش کوروش میداند که موجب شدند اسب­های کرزوس با دیدن آنها فراری شوند! و یا پیروزی ایران در ترموپیل را تنها به خاطر خیانت یک پیرمرد یونانی بداند! حتی بعضی مورخان دوران پسین پا را فراتر گذاشته و می­نویسند که شوند پیروزی کمبوجیه بر ارتش مصر، وجود تعدادی سگ و گربه در ارتش ایران بوده که مصریان به سبب احترام به این حیوانات، به آنها آسیبی نرسانده و این موجب شد تا کمبوجیه با پیروزی وارد مصر شود!

 

اکنون به بخش پایانی داستان گوش بسپارید:

 

«وقتی کوروش از این پیام(پیام تومیریس) مطلع شد، کمترین توجهی بدان نکرد. اما سپارگاپیز فرزند ملکه تومیریس وقتی که از مستی به حال آمد و از سرنوشت شوم خود با خبر شد، از کوروش استدعا کرد زنجیرهای او را بگشاید. کوروش چنین کرد ولی همین که او از بند نجات یافت و دستانش آزاد شد، خود را به قتل رساند.
سپارگاپیز به ترتیبی که گفته شد، به قتل رسید. تومیریس بعد از آنکه کوروش تقاضای او را رد کرد، تام سپاه خود را گرد آورد و به جنگ با کوروش عزیمت کرد. به نظر من این جنگ از تمام جنگ­هایی که بین وحشیان درگرفته، شدیدتر و سخت­تر بوده است. شرح این جاگ آن طور که بهمن گفته اند، چنین است: برای من نقل کرده­اند که ابتدا دو حریف از هم فاصله گرفتند و با کمان­های خود به سوی هم تیر انداختند. وقتی تیرهای آنان به پایان رسید، با نیزه و خنجر به جان هم افتادند و جنگ مغلوبه شد. به طوریکه نقل می­کنند در مدتی طولانی با یکدیگر ستیز کردند و هیچیک از دو حریف حاضر نبود از میدان بگریزد. سرانجام ماساژت­ها پیروز شدند؛ قسمت بزرگی از سپاه پارس در محل نابود شد و کوروش نیز شخصا به قتل رسید. او جمعا بیست و نه سال سلطنت کرده بود. تومیریس امر کرد مشکی از خون انسانی پر کنند و سپس جنازه کوروش را در بین کشته­شدگان سپاه پارس بیابند. وقتی جسد کوروش پیدا شد، ملکه سر او را در مشک خون فرو کرد ودر حالیکه با جسد چنین بدرفتاری می­کرد، خطاب به آنان چنین گفت: “ای پادشاه، با اینکه من زنده­ام و سلاح بدست بر تو پیروز شده­ام، چون با خدعه و نیرنگ بر فرزند من دست یافتی و در حقیقت مرا نابود کردی، من نیز همانطور که تهدید کرده بودم، تو را از خون سیراب می­کنم

 

این بود آنچه که مدعان همه بلا استثنا، آن را همچون روایتی تاریخی و معتبر برای مرگ کوروش در نظر گرفته­اند و این در حالیست که خود هرودوت بلافاصله پس از پایان این روایت، می­نویسد:

 

«درباره چگونگی مرگ کوروش افسانه­های زیادی نقل کرده­اند ولی من آن را که بیش از دیگران معتبر دانسته­ام، نقل کردم

 


ادامه مطلب
سه‌شنبه 04 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
03:36   کوروش و ادیان و اعتقادات

در دنیای باستان رسم بر آن بود که چون قومی بر قوم دیگر فائق می آمدند ، قوم مغلوب ناچار می شدند که به دین مردم پیروز درآیند و از باورهای مذهبی خود دست بکشند. چه بسیار مردمی که به خاطر سر باز زدن از پذیرش دین بیگانه ، بدست اقوام پیروز تاریخ به خاک افتاده اند و چه بسیار معابدی که توسط فاتحان با خاک یکسان گشته اند. در چنین دنیایی بود که کوروش پرچم آزادی ادیان را برافراشت و مردم را ( از ایرانی و انیرانی و از بت پرست و خورشید پرست و یکتا پرست ) در انجام فرائض دینی خود آزاد گذاشت و حتی معابدی را که در جریان جنگهای مختلف آسیب دیده بودند از نو ساخت. بهترین نمونه های این جوانمردی را در جریان تسخیر بابل می بینیم.
در حالی که مردم بابل خود را برای دیدن صحنه های ویران شدن معابدشان به دست سپاهیان پارسی آماده می کردند ، کوروش در میان آنان حاضر شد و در مقابل چشمان حیرت زده ی آنان ، مردوک خدای خدایان بابل را به گرمی ستود و فرمان آزادی مذهبی را در سراسر کشور بابل صادر کرد. این فرمان از جمله شامل یهودیانی می شد که بختنصر همه چیزشان را گرفته بود ، کشورشان را در شعله های آتش ویران کرده بود و خودشان را به اسارت به بابل آورده بود. اندکی پس از ورود به بابل ، کوروش به یهودیان اجازه داد تا پس از هفتاد سال زندگی در اسارت و بندگی به فلسطین بازگردند و درآنجا به بازسازی اورشلیم بپردازند. کوروش به خزانه دار خود « مهرداد » دستور داد تا هر چه از ظروف طلا و نقره و اسباب و اثاث مذهبی که در دوره ی بختنصر از معابد اورشلیم غارت شده و در معبد های بابل باقی مانده است را به یهودیان بازگرداند و او نیز همه ی آن اثاث را که مشتمل بر پنج هزار و چهارصد تکه بود به آنان مسترد داشت. سپس کوروش از مردمانی که یهودیان در میان آنان می زیستند خواست تا آذوقه و خواربار و مواد لازم برای سفر را برایشان فراهم آورند و آنان نیز چنین کردند. باری ! هزاران یهودی پس از صدور فرمان آزادیشان از جانب کوروش ، به سوی شهر و دیار خود روانه شدند و با کمک ایرانیان موفق شدند شهر خود را از نو بسازند و حیات ملی خود را احیا کنند.
به خاطر این محبت بزرگ و ستودنی ، از کوروش در کتاب های مقدس یهودیان به نیکی یاد شده است. این ستایش چنان است که تورات کوروش کبیر را « مسیح خدا » نامیده است. بدین صورت از دیر باز کودکان یهودی از همان نخستین روزهای زندگی خود از طریق کتب مذهبی با این ابر مرد بشر دوست آشنا گشته و مردانگی و فتوت او را می ستایند. مسیحیان نیز که به گمان بسیاری پایه و شالوده ی دینشان ، تورات یهود است ، کوروش را فراوان احترام می کنند و مقامی بالاتر از یک پادشاه و یک کشورگشای بزرگ برای وی قائلند. در قرآن مجید نیز چناکه به پیوست آمده است از کوروش کبیر ( یا همان ذوالقرنین ) به نیکی یاد شده و بدین ترتیب کوروش تنها پادشاهی است که در هر سه کتاب آسمانی مورد ستایش پروردگار قرار گرفته است.

یکشنبه 02 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
03:34   پس از فتح بابل

 

برترین قدرت اجرایی در بابل متعلق به ساتراپ پارسی است. اولین حکمران شهر بابل، فرماندهٔ کوروش، گئوبروه بود که بر کل میانرودان تسلط داشت. گئوبروه ۳ هفته بعد از فتح بابل درگذشت. در ۵۳۸ پیش از میلاد کوروش، پسرش کمبوجیه را به عنوان شاه بابل منصوب کرد تا بر سایر امپراطوری تسلط داشته باشد. مدت حکمرانی کمبوجیه، در حقیقت محدودتر از آن بود که به نظر می‌رسد: او تنها شاه بابل و بخش شمالی (کشور بابل) بود درحالی که مرکز و جنوب بابل در دستان کوروش و نمایندگانش بود. علاوه بر این کمبوجیه بیش از ۹ ماه حکمرانی نکرد. در ۵۳۷ پیش از میلاد، به دلایلی نامشخص، کوروش او را از سمتش عزل کرد.

کوروش حکمرانی بابل را به بابلی زاده، «نبوئَه بولیت» داد. او کسی بود که قبل از پیروزی پارس‌ها بر بابل، منصبی در حکومت نبونئید داشت. در ۵۳۵، کوروش استان مجزایی شامل میانرودان و نواحی غرب فرات (فنیقیه، سوریه، فلسطین) تشکیل داد و گوبارو را ساتراپ پارسی آنجا گماشت. گوبارو حداقل تا ۵۲۵ در آنجا حکمران بود.

تصرف بابل نقطهٔ عطفی بود که باعث ایجاد تعادل بین قدرت‌های درگیر در آسیای غربی شد و به‌دنبال آن سلطهٔ بیشتر ایرانیان را بر شهرهای سوریه و فلسطین و نیز سواحل فنیقیه در پی داشت که پیش از این در حوضهٔ قدرت بابل قرار داشت. اقدام تعیین‌کنندهٔ کوروش که سبب خشنودی کاهنان شد این بود که همهٔ بت‌هایی را که نبونعید به‌زور به بابل آورده بود را به جاهای خود بازگرداند. پیامد دیگر تصرف بابل، بازگشت یهودیان تبعیدی در بابل، به میهن خود بود. در سال ۵۳۸ پیش از میلاد، کوروش اجازهٔ بازگشت این یهودیان به فلسطین را داد و شخصی به‌نام «شش بازار» که رهبر یهودیان در اسارت بود را به‌عنوان فرماندار منطقهٔ یهودیه منصوب کرد. همچنین دستور داد که معبد اورشلیم را بازسازی کنند: «در خصوص خانهٔ خدا در اورشلیم: معبد باید ساخته شود، به طول ۶۰ ارش و به بلندی ۶۰ ارش، با سه لایه از سنگ‌های مکعب و بر روی آن لایه‌ای از دیرک. مخارج را خزانهٔ دربار سوریه پرداخت می‌کند. همچنین باید اشیای زرین و سیمین خانهٔ خدا را که نبوکدنصر از معبد اورشلیم برداشته و به بابل برده‌است، بازگردانده شود». و میثرَداته [مهرداد]، خزانه‌دار مادی کوروش در بابل، از سوی کوروش فرمان یافت تا ظروف و اشیای زرین و سیمین را که نبوکدنصر در سال ۵۸۷ پیش از میلاد از اورشلیم ربوده بود، تحویل دهد. تعداد این قطعات به بیش از پنج هزار عدد می‌رسیده‌است. احتمالاً انگیزهٔ کوروش از اسکان دوبارهٔ یهودیان در اسرائیل، ایجاد یک ساتراپی (ایالت) حائل بین ایران و مصر بود اما نتیجهٔ آن، تجدید اسکان و نوسازی در اسرائیل شد. مدارک باستان‌شناختی بسیاری در دست‌است که نشان می‌دهد پس از بازسازی معبد اورشلیم، یک رشته پایگاه‌های مرزی از خلیج ایسوس تا سواحل فلسطین، بازسازی و ایجاد شد و دژهایی بر سر راه مصر در صیدا و اورشلیم و دیگر شهرهای این منطقه ساخته شد تا پایگاه مناسبی برای حمله به مصر باشد.

 

یکشنبه 02 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
02:46   منشور کوروش بزرگ و متن آن

در مورد آنچه کوروش پس از فتح بابل انجام داده است ، سند ی به دست آمده که به استوانه ی کوروش معروف است. استوانه ی کوروش کبیر در خرابه های بابل پیدا شده و اصل آن در موزه ی بریتانیا نگهداری می شود. این استوانه را باستانشناسی به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹ میلادی پیدا کرده است. بخش بزرگی از این استوانه اینک از بین رفته است ولی بخشی از آن که سالم مانده است سندی مهم و تاریخی است مبنی بر رفتار جوانمردانه ی کوروش کبیر با مردم شهر تسخیر شده ی بابل و نیز یهودیانی که در اسارت آنان بودند. گوینده ی خط های آغازین این نوشته نامعلوم است ولی از خط بیست به بعد را کوروش کبیر گفته است. و اینک متن استوانه :

متن استوانه کوروش در وبسایتها و وبلاگ‌ها و برخی کتب ایرانی به نحوه های مختلفی بازتاب داده شده است. برخی از ترجمه ها (باید بگوییم اکثر ترجمه ها) ارتباطی با متن اصلی ندارند و حاصل تخیل برخی نویسندگان معاصر هستند. این استوانه تا کنون توسط سه پژوهشگر ایرانی به صورت مستقیم از روی متن بابلی به زبان فارسی ترجمه شده است:

1- دکتر عبدالمجید ارفعی-دکترای آشورشناسی از دانشگاه شیکاگو
2- دکتر شاهرخ رزمجو-دکترای باستان شناسی از دانشگاه لندن و استاد دانشگاه تهران
3- دکتر حسین بادامچی-دکترای آشورشناسی از دانشگاه جانزهاپکینز واشینگتن و استاد دانشگاه تهران

استوانه فرمان کوروش استوانه ای گِلین حاوی یک کتیبه سی و پنج سطری به زبان اَکَدی (زبان بابلی) است که در پای یک بنا توسط هرمزد رسام در طول کاووش های باستانشناسی معبد مردوک در بابل در سال 1879 کشف گردید. قطعه دوم که حاوی سطور 36 تا 45 بود، در مجموعه بابِلی دانشگاه یِیل توسط پروفسور بِرگر شناسایی گردید. بنابراین تمامی متن کتیبه حاوی 45 سطر است که سه سطر نخست آن تقریباً به طور کامل از بین رفته و انتهای کتیبه هم ناقص است.

متن استوانه حاوی گزارش فتح بابل توسط کوروش بزرگ در سال 539 پیش از میلاد مسیح است که با گزارشی از مردوک خدای بابلی در مورد جرایم نَبونَئید آخرین شاه کلدانی، آغاز می گردد (سطور 4-8). سپس متن با گزارشی از جستجوی مردوک برای یافتن یک شاه درست کردار، انتخاب کوروش برای فرمانروایی جهان، و اراده او بر سقوط بدون جنگ شهر بابل ادامه می یابد (سطور 9-19). در بخش بعدی خود کوروش بعنوان شخصیت متکلم ادامه می دهد و با عنوان کردن القاب و نسب خود (سطور 20-22)، اعلام می کند که وی صلح و آرامش این سرزمین را تضمین نموده است (سطور 22-26)، بخاطر برکتی که از مردوک به وی و فرزندش کمبوجیه رسیده است (سطور 26-30). او در این متن بازسازی آئین دینی که در طول سلطنت نبونئید نادیده گرفته شده بود، و اجازه بازگشت مردمان تبعید شده به سرزمین مادری خود، را توصیف می نماید (سطور 30-36). در پایان متن، شاه فرمان بازسازی دیوارهای تدافعی شهر بابل را ذکر می کند (سطور 36-43) و می گوید که او در طول کار بازسازی، کتیبه ای از آشور بانیپال (شاه آشوری) را ملاحظه می کند (سطور 43-45).*

 
Cyrus_Cylinder_2

ترجمۀ فارسی از متن اصلی بابِلی از دکتر شاهرخ رزمجو، بخش خاورمیانۀ موزۀ بریتانیا.
این ترجمه را می توانید در این پیوند برگه موزه بریتانیا (محل نگهداری استوانه فرمان کوروش) پیدا کنید. (قسمت چپ صفحه پیوند بارگذاری متن فارسی وجود دارد)

(توضیح اینکه نقطه چین ها نشان دهنده شکستگیهای استوانه است، واژگان داخل قلاب واژگانی هستند که در متن اصلی آسیب دیده اندو بازسازی شده اند، مطالب داخل پرانتز نیز توضیح برخی اصطلاحات داخل متن یا برابر های آشنا به چشمان مخاطبین عمومی می باشند)

1) [آن هنگام که...................مردو]ک، پادشاه همۀ آسمان ها و زمین، کسی که........،... که با ....یَش سرزمین های دشمنانش (؟) را لگد کوب می کند
2) [........................................................] با دانایی گسترده،...کسی که گوشه های جهان را زیر نظر دارد،
3) [.....................................................................] .......... فرزند ارشد [او] (=بِلشَزَر)، فرومایه ای به سروری سرزمینش گمارده شد
4)...[..................................................................................┐اما┌ او [فرمانروایی؟ سا] ختگی بر آنان قرار داد،
5) نمونه ای ساختگی از اِسَگیل سا[خت و] .......................................برای (شهر) اور و دیگر جایگاه های مقدس [فرستاد؟]
6) آیین هایی که شایستۀ آنان (خدایان/پرستشگاه ها) نبود. پیشکشی[هایی ناپاک] ......................گستاخانه [....] هر روز یاوه سرایی می کرد و [اها]نت آمیز
7) (او) پیشکشی های روزانه را باز داشت. او در [آیین ها دست برد و ] .............درون پرستشگاه ها برقرار [کرد]. در اندیشه اش به ترس از مردوک -شاه خدایان- پایان داد.
8 ) هر روز به شهرش (=شهر مردوک) بدی روا می داشت. ................................................همۀ مردما [نش را ....] (=مردمان مردوک) را با یوغی رها نشدنی به نابودی کشاند.
9) اِنلیلِ خدایان (=مردوک)، از شِکوِۀ ایشان بسیار خشمگین شد، و ........................قلمرو آنان. خدایانی که درون آنها می زیستند محراب هایشان را رها کردند،
10) خشمگین از اینکه او (=نبونئید) (آنان را) (=خدایان غیر بابلی) به شواَنّهَ (=بابِل) وارد کرده بود. [دلِ] مردوکِ بلند [پایه، انلیلِ خدایان] به رحم آمد....(او) بر همۀ زیستگاه هایی که جایگاه های مقدسشان ویران گشته بود
11) و مردم سرزمین سومر و اَکَد که همچون کالبد مردگان شده بودند، اندیشه کرد (و) بر آنان رحم آورد. او همۀ سرزمین ها را جست و بررسی کرد،
12) شاهی دادگر را جستجو کرد که دلخواهش باشد. او کورش، شاه (شهر) اَنشان را به دستانش گرفت، و او را به نام خواند، (و) شهریاری او بر همگان را به آوای بلند اعلام کرد.
13) او (=مردوک) سرزمین گوتی (و) همۀ سپاهیان مادی را در برابر پاهای او (=کورش) به کرنش درآورد و همۀ مردمان سرسیاه (=عامۀ مردم) را که (مردوک) به دستان او (=کورش) سپرده بود،
14) به دادگری و راستی شبانی کرد. مردوک، سرور بزرگ، که پرورندۀ مردمانش است، به کارهای نیک او (=کورش) و دل راستینش به شادی نگریست
15) (و) او را فرمان داد تا به سوی شهرش  شهر مردوک)، بابل، برود. او را واداشت (تا) راه تین تیر (=بابل) را در پیش گیرد، و، همچون دوست و همراهی در کنارش گام برداشت.
16) سپاهیان گسترده اش که شمارشان همچون آب یک رودخانه شمردنی نبود، پوشیده در جنگ افزارها در کنارش روان بودند.
17) (مردوک) او را بدون جنگ و نبرد به درون شواَنّهَ (=بابل) وارد کرد. او شهرش، بابل را از سختی رهانید. او (=مردوک) نبونئید، شاهی را که از او نمی هراسید، در دستش (=دست کورش) نهاد.
18 ) همۀ مردم تین تیر (=بابل)، تمامی سرزمین های سومر و اَکَد، بزرگان و فرمانداران در برابرش کرنش کردند (و) بر پاهایش بوسه زدند، از پادشاهی او شادمان گشتند (و) چهره هایشان درخشان شد.
19) (مردوک) سروری که با یاری اش به مردگان زندگی بخشید (و) آن که همه را از سختی و دشواری رهانید، آنان او را به شادی ستایش کردند و نامش را ستودند.
20) منم کورش، شاه جهان، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اَکَد، شاه چهار گوشۀ جهان.
21) پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه شهر انشان، نوۀ کورش، شاه بزرگ، شا[ه شهر] انشان، از نسل چیش پیش، شاه بزرگ، شاه شهر انشان.
22) دودمان جاودانۀ پادشاهی که (خدایان) بِل و نَبو فرمانرواییش را دوست دارند (و) پادشاهی او را با دلی شاد یاد می کنند. آنگاه که با آشتی به در[ون] بابل آمدم،
23) جایگاه سروری (خود) را با جشن و شادمانی در کاخ شاهی برپا کردم. مردوک، سرور بزرگ، قلب گشادۀ کسی که بابل را دوست دارد، [همچون سرنو]شتم به من [بخشید] (و) من هر روز ترسنده در پی نیایش او بودم.
24) سپاهیان گسترده ام با آرامش درون بابل گام بر می داشتند. نگذاشتم کسی در همۀ [سومر و] اَکَد هراس آفرین باشد.
25) در پیِ امنیتِ ┐شهرِ┌بابل و همۀ جایگاه های مقدسش بودم. برای مردم بابل ...................... که بر خلاف خوا[ست خدایان] یوغی بر آنان نهاده بود که شایسته شان نبود، 
26) خستگی هایشان را تسکین دادم (و) از بندها(؟) رهایشان کردم. مردوک، سرور بزرگ، از رفتار [نیک من] شادمان گشت (و)
27)به من کورش، شاهی که از او می ترسد و کمبوجیه پسر تنی [ام و به] همۀ سپاهیانم،
28 )برکتی نیکو ارزانی داشت. بگذار ما با شادی در برابرش باشیم، در آرامش. به [فرمان] والایش، همۀ شاهانی که بر تخت نشسته اند،
29) از هرگوشۀ (جهان)، از دریای پایین، آنانکه در سرزمین های دور دست می زیند، (و) همۀ شاهان سرزمین اَمورّو که در چادرها زندگی می کنند، همۀ آنان،
30) باج سنگینشان را به شواَنّهَ (بابل) آوردند و بر پاهایم بوسه زدند. از [شواَنّهَ=بابل] تا شهر آشور و شوش،
31)اَکَد، سرزمین اِشنونهَ، زَمبَن، شهر مِتورنو، دِر، تا مرز گوتی، جا[یگاه های مقدس آن سو]ی دجله که از دیر باز محراب هایشان ویران شده بود،
32)خدایانی را که درون آنها ساکن بودند، به جایگاه هایشان باز گرداندم و (آنان را) در جایگاه ابدی خودشان نهادم. همۀ مردمانِ آنان (=آن خدایان) را گرد آوردم و به سکونتگاه هایشان بازگرداندم و
33) خدایانِ سرزمین سومر و اَکَد را که نبونَئید – در میان خشم سرور خدایان- به شواَنّهَ (=بابل) آورده بود، به فرمان مردوک، سرور بزرگ، به سلامت
34)به جایگاهشان باز گرداندم، جایگاهی که دلشادشان می سازد. باشد تا خدایانی که به درون نیایشگاه هایشان باز گرداندم،
35) هر روز در برابر بِل و نَبو، روزگاری دراز (=عمری طولانی) برایم خواستار شوند (و) کارهای نیکم را یادآور شوند و به مردوک، سرورم چنین بگویند که "کورش، شاهی که از تو می ترسد و کمبوجیه پسرش
36)..... بگذار آنان سهمیه رسانِ نیایشگاه هایمان باشند، تا روزگاران دراز(؟).... و باشد که مردمان بابل [شاهیِ] ┐او را┌بستایند." من همۀ سرزمین ها را در صلح قرار دادم.
37) ....................[غا]ز، دو مرغابی، ده کبوتر، بیشتر از [پیشکشی پیشینِ] غاز و مرغابی و کبوتری که.......
38 )....[روزا]نه افزودم......................................در پی استوار کردن باروی دیوار ایمگور- اِنلیل، دیوار بزرگ بابل برآمدم
39).....دیواری از آجر پخته، بر کنارۀ خندقی که شاه پیشین ساخته بود، ولی ساختش را به پایان [نبرده بود] ... کار آن را [من ....به پایان بردم.]
40).... که [شهر را از بیرون در بر نگرفته بود]، که هیچ شاهی پیش از من (با) کارگرانِ به بیگاری [گرفته شدۀ سرزمینش در] شواَنّهَ (=بابل) نساخته بود.
41) .... (آن را) [با قیر] و آجر پخته از نو بر پا کردم و [ساختش را به پایان رساندم].
42) .... [دروازه های بزرگ از چوب سدر] با روکش مفرغین. من همۀ آن درها را با آستانه[ها و قطعات مسی] کار گذاردم.
43) .... [ ... کتیبه ای از] آشوربانیپال، شاهی پیش از من، [(روی آن) نو]شته شده بود، [درون آن دید]م.
44) [..............] او ..... مردوک، سرور بزرگ، آفرینندۀ (؟)[.................................................................]
45) [.................................................] ... من ..... همچون هدیه ای [پیشکش کردم] ........... ](برای) خشنودی ات تا به جا]ودان.

 

یکشنبه 02 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
02:43   ورود به بابل و تصرف ان

مردم خود آن كشور نقل می كنند كه چون شهر بابل بسیار وسیع بود با اینكه محلات اطراف شهر به تصرف پارسیان درآمده بود ساكنان محله های مركزی هنوز خبر نداشتند كه چه بر سرشان آمده است ؛‌ و چون از قضا آن روز برای ایشان روز یك جشن عمومی بود در آن هنگام همه می رقصیدند و زمام اختیارخود را بدست عیش وشادی رها كرده بودند تا ساعتی كه این خبر را شنیدند. و بدین گونه بود كه بابل <تسخیر شد و اما قصه ی گزنفون به این شرح است : « کوروش وقتی به جلو شهر بابل رسید نخست سپاهیانش را در اطراف شهر مستقر ساخت و خود با چند تن از فرماندهان و افسران سپاهش سواره گشتی به دور شهر زد. وی پس از آنكه به بررسی و آزمایش حصارها و باروهای شهر پرداخت داشت آماده می شد كه سپاهیانش را عقب بنشاند و دست از محاصره ی بابل بكشد ، لیكن در همان اوان یك سرباز فراری بابلی كه از شهر گریخته و به سپاهیان او ملحق شده بود به وی خبر داد كه بابلیان تصمیم گرفته اند در آن دم كه عقب می نشیند به او حمله ور شوند ؛ و در توجیه این تصمیم به گفته افزود : « چون صفوف سربازان پارسی به نظر كسانی كه از بالای برج و باروها به ایشان می نگریستند ضعیف جلو كرده است » و این حرف هیچ تعجب آور نبود ، زیرا برای محاصره كردن دیوارهای شهری با چنان وسعت و عظمت صفوف سپاهیان الزاماً می بایست عمق بیشتری داشته باشد. با شنیدن این خبر ، کوروش به نگهبانان ود در وسط سپاهیانش قرار گرفت و فرمان داد تا از منتها الیه هر جناح ، سربازان صفوف خود را عقب بكشند و به سمت قسمت ثابت سپاه بروند تا منتها الیه هر دو جناح به ارتفاع قلب سپاه كه خود او در آن قرار دارد برسند. او با این مانور سربازانی را كه حركت نمی كردند مطمئن می ساخت ، چون آنان می دیدند كه با این كار عمق صفوفشان دو برابر شده است ؛ و همین طور آنهایی را كه عقب می نشستند اطمینان خاطر می یافتند ، چون بجای ایشان همان سربازان ثابت و بیحركت بودند كه با دشمن روبرو می شدند. لیكن وقتی كه منتها الیه دو جناح با پیش آمدن از دوسمت به هم پیوستند سپاهیان متوجه شدند كه تقویت شده اند ، بدین ترتیب كه كسانی كه مواضع خود را ترك گفته بودند بوسیله ی كسانی كه اكنون در جلوشان قرار داشتند و آنان كه در جلو بودند به وسیله ی كسانی كه از عقب آمده و به ایشان پیوسته بودند. باری ، با این تا خوردن و پس نشستن صفوف قهراً بهترین سربازان در ردیفهای اول و آخر قرار می گرفتند و بد ترین ایشان به ردیف وسط افتادند و این خود موضع گیری طرح ریزی شده ی خوبی برای جنگیدن بود ، و در ضمن مانع می شد از اینكه ترسوها فرار كنند. سواران و سپاهیان سبك اسلحه نیز كه در جناح ها قرار داشتند هر چه طول سپاه با مضاعف شدن صفوف كوتاهتر می شد به فرمانده كل نزدیكتر می شدند
« وقتی پارسیان بدین گونه گرد هم آمدند پس پس عقب نشستند تا به تیر رس تیرهایی رسیدند كه از بالای برج و باروها به سوی ایشان می انداختند ؛ و وقتی از آن تیر رس هم گذشتند برگشتند و نخست چند قدمی به پیش برداشتند ؛ سپس دوری به سمت چپ زدند ، و خود را در برابر باروها یافتند. بتدریج كه از برج و باروها دور می شدند پیچ خوردنشان كمتر می شد. وقتی خود را در امن و امان یافتند دیگر بی آنكه توقف كنند تا به دم چادرهای خود رفتند. وقتی در چادرها مستقر شدند کوروش افسران خود را احضار كرد و به ایشان گفت : « ما برای آزمایش شهر به دور آن گشتیم . چنین برج و باروهای مستحكم و بلند را چگونه می توان به زور گرفت. من به سهم خود چنین كاری را آسان نمی بینم ، لیكن هر چه جمعیت در درون شهر بیشتر باشد از زمانی كه برای جنگیدن با ما از آن بیرون نیایند زودتر می توان ایشان را با گرسنگی و قحطی از پا درآورد. بنابرین اگر وسیله ی دیگری به نظر شما نمی رسد كه پیشنهاد كنید من بر این عقیده ام كه آنان را در محاصره ی اقتصادی بگیریم. – یكی از افسران کوروش پاسخ داد : ولی مگر این شط از وسط خود شهر عبور نمی كند؟ - گوبارو گفت : بلی ، ولی عمق این شط به قدری زیاد است كه اگر دو مرد هم در درون آن روی هم بایستند باز سر نفر دوم از آب بیرون نخواهد افتاد. و به هر حال از بابل با این شط بهتر دفاع می شود تا با برج و باروهایش. – کوروش باز گفت : از آنچه فراتر از زور و توان ما است بگذریم. بیایید طرح خندقی را بریزیم ، و هركدام به نوبه ی خود به سرعت روی حفر آن كار كنیم ، چنانكه در اسرع وقت خندقی هر چه عریض تر و عمیق تر كه ممكن است آماده كنیم. »
در نتیجه ، پس از آنكه یك خط دفاعی برای جلوگیری حمله ی محاصره شدگان به دور حصارهای شهر كشیده شد ، و ضمناً در نزدیكی شط جای كافی برای برافراشتن برج های بلند باقی گذاشتند. کوروش دستور داد تا در هر دو طرف شهر خندق بسیار عمیقی بكنند. آنگاه دستور شروع به بنا كردن برجهایی در كنار شط بر پایه ای كه نخلستان بود و كمتر از یك پلتر ( واحد اندازه گیری طول در یونان قدیم معادل۳۰ متر و ۸۰ سانتی متر امروز ) طول نداشت.
« در حینی كه محاصره كنندگان به انجام دادن این كارها مشغول بودند بابلی ها در بالای حصارهای خود به این نحوه ی محاصره ی اقتصادی می خندیدند ، چون برای بیش از ده سال آذوقه و خوار و بار داشتند. کوروش از این موضوع با خبر شد. آنگاه لشكر خود را به دوازده بخش تقسیم كرد ، و هر بخش می بایست در طول مدت یك ماه از سال را كشیك بكشد. به شنیدن این خبر ، بابلیان بر مسخرگی و ریشخند خود دو چندان افزودند. اكنون دیگر خندق ها حفر شده بود. کوروش چون شنید كه در شهر بابل جشنی بر پا است و برای برگزاری آن بابلی ها تمام مدت شب را به باده خواری و سورچرانی و عیش و عشرت خواهند گذرانید منتظر ماند تا شب فرا رسید آنگاه با عده ی زیادی از مردان خود دهانه ی خندق های وصل به شط را باز كرد وقتی آن دهانه ها باز شد آب شط شبانه از هر دو طرف در خندق ها به جریان افتاد و راه ورود شط به درون شهر برای پارسیان قابل عبور گشت. وقتی همه ی چیزهای مربوط به شط آماده شد کوروش به تمام مین باشیان خود از پیاده و سواره فرمان داد تا هر كدام با هزار سرباز تحت فرماندهی خویش در دوصف بیایند و به او ملحق شوند. وقتی مین باشیان رسیدند کوروش سواران و پیادگان خود را به درون شط فرستاد تا ببینند آیا آن بستر خشك كرده اكنون قابل عبور شده است یا نه . وقتی به او گزارش دادند كه آری قابل عبور است آنگاه سران عمده ی لشكرش را احضار كرد و با این كلمات با ایشان سخن گفت : « دوستان ، اكنون شط راه ورود به شهر را به ما داده است ؛ پس بیایید تا با اطمینان خاطر و بدون ترس و تشویش وارد بابل شویم. ضمناً به این نكته بیاندیشیم كه كسانی كه ما اكنون به جنگشان می رویم كه قبلاً وقتی متحدینی با خود داشتند و بیدار و هوشیار و آماده به جنگ و مسلح به انواع سلاح ها و صفوف جنگی مرتبی بودند ما شكستشان دادیم و لیكن امروز هنگامی به ایشان حمله ور می شویم كه بسیاری از آنها در خوابند و بسیاری هم مستند ، و همه هم وا رفته اند و لباس رزم به تن ندارند. و تازه وقتی مشاهده كنند كه ما به درون باروهای شهرشان درآمده ایم ترس و وحشت ناتوانترشان هم خواهد كرد. حال اگر در میان شما كسانی هستند كه فكر می كنند وقتی ما وارد شهر می شویم باید بترسیم از اینكه مبادا دشمنان به بالای بامها بروند و از دو سمت كوچه ما را به باد تیر بگیرند كاملاً از این بابت خاطر جمع باشند. اگر كسانی به بالای بام خانه های خود بروند ما نیز متحدی چون هفائیستوس ، خدای معروف را داریم . دهلیزهای این خانه ها به آسانی آتش می گیرند زیرا درهای آنها از چوب نخل آغشته به قیر قابل اشتعال درست شده است. ما نیز به سهم خود فاقد چوب صمغ دار برای آتش افروختن نیستیم و به میزان فراوان زفت و قیر و الیاف وازده ی كتان برای بر پا كردن هر چه سریعتر آتش سوزیهای شدید در اختیار داریم . از این قرار ساكنان آن خانه ها یا باید به سرعت از خانه های خود بگریزند و جان بدر برند و یا در همانجا بدل به خاكستر بشوند. به هر حال بروید و سلاح های خود را بردارید و آماده بشوید! من شما را به كمك خدایان خودمان راهنمایی خواهم كرد. هان ، ای گوبارو ، شما راه را به ما نشان بدهید ، چون بهتر از ما بلدید. و وقتی هم به درون شهر درآمدیم یك راست ما را به قصر پادشاه راهنمایی كنید. – گوبارو گفت : هیچ عجیب نیست كه امشب هیچیك از درهای قصر سلطنیتی بسته نباشد ، چون امشب تمامی شهر در جشن و سرور بسر می برد. با این حال ، به نگهبانانی در جلو درهای كاخ برخواهیم خورد. – کوروش گفت : یك لحظه از وقت را نباید تلف كرد. بنابرین به پیش باید حتی المقدور ایشان را غافلگیر كنیم »
وقتی کوروش این حرف را زد پارسیان به راه افتادند. كسانی از بابلیان كه در سر راه به مهاجمان بر می خوردند زده و كشته می شدند و یا فریاد زنان به درون خانه های خود می گریختند. همراهان گوبارو طوری به این فریادها جواب می دهند كه انگار خودشان هم در آن جشن و شادی شركت دارند. پارسیان بر سرعت می افزایند و به جلو قصر سلطنتی می رسند ولی می بینند كه درهای آن بسته است. آنان كه دستور یافته اند به نگهبانان كاخ حمله ور شوند به روی ایشان در حالی كه در پرتو شعله های آتش بزرگی به باده نوشی مشغولند می پرند و همه شان را می كشند. سر وصدای مهیبی به راه می افتد و فریادها است كه بلند می شود. در درون كاخ این سر و صداها را می شنوند و پادشاه بابل فرمان می دهد تا بروند و ببینند چه اتفاقی افتاده است. چند تن از خویشاوندان شاه می دوند تا درها را باز كنند و بگریزند. آنگاه پارسیان به درون كاخ می ریزند و خود را به جایی كه پسر شاه هست می رسانند. او را می بینند كه ایستاده و آماده ی دفاع كردن از خویش است. همراهان گوبارو او را می كشند. كسانی هم كه با او بودند نابود شدند ، یكی در حالی كه در پشت پناهگاهی سنگر گرفته بود ، دیگری در حالی كه می گریخت و آن دیگر در حالی كه با هر چه بدستش می آمد از خود دفاع می كرد. کوروش سواران خود را به میان كوچه های شهر فرستاد و بوسیله ی یشان دستور داد تا هر كه را كه در بیرون بیابند بكشند ، و بوسیله ی كسانی كه زبان آشوری می دانند جار بزنند كه آنان كه در درون خانه ی خود هستند در همان جا بمانند و بدانند كه اگر كسی در بیرون دیده شود كشته خواهد شد. این فرمانها همه اجرا شد. وقتی صبح شد و نگهبانان قلعه ها از تسخیر شهر به دست پارسیان و از كشته شدن بالتازار آگاه گشتند خود نیز قلعه ها را تسلیم كردند. کوروش فوراً قلعه ها را تصرف كرد و نگهبانانی با افسران به آنجاها فرستاد تا آنها را اداره كنند. به رؤسای خانواده ها اجازه داد تا مردگان خود را به خاك بسپارند و فرمانی همگانی خطاب به مردم بابل بوسیله ی جارچیان صادر كرد تا همه فوراً سلاح های خود را بیاورند و تحویل بدهند و به ایشان هشدار داد كه اگر بعداً اسلحه ای در خانه ای بیابند همه ی ساكنان آن خانه اعدام خواهند شد. پس از انجام همه ی این اقدامات ، کوروش مغان پارسی را احضار كرد و چون شهر با جنگ فتح شده بود از ایشان خواست تا نوبر غنایم را برای خدایان و اماكن مقدس انتخاب كنند وبردارند و سپس خانه ها و اقامتگاههای دولتی متعلق به مقامات رسمی را مابین كسانی كه در فتوحات خود شریك می دانست تقسیم كرد و بدیهی است كه بهترین سهم را نصیب كسانی كرد كه از همه شجاع تر و فداكارتر بودند. پس از آن ، به بابلیان فرمان داد تا زمینها را بكارند ، خراج بپردازند و به اربابانی كه او برایشان می گمارد خدمت كنند.»

 


ادامه مطلب
یکشنبه 02 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
02:31   شرح نبرد بابل

کوروش در ماه ژوئن سال ٥٣٩ پیش از میلاد ، به همراه پسرش كمبوجیه ( كه در ركاب پدر درس كشور گشایی می آموخت ) سرزمین نبونید را تصرف كرد. او با در پیش گرفتن راه معمولی تهاجمات عیلامیان بزودی به كناره های رود دیاله كه شعبه ای از شط دجله است رسید. در حین عبور از این رودخانه یكی از هشت اسب مقدس كه به همراه لشكریان عازم به جنگ برای كشیدن عراده ی خورشید می آمدند ترسید و غرق شد. و هرودوت كه این ماجرا را نقل كرده است چنین می نویسد: « اسب داخل شط شد و خواست تا از آن عبور كند ، لیكن شط او را در امواج خود فرو برد و با خود كشید و برد. کوروش از این اهانت رود دیاله به خشم آمد و تهدیدش كرد به اینكه چنان ضعیفش خواهد شاخت كه در آینده زنان نیز بی ترس و تشویش و براحتی از آن بگذرند. او پس از بیان این تهدید از پیشروی به طرف بابل منصرف شد ، سپاهیان خود را به دو بش تقسیم كرد و هر بخشی را در بك طرفرود به خط كرد. آنگاه در هر طرف ساحل رود با كشیدن طناب طرح حفر یكصد و هشتاد مجرای آب یا كانال را ریخت تا از آن مجراها آب شط را به سمتهای مختلف روان سازد ؛ سپس وقتی سپاهیان با نظم و ترتیبی كه مقرر شده بود جا گرفتند کوروش فرمان حفر كردن كانالها را صادر كرد. این كار به سبب زیاد بودن عده ی كارگران بخوبی انجام گرفت لیكن تمام فصل خوش صرف اجرای آن شد. وقتی کوروش انتقام تلف شدن اسب مقدس خود را از شط دیاله گرفت فصل بهار نزدیك شده بود ، و او به پیشروی خود به سمت بابل ادامه داد. » در راه به لشكری برخورد كه نبونید موفق شده بود در اوپیس واقع بر رود دجله گرد آورد ، و با آن لشكر درگیر شد. بابلیان درهم شكسته شدند کوروش ، سیپار ( ابوحبه ) را به تصرف دراورد. در ماه تشرین ( اكتوبر ٥٣٩ پیش از میلاد ) کوروش در اوپیس واقع بر كانال نیسالات بار دیگر با سپاهیان بابلی درگیر شد. بابلیان سر به شورش برداشتند و بسیاری از سربازانشان تلف شدند. د روز چهاردهم (۱۲ اكتوبر ٥٣٩ ) سیپار بی آنكه درگیری بیشتری صورت بگیرد به تصرف سپاهیان کوروش درآمد. » دو روز بعد ، یعنی در طول مدتی كه یك كاروان از سیپار تا بابل می رود ، کوروش به دم دروازه های بابل رسیده بود
کوروش با مشاهده ی شهر عظیم و باشكوه بابل در پرتو نور دریده ی خورشید – شهری كه بناهای افسانه ای آن در زیر آسمان همچون نشانه های قدرت و جاودانگی اش سر برافراشته بودند – ظاهراً بایستی دستخوش نگرانی رقیقی شده باشد. نزدیك شدن سپاهیان پارسی نبونید را ، با وجود پایان بد فرجام برخوردش با کوروش در اوپیس ، هیچ نگران نكرده بود ، چه او امیدوار بود كه پارسیان در همان پای دیوارهای بابل خشكشان خواهد زد.
محوطه ی بیرونی شهر بابل با آن برجهای بلند دیده بانی و با دروازه های مفرغینش در سرتاسر دنیای باستان به عنوان مكانی تسخیر ناپذیر شهرت یافته بود. قلعه ی وسیعی كه بختنصر در مركز امپراتوری خود بر اثر پیش بینی حمله ای از دولت ماد بنا نهاده بود همچنان سالم و دست نخورده باقی بود ، چنانچه دیوارهای پله پله ای آن كه پشت سر هم قرار داشتند و خندقها و نهرهای آبی كه در انها جاری بودند از اغاز سلطنت او چنان خوب نگهداری و یا تعمیر شده بودند كه حالت موثر بودن خود از نظر استحكام مطلق را حفظ كرده بودند. این قلعه مظهر كامل هنری بود كه معماران نظامی تا به آن دم توانسته بودند در كار دشوار ساختن استحكامات از خود نشان بدهند و به آن تحقق ببخشند. این دژ بزرگ در تصویری كه از بابل برداشته می شد چیزی عظیم و باشكوه می نمود. دیودروس كه بخش مهمی از آسیا را درنوردیده و سی سال از عمر خود را صرف تألیف و تدوین اثری تحت عنوان « كتابخانه ی تاریخی » كرده است می نویسد : « ملكه سمیرامیس حصالرهای شهر بال را بنا نهاد. این حصارها ارتفاعی بابر با پنجاه ذرع (۲۳ متر ) دارند و پهنای آنها به درجه ای است كه دو عراده به راحتی می توانند پهلو به پهلو از روی آن عبور كنند. » محیط این محوطه ی مستحكم معادل هفت كیلومتر و ششصد متر بود ، و این رقم دقیق را هرودوت به ما می گوید كه از پایتخت كشور بابل بازدید كرده بود ، و پس از او نیز مورخانی چون فیلوستراته و پلین و غیره از آن دیدن كرده بودند
بنابرین نبونید می توانست بی آنكه به دلگرمی ازاین موقعیت زیاده از حد خوشبینی از خود نشان بدهد منتظر نتیجه ی محاصره ی دشوار برای محاصره كنندگان باشد و خویشتن را در پناه چنان دیوارها و برج و باروهای دست نایافتنی در امان بداند. از طرفی هم او هیچ نگرانی خاصی از بابت آذوقه و خوار و بار برای تامین زندگی شهروندان و سپاهیانش نداشت زیرا علاوه بر انبارهای مهم آذوقه و خواربار كه در بابل وجود داشت آنچه را هم كه برای تامین معاش ساكنان شهر در دره ی اول اهمیت بود می شد در درون خود شهر كاشت چون در بین محوطه ی بیرونی شهر و محوطه ی دومی كه به موازات محوطه ی اول در داخل شهر قرار داشت زمینهای وسیعی بود كه به كشتزار تبدیل شده بودند. بنابرین نبونید می توانست در صورت لزوم تا ده سال هم در برابر پارسیان مقاومت كند . نبونید نسبت به حضور کوروش در پشت دیوارهای شهر چندان بی اعتنا بود كه در همان شب اول محاصره ی بابل ، پسرش بالتازار ضیافتی شاهانه برای پذیرایی از هزار تن مهمان راه انداخته بود ، ضیافتی كه بحق برای آیندگان تحت عنوان « مهمانی بالتزار » شهرت یافت. از طرفی ، این مهمانی تنها حادثه ی به یاد ماندنی از دوران حكومت پسر نبونید است. باده خواریها كه در نشاط و شادمانی آغاز یافته بود در بیم و وحشت به پایان آمد. در واقع ، در حینی كه بالتازار و مهمانش بی اندك ملاحظه ای سورچرانی می كردند و حرفهای خوشمزه ای درباره ی پارسیان می زدند ، از جمله می گفتند كه آنان بزودی در زیر آفتاب سوزان بیابان بخار خواهند شد ، دستی اسرار آمیز و نامرئی این كلمات را روی دیوارهای قصر سلطنتی نوشت : « مانه ، تسل ، فارس » دانیل داستان زیر را از آن صحنه ی تاریخی برای ما بر جای گذاشته است :

 


ادامه مطلب
یکشنبه 02 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
02:26   آشنایی با بابل و اهمیت آن

نبرد بابل را از بسیاری جهات می توان مهترین حادثه در دوران زندگی کوروش و حتی در تمامی طول دوران باستان دانست ؛ چه از نظر عظمت و نفوذناپذیری رویایی استحكامات بابل كه تسخیر آن در خیال مردمان آن دوران نیز نمی گنجید و چه از جهت رفتار جوانمردانه و انسانی کوروش كبیر با مردم مغلوب آن شهر و یهودیانی كه در بند داشتند كه او را شایسته ی عنوان « پایه گذار حقوق بشر » كرده است. به واقع می توان گفت كه کوروش هرآنچه از مردی و مردمی و از سیاست و كیاست داشت در بابل بروز داده است. نظر به اهمیت این نبرد بد نیست قبل از توصیف آن کمی با شهر بابل و مردوک – خدای خدایان آن - آشنا گردیم ؛
شهری که ما آن را به پیروی از یونانیان « بابل » می نامیم در زبان سومری « کادین گیر » و در زبان اکدی « باب ایلانی » نامیده می شود که این هر دو به معنای « دروازه ی خدایان » می باشند. ناگفته پیداست که مردم چنین شهری تا چه اندازه می بایست به اصول مذهبی و خدایان خود پایبند بوده باشند.
حمورابی
هنگامی که حمورابی تکیه بر تخت سلطنت بابل می زد کشوری به نسبت کوچک را از پدرش ( سین – موبعلیت ) به ارث بده بود که تقریباً هشتاد مایل درازا و بیست مایل پهنا داشت وحدود آن از سیپار تا مرد ( از فلوجه تا دیوانیه ی کنونی ) گسترده بود. در آن زمان پادشاهی های به مراتب بزرگتر وقدرتمندتری کشور بابل را پیرامون گرفته بودند. سرتاسر جنوب تحت سلطه ی " ریم سین " ( پادشاه لارسا ) بود ؛ در شمال سه کشور ماری ، اکلاتوم و آشور در دست " شمشی عداد " و پسرانش بود و در شرق " ددوشه " ( متحد عیلامیان ) بر اشنونه حکم می راند. پادشاه حمورابی اگر چه همچون پدرانش از همان نخستین روزهای سلطنت مشتاق گسترش مرزهای کشورش بود ، لیکن با نظر به قدرت همسایگان مقتدر خویش ، پنج سال درنگ کرد و چون پایه های قدرتش را مستحکم یافت از سه سو به کشورهای همسایه حمله ور گشت ؛ ایسین را تصرف کرد و در امتداد فرات به سوی جنوب تا اوروک پیش رفت. در اموتبال بین دجله و جبال زاگرس جنگید و آن ناحیه را متصرف شد و سرانجام در سال یازدهم از سلطنت خود توانست پیکوم را به اشغال درآورد. از آن پس بیست سال از سلطنت خود را صرف ترمیم معابد و تقویت استحکامات شهرهای تصرف شده کرد . در بیست و نهمین سال از پادشاهی حمورابی ، کشور بابل هدف تهاجم مشترک ائتلافی متشکل از عیلامیان ، گوتیان ، سوباریان ( آشوریان ) و اشنونه قرار می گیرد که با دفاع ارتش حمورابی این تهاجم ناکام می ماند. سال بعد حمورابی در تهاجمی شهر لارسا را متصرف می شود. در سال سی و یکم همان دشمنان قدیمی دوباره متحد می شوند و به سوی بابل لشکر می کشند. اینبار حمورابی نه تنها تمامی سپاهیان انان را تار و مار می کند که تا نزدیکی مرزهای سوبارتو تیز پیش روی کرده ، تمامی بین النهرین جنوبی و مرکزی را متصرف می شود و سرانجام در سال های سی و ششم و سی و هشتم از سلطنت خود موفق می شود به سلطه ی آشور بر بین النهرین شمالی پایان دهد و تمامی مردم بین النهرین را بصورت یک ملت واحد تحت سلطه ی خود در آورد.
برای اداره ی چنین کشوری که ملت ها و نژادها و مذاهب گوناگون را در بر می گرفت ، حمورابی دست به یک سری اصلاحات اداری ، اجتماعی و مذهبی زد و آنها را تحت یک « مجموعه ی قوانین » مدٌون کرد. اگرچه با بدست آمدن قوانین قدیمی تر از پادشاهانی چون « اور – نمو » و « لیپیت – عشتر » دیگر نمی توان حمورابی را « نخستین قانونگزار تاریخ » نامید ولی هنوز هم می توان او را به عنوان یک پادشاه قانونمدار و عادل ستود. برای رفع اختلافات مذهبی و نیز برای مشروعیت بخشیدن به سلطنت خود و بازماندگانش ، حمورابی در این قانون ، مردوک خدای بابل را که تا آن مان یک خدای درجه سوم بود در راس خدایان دیگر قرار داد و البته با نهایت زیرکی مدعی شد که این مقامی است که از سوی « آنو » و « انلیل » به مردوک تفویض شده است. کاهنان سراسر کشور به امر شاه تقدم و تاخر خدایان را تغییر دادند و قصه ی آفرینش را از نو نوشتند تا نقش اصلی را به مردوک واگذارند.
بختنصر
پادشاهان پس از حمورابی به علت فساد اخلاقی و مالی خود و درباریانشان هرگز نتوانستند عزت و شوکت کشور خود را آنگونه که حمورابی برایشان به ارث گذاشته بود حفظ کنند تا آنکه پس از گذشت سالیان دراز و در دوران حکومت « بختنصر » کشور بابل دیگر بار عظمت و اقتدار خود را بازیافت و تبدیل به بزرگترین و زیباترین شهر آن دوران شد. ولی این بار چیزی در این عظمت بود که آنرا از عظمتی که این کشور در دوران حمورابی داشت متمایز می ساخت ؛ نام بابل دیگر با نام یک پادشاه قانونگذار و عادل درنیامیخته بود ؛ مردم کشورهای دیگر با شنیدن این نام ، تصویر یک پادشاه خونخوار ، خشن و بی رحم را در ذهن مجسم می کردند ، تصویری که براستی شایسته ی بختنصر بود. در همین زمان بود که یهودیان کشور یهودا از دادن خراج امتناع کردند و سر به شورش برداشتند. بختنصر با سپاه بی کران خود به آنان حمله ور شد ، اورشلیم را آتش زد و مردم آن سرزمین را به اسارت به بابل برد. پادشاه یهودا در مقابل چشمانش دید که چگونه سربازان بختنصر ، پسرانش را می کشتند و پس از آن بختنصر با دستان خود ، چشم های او را از حدقه درآورد. در همین حال بابلیان ، دیوانه وار و مست از بوی خون ، زیباترین اسیران خود را بر می گزیدند تا زبانشان را از بیخ برکنند ، چشمانشان و امعاء و احشایشان را بیرون کشند و پوستشان را زنده زنده از تن جدا کنند ! اورشلیم دیگر وجود نداشت و از میان یهودیان ، آنانکه هنوز زنده بودند ، ناچار شدند که باقی عمر را در اسارت اهالی بابل سر کنند.


ادامه مطلب
یکشنبه 02 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
02:17   تسخیر شرق ایران و اسیای میانه

 

توالی تاریخی جنگ‌های کوروش، پس از فتح آسیای صغیر مبهم باقی‌مانده‌است. کوروش مسئولیت فتح شهرهای آئونیان را در ساحل دریای اژه و بقیهٔ آسیای صغیر را به فرماندهانش واگذار کرد و به اکباتان برگشت تا مقدمات تسیخر بابل، باختر، سرزمین سکاها و بالأخره مصر را فراهم نماید. اینکه چرا کوروش منتظر پایان کارها در آسیای کوچک نشده و با شتاب به درون ایران بازگشته، می‌تواند ناشی از این باشد که نبرد کوروش با کرزوس بی‌موقع بود و حمله از طرف پادشاه لیدیه صورت گرفت زیرا پس از انقراض دولت ماد، اوضاع ثابتی بر ایران حاکم نبوده و او می‌بایست به امور شرقی رسیدگی می‌کرد. مورخان یونانی دربارهٔ جنگ‌های کوروش در قسمت‌های شرقی ایران سکوت کرده‌اند و به جز هرودوت که آن هم به‌طور مختصر به این جنگ‌ها اشاره می‌کند، دیگران مطلبی ننوشته‌اند. داریوش نام ایالت‌های تحت فرمان امپراتوری هخامنشی را در سنگ‌نبشته‌های بیستون، تخت جمشید و نقش رستم ذکر می‌کند که نام سرزمین‌های شرقی ایران نیز در میان آنان است. در بند ششم سنگ‌نبشتهٔ داریوش در بیستون، وی به نام بیست و دو سرزمین اشاره می‌کند که امپراتوری او را تشکیل می‌دهند و چون در زمان نوشتن این سنگ‌نبشته، فقط سه سال از فرمانروایی داریوش می‌گذشت و این مدت هم صرف فرونشاندن شورش‌ها شده بود، می‌بایست این سرزمین‌ها در دوره‌های قبل به امپراتوری هخامنشی افزوده شده باشند؛ دوران پادشاهی کمبوجیه کوتاه بود و او تنها توانسته بود مصر را فتح کند. پس بی‌گمان این سرزمین‌ها را که در سنگ‌نبشتهٔ بیستون از آن‌ها به‌عنوان بخشی از پادشاهی هخامنشی نام برده شده، باید کمابیش همان سرزمین‌هایی بدانیم که در ابتدا به‌دست کوروش به امپراتوری هخامنشی افزوده شده بودند. این ایالات شامل «پارت»، «زرنگ»، «هرات»، «خوارزم»، «باختر»، «سغد»، «گندار»، «ثه‌تَ‌گوش» و «اَرَخواتیش» است.

پارس‌ها احتمالاً پارت، هیرکانی و احتمالاً ارمنستان که همگی جزئی از قلمرو سابق پادشاهی ماد در ۵۴۹-۵۴۸ پیش از میلاد بودند را تصرف کردند. به گفتهٔ گزنفون، هیرکانی داوطلبانه حاکمیت کوروش بر خود را پذیرفت. همانطور که برای ایلام والتر هینتس و ران زادوک با هم اختلاف نظر دارند که ایلام توسط پارس‌ها بعد از سقوط بابل در ۵۳۹ پیش از میلاد گرفته شد. با این وجود براساس یکی از متون پیشگویی بابلی، «شاه ایلام حمله خواهد کرد و از تخت پادشاهی بیرون خواهد کرد»، پادشاه بابل کسی که «خاندان هارران را تاسیس کرد». این شاه ایلام به عنوان کوروش دوم و شاه بابل به عنوان نبونعید شناخته شده‌است. ایلام باید قبل از حمله کوروش به بابل فتح شده باشد. شهر مهاجرنشین مستحکم‌شدهٔ سایرس‌چتا (یعنی شهر کوروش) یا همان سایروپولیس در سغد، گواهی فعالیت کوروش در آن ناحیه‌است. پلینی گزارش می‌دهد که کوروش، شهر کپیسا در شمال افغانستان را ویران کرد و آریان حملهٔ او به سرزمین‌های هند (ظاهراً گندهارا) و فرمانبرداری مردم آریاسپائی در امتداد مرز جنوبی درانگیانا را گزارش داد. به استناد گزارش هرودوت و بروسوس حملهٔ او به سرزمین‌های آسیای میانه بعد از شکست‌دادن لیدیه در ۵۴۷ پیش از میلاد و پس از فتح بابل در ۵۳۹ پیش از میلاد رخ داده‌است.

 

منبع:  ویکیپدیا

 

یکشنبه 02 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
02:00   بدست اوردن مستعمرات یونانی

پس از بدست آوردن سارد ، تمام لیدیه با شهرهای وابسته اش ، به دست کوروش افتاد و حدود ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید. این مستعمرات را چنانكه در جای خود خواهد آمد اقوام یونانی بر اثر فشاری كه مردم دریایی به اهالی یونان وارد آوردند ، بنا كرده بودند. كوچ كنندگان از سه قوم بودند : ینانها ، الیانها و دریانها. نام یونان به زبان پارسی از نام قوم یكمی آمده است زیرا اهمیت آنها در این دست آورده ها ( مستعمرات ) بیشتر بود.
هرودوت اوضاع این مستعمرات را چنین می نویسد: ینانهایی كه شهر پانیوم وابسته به آنهاست شهرهای خود را در جاهایی بنا كرده اند كه از حیث خوبی آب و هوا در هیچ جا مانند ندارد. نه شهرهای بالا می توانند با این شهرها برابری كنند و نه شهرهای پایین ، نه كرانه های خاوری و نه كرانه های باختری .
ینانها به چهار لهجه سخن می گویند شهر ینانی ملیطه كه در باختر واقع است پس از ان می نویت و پری ین است . این شهرها در كاریه قرار دارند و اهالی آنها به یك زبان سخن می گویند. شهرهای ینانی واقع در لیدیه اینهاست : افس ، كل فن ، لیدوس ، تئوس ، كلازمن ، فوسه. اینها به یك زبان سخن می گویند ولی زبان آنها همانند زبان شهرهای یاد شده در بالا نیست. از سه شهر دیگر ینانی دو شهر در جزیده سامس و خیوس واقع است و سومی ارتیر است كه كه در خشكی بنا شده است. اهالی خیوس و ارتیر به یك زبان سخن می وین دو اهالی سامس به زبانی دیگر. این است چهار لهجه ینانی .
پس از آن هرودوت می گوید : ینانهای هم پیمان زمانی از دیگر ینانها جدا شده بودند و جدایی آها از اینجا بود كه در آن زمان ملت یونانی به تمامی ناتوان به دید می آمد و ینانها در میان اقوام یونانی از همه ناتوانتر بودند و به جز شهر آتن شهر مهمی نداشتند. بنابرین چه آتنیها و چه دیگر ینانیها پرهیز داشتند از اینكه خود را ینانی بنامند و گمان می رود كه اكنون هم بیشتر ینانها این نام را شرم آور می دانند.
دوازده شهر همی پیمان ینانی برعكس به نام خود سربلند بودند. آنها معبدی برای خود ساختند كه آن را پانیونیوم نامیدند از ینانهای دیگر كسی را به آنجا راه نمی دادند و كسی هم جز اهالی ازمیر خواهند آن نبود كه در پیمان آنها وارد شود. پانیوم در دماغه ی میكال قرار دارد این معبد برای خدای دریاها ، پوسیدون هلی كون ، ساخته شده است. در نوروزها ینانها ی شهرهای هم پیمان در اینجا گرد می آیند و این جشن را جشن پانیونیوم می نامند.
از گفته های هرودت روشن می شود كه دریانها هم همبستگی با شش شهر دریانی داشتند ولی بعدها هالی كارناس را باری اینكه یك ی از اهالی آن بر خلاف عادت قدیم رفتار كرد ، از پیمان بیرون كردند. الیانها همبستگی از دوازده شهر داشتند ولی ازمیر را ینانها از آنها جدا كردند و یازده شهر دیگر در همبستگی الیانی بازماند. زمینها الیانی پربارتر از زمینهای ینانی بود ولی از حیث خوبی آب و هوا با شهرهای ینانی برابری نمی كرد.
از گفته های هرودوت چنین برمی آید كه این مستعمرات را سه قوم یونانی بنا كدره بودند و بین تمام آنها همراهی و هم پیمانی نبود. زیرا هر یك از همبسته های كوچك برپا كرده با هم هم چشمی و كشمكش داشتند.
پس از آن تاریخ نگار نامبرده می گوید : ینانها و الیانها نماینده ای نزد کوروش فرستاده و درخاست كردند كه کوروش با آنها مانند پادشاه لید ی رفتار كند یعنی به كارهای درونی آنها دخالت نكند وهمان امتیازات را بشناسد. کوروش پاسخی یكراست به آنها نداده و این مثل را آورد : « زنی به دریا نزدیك شده و دید كه ماهیهای قشنگی در آب شنا می كنند. پیش خود گفت : اگر من نی بزنم آشكارا این ماهیها به خشكی درآیند . بعد نشست و هر چند كه نی زد چشمداشت او برآورده نشد. پس توری برداشت و به دریا افكند و شمار زیادی از ماهیان به دام افتادند. وقتی كه ماهی ها در تور به بالا و پایین می جستند ، نی زن حال آنها را دید و گفت : حالا دیگر بیهوده می رقصید! می بایست وقتی برایتان نی میزدم می رقصیدید. »
هرودوت این گفته را چنین تعبیر می كند : کوروش خواست با این مثل آنها بدانند كه موقع را از دست داده اند، چه وقتی كه پیش از به دست آوردن سارد به آنها پیشنهاد همبستگی شده بود و آنها رد كرده بودند. از میان مستعمرات یونانی ، کوروش فقط با اهالی ملیطه قرارداد كرزوس را تازه كرد و و نمایندگان دیگر شهرها را نپذیرفت. نمایندگان به شهرهای خود بازگشتند و پاسخ کوروش را رسانیدند . سپس از تمام شهرهای یونانی آسیای كوچك نمایندگانی برگزیده شدند كه در پانیونیوم گرد آمده و در برابر کوروش همبسته شوند.
نمایندگان شهرهایی چون كل فن ، افس ، فوسه ، پری ین ، لبدس ، تئوس ، اریتر و دیگران در اینجا گرد آمده بودند . شهر ملیطه چون به مقصود خویش رسیده بود در این گروه شركت نكرد. جزیره ی سامس و خیوس هم شركت نكردند به این امید كه کوروش چون نیروی دریایی نیرومندی ندارد كاری با آنها نخواهد داشت. ولی دیگر شهرها با وجود اختلافاتی كه با یكدیگر داشتند ، از جهت خطر مشتركی كه احساس می كردند در این گردهمآیی حضور یافتند. الیانها گفتند هر چه ینانها بكنند ما هم خواهیم كرد. دریانها از جهت آنكه از شهرهای كارناس كه دریانی بود نماینده ای پذیرفته نشده بود ، از شركت در عملیات خودداری كردند. چون جزایر یونانی هم حاضر نشدند در این گردهمآیی شركت كنند ، ینانها و االیانها قرار گذاتند نماینده ای به اسپارت گسیل كنند و از آن دولت یاری جویند. با این هدف پی تر موس نامی از اهای فوسه كه سخنران و سخندان بود با انبوهی از هدایا به نزد اولیای دولت اسپارت فرستاده شد. ولی اسپارتی ها جواب درستی به وی ندادند و تنها وعده كردند كه گروهی را خواهند فرستاد تا اوضاع منطقه را بازبینی كنند. بدین منظور یك كشتس اسپارتی پنجاه پارویی رهسپار فوسیه شد و در آنجا نمایندگان اسپارت ، فردی به نام لاكریناس را برگزیدند و برای مذاكره با کوروش روانه ی سارد كردند. او به شاه گفت : بر حذر باشید از اینكه مستعمرات یونانی را آزار كنید ، زیرا اسپارت چنین رفتاری را نخواهد پذیرفت.
کوروش از یونانیهایی كه در ركاب وی بودند پرسید : مگر این لاسدمونیها كیستند و عده شان چقدر است كه اینگونه سخن می گویند؟ پس از آنكه یونانیها این مردم به کوروش شناساندند ، کوروش رو به نماینده كرد و گفت : من از مردمی كه در شهرهایشان جای ویژه ای دارند كه در آنجا گرد هم می آیند و با سوگند دروغ و نیرنگ یكدیگر را فریب می دهند هراسی ندارم. اگر زنده ماندم چنان كنم كه این مردم به جای دخالت در كار ینانیها از كارهای خودشان سخن بگویند.
نماینده ی اسپارت پس از شنیدن پاسخ کوروش به كشور خویش بازگشته به پادشاه اسپارت ( آناك ساندریس ، آریستون ) پاسخ کوروش را رسانید. انها هم پاسخ را به مردم رسانیدند و مسئله ی كمك گرفتن یونانیهای آسیای صغیر از اسپارتیها به همین جا ختم شد.
هرودوت می گوید بیم دادن كوروش به همه ی یونانیها بود ، چه هر شهر یونانی میدانی دارد و مردم برای داد و ستد در آنجا گرد می آیند ولی در پارس چنین میدانهایی وجود ندارد. نتیجه ای كه تاریخنگار یاد شده می گیرد درست نیست زیرا مقصود کوروش روش حكومت آنها بوده است . یونانیهایی كه از ملتزمین کوروش بودند او را از روش حكومت اسپارت آگاه كرده و گفتند مردم در جایی میدان مانند گرد آمده و در كارها سخن می گویند و هر یك از سخنوران می خواهند باور خود را به مردم بپذیرانند.
آشكار است كه كکوروش از روش چنین حكومتی خوشش نیامده و آن پاسخ را داده است . خلاف این فرض طبیعی نیست. زیرا وقتی كه می خواهند مردمی را بشناسانند روش حكومت آن را كنار نمی گذارند تا از میدان داد و ستد سخن بگویند. بنابرین از این پاسخ نمی توان داوری كرد كه میدان خرید و فروش در پارس پیدایی نداشته است به عكس چون داد و ستد در آن زمان بیشتر با تبدیل جنس به جنس می شد و مغازه یا حجره برای اینگونه داد وستد تنگ بود ، پس این میدانها بوده است. به هر حال اگر هم نبوده مقصود کوروش روش حكومت اسپارتیها بود نه میدان داد و ستد آنها.
کوروش در این هنگام به كارهایی كه در خاور داشت بیش از كارهای باختر اهمیت داد. یك تن از اهالی لیدیه به نام پاكتیاس را برگزید و به حكومت این كشور گماشت . ترتیبات آن را با حوالی كه در زمان آزادی داشت باقی گذاشت و پس از آن با كرزوس راهی ایران شد


ادامه مطلب
یکشنبه 02 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)
صفحه قبل1...30313233صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران