خدای بزرگ است اهورامزدا
00:44   بدنیا آمدن کوروش

تاریخ نویسان عصر های باستان از قبیل هرودوت ، گزنفون و کتزیاس درباره ی چگونگی تولد کوروش اتفاق نظر ندارند و هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی که بیشتر شبیه افسانه است ، نقل کرده اند ا بین این روایت ها ، آنچه مورد قبول بسیاری از مورخان عصر حاضر(از قبیل ویل دورانت ،پرسی سایکس و حسن پیرنیا) قرار گرفته ، داستانی است که هرودوت نقل کرده است به همین دلیل ، ما نیز در این بخش از روایت هرودوت استفاده کرده ایم.

به نوشته ی هرودوت ، آستیاگ پادشاه ماد شبی خواب دید که از بدن دخترش ماندانا چنان رود آبی روان شد که نه تنها پایتخت او بلکخ تمام آسیارا فراگرفت و غرق کرد . آستیاگ هراسان بیدار شد و تعبیر خواب خویش را از مغ ها (کاهنان) پرسید مغ ها پس از مشورت نزد وی آمدند و گفتند که از ماندانا کودکی به دنیا خواهد آمد و پادشاه بزرگی خواهد شد تا آنجا که بر ماد غلبه خواهد کرد و تمام آسیا را زیر تسلط خود در خواهد آورد این تعبیر بر وحشت آستیاگ افزود و تصمیم گرفت دخترش را به جوانی از بزرگان ماد ندهد و اورا به عقد کمبوجیه ، که ازخانواده های نجیب ومطیع پارسی بود ، در آورد.

یکسال پس از مراسم ازدواج ، وقتی که ماندانا باردار شده بود ، آستیاگ دوباره خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید و شاخ و برگ های آن تمام آن تمام آسیا را پوشانید .پادشاه ماد ، این بار هم از مغ ها تعبیر خوابش را خواست و آن ها اظهار داشتند که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمدکه بر آسیا مسلط خواهد شد. آستیاگ این بار نیز به وحشت افتاد و فورا دخترش را به حضور طلبید. وقتی ماندانا از انشان (سرزمین پارس) به هگمتانه رسید ، آستیاگ دستور داد دخترش را تا هنگام وضع حمل تحت نظر داشته باشند و هر وقت فرزندش به دنیا آمد به وی اطلاع دهند.

چند ماه بعد وقتی پسر ماندانا متولد شد ،آستیاگ نوزاد تازه متولد شده را به یکی از سرداران ومحارم خود به نام هارپاگ سپرد و به اودستور داد تا کودک را به خارج شهر برده و او را نابود کند.هارپاگ به ناچار کودک را به خانه برد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. همسرش از او پرسید که چه تصمیمی درباره کودک خواهد گرفت؟هارپاگ پاسخ داد که من نمی توانم دست به چنین جنایتی بزنم چون اولا این کودک از بستگان دور من است و دوما پادشاه فرزند دیگری خز ماندانا ندارد و با مرگ وی ، دخترش جانشین وی خواهد شد و در این صورت معلوم است که ملکه با قاتل فرزندش چه خواهد کرد؟به همین دلیل ، هارپاگ تصمیم گرفت که وظیفه کشتن کودک را به فرد دیگری واگذار کند. از همین رو ، یکی از چوپان های شاه به نام میترادات (مهرداد) را احظار کرد و به او دستور داد که به کوهی در میان جنگل برود و کودک را در آنجارها کند تا طعمه حیوانات گردد .

مهرداد چوپان نیز که چاره ای نداشت ، کودک را در آغوش گرفت و به خانه خود برد .از قضای روزگار ، همان روز همسر چوپان وضع حمل کرده و کودک مرده ای به دنیا آورده بود . وقتی زن چوپان از موضوع آگاه شد ، با گریه و زاری به پای شوهرش افتاد واصرار کرد که از کشتن کودک خود داری کندو به جای او فرزند مرده ی خودرا در جنگل رهاسازد . هارپاگ ابتدا جرات انجام دادن این کار را نداشت ولی همشرش او را قانع کردکه بهتر است این کود ک زیبارا به فرزندی قبول کنند و جسدمرده فزرند خودشان را به ماموران هارپاگ نشان دادند . زیرادر این صورت هم آنها کار خدا پسندانه ای انجام داده اند و هم این که در آینده از خطر مجازات ملکه در امان میماندند . چوپان وقتی اصرار همسرش را دید ، جسد مرده فرزندش را در دامنه کوه گذاشت و پس از سه روز به خانه هارپاگ رفت و اظهار کرد که حاظر است محل نگهداری جسد کودک را نشان دهد . هارپاگ نیز یکی از ماموران مورد اعتماد خود را با او راهی کرد تا پس از دیدن جنازه کودک ، او را در محلی نا معلوم در بیابان به خاک بسپارند . مهرداد پس از خلاصی از این واقعه به خانه بازگشت و کوروش را در پناه خود پروروش داد و بزرگ کرد.

ده سال پس از این واقعه ، روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود ، با گروهی از فرزندان بزرگ زاده گان در کنار کاخ سلطنتی بازی میکرد . آنها قرار گذاشته بودند یک نفر از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند . با شروع بازی ، کوروش هم بازی های خود رابه دسته های مختلف تقصیم کرد و برای هریک وظیفه ای تعیین نمود ولی زمانی که پسر آرتمبارس از دستور وی سرپیچی کرد ، فرمان داد دیگر کودکان او را تنبیه کنند . پس از پایان بازی ، فرزند آرتمبارس با گریه پیش پدرش رفت و تعریف کرد که چگونه پسر چوپان وی را تنبیه کرده است. آرتمبارس خشمگین و ناراحت به در بار آستیاگ رفت و از توهین سختی که پسر چوپان دربار در حق پسرش انجام داده بود ، دادخواهی کرد . آستیاگ چون این سخنان را شنید ، کوروش را احظار کرد واز او پرسید : تو چگونه جرات کردی با فرزند سردار بزرگ کشورم چنین کنی ؟ کوروش پاسخ داد : پادشاه به سلامت باد اما در باره این موضوع بدانید که حق با من است ، زیرا همه این کودکان مرا به پادشاهی برگزیده  بودند و چون پسر آرتمبارساز اومر پادشاه فرمان برداری نکرد ، من نیز بر اساس اختیارات پادشاه دستور تنبیه او را دادم . چرا که اگر تنها یکی از زیر دستان ، دستورات پادشاه را اطاعت نکنند ، دیگران نیز به مانند او رفتار خواهند کرد و پس از آن مملکت روی آرامش را نخواهد دید . حال اگر با این توصیفات من باز هم شایسته مجازات هستم ، در اطاعت از اوامر شما آماده ام !

در زمانی که کوروش صحبت میکرد ، آستیاگ تمام فکر و ذهنش متوجه او بود . آستیاگ به فراست در یافته بود که سیرت و ذکاوت این کودک نمی تواند از نسل چوپانان باشد و به احتمال زیاد او از تبار بزرگان است . به علاوه ظاهر و صورت این کودک شباهت بسیاری به خود وی داشت سنش با مدت زمانی که واقعه رها کردن کودک دخترش به کوه می گذشت ، با او برابری می کرد . آستیاگ همچنان که غرق در تفکر بود ، به منظور مرخص کردن آرتمبارس ، گفت که بعدا در این باره فکر خواهد کرد و دستور مناسب را صادر خواهد نمود.

پس از خروج آرتمبارس ، آستیاگ دستور داد فورا چوپان را احضار کنند . وقتی چوپان وارد دربار شد ، آستیاگ درباره هویت کودک از او پرسش هایی به عمل آورد . چوپان پاسخ داد : این کودک فرزند من است و مادرش نیز زنده است . اما شاه که گفته چوپان را قبول نداشت ، دستورداد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند . چوپان در زیر شکنجه ، وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آستیاگ آشکار کرد و با ناله و زاری از او تقاضای عفو نمود . آستیاگ وقتی حقیقت را از چوپان شنید ، دستور داد سردار هارپاگ را احضار کنند .

وقتی هارپاگ حاضر شد ،در برابر پرسش آستیاگ درباره سرنوشت نوه اش پاسخ داد: پس از آنکه نوزاد را به خانه بردند ، تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تورا اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم . به همین دلیل کودک را به چوپان تو سپردم و تاکید کردم که به دستور تو باید او را به کوهی بیفکند تا خوراک حیوانات وحشی گردد و بعد مامورانی برای اطمینان از اجرای دستورات فرستادم و آنها کشته شدن کودک را تایید کردند .

آستیاگ در باطن از کار هارپاگ خشمناک شد ، ولی چون نمی خواست نیت خودرا آشکار کند سعی کرد خود را خوشحال نشان دهد و به همین مناسبت گفت : وجدان من از دستوری که قبلا درباره کودک دخترم صادر کرده بودم ناراحت بود و به علاوه همواره مجبور بودم شماتت دخترم را گوش کنم اما اکنون خوشحالم که میبینم کودک زنده است و از این رو خدای راسپاس می گویم در واقع شانس در این واقعه یار ما شد و کودک زنده ماند اکنون به خانه برو و پسرت را نزد کوروش بفرست. امشب نیز به پاس سلامتی کوروش ، میهمانی بر قرار خواحیم کرد و از تو نیز انتظار دارم در این جشن و شادی با ما همراه باشی .

هارپاگ نیز شاد و خوشحال به احترام خم شد و از جانب پادشاه مرخص شد . عصر آن روز هنگامی که هارپاگ پسرش را نزد کوروش فرستاد به دستور پادشاه پسرش را کشتند از گوشت بدنش خوراکی تهیه کردند و به همه بزرگان خبر دادند که امشب جشنی در دربار پادشاه برقرار است. شب هنگام هارپاگ نیز در میهمانی شرکت کرده بود ، به دستور پادشاه برای همه میهمانان خوراکی از گوشت حیوانات قرار دادند اما جلوی هارپاگ خوراک مخصوصی که از کوشت فرزندش تهیه شده بود ، قرار دادند. هنگامی که هارپاگ مشغول خوردن غذا شد ، آستیاگ از او پرسید : آیا این خوراک گوارا است ؟ هارپاگ پاسخ داد : بلی بسیار لذیذ است . در این لحظه ، پادشاه در پوش سبدی را که حاوی سر و دست فرزند هارپاگ بود را به وی داد. هارپاگ با دیدن این صحنه سخت منقلب شد ، اما به روی خود نیاورد و کینه پادشاه را در دل نگاه داشت تا بعد ها انتقام فرزندش را از وی بازستاند . پس رو به آستیاگ کرد و گفت : هر چه شاه انجام داده ، نیکو و پسندیده است .

آستیاگ پس از آن ، مغ هارا احظار کرد و با شرح واقعه اتفاق افتاده از آنها پرسید : اکنون که پسر ماندانا زنده است ، چه باید کرد ؟ مغ ها پاسخ دادند : خوابی که تو دیده بودی ، به واقعیت پیوسته ، زیرا وی قبلا توسط همبازی هایش به پادشاهی انخاب شده و از این رو دیگر خطری برای حکومت تو ندارد.

آستیاگ از پاسخ مغ ها شاد شد و کوروش را احظار کرد و به او گفت نوه ی عزیزم ، من متاسفم که به خاطر یک خواب پوچ می خواستم تو را بکشم ، اما خوشبختانه سرنوشتت تورت نجات داد . و اکنون می توانی به پارس نزد پدر و مادر وقعی ات بروی و با آنها زندگی کنی .

آستیاگ پس از آن کوروش را به اتفاق یک سفیر و پیام مهمی ، به پارس نزد ماندانا وکمبوجیه فرستاد . پادشاه ماد به امید اینکه کمبوجیه بعد از این به واسطه زنده ماندن کوروش به آستیاگ وفادار خواهد بود ، او را به سلطنت پارس انتخاب کرد و به این ترتیب ماد و پارس مثل گذشته با هم متحد و متفق شدنددر نظر آستیاگ کوروش که نوه پادشاه ماد و پسر پادشاه پارس بود ، میتوانست بهترین ضامن یگانگی دو دولت قدرتمند به شمار آید. با ورود کوروش و سفیر ماد ، مردم سرزمین پارس به بهترین وجه از آنان استقبال کردند و گذشته را فراموش کردند . پدر و مادر کوروش هم که تا آن زمان ، کودک خود را مرده  پنداشته بودند ، با وقوع این پیشامد بسیار شادمان شدند و برای تربیت او کوشش زیادی کردند.  

 

پاینده باد کوروش بزرگ

 


شنبه 01 آذر 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران