میستوکل پس از جنگ سالامین شهرتى تام در یونان یافتو بعدها اول شخص دولت آتن شد،
ولى، چنانکه پلوتارك گوید، (تمیستوکل، بند 38 -1) شخصى بود بسیار جاهطلب و خودپسند، یا
بقول هرودوت بىاندازه طماع. او پس از جنگ پلاته امیر البحر سفائن آتن در جزائرى، که جزو
اتحا دلس «1» بودند، گردیدو در آنجا باین بهانه، که اشخاصى باطنا طرفدار ایرانند، بناى تعقیب
اینو آن را گذارد. هرکس که پول میداد، پاك و الّا از مسکنو مأواى خود آواره میشد.
تمیستوکل در این روش خود بالاخره متعرّض شاعرى تىمو کران «2» نام گردید،و حال آنکه
میهمان او بود وبا او سابقهو دوستى مفصلى داشت. جهت پیچیدگى تمیستوکل با او از اینجا بود،
که دشمن شاعر سه تالان با وعده کرده بود. وقتى که تىمو کران از قضیه آگاه شد، خشمگین
گردیدو کارهاى بىرویه او را به آتنىها اطلاع اد. از طرف دیگر نفوذ تمیستوکل در آتن باعث حسد کسانى شد، که طرفدار حکومت ملّى بودند و
میخواستند بلند شوند. رفتار خود تمیستوکل هم بمقاصد آنها کمک میکرد، زیرا تمیستوکل
بقدرى در هر موقع از خدمات خود به آتن در مجالس خصوصىو عمومى صحبت میکرد و
کارهاى خود را بچشم میکشید، که بالاخره آتنىها را خسته کردو دشمنانش بناى ستیزه را
گذارده گفتند، که تمیستوکل راه با مادیها (یعنى پارسىها) داشتهو داردو قرار ادند، که از آتن
اخراج شود. پس از آن او به آرگس «1» رفته در آنجبا کمال بىطاقتى انتظار پیشآمد مساعدى
را داشت، ولى چیزى نگذشت، که اسرار پوزانیاس «2»، چنانکه بالاتر گذشت، افشا شدو او را
بمحکمه جلب کردند. براى فهم مطلب لازم است گفته شود، که پوزانیاس در ابتداء مذاکرات
خود را با دربار ایران از تمیستوکل پنهان میداشت، ولى، پس از اینکه تبعید شده به آرگس رفت،
چون نارضامندى او ر از آتنىها مشاهده کرد، باو گفت: در زاى آنقدر خدمات، که تو به آتن کردى، چه قدردانى از آتنىها دیدى؟
و بعد کاغذ شاه را باو نشان اده بهمراهى با مقاصد خو دعوتش کرد. تمیستوکل حاضر نشد
شرکت کند، ولى قول اد سرّ او را نگاهدارد. بعد پس از مرگ پوزانیاس، چنانکه ذکر شد،
اسنادى بدست آمد، که درباره تمیستوکل بدگمانى ایجاد کرد.
در این موقع لاسدمونیها و دشمنان آتنى تمیستوکل حملات سخت باو کردند، ولى او در ابتداء در
آرگس مانده کتبا جواب اتّهمات را میدادو میگفت، که او نزاده براى اینکه برده شود، در
اینصورت چگونه راضى میشود، که وطن خود را بنده گرداند، ولى دشمنان او، چنان مردم را بر
ضد او برانگیختند، که بالاخره حکمى صادر شد، او را تحت الحفظ براى محاکمه به آتن آرند. چون این خبر به تمیستوکل رسید، بجزیره کرسیر «1» فرار کرده از آنجا به اپیر «2» رفت. بعد
بواسطه تعقیب آتنىها به آدمت «3» پادشاه ملس «4» پناه برد.
چون آدمت سابقا خواهشى از آتن کرده و دولت مذکور بپیشنهاد تمیستوکل آنرا نپذیرفته بود،
تمیستوکل، براى اینکه از کینهتوزى آدمت مانع شود، طفل او را در بغل گرفته نزد پادشاه رفت و
بپاهایش افتاده پناه یافت. بعد تمیستوکل زنو اطفال خود را هم در نهان از آتن بیرون بردو بر اثر
این کار سیمون، که شخص اول آتن بود، حکم قتل او را صادر کرد. از جهت شنیدن این خبر یا
بسبى دیگر، که معلوم نیست، تمیستوکل از اینجا بقول توسیدید به پیدن «5» بندر مقدونیه فرار
کرد (بعضى نوشتهاند نزد هى یرون جبار سىسیل رفتو بعد باین بندر درآمد) و از اینجا خود را
بشهر کوم «6» واقع در آسیاى صغیر، که تابع ایران بود، رسانید. در اینجا دوستانش بکمک او
آمدند: زمانیکه حکومت آتن حکم ضبط درائى او را اده بود، اینها قسمتى ر از اموال او پنهان
کرده بودندو در اینموقع این مال را باختیار او گذاردند. پلوتارك گوید (تمیستوکل، بند 30)
درائى او در حین دخول بخدمت آتن سه تالان بودو در موقع ضبط آن یکصد تالان (تقریبا
دوملیونو هشتصدهزا ریال). وقتیکه تمیستوکل به کوم درآمد، دریافت، که در ساحلو همهجا اشخاصى زیاد مواظباند، که او را دستگیر کند،
زیرا شاه دویست تالان وعده کرده بود بکسى، که او را گرفته تسلیم کند. بنابراین تمیستوکل بشهر
کوچک اژس «1»، که جزو الى «2» بود، فرار کرده بشخصى نىکوژن «3» نام، کهبا رجال مهم
دربار شاه روابط گرمى داشت، پناهنده گردید. در اینجا تمیستوکل در خواب دید، که اژدهائى
دور بدن او پیچیده از گردنش بالا میرود، تا او را بگزد، ولى در حال اژدها بعقابى مبدل گردیده او
را در زیر پر خود گرفت «4» و بعد او را برداشته بشاهرائى نهادو در همینحال یک کادوسه زرین
پدیدار شد (عصاى رسولان را یوانیها کادوسه مىنامیدند، در صفحه 86 توصیف شده). پس از
اینکه تمیستوکل بیدار شد، حس کرد، که غمو الم او بآخر رسیدهو بعد میزبان او، یعنى نیکوژن،
طرحى ریخت، که او را سالما بدربار شاه برساند. راجع باین طرح پلوتارك گوید (تمیستوکل، بند
:(31
اغلب ملل بیگانه و خصوصا پارسىه بالطبع یک تعصب مفرطى نسبت بزنان خود و زنان
غیرعقدىو کنیزانى که خریدهاند، ابراز میکندو از اینجهت زنان خود را چنان نگاه میدارند، که
کسى نمیتواند آنها را ببیندو حتّى در خانههاى خودشان آنها محجورند. در موقع مسافرتها هم
زنان خود را در گردونههائى، که از هرطرف بسته است، حرکت میدهند. نیکوژن تمیستوکل را در
چنین گردونهاى جا اده باشخاصى، که با او روانه کرد، سپرد، اگر د راه کسى سؤالاتى کند،
جواب دهند: این زنى است از یونیه، که براى یکى از رجال دربار میبرند.
توسیدید گوید، که تمیستوکل بپارس وقتى رسید، که خشیارشا درگذشتهو پسرش اردشیر بتخت
جلوس کرده بود، ولى دىنن عقیده داشت، که تمیستوکل خشیارشا را دیده بود. دیودور این قضیه
را مربوط بزمان خشیارشا دانسته. بهرحال پس از ورود بایران تمیستوکل موقع بسیار مشکلى داشت،
تا اینکه بالاخره نزد اردوان رئیس قراولان مخصوص رفته گفت، من یوانى هستمو لازم است راجع بمطلبى، که شاه علاقه کامل بآن دارد،
بحضور شاه برسم
اردوان جواب اد: اى بیگانه، قوانین انسان در همهجا یکى نیست، آنچه براى
جمعى خوب است، براى عدهاى بد است، ولى چیزى که براى همه خوب میباشد، این است، که
هر قوم قوانین مملکت خود را رعایت کند. شما یوانیها آزادى و برابرى ر از هرچیز برتر میدانید،
یکى از بهترین قوانین ما این است، که شاه را محترم بداریمو او را صورت خدائى بدانیم، که
حافظ همهچیز است، پس اگر خواهى عادات ما را بجا آورده او را بپرستى، مانند ما میتوانى او را
ببینى وبا او حرف بزنى (مقصود از پرستیدن، که یوانىها استعمال میکند بزانو درآمدن یا بخاك
افتادن است. م). اگر عقیده دیگرى دارى، باید بتوسط شخصى با او حرف بزنى، زیرا عادت
پارسى بر این است، که کسى نمیتواند شاه را ببیند، مگر اینکه اول او را پرستش کند. تمیستوکل
در جواب چنین گفت:
اردوان، من باینجابا این مقصود آمدهام، که افتخاراتو قدرت شاه را زیاد کنم.
البته اطاعت از قوانین شما خواهم کرد، زیرا راده خدائى، که دولت پارس را باین اندازه بلند و
بزرگ کرده، چنین است. من چنان کنم، که شاه مورد پرستش مردمانى بیشتر گرد. در اینموقع
اردوان سؤال کرد: بشاه بگوئیم، که تو کیستى، زیرا، چنانکه مبینم، تو یک شخص متعارف
نیستى. تمیستوکل جواب اد: «اما در این باب باید بگویم، که کسى جز شاه نخواهد دانست، من
کیستم». در اینجا پلوتارك گوید (تمیستوکل، بند 32) که این حکایت از فانیاس «1» یوانى است،
ولى راتستن «2» در کتاب خود راجع بثروت نوشته، که یکى ا زنان غیرعقدى اردوان از اهل
ارىتره تمیستوکل را به او معرّفى کرد. بارى، چون تمیستوکل بحضور شاه رسید، بزانو درآمد و در اینحال ساکت بماند، تا اینکه شاه بمترجم امر کرد اسم او را بپرسد. تمیستوکل جواب اد:
«اى شاه بزرگ، من تمیستوکل آتنىام، که از آتن اخراج شدهامو اکنون هم مرا تعقیب میکند.
من پناه بشما آوردهام و حیقت این است، که من بدىهاى زیا درباره پارسىها کردم، ولى، وقتى که سلامت یونان و
وطنم بمجاهدات من تأمین شد، نیکوئىهاى بیشترى هم بپارسیها کردم، زیرا مانع شدم، که
یوانىها پارسىها را تعقیب کند. امروز حسیات من موافق وضع من است و من آمدهام، تا، اگر
غضب شما نسبت بمن فرو نشسته، از مراحم شما برخوردار باشم و، اگر هنوز کینه شم باقى است،
پوزش بخواهم.
خو دشمنان من شاهدند، که چه خدماتى بشما کردهام. بدبختى من محرّك رحمو شفقت شما
باد، نه باعث اشتعال حس انتقام. اولى حیات یکنفر درخواستکنده را، که بشما پناه آورده، نجات
مىدهدو دومى باعث فناى دشمن علنى یونان خواهد شد». پس از این سخن، تمیستوکل، براى
اینکه رنگ مذهبىو تقدس بگفتههاى خود بدهد، خوابى را، که در خانه نیکوژن دیده بود، بیان
کرده گفت، غیبگوى زوس «1» (خداى بزرگ یوانىها) در معبد دن «2» بمن گفت: «باید نزد
پادشاهى روى، که هم اسم خداى بزرگ است» و چنین پادشاه شاه پارس است، زیرا فقط زوس و
شاه پارس را «شاه بزرگ» میخوانند. اردشیر، هرچند از بزرگى دلو جرئت تمیستوکل در حیرت
شد، ولى در این بار حضور چیزى نگفت. اما در میان محارم خود از این قضیه اظهار خوشنودى
کرد، چه آنر از خوشبختى خو دانست. بعد پلوتارك گوید: «اردشیر از اهریمن درخواست
کرد، که همواره در مغز دشمنانش چنین فکرهائى ایجاد و بآنها الهام کند، که این نوع مردان
بزرگ ر از محیطشان دور دارند». روز دیگر در طلیعه صبح اردشیر محارم خود را طلبیده فرمود تمیستوکل را حاضر کند. او منتظر پیشآمد خوبى نبود، چه، همینکه قراولان دانستند، که او
تمیستوکل است، با نظر بد باو نگریستندو حتّى بعضى باو فحش ادند. رکسانس «3» رئیس هزار
نفر مسلّح، هنگامى که تمیستوکل از پیش او میگذشتو شاه بر تخت نشسته، دربار منعقد و
سکوت محض حکمفرما بود، آهى کشیده خیلى آهسته باو گفت: «اى مار خوشخطّو خال یونان،
خوشبختى شاه است، که تو را بدینجا کشانیده» ولى پس از آنکه تمیستوکل بحضور شاه درآمد
و او را پرستید، شاه سلامى باو ادهبا ملاطفت باو گفت: «من دویست تالان بتو مقروضم، زیرا
دویست تالان وعده کرده بودم بکسى، که تو را گرفته بیاورد، و اکنون، که خودت آمدهاى، حق
است، که این دویست تالان را بخودت بدهم». بعد شاه وعده کرد بخششهاى بیشتر بکندو باو
اطمینان اده گفت، آزدانه عقاید خود را نسبت بیونان بگوید. تمیستوکل جواب اد: «چنانکه باید
قالى را خوب باز کرد، تا شخص بتواند نقشونگار آنرا ببیند، نطق هم باید باز شود، تا
نقشونگارهائى، که پسندیدهو جالب منافع است، درست مفهوم باشد. شاه ر این تشبیه خوش
آمدو پرسید، چقدر وقت براى اینکار لازم است. تمیستوکل جواب اد، یک سال و در این مدت
زبان پارسى را بقدرى آموخت، که توانست بىمترجمبا شاه صحبت کند. اشخاصى، که دور از
دربار بودند، تصور میکردند، که تمیستوکل فقط در باب کارهاى یونانبا شاه حرف میزند، ولى
تغیراتیکه راجع بمحارم شاه روى اد، باعث بدگمانىو خشم رجال دربار گردید، زیرا پنداشتند،
که تمیستوکل درباره آنها سعایتى کرده. کلیۀ تلطّفاتى، که شاه درباره تمیستوکل مبذول میداشت،
بمراتب بیش از آن بود، که در دربار ایران نسبت بخارجىها میکردند، مثلا اردشیر او را بشکارها و تفریحات دربارى میطلبیدو بىتکلّف او را مىپذیرفت. حتّى گویند، که اردشیر او را بملکه مادر
خود معرّفى کرد.
بالاخره مغان بحکم شاه فلسفه خود را باو آموختند. در اینوقت دمارات لاسدمونى (پادشاه سابق
اسپارت) در دربار پارس بود. روزى اردشیر باو گفت، از من چیزى بخواهو او اظهار کرد: آن
خواهم، که شاه اجازه دهد من کلاه او را بر سر نهاده مانند شاه در کوچههاى سارد بگردم.
میتروپوستس «1» عموزاده شاه دست او را گرفتو گفت: دمارات، هرگاه تو این کلاه را بر سر
نهى، مغز بزرگى را نخواهد
پوشید. اینکه سهل است، اگر برق را هم بدست گیرى، زوس نخواهى شد.
(براى فهم مطلب باید بخاطر آورد، که بعقیده یوانیان، زوس خداى بزرگ آنان برق را بدست
داشت و، هر زمان که میخواست ارباب انواع یا انسان را تهدید کند، برق میفرستاد. م). اردشیر از
این درخواست دمارات چنان خشمگین گشت، که تصور میرفت از تقصیر او هیچگاه درنخواهد
گذشت، ولى تمیستوکل از او شفاعت کردو باز دمارات مورد عطوفت شاه گردید. (این قسمت
از حکایت بنظر افسانه میآیدو بهرحال باید راجع به خشیارشا باشد، که پس از مراجعت از اروپا
چندى در سارد اقامت داشت. م). مراحم شاه نسبت به تمیستوکل باین اندازه بود، که بعدها هر
زمان شاهان مىخواستند، اشخاصى ر از یونان بخدمت خود جلب کند، میگفتند، درباره آنان
بیش از آنچه درباره تمیستوکل شد، خواهند کرد و نیز گویند، در اینوقت که تمیستوکل باعلى
درجه بزرگى رسیدو همه طالب توجهو دوستى او بودند، روزى کهبا اولاد خود غذا صرف
میکردو از تجملات و سفره رنگین خو در شگفت بود، رو باطفال خود کرده گفت: «دوستان
من، ما فنا بودیم، اگر فنا نشده بودیم» (اگرچه پلوتارك این عبارت را معنى نکرده، ولى معلوم
است، که مقصود تمیستوکل چنین بوده: اگر ما نزد یوانیها بىاعتبار نشده بودیم، حالا این اعتبار و ثروت را در دربار ایران نداشتیم. م). بروایت پلوتارك شاه براى نانخانه تمیستوکل این سه شهر
را باو اعطاء کرد: ماگنزى بررود مآندر، «1» لامپساك «2»، میونت «3» ولى بعضى دو شهر دیگر
را، که پرکت «4» و پالسسپسس «5» مینامیدند، علاوه کرده گویند، این دو شهر هم براى اثاث
البیتو لباس به تمیستوکل اده شده بود. (توسیدید در بند 138 کتاب اول خود مالیات ماگنزى را
پنجاه تالان نوشته، که تقریبا معادل 60 هزا ریال کنونى میشود. م). «6» بعد تمیستوکل زن ایرانى از یک خانواده اشرافى گرفت و بامر شاه بآسیاى صغیر رفته مدتها با نهایت خوشى و
اطمینان خاطر در آنجا بزیست. در این مدت همواره مورد ملاطفت شاه و، مانند یکى از رجال
بزرگ پارس، طرف توجه بود. قابل ذکر است، که تمیستوکل در ماگنزى مانند ولاتو حکّام
سکه زده استو دو نمونه از این سکهها بدست آمده. از یکى از نمونهها معلوم است، که او
استفاده هم میکرده (نلدکه، تتبعات الخ، صفحه 80). در این زمان اردشیر بامور آسیاى علیا (یعنى
باختر. م.) اشتغال داشت و بامور یونان توجهى نمیکرد، ولى شورش مصربا کمک آتنىهاو
پیشرفتهاى بحریه یونان در قبرسو کلیکیه اردشیر را مجبور کرد، توجه خود را بطرف مغرب
معطوفو جلوگیرى از قوى شدن یونان کند. در این احوال از دربار حکمى به تمیستوکل رسید، که ریاست دستهاى ر از قشون ایران برعهده گرفتهبا یوانیها بجنگد. تمیستوکل در موقع بدى
واقع شد، چه، باوجود رنجشهائى که از یوانیها داشت، نمىخواست بر آنان قیام کندو بدست
خود خطّ بطلان بر خدمات نمیان خود بیونان بکشد، بخصوص که فرماندهان قشون آتن
اشخاصى بودند مانند سیمون، که اقبال همهجا با آنها بود. بنابراین تصمیم کرد خود را بکشد و با
این مقصو دوستان خود را طلبیده وبا آنها وداع کرده خون گاو آشامید، یا بقول بعضى زهر قوى
خوردو در سنّ 65 سالگى درگذشت.
شاه، وقتی که خبر فوت تمیستوکل را شنیدو جهت آن را دانست، او را بیش ا زمان حیاتش ستود
و نسبت بخانواده و دوستان او نیکیها کرد. تمیستوکل را در ماگنزى دفن کردندو اهالى آن مقبره
قشنگى براى او ساختند. در خاتمه پلوتارك گوید، که تا زمان او اعقاب تمیستوکل دراى
امتیازاتى در ماگنزى میباشند.
این است آنچه پلوتارك درباره تمیستوکل گوید. روایت دیودور هم تقریبا چنین است، ولى در
بعض جاها تفاوتهائىبا نوشتههاى پلوتارك دارد، که ذکر مىکنیم. مورخ مذکور گوید (کتاب
1، بند 57) وقتى که تمیستوکل در نهان بدربار ایران رسید و بحضور شاه باریافت، دشمنى
نیرومند در اینجا براى او پیدا شد. توضیح آنکه
پسران ماندان «1» دختر داریوش در جنگ سالامین کشته شده بودند و این زن از مصیبت وارده
خیلى بىتابى میکرد. بنابراین، وقتى که شنید تمیستوکل بدربار ایران آمده، نزد شاه رفت و
اشگریزان درخواست کرد، از تمیستوکل انتقام پسران او را بکشد. شاه این خواهش ماندان را
جدا رد کرد، ولى، چون این زن مورد احترام مخصوص پارسىها بود، مردم بهیجان آمدهو در
دربار جمع شده مجازات تمیستوکل را خواستند. بالاخره قرار شد محکمهاى از بزرگان پارس
تشکیل شود، تا هر حکم که صادر شد، اجراء کند. مردم از این امر شاه خوشوقت گشتند، ولى در
تشکیل دیوان مذکور چندى تعلّل شد و، پس از اینکه تشکیل گردید، تمیستوکل زبان پارسى
حرف زدو بقدرى خوب از خو دفاع کرد، که او را بیگناه دانستند. شاه از این پیشآمد خوشنود
گشتو هدایائى به تمیستوکل اد.راجع بفوت تمیستوکل دیودور چنین گوید (همانجا، بند 58) چون خشیارشا میخواست باز با
یوانیان جنگ کند تمیستوکل را دعوت کرد، که سردارى کل قشون را عهدهدار شود. تمیستوکل
راضى شد، باین شرط که شاه قسم بخورد بىاو جنگ را شروع نخواهد کرد. بعد براى تأیید این
قسم قرار شد گاو نرى را قربان کندو تمیستوکل یک کاسه بزرگ از این خون آشامیدو هم در
زمان بمرد. بر اثر فوت او، چون خشیارشا قسم یاد کرده بود، بىاو جنگ نکند، از خیال جنگ با
یونان منصرف شد. ولى کرنلیوس نپوس «2» گوید (تمیستوکل، بند 10 -9) «من روایت توسیدید
«3» را در اینجا هم ترجیح میدهم. او گوید، که تمیستوکل از مرضى درگذشت، ولی انکار
نمیکند، که در باب سم خوردن او شایعهاى بوده».
تفاوت بین بین روایت پلوتاركو دیودور در این است، که اولى این قضیه را مربوط باوائل
سلطنت اردشیر میداند ولى دومى عقیده دارد که این قضیه مقارن سال دوم المپیاد هفتادوهفتم
روى اده، که تقریبا 471 ق.م مىشود وبا واخر سلطنت خشیارشا مصادف است. چون
نوشتههاى پلوتارك بیشتر مورد توجه میباشد، ظنّ قوى این است، که روایت او صحیحتر باشدو نیز این تصور، که خشیارشا
میخواسته باز جنگى رابا یونان شروع کند، بعید است. اما در باب فوت او معلوم است، که
توسیدید آنر از مرضى دانسته، اگرچه روایت زهر خوردن او را هم ذکر میکند. نیز باید گفت، که
توسیدید هم آمدن تمیستوکل را بدربار ایران بزمان اردشیر مربوط داشتهو گوید، که او پس از
ورود بآسیا نامهاى بشاه نوشته خدمات خود را بشاه و پارسیها بیان کرد و اردشیر جواب اد، که
آزاد است، هرچه خواهد بکند. بعد تمیستوکل در مدت یکسال زبان پارسى را آموخته نزد شاه رفت (کتاب 1، بند 138) در آخر حکایت، توسیدید گوید، که موافق اظهار اقرباى تمیستوکل،
آنها استخوانهاى او را در نهان به آتّیک برده دفن کردند، زیرا آتنیها، از آنجا که او را خائن
میدانستند، اجازه دفن را نمیدادند (همانجا). بارى، از تمامى روایات مذکوره آنچه استنباط
میشود، این است: تمیستوکل پس از رانده شدن از یونان، چون خواسته دراى ثروتو زندگانى
خوبى شود، بدربار ایران پناه آوردهو ضمنا اردشیر را بر ضد یونان تحریک میکرده، ولى اردشیر
نمیخواستهبا یونان بجنگدو از راه بزرگمنشىو میهماننوازى تمیستوکل را پذیرفتهو معاش او را
مرتّب کرده. بعد که دیده بودن او در دربار باعث زحمت خودش و رنجش درباریان است،
محترمانه او را بآسیاى صغیر تبعید کرده و حکومت چند شهر را باو ادهو تمیستوکل در پیرى از
مرضى درگذشته. باقى گفتهها شاخو برگهاى داستانى است.
درباره تمیستوکل پلوتارك حکیاتى ذکر کرده، که احوال این مرد نامى یونان را خوب مینماید.
از جمله اینها است: 1- وقتى که آتنىها او ر امیر البحر کردند، سپرد که نوشتجات این داره را
نوشته باسم او میرسدو با چه عدهاى زیاد از مردم باید در باب کارها مکاتبهو مذاکره کند. 2- توقیف کرده، روزى که بکشتى خواهد نشست، نزد او آورند، تا آتنیها مشاهده کند، که چقدر
تمیستوکل میگفت: آتنیها مرا نه قدر دانند و نه محترم دارند. من بچنارى مانم، که بسایه آن در
موقع احتیاج پناه میبرند و بعد شاخههاى آن، بل خود تنهاش را مىاندازند. 3- روزى یکى از
سردران آتنى در حضور او خودستائى کرده گفت، خدمات من مانند خدمات تو است.
تمیستوکل جواب اد: وقتى بین روز عید و روز بعد از عید مناظره درگرفت و روز کار بروز عید
چنین گفت: «من هیچ فراغت ندارم و حال آنکه تو بجز مشغول کردن مردم بعیشو خوشى کارى
ندارى، هرچه من جمع کنم تو خرج کنى» روز عید جواب اد: «اگر من نبودم، تو اصلا وجود
نداشتى». 4- تمیستوکل پسرى داشت، که نزد مادر خیلى عزیزو گرامى و بواسطه او نزد پدرش
گستاخ بود.
بنابراین تیمستوکل همواره میگفت: «هیچ یوانى بقدر پسرم بر من مسلّط نیست، زیرا آتنیها بر سایر
یوانیها مسلّطاندو من- بر آتنىهاو زنم- بر من و پسرم- بر زنم».5- روزى یکى از اهالى سریف «1» باو گفت، افتخارات تو از خودت نیست، بلکه از وطن تو
است. تمیستوکل جواب اد: «صحیح است، ولى، اگر من از اهل سریف بودم، نامى نمیگشتم،
چنانکه، اگر تو هم آتنى بودى، بجائى نمیرسیدى»






