پس از این جنگ تقریبا تمام قسمتهاى آسیاى صغیر، که در آنطرف کوههاى توروس «1» واقع
بود، بىسروسالار ماندو مردمان این قسمتها، از وحشتو اضطرابى که داشتند، یکایک به اسکندر
تسلیم شدند. از جمله فریگیه بود، که پس از خودکشى آرسیت بىسر ماند و اسکندر کلّاس نامى
را، که سردار تسالى بود، بحکومت آن ولایت بگماشت. نمایندگان اهالى ر اسکندربا ملایمت
پذیرفت و گفت، همان مالیاتى را، که بدربار ایران میدادند، منبعد هم بدهند. این رویه اسکندر،
که بعدها هم تکرار میابد، از این جهت بود: او عقیده داشت، که اگر مالیات را کمتر هم کند، باز
اهالى او را خارجى دانستهبا چشم بد باو خواهند نگریستو هرگاه زیاد کند، که تحملناپذیر
خواهد بود. بنابراین، وقتى که اطرافیان اسکندر باو میگفتند، ممکن است بیش از این از اهالى پول
گرفت، او جواب میداد: «من خوش ندارم، که باغبان سبزى ر از بیخ برآرد، و حال آنکه باید آنرا
بچیند».
در این احوال به اسکندر خبر رسید، که داسکىلیون «2» را ساخلو ایرانى دارد و او پارمنین را براى تسخیر آن فرستاد، ولى بعد معلوم شد، که ساخلوى نیرومند در اینجا نبوده
و عدهاى از ایرانیها، همینکه از نزدیک شدن مقدونیها آگاه شدهاند، از شهر بیرون رفتهاند. این شهر
بتصرّف مقدونیها درآمد و بعد اسکندر بطرف شهر سارد والىنشین لیدیه رفت. در هفتاد استادى
(تقریبا در دو فرسنگى) شهر حاکم ایرانى میترن «1» نامبا اعاظم شهر باستقبال اسکندر آمده شهر
را با خزاین آن تسلیم کرد. اسکندر غرق شعف گشتو حاکم رابا ملاطفت پذیرفت. بعد، وقتى
که برود هرموس «2» رسید (بمسافت بیست استاد از شهر) اردوى خود را در کنار آن زده
آمینتاس پسر آندرومن «3» را فرستاد، تا ارگ شهر را تصرّف کند.
راجع باین حاکم باید گفت، که بیدلى نشان اده و خیانت کرده، زیر ارگ شهر بر بلندى واقع و
دست یافتن بر آن بسیار مشکل بود. سابقا این ارگ سه دیوار محکم داشت، ولى نمیتوان گفت،
که در این زمان این دیوارها وجو داشته یا نه. اگر هم وجود نداشته، باز ارگ مزبور بواسطه موقع
نظامى خود میتوانست هر سپاه عظیم را مدتها معطّل کند. باید بخاطر آریم، که آتنىها در زمان
داریوش اول بر سار دست یافتند، ولى نتوانستند ارگ آنرا تسخیر کند. بیجهت نبود، که چون
اسکندر از نیت حاکم آگاه شد، از طالع خود خوشنود گشت و، بشکرانه دست یافتن بر ارگ
سارد بىهیچ زحمت یا معطلى، فور امر کر در آنجا معبدى براى زوس (خداى بزرگ یوانیها)
بسازند و براى این مقصود جائى را که، محلّ قصر سابق پادشاهان لیدیه بود، انتخاب کرد. دیودور
اسم والى خائن را میترین «4» نوشته، ولى آریانو کنتکورث- چنانکه بالاتر نوشتهایم.
اسکندر، پس از تسخیر سارد، پوزانیاس را دژبان ارگ آن کردو اخذ مالیات را بعهده نىسیاس
«5» محول داشت. ایالت لیدیه را، که سابق با سپهراد، دلاور جدال گرانیک بود، به آرساندر «6»
پسر فیلوتاس اعطا کردو مهرن ر از جهت تسلیم کردن سارد بسیار بنواخت، تا ولاتو حکّام دیگر ایران را نیز بخیانت تشویق کرده باشد. بعدها
مهرن حاکم ارمنستان گردید.
قابل ذکر است، که اسکندر در ارگ سارد نوشتههائى یافت راجع بمخارج ولات ایران در
صفحات دریائىو پولهائى، که آنها براى پیشرفت سیاست ایران خرج میکردند. در میان این
نوشتهها، چنانکه نوشتهاند، اسنادى مینمود، که دموستن ناطق معروف آتن پولهاى زیاد براى
برانگیختن آتنیها بر اسکندر دریافت میکرده.
نامههائى هم از او در اینجا یافتند. اسکندر در بادى امر میخواست این اسناد را بر ضد دموستن
بکار برد، ولى چون دید، کهبا آتن صلح کردهو بعلاوه ناراضى کردن آتن و یونان در اینموقع
صلاحش نیست، از این اقدام صرفنظر کرده مصمم شد باینکه نسبت به آتنیها بیشتر مراقب باشد
(کنتکورث، کتاب 2، بند 5) و هم در اینوقت فوسیون ناطق معروف آتنى بیش از سابق مورد
توجهو اعتماد او گردید، زیر اسکندر او را طرفدار صمیمى خود میدانست.
پس از آن اسکندر بطرف افس «1» رفت. ساخلو ایرانى آن، پس از شنیدن خبر شکست قشون
ایران در جنگ گرانیک، این شهر را تخلیه کرده بود. در جزو ساخلو ایرانى آمینتاس پسر
آنتیوخوس نامى بود، که، چون اسکند را دوست نمیداشتو از او میترسید، فرار کرده بدینجا
آمده بود. اسکندر پس از ورود بشهر مزبور اعلام کرد، که این شهر در امور داخلى خود آزاد
استو در اینموقع دستهاى، که طرفدار ممنن بود، مورد حمله دسته دیگر واقع شدو چند نفر را
از دسته اولى از معبد دیان بیرون کشیده سنگسار کردندو بعد دامنه کینهتوزى داشت وسعت
میافت، که اسکندر از لجام گسیختگى رجاله جلوگیرى کردو گفت، که دیگربا گذشتهها کارى نداشته باشند. بعد اسکندر پارمنین را با پنجهزار پیادهو دویست سوار براى تصرّف ماگنزى و
ترالّ فرستادو آلسىمال «2» را با قشونى بولایت ینیانهاو الیدها روانه کرده دستور اد، که در
شهرهاى این ولایات حکومت مردم را بجاى حکومت عده قلیل برقرار کند، زیرا حس کرد، که طرفدران حکومت مردم طرفدار او نیز
میباشندو حکومت قلیل ر ایرانىها براى جلوگیرى از اثر این نوع حسیات برقرار کرده بودند.
در
افس، چنانکه بالاتر گفته شد، معبدى بود، که از عجایب هفتگانه عالم قدیم بشمار میرفت و
هرسترات «1» دیوانه براى جاویدان کردن اسم خود آنرا آتش زده بود، اسکندر قرار اد، که
مالیات شهر افس خرج تعمیر این معبد گردو مصونیت بستىهاى این معبد دیان را، چنانکه از
قدیم بود، شناخت. راجع باین معبد بىموقع نیست گفته شود، که چون اسکندر در ایران فتوحات
دیگر کردو خزانههاى معمور داریوش بدست او افتاد، باهالى افس نوشت: «حاضرم آنچه را، که
براى مرمت معبد خرج شده، باهالى پس بدهم و باقى مخارج را هم بعهده میگیرم، باین شرط، که
در کتیبه معبد بنویسند، آنر اسکندر ساخته». اهالى افس میخواستند این شرف براى خود آنها
ذخیره شود، ولى، چون اسکندر پس از فتوحاتش دیگر پادشاه سابق مقدونیه نبودو از هر جواب
منفى خشمناك میگردید، میترسیدند جواب رد بدهند، بالاخره پس از اندیشه زیاد متّفق شدند،
جوابى بدهند ملقآمیز، که اسکند را خوش آید (او در اینوقت چاپلوسى را بسیار مىپسندید) و
ضمنا پیشنهادش هم رد شده باشد. بنابراین جواب ادند: «چون اسکندر خد است، شایسته نیست
خدائى براى خدائى معبد بسازد». نوشتهاند، که مخارج تعمیر معبد گزاف بوده، زیرا فقط یک پرده
نقّاشى آن، که بقلم استاد معروف آن زمان آپلّ «2» یوانى ساخته میشد، میبایست به بیست تالان
طلا «3» تمام شود. پرده مزبور اسکند را مینمود، که ایستاده و برق را بدست دارد (چنانکه بالاتر
گفته شده، بعقیده یوانیها بدست داشتن برق از خصایص خداى بزرگ آنان بود). راجع باین نقّاش معروف کنتکورث گوید: اسکندر زمانى، که در افس بود، بکارگاه او میرفتو بقدرىبا او
دوست شده بود، که چون فهمید، این استاد عاشق پانکاستا «4» یکى ا زنان غیرعقدى اسکندر
است، باوجود علقهاى، که باین زن زیبا داشت، او را بنقّاش مزبور بخشید (کتاب 2، بند 6).
از وقایع زمان توقف اسکندر در افس بناى شهر ازمیر «1» بود. توضیح آنکه این شهر در چهار قرن
قبل بدست لیدیها خراب و مردم آن متوارى شده بود. در این زمان اسکندر بر اثر خوابى، که دیده
بود، امر کر در بیست استادى ازمیر قدیم شالوده شهر جدیدى بریزند و اهالى ازمیر قدیم در
اینجا جمع شوند.






