خدای بزرگ است اهورامزدا
21:31   فرستادن قشون به فریگیه

پس از تصرّف کاریه اسکندر به فریگیه متوجه شدو پارمنین را به سارد فرستاد، تا از آنجا با
سوارهنظام تسالى که در تحت فرماندهى آلکساندر لنسست «1» بود،و با دستههاى آمیس ناگهان
به فریگیه حمله برده آذوقه براى حرکت اسکندر بدرون ممالک ایران تهیه کند.
در اینوقت او بعض سربازان مقدونى را، که تازه زن گرفته بودند و از دورى زنان سخت
مینالیدند، در تحت ریاست بطلمیوس پسر سلکوس «2» بمقدونى فرستاد، تا زمستان را با آنها
بگذرانند. هم در این وان اسکندر بسردران خو در مقدونیه امر کرد، که سپاهیان جدید از
پیادهنظامو سوار گرفته در بهار بآسیا بفرستند. بعد، چون دید، که فحشا در اردوى او زیاد شده، از
ترس اینکه مبادا مقدونیها سست شوند، امر کرد کسانى را، که مرتکب فحشا میشدند، گرفته
بجزیره کوچکى، که در خلیج سرامیک «3» بود، روانه دارند.
پس از این کارها اسکندر همان نقشه اولى خود را، که تصرّف تمام صفحات ولایات دریائى
بود، تعقیب کردو مقصودش این بود، که بحریه ایران نتواند تکیهگاهى بیابد. بنابراین داخل
 هىپارنس «4» شدو ساخلو این محلّ، که سپاهیان اجیر بودند، مقاومت نکردند. از اینجا اسکندر بطرف لیکیه رفتو در آنجا هم مقاومتى ندید،
چنانکه در اندك مدتى شهر کسانت «1» و پىنارا «2» و پتارا «3» و سى شهر و قلعه کوچک این
ولایت را بتصرّف درآوردو بعد به میلیاد رفت. این محلّ قسمتى از فریگیه بزرگ محسوب میشد،
ولى در این زمان دربار ایران آن را به لیکیه ضمیمه کرده بود. پس از آن نمایندگان شهر فازهلیت
«4» نزد اسکندر آمده اظهار انقیاد کردندو تاجى ا زر براى او آوردند. اسکندر بشهر آنها رفت و
بعد از ورود او اهالى این شهر بکمک مقدونیها قلعهاى را، که پىسیدیان در خاك آنها ساخته
بودند، تصرّف کردند. هم در اینوقت لیکیه سفلى بتصرّف اسکندر درآمد. پس از آن، چون
زمستان درسیده بود، اسکندر باستراحتو تعیش پرداخت، ولى بزودى خبرى از پارمنین رسید،
که او را بهوش آورد: سردار مزبور شخصى را توقیف کرده بود، که آسىسىنس «5» نام داشت.
کنتکورث گوید (کتاب 2، بند 10) او را داریوش ظاهرا نزد آتىزىیس، والى فریگیه فرستاده
بود، ولى باطنا أموریت داشت به اسکندر لنسست برساند، که اگر او وعده خود را بجا آرد،
داریوش او را پادشاه مقدونیه کرده هزار تالان طلا بوى خواهد اد (آریان او ر اسکندر پسر
اروپ نامیده). این سردار مقدونىبا آمینتاس مقدونى، که فرار کرده بدربار ایران پناهنده شده
بود، وعده کرده بودند اسکند را بقتل برسانند. جهت دشمنى او رابا اسکندر از این قضیه میدانند،
که اسکندر هرومهنس «6» و آرابه «7»- دو برادر وى را- بظنّ اینکه در کشتن فلیپ دست داشتند،
کشته بود. اگرچه پس از آن اسکندر لنسست نزد اسکندر مقرّب شد، ولى کینه او خاموش
نگشت. پس از شنیدن خبر مذکور اسکندربا دوستان خود مشورت کرد، که چه باید کرد. آنها
گفتند، قبل از اینکه سردار مزبور بداند، نقشه او افشا شدهو با سوارهنظام ممتازى، که دارد، یاغى
گشته دیگران را همبا خود همداستان کند، باید اقدام کرد. در این موقع دوستان اسکندر قضیه
 پرستوك را بخاطر او آوردند و این قضیه چنین بود: روزى، که اسکندر استراحت میکرد، پرستوکى داخل اطاق او شده، نزدیک
تختخوابش پرش کرده روى اسکندر نشستو او از خواب بیدار گشته مرغ مزبو را براند. بعد
آریستاندر کاهنو هاتف اسکندر این قضیه را چنین تعبیر کرد، که کسى از نزدیکان اسکندر
خواهد خواست باو خیانت کند، ولى خیانت کشف خواهد شد (معلوم است، که این تعبیرو امثال
آنرا بعد از وقوع قضیه کرده و بعدها بقبل از آن نسبت ادهاند). اسکندر بر اثر این سخنانو تعبیر
غیبگو بخاطر آورد، که مادرش نیز باو در نامهاى توصیه کرده بود از اسکندر لنسست برحذر
باشد. بنابراین فورا قاصدى نزد پارمنین فرستاده امر کرد سردار مزبو را، که با سوارهنظام تسالى
بکمک پارمنین رفته بود، توقیف کند.
پس از توقیف از جهت مقام بلندى، که این سردار در خانواده اسکندر داشت، مدتها در اعدام او
تعلّل شد، تا پس از سه سال بعد از کشتن فیلوتاس و همدستان او، چنانکه در جاى خود بیاید، این
سردا را هم بامر اسکندر کشتند (آریان، کتاب 1، فصل 6، بند 1- کنتکورث، کتاب 2، بند
.(1
قبل از اینکه از لیکیه خارج شویم، مقتضى است قضیهاى را، که دیودور نوشته، ولى سایر مورخین
یوانى از آن ذکرى نکردهاند، بیان کنیم. مورخ مذکور گوید (کتاب 17، بند 28) در حدود لیکیه
کوهى بود، که آنرا مردمى موسوم به مرمریان «1» اشغالو محکم کرده بودند. وقتى که اسکندر باین محل نزدیک شد، مردم مزبور بیرون آمده به پسقراول مقدونیها حمله کردند، عدهاى کثیر از
آنها کشتندو جمعى ر اسیر کرده مال و بنه زیاد بغنیمت بردند. اسکندر در خشم شده خواست این
قلعه را بگیرد و در تهیه لوازم محاصره گردید. پس از آن مقدونیها در مدت ده روز پیوسته باین
موقع محکم یورش بردندو بر مرمریان ثابت شد، که اسکندر از تسخیر این مکان منصرف نخواهد
شد. در اینحال پیرمردان این قوم بجوانان نصیحت کردند، که دست از مقاومت بردارندو داخل
 مذاکره با اسکندر شده کوشش کند،که حتّى القوهبا شرایطى بهتربا او کنار آیند، ولى جوانان این پند را نشنیدند و گفتند، که تا
آخرین نفس براى آزادى وطن خواهیم جنگید. در اینحال پیرمردان پند دیگرى بآنها اده پیشنهاد
کردند، که جوانان زنان و اطفال قوم را کشته پس از آن خودشان را بدشمن زده از میان صفوف
آن بگذرند و بکوههاى مجاور پناه برند.
این پیشنهاد را جوانان پذیرفتندو همه در خانههاى خودشان جمع شده، بعد از صرف بهترین
مأکولو مشروبى که داشتند، بقتل زنان و اطفال پرداختندو فقط 60 نفر از جوانان از قتل
والدینشان امتناع کرده گفتند ما دستهاى خود را بخون پدر و مادر نیالائیم. پس از آن خانهها را
آتش زده، شبانه از وسط اردوى مقدونى گذشته خودشان را بکوههاى مجاو رسانیدند

 


دوشنبه 15 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران