خدای بزرگ است اهورامزدا
01:40   سان سپاه برى و بحرى صحبت خشیارشا با دمارات
 هرودوت گوید (کتاب هفتم، بند 100-210) پس از آنکه فرماندهان عده سپاهیان را شمرده و  آنها را بصفوف داشتند، خشیارشا سوار گردونه جنگى شده از پیش لشکرها گذشت، اسم هرکدام از ملل را پرسید و دبیران جوابهاى آنها را ثبت کردند. بعد وقتیکه کشتىها را در آب انداختند شاه سوار کشتى صیدائى گردیده زیر چتر زرین قرار گرفت و خواست کشتىها را سان بیند. فرماندهان بحریه بکشتىها فرمان دادند، که بقدر چهار صد پا از
ساحل دور شده لنگر اندازند و بعد بخطّ مستقیم صف بستند، چنانکه پیشانى کشتیها بطرف ساحل بود. در این موقع تمام سپاهیان بحرى کاملا مسلّح بودند. خشیارشا در کشتى صیدائى از پیش کشتیها گذشته آنها را سان دید و بعد از آن از کشتى پیاده شده دمارات پسر آریستون را، که در این جنگ شرکت داشت، خواست و بدو گفت : اکنون براى من گواراست، که این سؤال را از تو بکنم. چنانکه تو بمن گفتهاى و از یونانیهاى دیگر شنیدهام، شهر تو کمتر و ضعیفتر از سایر شهرهاى یونانى نیست. حالا تو بمن بگو، که آیا یونانیها جسارت مبارزه را با من خواهند داشت؟
اگرچه من تصور میکنم، که تمام یونانیها و مردمان غربى اگر جمع شوند، نتوانند در مقابل حمله من پا فشارند، باوجوداین میخواهم عقیده تو را در این باب بدانم دمارات در حال جواب داد :
شاها، حقیقت را میخواهى بگویم یا آنچه که تو را خوش آید؟ خشیارشا گفت حقیقت را بگو و بدان، که از محبت من نسبت بتو نخواهد کاست. دمارات :
شاها، چون میخواهى حقیقت را بدانى و براى اینکه بعدها مرا از جهت دروغگوئى مقصر نکنى، پس میگویم، که یونان همیشه در مکتب فقر پرورش یافته، اما تقواى یونانیها زاده فقر نیست، بل نتیجه قوانینى است، که معتدل میباشد، ولى سخت اجرا میشود (یعنى استثنا نمیکنند. م.) و این تقوى در مقابل فقر و استبداد اسلحه ما است. یونانىهائى که در حوالى دریانها سکنى دارند، همگى شایان تمجیداند، ولى از آنها حرف نمیزنم، فقط در باب لاسدمونیها گویم، که اولا اینها تکالیف تو را نخواهند پذیرفت، زیرا این پیشنهادها باعث اسارت یونان است. ثانیا آنها بر تو قیام و با تو جنگ خواهند کرد، ولو اینکه سایر یونانیها
مطیع تو شوند. اما اینکه عده آنها چقدر است، شاها، این سؤال را از من مکن، همینقدر بدان، که اگر لشکر آنها حتى هزار نفر یا بیشتر و یا کمتر باشد، باز آنها با تو خواهند جنگید. خشیارشا خندیده چنین گفت :
دمارات، چه میگوئى؟ هزار نفر میتوانند با این انبوه سپاهیان جنگ کنند، تو پادشاه این مردم بودهاى، آیا میتوانى با ده نفر از سپاهیان من بجنگى؟
اگر مردم تو چنیناند، که تو گوئى و هرکدام با ده نفر مقابلى کنند، تو، که پادشاه آنها بودهاى، باید بتوانى با دو برابر این عده جنگ کنى. آیا ممکن است، که هزار یا ده هزار و یا پنجاه هزار نفر در مقابل قشون من بایستند؟ اگر لاسدمونى ها پنج هزار نفر باشند، در مقابل هر نفر ما بیش از هزار نفر داریم و، چون سپاهیان من مطیع یکنفراند، از ترس ممکن است رشادتهاى فوقالعاده بروز دهند، ولى سپاهیانى، که آزادند، نمیتوانند چنین کنند و من تصور میکنم، که اگر عده سپاهیان ما و شما مساوى هم بود، باز یونانیها نمیتوانستند در مقابل تنها پارسیها مقاومت کنند. شجاعتى، که تو توصیف کردى در میان ماها دیده میشود.

راست است، که عده این نوع دلیران کم است، ولى در میان نیزه دارهاى من هستند اشخاصی که 
حاضرند با صد یونانى طرف شوند. چون تو این چیزها را نمیدانى، این است، که یاوه میگوئى .
دمارات جواب داد: شاها، از ابتدا من میدانستم، که سخنان راست من تو را خوش نیاید، باوجوداین من صفات اسپارتیها را، چنانکه هستند، بیان کردم، زیرا تو خواستى، که حقیقت را بگویم.

خودت میدانى، که من چقدر از وضع حاضر خود راضىام و تا چه اندازه دوست دارم آنهائیرا، که حکومت را از من گرفتند و بر اثر این رفتار مجبور شدم از وطن خود فرار کنم. اما پدرت مرا پذیرفت و معاش مرا مرتّب کرد و خانه بمن داد. باورکردنى نیست، که شخصى عاقل بر ضد ولى نعمت خود باشد و عنایت را قدر نداند. من نمیگویم، که حاضرم با ده نفر بجنگم، حتى با دو نفر هم میل ندارم مبارزه کنم، ولى، اگر لازم میشد یا مهمى الزام میکرد، با کمال میل با یکى از آنها، که با صد نفر یونانى حاضرند جنگ کنند، مبارزه میکردم. لاسدمونیها از حیث شجاعت کمتر از مردمان دیگر نیستند و، چون باهم متحد شوند، بر دیگران برترى دارند، زیرا هرچند آزادند، ولى از هر حیث آزاد نیستند، چه بر آنها قانون حکومت میکند و ترس آنها از قانون بیش از ترس تبعه تو از تو است. آنها اجرا

کنند چیزى را، که قانون از آنها بخواهد و قانون همیشه یک چیز از آنها میخواهد:
در دشت نبرد از عده دشمن نترسند و در صف پا فشارند، تا آنکه فاتح گردند یا کشته شوند. اگر تو مرا یاوهگو میدانى، حاضرم، که از این ببعد لب بربندم. حالا مجبور بودم حرف بزنم. شاها، اراده تو مجرى باد خشیارشا خندید و بىاینکه از دمارات برنجد، او را با ملایمت مرخص کرد. پس از آن قشون خود را از تراکیه بطرف یونان حرکت داد و حاکم دریسک را، که داریوش معین کرده بود، تغییر داده ماسکام پسر مگادست را بحکومت گماشت. این شخص یگانه حاکمى بود، که خشیارشا براى او هدایا میفرستاد، زیرا از حیث شجاعت بر تمام حکّام برترى داشت. اردشیر پسر خشیارشا نیز براى او هدایا میفرستاد.
یونانیها پس از جنگ تمام حکّام پارس را از تراکیه و هلّسپونت بیرون کردند، باستثناى این شخص، که از عهدهاش برنیامدند، و حال اینکه بسیار کوشیدند. بهمین جهت تمام شاهانى، که بعد از یکدیگر میآیند، براى اعقاب او هدایا میفرستند. از اشخاصیکه یونانیها بیرون کردند، خشیارشا تنها قدر بوگس را، که از اهل این بود، میدانست و پسران او را احترام میکرد. این شخص واقعا شایان تمجید بود: وقتى که آتنىها بریاست کیمون پسر میلتیاد او را محاصره کردند، میتوانست موافق قراردادى از شهر خارج شده بآسیا برگردد، ولى او نخواست از این حق استفاده کند، چه پنداشت، که شاه گمان خواهد کرد از جهت ترس تسلیم شده و بنابراین چندان مقاومت کرد، تا آذوقه تمام شد. در این حال امر کرد آتشى روشن کردند و بعد زنان، اطفال و کنیزکان (زنان غیرعقدى)و خدمه خود را کشته نعش آنها را در آتش انداخت. پس از آن هرچه طلا و نقره در شهر بود از قلعه برود ستریمون افکند و بعد از این کارها خود نیز در آتش رفت و بسوخت. بس پارسیها حقا او را ستایش میکنند و اسمش را با احترام میبرند.

سه‌شنبه 16 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران