خدای بزرگ است اهورامزدا
03:34   روایت کتزیاس و دى نن

 

کفیاتى، که مورخین دیگر یوانى ذکر کردهاند، چنین است: سپاهیان کوروش مىپنداشتهاند، که
اردشیر حمله نخواهد کردو با نظر حقارت بدشمن خود مینگریستند، ولى وقتى که خبر رسید، که
اردشیر با سپاه زیاد قصد کوروش را کرده و نیز چون لشکر اردشیر د رسید و دیدند، که سپاهیان
اوبا قدمهاى محکم پیش میآیند، در ابتداء خود را باختندو یوانىها نخواستند از ساحل فرات در
نزدیکى دهى موسوم به کونّاکسا حرکت کند، باین بهانه، که چون سپاه طرف از حیث عده زیاد
است احتمال قوى میرود، که محصور شوند. در این احوال کوروش مجبور شد، کارى بکند که
دل سپاهش قوى گرد و، برخلاف عقیده سردار یوانى، در صف پیش جاى گرفتهبا سپاهیان
اسپارتى خو داخل کارزار شد. وقتى که دو سپاه بهم افتادند، ارتهگرس «1» رئیس کادوسىها به
کوروش برخورد و بقول پلوتارك باو چنین گفت: (اردشیر، بند 10): «اى ظالمترو دیوانهترین
مرد، که نام کوروش- بهترین نام پارسى- را لکهدار کردهاى، براى چه سفر شومى این یوانىهاى
پست را بخدمت خو درآوردهاى؟
براى اینکه ثروت پارسىها را غارت کندو کسى را، که آقاو برادر تو است، بکشى،و حال آنکه
او بیک ملیون مرد، که از تو رشیدتراند، فرمان مىدهد.
در حال بتو این نکته مسلّم خواهد شد، چه قبل از اینکه روى شاه را ببینى، سرت بباد فنا خواهد
رفت» این بگفت و زوبینى بطرف کوروش پرتاب کرد، که بسینه او آمد، ولى بواسطه خوبى
جوشن کوروش اثر نکردو فقط او را تکان اد.پس از آن ارتهگرس، چون اسب خود را برگردانید، کوروش پیکانى بطرف او انداخت، که
بگردن او آمد. بیشتر مورخین عقیده دارند، که او بدست کوروش کشته شده.
 بعد پلوتارك در باب کشته شدن کوروش چنین گوید (اردشیر، بند 10) چون کزنفون در موقعى، که کوروش کشته شد، حاضر نبود، شرح این واقعه را مختصر نوشتهو بنابراین مانعى
نیست، که ما قول دىنن و کتزیاس را بیان کنیم. اولى گوید، که کوروش، چون دید ارتهگرس
افتاد، اسب خود را رانده به گروهانى رسید، که دور اردشیر بودند و به اسب شاه زخم زد. اردشیر
در اینحال از اسب افتاد و تیرىباذبا عجله او را بر اسب دیگر سوار کرده گفت: «شاها، این روز
را بخاطر دارید، زیرا چنین روزى فراموش شدنى نیست» کوروش در دفعه دوم بخود او ضربتى زد
و، چون میخواست ضربت سوم را وارد کند، اردشیر رو بهمراهان خود کرده گفت: «مرگ از این
وضع بهتر است» و به کوروش حمله برد. او سر را بزیر افکنده بىپروا بطرف دشمن میرفت، و حال
آنکه از هر طرف تیر میبارید.
در این موقع اردشیر بطرف او زوبینى پرتاب کردو دیگران نیز تیرهائى انداختندو او افتادو مرد.
بروایت دیگران کوروش از دست یک نفر از اهالى کاریه افتادو شاه براى پاداش او مقرّر داشت،
که در تمام جنگها در پیشاپیش قشون برودو سر خروسى ر از طلا بر سر نیزهاش دارد، زیرا
پارسیها اهالى کاریه را بدین سبب، که چیزى مانند تاج خروس بر خودهاى خو دارند، خروس
مینامیدند. دومى (یعنى کتزیاس) شرح قضیه را چنین نوشته: کوروش پس از کشتن ارتهگرس
راست بطرف شاه پیش رفتو شاه هم باستقبال او آمدو هردو خاموش بودند. آرىیه دوست
کوروش ضربتى بشاه زد، بىاینکه او را زخمى کرده باشد. اردشیر زوبین خود ر انداختو این
زوبین از کوروش رد شده به تیسافرن دوست کوروش خورد و او در حال افتادو مرد (معلوم
است، که این تیسافرن غیر از تیسافرن معروف است، که پسر ویدرن (هىدرنس یوانىها) بود، زیر این تیسافرن دوست کوروش نبود. بعضى تصور کردهاند، اسم شخصى، که کشته شده
ساتیفرن بودهو کتزیاس اشتباها او را تیسافرن نامیده. م). بعد کوروش زوبینى بطرف شاه انداخت،
که جوشن او را دریده بقدر دو انگشت در سینهاش فرو رفت و از اسب افتاد. در اینحال سپاهیان
شاه ترسیده فرار کردند، اردشیر برخاسته از میدان جنگ خارج شد
وبا عده قیلى از همراهانشو کتزیاس بطرف تپهاى دور از میدان جنگ رفته در آنجا توقّف کرد.
کوروشبا اینکه دشمنانش او ر احاطه کرده بودند، بواسطه حرارت اسبش خیلى دور شدو شب
مانع گردید از اینکه دشمنانش را بشناسد.
صاحبمنصبان کوروش همهجا در جستجوى او بودندو او بواسطه فتحى، که کرده بود گرم کارزار
بود،با رشادت در میان سپاهیان شاه اسب خود را میراندو فریاد میکرد: «بدبختان راه دهید»و چون
این جمله را زبان پارسى میگفت، اغلب سپاهیان با احترام باو راه میدادند، ولى در اینحال تیارى،
که بر سر داشت، افتادو یک جوان پارسى، که میترىدات نام داشت و از پهلوى او میگذشت،
کوروش را نشناختو ضربتى بشیقه او در حوالى چشمش وارد کرد. بر اثر این ضربت چندان
خون از کوروش رفت، که او افتاد و بیهوش شدو اسبش آزاد مانده بناى دویدن را در جلگه
گذاشت. جل اسب، که پر از خون بود افتادو غلام میترىدات آن را برداشت. پس از آن کوروش
بهوش آمد. چند خواجه، که نزد او بودند، خواستند او را بلند کرده بر اسب دیگر بنشانند و، چون
او نتوانست بر اسب قرار گیرد، خواست زیر بازوهایش را بگیرندو پیاده راه رود، ولى چنان از
ضربت گیج شده بود، که نمیتوانست حرکت کند و بزانو میرفت. اما میدانست، که فاتح شده، زیرا
مىشنید، که فراریان سپاه اردشیر او را شاه خود خوانده امان میخواستند..


در اینحال چند نفر از اهل کن «1»، واقع در کاریه، که از مردم فقیر و پست بودندو از پس قشون
اردشیر حرکت میکردند، تا پستترین شغلى بیابند، خواجهسرایان کوروش ر از دوستان خود
شمرده (یعنى از طرفدران اردشیر دانسته) داخل جرگه آنها شدند، ولى از جوشن سرخ رنگ آنها
دریافتند، که اینها از طرفدران شاه نیستند، چه سپاهیان شاه جوشن سفید در بر داشتند، بعد یکى
از آنها، بىاینکه کوروش را شناخته باشد، زوبینى بطرف او انداختو عصب زیر زانوى او را برید.کوروش در حال افتادو شیقه مجروح او بسنگى خوردو فورا درگذشت.
 این است مضمون نوشتههاى کتزیاس راجع به کشته شدن کوروش. مصنوعى بودن آنرا در عهد قدیم هم حس کردهاند، زیرا پلوتارك راجع بروایت کتزیاس گوید «این
حکایت را میتوان تشبیه کرد بچاقوى کندى، که بوسیله آن کتزیاس با زحمت کوروش را میکشد»
(اردشیر، بند 12). فى الواقع طبیعى نیست، که کشته شدن کوروش در میان گیرودار جنگ این
همه طولو تفصیل داشته باشد.
بهرحال حکایت کتزیاس را دنبال میکنیم. مورخ مذکور گوید، پس از آنکه کوروش مرد
ارتهسیراس، که ملقّب «بچشم شاه بود»، سواره از نزدیک نعش کوروش گذشتو دید
خواجههائى نشسته گریه میکند. پرسید، این مقتول کیست، گفتند مگر نمىبینى، که کوروش
است. ارتهسیراس تعجب کرده خواجهها را تسلّى اد، بآنها سپرد نعش را حفظ کندو خود تاخته
به اردشیر رسیدو مژده کشته شدن کوروش را باو اد. وقتى که ارتهسیراس به اردشیر رسید، او
بىحال افتاده از تشنگى و شدت درد زخم در ضعف بود، ولى پس از آن خواست خودش
برخاستهو بر سر نعش کوروش رفته او را ببیند. بعد، چون شایع شده بود، که یوانىها فرارىها را
تعقیبو کشتار میکند، چند نفر رابا مشعلها فرستاد، تا حیقت قضیه را بفهمند. سپس ساتىبزرن
خواجه دید، که اردشیر از تشنگى دارد هلاك میشود و باینطرفو آنطرف دوید، تا مگر آبى
بیابد، زیرا، در جائى که اردشیر پناهگاهى یافته بود، یک قطره آب هم بدست نمىآمد. بالاخره او
بیکى از اهالى کن که آب متعفّنى تقریبا بقدر هشت کتیل «1» در مشگ کثیفى داشت برخورد و آب را گرفته نزد اردشیر برد و او آنرا آشامید. خواجه از شاه پرسید، که آب چگونه بود. او جواب
اد، که در عمرم هیچ شراب عالىو هیچ آب زلالى رابا این لذّت نیاشامیده بودم و، اگر نتوانم
شخصى را که این آب بتو اده است، بیابم، تا پاداشى باو دهم، از خدایان خواهانم، که او را
سعادتمندو غنى بدارد.
در اینحال سى نفر، که براى دیدن نعش کوروش رفته بودند، برگشته مژده قتل کوروش را تأیید
کردند. مقارن این احوال در اطراف اردشیر سپاهیان زیاد جمع شده بودندو اردشیر بواسطه حضور
 آنان جرئت یافته از تپه پائین آمدو با مشعلها بطرف نعش کوروش رفت. وقتى، که بسر نعش رسید، موافق قانون پارسى امر کرد، سر و
دست راست کوروش را بریده سر را نزد او آرندو بعد سر کوروش را بلند کرده به فراریهائى،
که هنوز از کشته شدن او در تردید بودند، نشان اد. فرارىها بستایش شاه پرداخته بعد بقشون او
ملحق شدند و، چون بزودى در اطراف شاه 60 هزار نفر جمع شدند، او بطرف اردوگاه رفت.

یکشنبه 14 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران