وقتى که جنگ شروع شد، سوارهنظام تسالى، که جزو جناح چپ قشون اسکندرو در تحت
فرماندهى پارمنین بود، زودتر از همه مورد حمله سوارهنظام ایران گردیدو در اینحال اسکندر،
کهبا سوارهنظام زبده مقدونى در جناح راست بود، خود بشخصه بسوارهنظام ایران حمله برد، صف
آنرا عقب نشاندو کشتارى زیاد کرد. مورخ مذکور گوید (کتاب 17، بند 20): «باوجود این،
خارجیها دلیرانه جنگیدندو در مقابل حرارتو فشار مقدونیها جسارتو جرئتى تلزلناپذیر ابراز
کردند. گوئى، که دست تقدیر دلیرترین جنگیهاى زمان را طلبیده بود، تا دستو پنجهبا یکدیگر
نرم و این مسئله را، که نسیم فتح به پرچم کدام طرف خواهد وزید، حل کند».
در اینحال سپیتربات پارسى داما داریوش، که والى ولایت ینیانىو از حیث شجاعت ممتاز بود،با سپاهى نیرومندو چهل نفر از اقربایش، که تمما اشخاص جنگى بودند،
حمله به مقدونیها کردو عدهاى زیاد از دشمن مقتولو مجروح ساخت.
کسى نتوانست در مقابل این حمله مقاومت کندو اسکندر، چون حال را بدینمنوال دید، اسب خود
را بطرف والى راند و پیش او درآمد. والى، که یقین داشت، خدایان خواستهاند، او در چنین روزى
دلاورى خود را نشان ادهبا یک نبرد تنبتن صلح آسیا را تأمین و بقوت بازوانش دلاورى
اسکند را، که نامش آنقدر در جهان پیچیده بود، پست کندو کارى انجام دهد، که درخور نام
باافتخار پارس باشد، زوبین خود را بطرف اسکندر پرتاب کرد. ضربت چنان سختو شدید بود،
که آهن از سپر گذشته ببالاى شانه اسکند رسید و آنرا شکافت اسکندر زوبین را بیرون کشید و
مهمیزهاى خود را بپهلوهاى اسب فرو برده چنان ضربتى با نیزه بسینه والى زد، که آهن نیزه جوشن
او را دریده بسینهاش نشستو همانجا بماند. در اینوقت صداى آفرین از صفوف نزدیک هر دو
سپاه برآمد، ولى والى، که نیزه اسکندر بجوشنش آمده خورد گشته بود، در حال شمشیر خود را
کشیده به اسکندر حمله کرد و اسکندر، قبل از آنکه سپیتربات برسد، ضربت مهلکى به پیشانى او
زد. همینکه والى افتاد برادر او روزاسس «1» بر اسکندر تاخت و چنان ضربتى بفرق اسکندر
نواخت، که کلاهخود اسکندر پریدو دستش مجروح شد (کنتکورث اسم این دلاو را رزاس
«2» نوشتهو گوید، که قمه رزاس کلاهخود را شکافتو دم قمه بموهاى اسکند رسید- کتاب 2،
بند 5). روزاسس میخواست ضربتى دیگر فرود آرد، که کلیتوس ملقّب بسیاه د رسید و دست او
را قطع کرد.
(مورخین کلیتوس را ناجى اسکندر میدانند، زیرا، اگر نرسیده بود، جان اسکندر در خطر حتمى
بود. م). اقرباى این دو برادر دور نعش آنها جمع شده بر اسکندر باران تیر بباریدند، بعد هرگونه
خطر را بهیچ شمرده بجدال پرداختند، تا مگر اسکند را بکشند، ولى او از کثرت حملهکندگان
نهراسید و، باوجود اینکه دو تیر بجوشنو کلاهخودو سه تیر بسپر او (سپرى که از معبد مى نرو برداشته بود) آمد، بواسطه
قوت قلبى، که داشت از میدان در نرفت. در این جدال، پارسیه نامىترین سردران خود را فاقد
شدندو معروفترین آنها آتیزىاس «1» بودو فارناسس «2» برادرزن داریوش،و میثبرزن «3» سردار
کپادوکیها.
پس از اینکه اکثر سردران پارس کشته شدندو صفوف قشون پارسى بواسطه فشار مقدونىها
شکست، آنهائیکه در مقابل اسکندر پافشرده بودند، اول فرار کردندو بعد هزیمت بسایر قسمتها
سرایت کرد.
بعد دیودور گوید: «پس از فرار سوارهنظام پارسى پیادهنظام پارس داخل جنگ شد، ولى این
جدال طولى نکشید، زیرا پیادهنظام بواسطه شکست سوارهنظام قوت قلب نداشتو بنابراین پا
نیفشرد.






