داریوش بزرگ شاهى بود عاقل و داراى اراده قوى و حزم. هرچند در بعض موارد شدت عمل
نشان میداد، ولى غالبا رفتارش با مردم و ملل مغلوبه ملایم و معتدل بود. در انتخاب اشخاص براى
کارها نظرى صائب داشت و بخطا نمیرفت.
اگر پس از کبوجیه او بتخت ننشسته بود، شاید دوره هخامنشى هم مانند دوره مادى زود سپرى
شده بود. این شاه دولت بزرگ ایران را در واقع امر از نو تأسیس کرد و بآن تشکیلاتى داد، که در
آن زمان و در آن محیط بهتر از آن عملى نبود، چنانکه اسکندر و سلوکیها و ساسانیان و حتى، بعد
از قرونى اعراب، با تغییرات جزئى، که راجع باساس نبود، همان، گرده را تعقیب کردند. این
تشکیلات دولت وسیع هخامنشى را با وجود بىلیاقتى اکثر شاهان این سلسله بعد از داریوش، تقریبا
دویست سال بپاداشت و بالاخره، وقتى هم که انحطاط آن بحد نهایت رسید، فقط شخصى مانند
اسکندر توانست آن را از پاى درآورد. در زمان داریوش دولت ایران باعلى درجه وسعت خود
رسید و پس از او دوره شاهان ضعیف النفس هخامنشى شروع شد.
بمعنى حقیقى « شاه بزرگ » محققین داریوش را یکى از بزرگترین شاهان ایران دانسته و اکثرا او را
این عنوان خواندهاند. نلدکه، که خودش گوید از جهت حب یونان درباره ایرانیان چندان مساعد
نیست (مقدمه تتبعات تاریخى در باب ایران قدیم).
راجع به این شاه چنین نوشته:داریوش مهمترین پادشاه هخامنشى و بیشک در میان
شاهان ملى ایران نمایانتر از همه آنها است. بقدریکه اطلاع داریم، فقط خسرو اول ساسانى را از
قرن ششم (مقصود انوشیروان است) و عباس کبیر صفوى را از قرن هفدهم میلادى میتوان با او
مقایسه کرد. مآل بینى او از قوت ارادهاش کم نمیامد. او طبیعتا پادشاهى بود مطلق العنان،
بىملاحظه و حتى سخت، ولى رویهمرفته برحم و مروت تمایل داشت. باید مخصوصا درنظر
با وجود اینکه مانند سایر یونانیها با پارسیها خصومت میورزید و حتى در ،«1» گرفت، که اشیل
احترامى بزرگ «2» « پارسیها » جدال ماراتن با سربازان داریوش جنگید، در تصنیف خود موسوم به
نسبت به داریوش ابراز داشته. بنابراین میتوان گفت، که احترام او بر اثر قضاوتى بوده، که آتنىهاى
با معرفت درباره این شاه میکردند، و حال آنکه او باعث بدبختیهاى بزرگ براى آنان گردید.
چنین قضاوت بسیار مهم است و آنرا اطلاعاتى، که در باب کارها و اقدامات داریوش بما رسیده،
تأیید میکند و نیز چنین بنظر مىآید، که او نظرى صائب در انتخاب اشخاص داشته و در موقع مهم
میدانسته، که کار را بکى رجوع کند (همانجا، صفحه 65 ). یکى از مؤلفین جدید روبرت- ویلیام
و پادشاهان بزرگ آسور، مثل «4» او را با فراعنه نامى مصر، مانند توتمس سوم «3» راجرس
سارگن دوم و اسور حیدین و با پادشاهان بابل مانند بخت النصر اول مقایسه کرده باین نتیجه
رسیده، که داریوش اول از آن ازمنه تا زمان ما بزرگترین شاه مشرق است و حتى بر کوروش
بزرگ هم برترى دارد. بعضى دو ایراد به داریوش دارند: یکى سفر جنگى او به سکائیه است، که
میگویند عدم بهرهمندىاش از ابهتش کاست و دیگر اینکه یونانیها را نمیشناخته و اهمیت باین
مردم نمیداده.
سفر جنگى او به سکائیه اروپائى براى تنبیه سکاها بود، زیرا، چنانکه در مدخل و در تاریخ ماد
گفته شد، آنها به ماد و بنادر دریاى سیاه حمله میکردند و حفظ امنیت ممالک تابعه را داریوش از
وظائف خود میدانست. عقیده مسپرو هم در همین زمینه است.
اما اینکه چرا این مملکت پهناور را تسخیر نکرد، چنین انتظارى را هم نمىبایست داشت: در حیطه
اقتدار هیچ دولتى نبود این دشتها و چولهاى کم سکنه و لمیزرع بىحد و حصر را تسخیر کند.
حتى اسکندر از آنطرف دانوب صرف نظر کرد و، وقتى که در آسیا از رود سیحون گذشت و بعد
از زد و خورد و تعقیب سکاها بمسافتى، چون دید که باید در بیابانهاى بىپایان آسیاى وسطى با
این نوع مردمان طرف شود، از آن طرف رود سیحون صرفنظر کرده زود باینطرف رود مزبور
برگشت و راه باختر و هند را پیش گرفت. روم و بیزانس هم، چنانکه معلوم است، از طرف شدن با
سکاها احتراز داشتند. اما عدم شناسائى باحوال یونانیها و جنگ را با آنها کارى سهل شمردن
ایرادى است وارد، ولى معلوم نیست، که اگر زنده مىماند، جبران این خطاى خود را نمیکرد. کلیۀ
این نکته در تاریخ محرز است، که، چون ملتى بخط جهانگیرى افتاد، تا پیشانیش بدیوارى محکم
نخورده، از آن خط برنمیگردد. تاریخ براى ملتى به استثناء قائل نشده و پارسیهاى قدیم هم از این
قاعده مستثنى نبودند. اما جنگ را با یونان آتنىها باعث شدند، زیرا شورش مستعمرات یونانى در
آسیاى صغیر به پشتیبانى آنها بود و آنها سارد را با معبد مقدس آن آتش زدند. این نکته هم البته در
جاى خود روشن و مسلّم است: تصادم ایران با یونان امرى نبود، که بتوان از آن احتراز کرد:
پارسىها با داشتن مستعمرات یونانى، جزایر بحر الجزائر، تراکیه و مقدونیه با عالم یونانى مواجه
شده بودند. طرفى میخواست تمام یونانستان را یک کاسه کند، تا از تحریکات یونانىها در آسیاى
صغیر و قبرس و مصر ایمن باشد. طرف دیگر، که ملتى جوان، فعال، هوشیار و در همان حال
مردمى فقیر بود، میخواست از ثروت آسیا طرفى ببندد. بنابراین طبیعى است، که این دو طرف دیر
یا زود میبایست باهم درافتند و چنین هم شد، پیشآمد دیگرى متصور نبود. بنابراین خشیارشا،
چنانکه پائينتر بيايد، حقيقتى را بيان کرد، وقتى که گفت:ان باید مطیع ما گردد، یا ما مطیع
یونان شویم. در اینمسئله حد وسط نیست.






