خدای بزرگ است اهورامزدا
21:26   تسخیر هالیکارناس

اسکندر، پس از آنکه بکارهاى خود تمشیت اد، گرفتن پونت «1» را بسردران خود محولو خود
به کاریه رهسپار شد. کرسى این ولایت را، چنانکه بالاتر کررا گفتهایم، هالیکارناس مینامیدند و
علاوه بر موقع طبیعى، که باعث استحکام آن بود، این شهر دو ارگ محکم داشت.
بنابراین و نیز از این جهت، که داریوش ممنن را والى تمام صفحات دریائى کردهو تمام بحریه
ایران را باختیار او گذاشته بود و اوبا جدى حیرتآور تدارکات دفاعیه میدید، اهالى کارناس
حاضر نگشتند، به اسکندر تسلیم شوند. ممنن سردارى بود قابل و سائسى ماهر، اوضاع را روشن
میدیدو قضیا را خوب میسنجید ولى چون یوانى بود وقتى در دربار مقدونى مانند میهمانى
میزیست، دربار ایران نسبت باو سوءظن داشت، که مبادا به ایرانیها خیانت کند. ممنن، وقتى که این
نکته را حس کرد، زنو اطفال خود را بدربار ایران فرستاد، ظاهرا باین بهانه، که اینها در نزد او
امنیت ندارند، ولى باطنا براى اینکه گروى بدربار اده نگرانىهاى آنرا رفع کرده باشد. پس از آن
داریوش او را والى صفحات دریائى آسیاى صغیر کردو تمام بحریه را باختیار او گذاشت. اما اسکندر شهرهاى یوانى را، که بین مىلتو هالیکارناس بود تصرّف کردو در همهجا سیاست
دیرین خود را بکار برد، توضیح آنکه بشهرهاى مزبور اعلام کرد، که آزادى و امتیازات خود را
درا باشند و حتّى گفت، که براى این کار بآسیا آمده است. در اینوقت دا ملکه سابق کاریه، که
بدست پکسودار «2» از تخت محروم شده بود، نزد اسکندر آمده درخواست کرد، که مجددا
بتخت برگردو اسکندر، چون میخواست پادشاهانو امراء آسیاى صغیر را، که دستنشانده ایران
بودند، رو بخود کند، با او همراهى کرد وعده اد پس از تسخیر هالیکارناس دا را بتخت کاریه
بنشاند (براى فهم مطلب باید بخاطر آورد، که موافق عادات کاریه، پادشاهان آن، که دستنشانده ایران بودند،
خواهرشان ر ازدواج میکردند و پس از فوت پادشاهى زنش جانشین او میشد، ولو اینکه پادشاه
اولاد ذکور میداشت. نوشتهاند، که دا طعامهاى لذیذو شیرینىهاو حلویات ممتاز براى اسکندر
میفرستاد، تا مشمول عنایت او گرد.
اسکندر، چون دید این نوع طعامبا احوال ایام جنگ موافقت نمیکند، روزى در ضمن تشکر گفت
«بخود اینقدر زحمت مدهید، زیرا الله من لئونیداس براى من آشپزهاى بهترى تهیه کرده بود:
حرکت صبح ناهار من بودو ناهار سادهو کم- شام من»).
اسکندر، چون دید شهر هالیکارناس مقاومت میکند، ماشینهاى قلعهکوب خود را خواستو در
پنج استادى شهر اردو زد. پس از آن ساخلو هالیکارناس بیرون آمدهبا مقدونیها جنگیدو بشهر
برگشت. بعد اسکندر با این تصور، که میتواند شهر میندوس «1» را، که در نزدیکى هالیکارناس
واقع بود، بواسطه خیانت اهالى آن تسخیر کند، شبانهبا قسمتى از قشون خود بدیوار شهر نزدیک
شده امر کر دیوا را خراب کند. مقدونىه باین کار پرداخته برجى را خراب کردند، ولى مقصود اسکندر حاصل نشد، زیرا برج طورى افتاد، که انقاض آن راه مقدونیها را بشهر سد کرد. از
طرف دیگر اهالى شهر از افتادن برج بیدار شده بدفاع کوشیدندو ممنن هم قسمتى از ساخلو
هالیکارناس را بکمک آنها فرستاد. پس از آن اسکندر باز متوجه هالیکارناس گردید و، چون این
شهر خندقى داشت، که عرض آن 30 و عمقش 15 ارش بودو مقدونیها نمیتوانستند از آن
بگذرند، مصمم شد این خندق را پر کند. مقدونیها با زحمات زیاد خندق را پر کردندو بعد
ماشینهاى قلعهکوب را بکار انداخته و رخنهاى در دیوار پدید آورده خواستند داخل شهر شوند،
ولى مدافعین سخت مقاومت کردند، زیرا حضور ممنن دل آنها را قوى کرده بودو دیگر اینکه
کمک تازهنفس دمبدم بآنها میرسید. تمام روز بجنگ گذشتو مقدونیها بهرهمندى نیافتند. بعد
 مم نن با این خیال، که چون مقدونیها خسته شدهاند، قراولان کشیک بیدار نیستند، شبانه از شهربا سپاهیان بیرون آمده بناهائى را، که
مقدونیها براى عملیات محاصرهو قلعهکوبى ساخته بودند، آتش زد.


وقتى که حریق درگرفت، مقدونیها براى خاموش کردن آن شتافتند و، چون طرفى آتش را تیزتر و
طرف دیگر آنرا خاموش میکرد، جنگى سخت بین آنها شروع شد.
این جنگ، که تقریبا در پاى دیوار شهر روى اد، بسیار خونین بود. مقدونىها، چون ورزیدهتر
بودند، جلادت و جسارت زیاد نشان ادند، ولى ممنن موقع بهترى داشتو از ادوات جنگى، که
روى خاکریزها قرار اده بود، استفاده کرده تگرگ تیرو سنگ بر مقدونیها میبارید. غوغاو
همهمه جنگیها، فریاد مردان، که یکدیگر را بجنگو پافشارى ترغیب میکردند،و ناله و ضجه
مجروحین فضا را فرو گرفته در اطراف طنین مىانداخت. بالاخره مقدونیه با حملات پىدرپى
ساخلو شهر را عقب نشاندندو این قوه پس از ادن 160 نفر کشتهو مجروح بشهر برگشت، ولى مقدونیها 316 نفر مقتول و مجروح داشتند. پس از آن باز جنگى بین مقدونیها و اهالى شهر روى
اد.
این جنگ را دو نفر مقدونى باعث شدند و بعد دامنه آن وسعت یافتو خود اسکندر همبا قوهاش
داخل جنگ شد. شرح قضیه چنین است: دو نفر مقدونى در حین مستى بشجاعت خود مىبالیدند
و هریک خود را رشیدتر میدانست. در این اثناء یکى از آنها بدیگرى گفت: لاف زدن چه فایده
دارد، آیا بهتر نیست، بجاى اینکه نشان دهیم زبان کى بهتر است، بنمائیم بازوان کى قوىتر است؟
پس از آن هر دو اسلحه برداشته بدیوار شهر نزدیک شدند. مستحفظین، چون جسارت آن دو نفر
را دیدند، بیرون آمده بدفع آنها پرداختند و خردخرد افرادى از هر دو طرف بکمک متحاربین
آمدندو بعد بالاخره جنگ دو گروه درگرفت و خود اسکندر هم داخل جنگ شد، ولى
مقدونىها این دفعه هم نتوانستند وارد شهر شوند، و حال آنکه، چون ساخلو شهر مشغول جنگ
بود، بعض قسمتهاى دیوار شهر مستحفظین کافى نداشتو دو برج بواسطه ماشین قلعهکوب خراب
شده بود و برج سوم میرفت، که بیفتد. پس از آن اسکندر از شهر هالیکارناس درخواست کرد،
متارکهاى منعقد
گرد، تا اجساد مقدونىهائى را، که در زیر دیوار شهر کشته شده بودند، دفن کند. افىیالت «1» و
تراسىبول «2» دو نفر از آتنىها، که طرفدار ایرانىهاو دشمن سخت مقدونىها بودند،با این
پیشنهاد اسکندر مخالفت کرده گفتند، بدشمنى، که اینقدر حرارت در جنگ نشان اده، نباید
چنین رخصتى اد، ولى ممنن گفت، ما با زندهها جنگ میکنیم نهبا مردههاو بنابراین توهین آنان
یا کینهتوزى نسبت بآنها بما نمىزیبد (راجع باین سردار مورخین یوانى نوشتهاند، که هیچگاه از
حد اعتدال خارج نمیشد و دشمن را دشنام نمیداد، بل ساعى بود، کهبا شجاعتو مهارت بر
دشمن قوىو فکور دست بیابد. بنابراین، چون روزى شنید، که یکى از سپاهیان اجیر او اسکند را
دشنام میدهد،با چوب نیزهاش او را زدو گفت: «من تو ر اجیر کردهام، تابا اسکندر بجنگى نه
براى اینکه او را دشنام دهى»). اهالى شهر همت کرده دیوارى از درون شهر بشکل هلال پشت
دیوار خراب شده ساختند و، چون کا را بین کارگران زیاد تقسیم کرده بودند، این دیوار زود ساخته شد. روز دیگر اسکندربا این تصور، که چون این دیوار تازه ساخته شده است، خراب
کردن آن سهلتر است، از این طرف فرمان یورش اد، ساخلو شهر هم براى دفاع بیرون آمد و
ببعض برجهاى چوبین مقدونیهاو اسبابو آلات محاصره آتش زد. اسکندر، چون وضع را چنین
دید، خود بکمک مقدونىها آمدو جنگ درگرفت. پس از آن ساخلو بطرف سنگرهاى خو در
شهر عقب نشسته بدفاع پرداخت. در این مدافعه هم بهرهمندىبا ساخلو شهر بود، زیرا علاوه بر
خوبى مواقع شهریها، دیوار مذکور بشکل قوس ساخته شده بودو مقدونیها از هر طرف، که حمله
میآوردند، از جبههو جنبین تیرو زوبین بر آنها میبارید.
در این احوال ایرانىهاو یوانىهائى، کهبا آنها بودند، در شهر مجلسى براى مشورت آراستند، تا
در باب اوضاعو کارى که باید کرد، شور کند، زیرا در این تردیدى نبود، که محاصره، هرقدر
 طول بکشد، اسکندر از تصرّف شهر منصرف نخواهد شد. افىیالت، که روحاو جسما قوى بود، گفت: «محاصره طولانى ضررهائى دارد، که
جبرانپذیر نیست. بجاى اینکه ما در شهر نشسته بدفاع پردازیمو خردخرد از قواى ما بکاهد، بهتر
این است، که عدهاى از سپاهیان اجیر شجاع را برداشته بیرون رویمو نبردى مردانهبا دشمن کنیم،
تا مگر فتح ر از چنگ دشمن ربائیم. اجراى این پیشنهاد ظاهرا سختو مشکل، ولى درواقع امر
بس آسان است، زیرا مقدونىها انتظار هرچیز را دارند، جز اینکه من پیشنهاد میکنم و، وقتى که
سیل مردان جنگى بجانب آنها جارى شد، آنها را با خود خواهد برد». ممنن هرچند مردى بود
باحزمو نقشههاى تهورآمیز را نمىپسندید، ولى در اینموقعبا افىیالت مخالفت نکرد، زیر امید
نداشت کمکى در آتیه نزدیک برسدو نیز معلوم بود، که محصورین بر اثر محاصره بالاخره در موقع بسیار بدى واقع خواهند شد. بنابراین تصور میکرد، که شاید جرئتو جلادت کارى بکند
(بىقیدىو اهمال رجال ایران آنروز واقعا حیرتآور است:
در مىلت بحریه قوى ایران بکار نیفتاد و در اینجا قوه نرسانیدند). بارى، افىیالت دوهزار نفر از
میان سپاهیان اجیر یوانى انتخاب کرده بآنها گفت، که هزار مشعل تهیه کندو اسلحه برگرفته در
طلیعه صبح منتظر امر او باشند. در طلیعه صبح، اسکندر مقدونىها را باز أمور کر دیوار جدید را
خراب کندو آنهابا جدى هرچه تمامتر باین کار پرداختند. در اینوقت افىیالت امر کر دروازه
را گشودند، هزار نفر را با مشعلهاى افروخته از شهر بیرون کردو خودبا هزار نفر دیگر از پى
مشعلدارها روانه شد، تا اگر مقدونىها بخواهند از آتش زدن اسبابو ادوات محاصره ممانعت
کند،با آنها بجنگد. اسکندر، همینکه از این قضیه آگاه شد، بىدرنگ قشون خود را بحال «حاضر
جنگ» درآوردو سربازان کارآزموده بکمک سپاهیان تازهکار فرستاد و، در حالى که قسمتى از
مقدونىها مشغول خاموش کردن حریق بودند، خود با قشون زیاد بجنگ افىیالت آمد، ولى این
سردار شیردل هرکه را، کهبا او طرف میشد، بخاك میانداخت وبا صداى رساو اشارات و
سرمشقى،
که عملا مینمود، سپاهیان خود را بجنگ تشویق میکرد. مقدونىهائى، که أمور خراب کردن
دیوار بودند، کمتر از قسمتى، کهبا افىیالت جنگ میکردند، کشتهو مجروح نمیدادند، زیرا
محصورین برجى ببلندى صد ارش ساختهو بر آن ماشینهائى قرار اده تگرگ تیرو سنگ بر
مقدونىها میباریدند. مقدونىها در گیرودار جنگ بودند، که ناگاه ممننبا قسمت دیگر سپاهیان
ساخلو از محلّه دیگر شهر موسوم به ترىپىلون «1» بیرون شده در جائى در پیش مقدونىها سر
برآورد، که کمتر از هرجاى دیگر انتظار او را داشتند. در اینوقت اردوى مقدونى بوحشت و
اضطراب افتادو فکر خود اسکندر هم دوچار اختلال گردید، ولى بزودى بخود آمدو مقدونىها
مشعلدارها را عقب زده با تلفات زیا دفع کردند و بعد ممنن با بطلمیوس پسر فلیپ، که سرکرده
قراولان مخصوص اسکندر بودو دو سردار دیگر مقدونى آده «2» و تىماندر «3» نمان مصاف اد،
ولى بهرهمندى نیافت. باوجود این در میان گیرودار، بطلمیوس، آده و نیز کلآرخ رئیس تیراندزان مقدونى با عده زیادى از مقدونىها تلف شدند. بعد عقبنشینى ساخلو شهر با شتاب شروع شد، پل
باریکى، که روى خندق ساخته بودند، تاب جمعیت کثیر را نیاورده شکست و عدهاى در خندق
افتادند و، چون دروازهها را هم زود بستند، تا تعقیبکندگان داخل شهر نشوند، عدهاى از ساخلو
بیرون دروازهها مانده از دم تیغ مقدونىها گذشتند، اما افىیالت دلیر دست از کارزار نکشید و
چنان بىباکانهو از جان گذشته جنگ میکرد، که نزدیک بود مقدونىها شکست خورده فرار
کند، ولى در اینحال یک واقعه ناگهانى به مقدونیها قوت اد، توضیح آنکه سربازان پیر مقدونى،
که در زمان فلیپ در جنگها کارآزموده شده بودند،و در این زمان بواسطه کبر سنّ و
سالخوردگى در جنگها شرکت نمیکردند، از سختى موقع هراسیده دم سپرهاى خودشان را بهم
فشردند و بکمک رفقاى جوان شتافته بنبرد پرداختند.
 پس از آن جدالى درگرفت، که موحش و خونین بود. هریک از طرفین جد داشت، که گوى سبقت ر از حیث رشادت رباید و پیر و برنابا یکدیگر درآویخته بودند. بالاخره بواسطه برترى
عده، بهرهمندىبا مقدونىها گردید: افىیالت رشید با عدهاى زیاد از سپاهیان دلیر خود کشته شد
و باقىمانده این دسته بطرف شهر عقب نشست. عدهاى از مقدونیها در تعقیب آنها داخل شهر
شدند، ولى در این حین اسکندر امر کرد شیپور بازگشت بدمند، زیرا شب درسیده بودو او بیم
داشت از اینکه مبادا، بواسطه تاریکى، مقدونىها جاها را تشخیص نداده در دامهائى افتند.
پس از آن ممننو نیز ارنتوبات «1» ایرانى، که حاکم شهر بود، با رؤساء دیگر شور کرده قرار
ادند شهر را تخلیه کندو از خاموشى شب استفاده کرده برج چوبین و انبار و مهماتو نیز بناهائى را، که مجاور دیوار شهر بود، آتش زدند. حریق فورا درگرفت و باد آتش را تیز کرده
شعلههاى آنرا خیلى دور برد. در این احوال از اهالى آنهائیکه رشید بودند و نیز سپاهیان ساخلو،
شهر را ترك کرده به ارکى، که در جزیره کوچکى واقع بود، رفتندو عدهاى در ارگ دیگر، که
سالماسید «2» نام داشت (باسم چشمهاى، که در درون ارگ روان بود) جمع شدند. بقیه اهالى را
بحریه ایران بجزیره گس،با آنچه اشیاء قیمتى داشتند، حمل کرد. اسکندر از مشاهده حریق بر
قضیه آگاهى یافتو دستهاى ر از مقدونیها فرستاد، که داخل شهر شده اشخاصى را، که آتش را
تیز مىکردند، بکشند.
روز دیگر اسکندر دید، که ایرانیهاو سپاهیان اجیر یوانى هر دو ارگ، ر اشغال کردهاند. در ابتداء
خواست بمحاصره این دو قلعه بپردازد، ولى بعد دریافت، که محاصره بطول خواهد انجامید و براى
گرفتن ارگها صلاح نیست معطّل گرد. این بود، که امر کرد شهر هالیکارناس را خرابو دور
ارگهاى مزبور دیوارى کشیده خندقى حفر کند. پس از آن بطلمیوس را حاکم کاریه کرده
سههزار سپاهىو دویست سوار باو اد، که مراقب این دو قلعه باشد.
چندى بعد بطلمیوس قواى آساندر «3» حاکم لیدیه را بکمک خود طلبیدو هر دو معا بمحاصره ارگها پرداختند. سپس جنگى شد، که مقدونیها بر ارنتوبات فایق آمدند و، چون
مقدونىها از دوام محاصره خسته شده بودند، جد و جهد کرده بالاخره ارگها را گرفتند، اما
ممنن قبل از دخول مقدونىها بشهر بکشتى نشسته از هالیکارناس رفتو بعد کارهائى کرد، که
پائینتر بیاید (دیودور، کتاب 17، بند 24 و 27- آریان، کتاب 1، فصل 5، بند 4- کنتکورث، کتاب 2، بند 9). مقاومت هالیکارناس نشان میدهد، که تسلیم شدن سارد با آن استحکمات متینى،
که داشته، چقدر بیمورد بوده و جز بیدلى مهرنو خیانت او محملى براى آن نمیتوان قرار اد.
راجع به افىیالت باید در نظر داشت، که او یکى از یوانیهائى بود، که اسکندر تسلیم او ر از آتن
خواسته بود.

دوشنبه 15 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران