خدای بزرگ است اهورامزدا
19:20   مرض اسکندر

در اینجا رودى جارى است، که در آن زمان سیدنوس «1» نام داشت،و آب آن از حیث صافى و
پاکى معروف بود. این رود از کوه سرازیر شده در جلگه روان است، تا بدریا میریزد و، چون در
سایه درختانى، که در طرفین رود رستهاند، جارى است، آب آن در تابستان هم خیلى خنک است.
 اسکندر پس از اینکه از راه درسید، از شدت گرماى تابستان و از جهت گردوغبارى زیاد، که بروى او نشسته بود، میل کر در این رود آبتنى کند، ولى
همینکه داخل رود شد، از جهت خنکى آب حالى یافت نزدیک بمرگو خدمهاش او ر از آب
بیرون کشیده بخیمهاش بردند. بر اثر این قضیه اردوى اسکندر در اندوه بسیار فرو رفته این
پیشآمد را مصیبتى بزرگ پنداشت، زیرا همه تقریبا یقین داشتند، که اسکندر از این مرض جان
بدر نخواهد بردو نیز مطمئن بودند، که پس از او کسى نخواهد توانست کارهاى او را دنبال کند و
قشون مقدونى باید، از ولایاتى، که فتح کرده، راه بازگشت را پیش گیرد، و حال آنکه داریوش را
با قشونى عظیم در پس دارد. میگفتند این ولایاتى، که بدست ما یا بدست ایرانیها خراب شده،
چگونه آذوقه ما را خواهند اد و بر فرض اینکه آذوقه یافته خودمان را به هلّسپونت رسانیدیم،
کدام بحریه ما را به اروپا خواهد برد. بعد بر اسکندرو اینکه در عنفوان جوانى میمیرد،و آنهم از
آبتنى د رودى، نه از تیر یا ضربت دشمن در جنگى، نالیده بیکدیگر میگفتند، خوشا بحال
داریوش، که، هنوزبا دشمن خود مواجه نشده، فاتح گردید. چنین بود حال اردوى اسکندر و
دوستانش، که دور او جمع شدهبا کمال بىصبرى منتظر فرجام این واقعه بودند.
اما اسکندر پس از ساعتى آزادتر نفس کشیدو چشمان خود را باز کرده از شدت درد نالید. از
اینحال اسکندر همه خوشنود شدند، چه بخود آمدن اسکندر و نالیدن او از درد نشان میداد، که از
شدت مرض کاسته، ولى در همینحال مجبور بودند باو بگویند، که داریوش پنج روز دیگر وارد
کلیکیه خواهد شد و، اگر اسکندر بدین حال باشد، باید دستو پا بسته به داریوش تسلیم شود.
پس از شنیدن این خبر، اسکندر دوستانو اطباى خود را خواسته بآنها گفت: «شما مىبنید، که
تقدیر چه اوضاع غیرمترقّبى براى من پیش آورده. الآن پندارم، که صداى اسلحه دشمن در
گوشهاى من طنینانداز است. من، که جنگ را بدینجا آوردهام، حالا باید مرا بجنگ بطلبند.
بىجهت نبود، که داریوش چنان نامه شاه دستورى بمن نوشته بود. معلوم میشود، که او با تقدیر بر
ضد من مواضعه دارد.اوضاع اجازه نمیدهد، که اطباى محتاط مرا معالجه کند یا دواهاى ملایم بکار برم، زیرا براى من
مرگ سریع به از بهبودى دیر است. پس اگر باید از صنعت اطباء انتظار چاره و درمانى داشت،
آنها نیز باید بدانند، که من بنجات ادن نامى، که روى این جنگ گذاردهام، بیش از حفظ جان
خود علاقهمندم».
پس از این نطق بر نگرانىو اضطراب دوستان اسکندر افزود، زیرا،با شتابى که او بهبودى داشت،
اطباء میبایست دواهاى تازهو غیرمجرّب استعمال کندو این کار از دو حیث مشکل بود. اولا
معلوم نبود، که دواها چه اثرى خواهد داشتو ثانیا طیبى حاضر نبود چنین دواهائى در این مورد
استعمال کرده مورد سوءظن واقع شود. در میان اطباء طیبى بود ماهر از اهل آکارنان «1»، که
 فلیپ نام داشت، ا زمان کودکى اسکندر طبیب او بود و او را مانند طفل خو دوست میداشت. طبیب
مزبور گفت، میتواند یک آشامیدنى به اسکندر بدهد، که شدید نیست، ولى کارى است و قوت
مرض را برطرف میکند. از رجال اسکندر کسى این پیشنهاد طبیب را نپسندید، ولى اسکندر آنرا
پذیرفت، زیرا عقیده داشت، که اگر نتواند در صفوف اول سپاهیان خود حاضر شود، جنگ را
خواهد باخت. براى خوردن دوا موافق دستور طبیب لازم بود اسکندر سه روز تأمل کند. در این
احوال از پارمنین نامهاى باو رسید، که نوشته بود از فلیپ برحذر باشید، زیرا داریوش وعده
کرده، که اگر شما را کشت، خواهر خود را (پلوتارك گوید دختر خود را) باو بدهد. اسکندر بر
اثر این نامه در تردید افتاد، که چه کند؟ آیا دوا را نخورد و در خیمه خود منتظر داریوش باشد یا
اهمیت باین خبر نداده دوا را بیاشامد؟
بالاخره گفت، اگر دوا را بخورمو بمیرم خواهند گفت قربانى بىاحتیاطى خود شد و، اگر نخورم
و نتوانم در جنگ حاضر باشم، خواهند گفت شکست خورد.پس شقّ اولى بهتر است. پس از این تصمیم نامه پارمنین را زیر بالین خود گذاشته منتظر روز
آشامیدن دوا گردید. د روز مزبور فلیپبا تمام اطباء بخیمه اسکندر درآمد و براى قوت قلب
مریض تمجید زیاد از اثر این دوا کرد.
بعد کاسه آشامیدنى را بدست اسکندر اد و او، چنانکه پلوتارك گوید،با یکدست کاسه را
گرفته بسر کشیدو با دست دیگر نامه پارمنین را بطبیب اد، که بخواند.
وقتى که طبیب نامه را میخواند، اسکندر مراقب و جنات او بود، که ببیند این نامه چه اثرى در وى
میکند. فلیپ نامه را خواند و، بىاینکه تغیرى در حال او روى دهد، دستهاى خود را بآسمان بلند
کرده قسم یاد کرد، که این خبر افتراى محض است. بعد بپاى اسکندر افتاده گفت، جان من
همیشه در دست تو بود، ولى امروز جان من بسته بنفس تو است. بىتقصیرى مرا بهبودى تو ثابت
خواهد کردو یک زندگانى نوین بمن خواهد بخشید. دغدغهو نگرانى ر از خو دور کن، تا دوا
در عروق تو جارى شده کاملا اثر خود را ببخشد. اثر دوا در ابتداء چنان بود، که حال اسکندر
خیلى بدتر شدو تنفّس او مشکلتر گردید. اطرافیان اسکندر
گفتند معلوم میشود، که مفاد نامه پارمنین صحیح بوده، ولى فلیپ جد کرد که اسکند را بهوش
آرد و پس از آنکه او بخود آمد،با او صحبتهائى راجع بمادرو خواهرانش داشتو بعد، از
جنگو فتوحات او سخن راند. پس از آن حال اسکندر بمرو رو بهبودى رفتو چندان قوت
گرفت، که توانست پس از سه روز خود را بسپاهیانش نشان دهد.
(آریان، کتاب 2، فصل 3، بند 1- دیودور، کتاب 17، بند 31- پلوتارك، کتاب اسکندر، بند 25-
کنتکورث، کتاب 3، بند 5).
در خاتمه لازم است گفته شود، که دیودور در باب نامه پارمنین به اسکندر ساکت است.


دوشنبه 22 دی 1393به قلم: iraneternal ™       ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران