چنین بود احوال قبرس، که اردشیر از ابل حرکت کرد. وقتى، که خبر نزدیک شدن قشون عظیم
اردشیر به تنّ پادشاه صیدا رسید، دانست که یاغیان نخواهند توانست پا فشارند.بنابراین تسپالیون «3»- محرمترین گماشته خود- را نزد اردشیر فرستاده اظهار کرد، که حاضر است
صیدا را تسلیم و در قشون اردشیر، که بمصر خواهد رفت، خدمت کند و، چون گدارهاى نیل را
خوب مىشناسد، مىتواند خدماتى بزرگ انجام دهد. اردشیر، پس از اینکه اظهارات رسول را با
دقت گوش کرد، گفت نه تنها حاضر است تنّ ر از جهت تقصیراتى که کرده، معفوپ بدارد، بلکه،
پ اگر او بوعدههاى خود وفا کند، پاداشى نیکو خواهد یافت. بعد تسپالیون از شاه درخواست کرد، که موافق عادات پارسى دست راست خود را بعلامت عهدو پیمان باو، که
نماینده تنّ است، بدهد. اردشیر از این اظهار، که عدم اعتماد را میرسانید، در خشم شده بقراولان
خود امر کرد او را بیرون برده سرش ر از تن جدا کند. وقتى که او را بقتلگاه مىبردند، تسالیون
فریاد کرد: «شاها بکن هر آنچه خواهى، ولى تنّ که میتواند تمام تعهدات خود ر اجرا کند،
هیچکدام از مواعید خود ر انجام نخواهد اد، مگر اینکه تو باو قول شرف بدهى». از شنیدن این
سخن اردشیر بخود آمده گفت از او دست بازدارندو تسالیون را خواسته دست راست خود را باو
اد. پس از آن اردشیر از سوریه گذشته وارد فینقیه شدو اردوى خود را در نزدیکى صیدا زد. در
خلال این احوال اهالى صید از تأنّى شاه در حرکت استفاده و وسایل دفاع ر از حیث اسلحه و
آذوقه تهیه کردند، دور شهر خود سه خندق عریض کنده دیوارهاى بلند ساختندو قشون ملّى را
با ورزشهاى گوناگون بمشقّات جنگ عادت ادند. صیدا بر تمام شهرهاى فینقیه از حیث ثروت و
وفور همهچیز برترى داشتو مهمتر از هرچیز آنکه صیدا صد کشتى سه طبقهاىو پنج طبقهاى
بدریا انداخته بود (همانجا بند 4).تنّ، پس از اینکه رسولش از نزد اردشیر برگشت، منتور سردار یوانىهاى اجیر را، که از مصر
بکمک صیدا آمده بودند، خواسته نقشه خود را، که مبنى بر خیانت باهالى صیدا بود، باو اطّلاع اد
و این سردا رابا دستهاى از قشون صیدا براى اجراى نقشه خو در شهر گذارده خودشبا پانصد
نفر سپاهى از شهر خارج شد و، باین بهانه که میخواهد بمحلّ اجتماع فینقیها برود، صد نفر از
بزرگان صیدا را با خود برداشت. بعد، همینکه نزد اردشیر آمد، امر کرد این صد نفر را گرفته بشاه
تسلیم کردند. اردشیر تنّ را مانند دوستى پذیرفت، ولى در حال حکم کرد، این صد نفر را مانند
یاغیان تیرباران کردند (بند 45).
وقتى که اهالى صید از تسلیم گشتن تنّو کشته شدن صد نفر مزبور آگاه شدند، دیدند، که چاره
ندارند، جز اینکه داخل مذاکره شده شهر را تسلیم کند.
با این مقصود پانصد نفر از میان معروفین خود انتخاب کرده در لباس اهل استدعا نزد شاه
فرستادند. چون این نمایندگان باردوى پارسى رسیدند، اردشیر تنّ را خواسته پرسید، که آیا میتواند
شهر را تسلیم کند؟ او جواب اد، بلى. جهت سؤال مزبور از این نکته بود، که اردشیر نمیخواست
شهر بمسالمت تسلیم گردو میخواست چنان زهرچشمى باهالى صیدا بدهد، که سایر شهرهاى
فینقیه تکلیف خودشانرا بدانند. بنابراین، پس از آنکه تنّ گفت میتواند شهر را تسلیم کند، اردشیر
حکم کرد، تمام پانصد نفر ر از دم تیغ گذرانیدند. پس از آن تنّ بسپاهیان اجیر یوانى، که از مصر
آمده بودند، نزدیک شده امر کرد او و شاه را بشهر راه دهندو بدیننحو پارسىها وارد شهر شدند.
پس از اینکه شهر تسخیر شد، چون اردشیر دیگر تنّ را لازم نداشت، امر کرد او را هم بقتل
رسانیدند. اما اهالى صیدا، همینکه از کشته شدن نمایندگانشان آگاه شدند، فهمیدند، که چارهاى
دیگر جز جنگ ندارند. بنابراین تصمیم بجنگ کردند و، براى اینکه کسى راه عقبنشینى یا فرار
نداشته از جان گذشته جنگ کند، تمام کشتىها را سوزانیدند و بعد، که دیدند دشمن بشهر راه
یافتهو سپاهیان شاه مانند مورو ملخ دیوارها را در احاطه دارند، از شدت یأس تصمیم بخودکشى
کرده بخانههاى خو درآمدندو درها را بسته منازل را آتش زدندو خودشان با زنانو اطفال در
این حریق عمومى بسوختند.دیودور گوید (کتاب 16، بند 45) که چهلهزار نفر با غلامان در این واقعه تلف شدندو شهر
طعمه آتش گردید. نلدکه نوشته، که عده تلفشدگان چهارصدهزار نفر بود (تتبعات الخ، صفحه
19)، ولى مدرك این عقیده را ننموده و دیگر بعید بنظر مىآید، که صیدا در این زمان دراى
40 هزار نفر سکنه بوده باشد.
پس از تسخیر شهر اردشیر خاکسترها و زمین این شهر را بچندین تالان بفروخت، توضیح آنکه
اشخاصى داوطلب شدند، که در خرابههاى این شهر حفریات کند و از این راه بحد وفور طلا و
نقره گداخته بدست آوردند. بعد مورخ مذکور گوید، چنین بود عاقبت این شهر بدبختو پس از
آن سایر شهرهاى فینقیه، که از رفتار اردشیر نسبت به صیدا سخت متوحش شده بودند، همگى سر
تسلیم پیش
آوردند. در باب قبرس دیودور، که یگانه منبع مهم اطّلاعات ما راجع بوقایع این زمان است، گوید
(کتاب 16، بند 46): در این سال واگراس (نوه واگراسى که در زمان اردشیر یاغى شده بود) و
فوسیون «1» سالامین را محاصره کردند، زیرا سایر شهرهاى قبرس تسلیم شده بودندو فقط
پروتاگراس «2» پادشاه سالامین مقاومت میکرد: واگراس، چون در اینجا سابقا پادشاه بود، تصور
میکرد، که بکمک شاه از نو پادشاه خواهد شد، ولى چون او را در نزد اردشیر متّهم کردند، شاه به
پروتاگراس متوجه شد و پس از تسلیم شدن او با وى همراهى کرد. بر اثر این پیشآمد واگراس
از این خیال، که بپادشاهى سالامین برگرد، منصرف گردید، ولى بعد، که در نزد اردشیر تبرئه
شد، شاه سلطنتى باو در آسیا اد، که کمتر از آنکه از دستش رفته بود نبود، اما او در مملکت
جدید خود رفتارى بد پیش گرفتو مجبور شد فرار کرده به قبرس پناه ببردو در آنجا دستگیر
شده بقتل رسید.
پروتاگراس، که بطیب خاطر بشاه تسلیم شده بود، بپادشاهى خود ابقا گردید وبا آسودگى خیال
عمر خود را بسر برد (350 ق. م).






