باوجود اوضاع خراب دربار اردشیر دوم، ضعف و سستى، که از این جهت بر ایران آن روز
مستولى شده بود، شورشهاى پىدرپى، که در اطرافو اکناف ممالک وسیعه ایران روى میداد و
یاغیگرى ولاتو رؤساء قشون، نفوذ ایران در یونان بدرجهاى رسید، که تا آن زمان سابقه نداشت:
دول یونان، نظر برقابتى کهبا یکدیگر داشتند، همواره دخالت دربار ایران را در امور داخلیشان
تقاضا میکردند، حل منازعات خود ر از اردشیر میخواستندو براى همراه کردن دربار ایران با
مرامى، که تعقیب میکردند، پىدرپى سفرائى بدربار اردشیر میفرستادند.
او هم احکامى بدست اینوآن میداد و، بعد طرفى، که بر علیه آن حکمى صادر شده بود، بدربار
شوش آمده بر له خود امرى صادر میکردو سپس طرفین بهم میافتادندو پس از منازعهو مخاصمه
باز میبایست والى لیدیه وارد معرکه شود. در این وقت یوانىها دور او را میگرفتندو دسائس و
نیرنگها شروع میشد. از این والى آسیاى صغیر نزد آن والىو از آن یکى نزد یکنفر یاغى میرفتند و، وقتیکه بالاخره در هیچجا
مقصود آنها انجام نمیشد، باز بدربار شوش آمدهو در اینجا حمات یا طرفدرانى یافته فرمانى
صادر میکردندو قضیاى حیرتآور از نو شروع میشد. این اوضاع نه فقط در خود یونان برقرار
بود، بلکه یوانىهاى جزیره سىسیل و ایطالیا نیز میخواستند در میدان این منازعات خانگى داخل
شوندو دربار هخامنشى این زمان با پوسیدگى تمام ارکانش حکم عالى عالم یوانى شده بود.
گوئى، که یوانىهاى این زمان نمیتوانستند بىاین شاه بزرگ (مورخین شاهان ایران قدیم را غالبا
چنین میخوانند) زندگانى سیاسى خودشان را داره کند.
چندسال پس از صدور فرمان صلح اسپارتىها، که از اوضاع یونان بواسطه فتح اهالى تبو برترى
آنها در یونان ناراضى بودند، باز آنتالسیداس را بدربار ایران فرستاده خواستار شدند، که شاه دخالت کرده شرایط صلح را بموقع عمل گذارد (372 ق. م). دربار ایران این تقاضا را پذیرفته
فلیسکوس «1» نامى را بیونان فرستاد، تا اعلام کند، که دول یوانى باید موافق فرمان صلح رفتار
کند. این فرستاده، چنانکه کزنفون گوید (تاریخ یونان، کتاب 7، بند 1) ضمنا پولى بدولت
اسپارت اد، تا قشونى تهیه کند، زیرا دولت اسپارت بر اثر همراهى ایرانبا دشمنان او بقدرى در
این زمان ضعیف شده بود، که دیگر مورد ملاحظه و بیم نبود و بعکس دولت تب، که بواسطه فتح
خود نسبت به اسپارت قوتى یافته بود، نگرانىهائى ایجاد میکرد. آرامش موقّتا برقرار شد، ولى
دوامى نداشت، زیر اهالى تب، که همواره درصدد بودند، برترى در یونان داشته باشند، باین خیال
افتادند، که اگر دربار ایران رابا خود همراه کند، از این راه میتوانند بمقصود خود برسند. بنابراین
متّحدین خود را جمع کرده بآنها گفتند، که از دول یونان هر یک سفیرى در دربار اردشیر دارد و
لازم است، که ما هم سفیرى بدربار او روانه کنیم.
بر اثر این فکر پلوپیداس «2» را، که از رجال مهم تب بود، انتخاب کرده به ایران فرستادند. این سفیر چند نفر نماینده از قسمتهاى دیگر یونان مانند آرکادى و آرگس همراه خود
آورد (367 ق. م).
آتنىها نیز، همینکه از رفتن سفراى تب بدربار ایران، آگاه شدند، گفتند، ما هم
باید سفیرى بفرستیم، تا آتن بى مدافع نباشد. اردشیر سفیر تب را خیلى گرم پذیرفت، زیر اولا
تبىها نسبت به اسپارتىها در لکترا فاتح شدهو در لاکونى بهرهمندیها یافته بودند. ثانیا سفیر تب به
اردشیر گفت، که در جنگ پلاته (در زمان خشیارشا) تب در میان دول یوانى یگانه دولتى بود،
که طرفدارى از ایران کرد و، اگر اخیر اسپارتبا تب طرف شد، از این جهت بود، که دولت
مزبوره با خیالات آژزیلاس بر ضد ایران همراه نگردید. چون این اظهارات نص واقع بود و
ایرانىها هم از گفتههاى سفیر بىاطّلاع نبودند، اردشیر سفیر تب را بسیار بنواختو گفت، چه همراهى از من میخواهید. سفیر جواب اد، آن خواهیم، که مسن «1» از قید اسپارت آزاد باشد و
آتنىهبا بحریه خود سواحل باسى را تهدید نکند. دربار ایران، پس از آنکه مطالب سفراى دول
یوانى را فهمید،با مقاصد اهالى تب همراه گردیده اعلام کرد، که تب باید شهر اول یونان باشد و
هرکس برخلاف آن رفتار کند، شاه مجبورش خواهد کرد، که مطیع شود و، اگر آتن خلع اسلحه
از خود نکند، با آن همان معامله خواهد شد، کهبا یاغى میکند. اهالى تب از حکم شاه شادیها
کردند، فرمان او را بدست گرفته اینجاو آنجا برده بهمه نشان ادندو مضمون آنرا در تمام یونان
منتشر ساختند، ولى یوانىهاى دیگر نخواستند برترى تب را بشناسند و باز منازعه شروع شد و،
پس از کشمکشهاى زیاد آتن باز سفیرى بدربار ایران فرستاده مساعدت شاه را درخواست کرد و
اردشیربا آن بىقیدى، که در امور داشت، گفت، چه عیب دارد؟ آتن مجاز است، که بحریه خود
را حفظ کندو شهر آمفىپولیس را هم داشته باشد (این شهر میخواست استقلال یابد). در حینى
که سفیر آتن در دربار ایران براى جلب عنایت شاه میکوشید، دولت او در نهان به آرىبرزن والى ایران در فریگیه، که یاغى شده بود، کمک و ضمنا مقصود خود را، که تصرّف
جزیره سامس بود، تعقیب میکرد. و بعد از آتن اسپارت همبا این یاغى همراه بود. اوتوفردات
رئیس قشون ایران أمور شدبا او جنگ کند، ولى کارى نکرد و در دربار هم اهمیتى باین وقایع
نمیدادند، چه جنایتهاى دربارى، چنانکه بیاید، و اوضاع مغشوش و درهم دولت مجالى براى این
کاره باقى نمیگذاشت.
یاغیگرىو شورش متدرجا بتمام قسمتهاى آسیاى صغیر سرایت کرد و، چنانکه گذشت، اهالى
میسیه، پافلاگونیه، کلیکیه، لیدیه، پىسیدی غیره هرکدام بنوبت خود یک نفر یاغى یافته دور او
جمع شدندو کار بجائى کشید، که داتام در کپادوکیه اعلان استقلال اد. در این احوال
اسپارتىها از حکم شاه، که باید مسن مستقل باشد، سخت ناراضى شدندو از راه کینهورزى آژزیلاس را به مصر فرستادند، تا بشورشیان کمک کند، ولى وقتى که او بمصر وارد شد، دید
خابریاس سردار آتنى در آنجا محکم نشسته و از روى اضطرا راضى گردید، که ریاست
یوانىهاى اجیر را باو بدهند. شورشهاى آسیاى صغیر را بالاخره دربار ایران، چنانکه ذکر شد،
بعضى رابا اسلحه و برخى را با پولو برانگیختن متنفّذى بر متنفّذىو تحریک بقتلو خیانت
فرونشاند، ولى اوضاع یونان بهمان حال باقى ماند. مستملکات یوانىنشین ایران در آسیاى صغیر
نیز احوال رقّتآورى داشتند، توضیح آنکه دولت ایران در امور داخلى شهرهاى یوانى دخالت
نمیکرد، هر شهر امور خود را موافق قوانین خود داره کرده باج میدادو گاهى هم تأدیه باج در
بوته تأخیر میماند. باوجود این شهرها آسایشى نداشتند. جهت آن دو تیرگى دائمى بود، که در
هرشهر وجو داشت: دستهاى طرفدار حکومت ملّىو هواخواه آتن بودند، عدهاى حکومت
اولیگارشى (یعنى حکومت عده قلیل) میخواستند و از اسپارت حمایت میکردند و، چون در خود
یونان رقابت و ضدیت شدیدى بین آتنو اسپارت وجو داشت، تمام منازعاتو خصومتهاى این
دو دولت در مستعمرات یوانى نیز منعکس میشدو این شهرها هم بدو دسته تقسیم شده بجان
یکدیگر میافتادند.
اوضاع داخلى این شهرها چنان بود، که ولات ایران در لیدیه بکلّى سردرگم شده بودند، زیر این
منازعات و جنگهاى درونى بالاخره بغارت اهالى تمام میشدو مستعمرات همواره رو بخرابى
میرفتند. بالاخره دولت ایران صلاح دید، که امور شهرى را، کما فى السابق بخود اهالى شهر
واگذارد، ولى در هر شهر ارکى ساخته ساخلوى در آنجا بنشاند، تا دستههاى ملّىو اشرافى بهم
نیفتند. چنین بود احوال یونانو مستملکات یوانى ایران در آسیاى صغیر، وقتى که اردشیر
درگذشت.






