
:(27 - راجع بتسخیر تراکیه، مقدونیه و صفحات دیگر هرودوت چنین گوید (کتاب پنجم، بند 1
لشکرى، که داریوش در اروپا بسردارى مگابیز گذارده بود،
بدوا از اهالى هلّسپونت (پرنتى) ها را مطیع کرد. اینها دلیرانه جنگیدند، ولى از جهت کثرت عده
پارسیها مغلوب و مطیع گشتند. بعد مگابیز موافق دستور داریوش داخل تراکیه گردیده مردمان آنرا
یکایک مطیع کرد.
عده مردم تراکیه بعد از مردم هند از همهجا بیشتر است و، اگر این مملکت در تحت ریاست یک
نفر بود یا اهالى تراکیه متفق بودند، کسى بر آنها فائق نمیآمد و قویترین مردمان مىگشتند، ولى
این امرى است مشکل، بل محال. مردمان تراکیه اسامى مختلف دارند، و باستثناى گتها و تراوس
و تراکیها، که بالاتر از کرستنیانها سکنى گزیدهاند، باقى مردمان تراکیه همه داراى یک نوع
عادات و اخلاق میباشند. گتها خودشانرا غیرفانى میدانند. اخلاق تراوسها مانند اخلاق تراکىها
است، باستثناى این دو مورد: وقتى که طفلى بدنیا میآید، دور او جمع شده و نوحهخوانى کرده
یک بیک مشقات و بلیاتى را، که در این دنیا باید تحمل کند، میگویند و تأسف از زادن او میکنند.
بعکس وقتیکه کسى میمیرد، شادى میکنند از اینکه متوفى از چه بلیاتى رسته و حالا در چه احوال
خوشى است. تراکىها، که بالاتر از مردم کرستنیانها سکنى دارند، چند زن میگیرند و عادت
آنها چنین است، که اگر مردى بمیرد، در میان زنان او در سر این مسئله، که کدام یک را متوفى
بیشتر دوست داشت، منازعه درمىگیرد و، چون محقق شد، که کدام یک بیشتر طرف محبت
بوده، او را ستایش کرده در سر قبر مرد میکشند و با متوفى در یک وقت دفن میکنند. پس از آن
زنان دیگر در اندوه میشوند، زیرا ترجیح زن مقتوله را بر خود ننگى بزرگ میدانند. اخلاق سایر
تراکىها چنین است: اینها عادت دارند، که اطفال خود را بفروشند.
دختران را آزاد مىگذارند، تا با هرکس، که مایل باشند زناشوئى کنند. بعکس زنان شوهردار را
حفظ میکنند. مردان، زنان خود را از والدین آنها بقیمت گزاف میخرند. بریدن پوست علامت
نجابت است و اشخاصى، که چنین نکنند، از مردمان پست محسوبند. بىکارى بالاترین تقوى است
و فلاحت ننگینترین شغل. بهترین وضع زندگانى این مردم جنگ و راهزنى است. تراکىها از حیث مذهب این آلهه را
پادشاهان تراکیه هرمس را میپرستند، بنام «3» و آرتهمیس «2» دیونیس ،«1» ستایش میکنند: آرس
مردههاى خود را .«4» او قسم یاد میکنند و عقیده دارند، که خودشان از نژاد هرمس میباشند
تراکیها سه روز نگاه میدارند و بعد میسوزانند یا دفن میکنند.
مجاور تراکىها از طرف شمال چه مردمانى هستند، مسئلهایست مجهول و کسى بتحقیق نمیداند.
ماوراء ایستر (دانوب) صفحاتى خالى از سکنه است، ولى یک مردم را من از گفتههاى دیگران
میتوانم اسم ببرم. اینها موسوم به سىگین میباشند و لباسشان لباس مادیها است و خود آنها گویند،
که از نژاد مادیها هستند، ولى معلوم نیست، که چگونه باینجا مهاجرت کردهاند. اگرچه بمرور
دهور همه چیز ممکن است. اسبهاى این مردم کوچکاند و تمام بدنشان از مو پوشیده.
این اسبها سوارى نمیدهند، ولى ارابه میکشند و از جهت تندروى آنها اهالى این صفحه در ارابهها
حرکت میکنند.
یعنى تا دریاى آدریاتیک، امتداد یافته. تراکیها گویند، که ،«5» خاك این مردم تا زمینهاى انتها
ماوراء ایستر صفحاتى خالى از سکنه است، چه این صفحات پر از زنبور است، ولى من این گفته را
باور ندارم، زیرا هواى این صفحات سرد است و زنبور تحمل سرما را ندارد. این صفحات از جهت
سرما باید خالى از سکنه باشد.
مگابیز بمطیع کردن تراکیه پرداخت، و داریوش با عجله از هلّسپونت گذشته وارد سارد گردید.
بخاطرش آمد و آنها را بسارد خواسته گفت «6» در اینجا خدمات هیستیه و پیشنهاد كاس
پاداشتان را خودتان انتخاب کنید. چون هیستیه جبار مىلت بود و احتیاجى بخواستن سمت
جبارى نداشكاس خواست، که او را جبارى نداشت، خواهش کرد
که ولایت میرسین را باو دهند، تا در آنجا شهرى بنا کند.
كاس خواست، که او را جبار مىتىلن کنند. داریوش مسئول هر دو را اجابت کرد و هر دو
بجاهائى، که انتخاب کرده بودند، رفتند. در این اوان قضیهاى رخ داد، که بر اثر آن داریوش به
را هم مطیع کرده از اروپا به آسیا کوچ دهد. شرح قضیه این است: دو «3» مگابیز امر کرد پانیان
خواستند جبار این مردم شوند و با «5» و مانتىیس «4» نفر از مردم پان موسوم به پیگرس
خواهرشان، که قامت رسا داشت و زیبا بود، به سارد آمده منتظر روزى شدند، که داریوش در
حومه پایتخت لیدیه بداورى مىنشست (از این عبارت هرودوت معلوم میشود، که داریوش در
روزهاى معین خودش بعرایض مردم رسیدگى میکرده. م.).
بعد چنین کردند: خواهر خود را در این روز آراسته عقب آب فرستادند.
این دختر سبوئى بر سر داشت و جلو ( 17 )- تخت جمشید، ستون (فلاندن و کست، ایران قدیم
اسبى را بدست خود بسته او را میکشید و در همین حال نخى از کتان میرشت.
وقتى که دختر از نزدیکى داریوش گذشت، توجه او را جلب کرد، زیرا نه در پارس معمول است،
که زنان کار کنند و نه در لیدیه و کلیه آسیا. از این جهت.
داریوش چند نفر از مستحفظین خود را فرستاد، تا ببینند، که این زن با اسب چه خواهد کرد. آنها
دیدند، که زن، همینکه برود رسید، اول اسب را آب داد و بعد سبو را پر کرد و برگشت. داریوش
تعجب کرد و گفت، زن را بحضور او آرند. برادران او هم، که انتظار چنین موقعى را داشتند،
حاضر شدند.
داریوش پرسید، این زن کیست. برادرانش گفتند، که از مردم پان است و اطلاعاتى، که داریوش
در باب این مردم میخواست، داده افزودند، که به سارد آمدهاند، تا بطیب خاطر مطیع شوند. پس از
آن داریوش پرسید، آیا تمام زنان شما چنیناند؟ جواب دادند، بلى. داریوش حکمى به مگابیز
نوشت، که این مردم را از مساکن خودشان کوچ داده به پارس بفرست. چاپار فورا حرکت کرد و
از هلّسپونت گذشته حکم داریوش را به مگابیز رسانید و او بىدرنگ بلدهائى برداشته عازم
ولایت پانها گردید. وقتى که این مردم از آمدن پارسىها مطلع شدند، بطرف دریا براى جنگ
رفتند، ولى پارسىها از راه دیگر حمله بشهر خالى از سکنه کرده آنرا گرفتند. بعد، که پانها از
سقوط شهر خود آگاه شدند، بپراکندند و مگابیز این مردم را کوچ داده بآسیا فرستاد. فقط قسمتى،
زندگانى میکردند، آزاد ماندند. «1» که در کوهها و روى دریاچه پراسیاس
22 ): پس از مطیع کردن پانیان مگابیز هفت نفر از میان - بعد هرودوت گوید (کتاب 5، بند 17
پادشاه آن فرستاد و براى داریوش آب «2» نجباى سپاه خود انتخاب کرده به مقدونیه نزد آمینتاس
و خاك خواست. آمینتاس جشنى براى پارسىها برپا کرده سفرا را دعوت کرد. در سر سفره
رسولان به آمینتاس چنین گفتند: در مملکت ما رسم چنین است، که صاحب خانه زنان و زنان
غیرعقدى خود را در جشنها سر سفره مىنشاند. تو، که آب و خاك به داریوش میدهى، موافق عادت
مملکتها رفتار کن. آمینتاس در جواب گفت، عادت ما چنین نیست، مردان از زنان جدا هستند،
ولى، چون شما میخواهید چنین باشد، باشد. پس از آن عقب زنها فرستاد و آنها وارد شده روبروى
پارسیها نشستند. بعد، چون پارسىها زنان زیبا را دیدند، به آمینتاس گفتند، که بهتر بود زنها نیامده
باشند، چه حالا که آمدهاند، بجاى اینکه پهلوى ما نشینند، روبروى ما نشستهاند. او مجبور شد بزنان
بگوید، که پهلوى پارسیها نشینند و، چون چنین کردند، پارسیها دست بسینه آنها بردند و بعضى در
حال مستى میخواستند آنها را ببوسند. آمینتاس در خشم شد، ولى چون از پارسیها سخت
که جوان بود، تاب نیاورده بپدر خود گفت، ،«1» میترسید، خوددارى کرد، اما پسر او آلکساندر
سن تو زیاد است و شایسته نیست، که در این مجلس حضور داشته باشى. برو استراحت کن، من
آنچه که براى میهمانان ما لازم باشد، بآنها میرسانم. پدر فهمید، که پسرش سوء قصدى دارد و به
او گفت، تو خیالى دارى و با این مقصود مىخواهى مرا دور کنى، ولى کارى مکن، که مملکت
ما را بباد فنا دهى، از منظرهاى، که خواهى دید، خودت را مباز، من هم نظر بعقیده تو از اینجا
میروم. پس از آن آلکساندر رو به پارسیها کرده گفت: دوستان، شما میتوانید آزادانه از این زنان
تمتع بردارید و براى این کار فقط حکم شما کافى است، ولى خیلى از شب گذشته و وقت خواب
است اجازه دهید، که این زنان رفته شستوشو کنند و بعد نزد شما آیند. بعد بزنان گفت باندرون
بروید و خود بچند نفر مرد لباس زنانه پوشانیده و بهر کدام خنجرى داده، آنها را نزد پارسىها
آورد و چنین گفت: مىبینید، که ما براى شما از چیزى فروگذار نکردهایم، حتى حاضریم، که
گرانبهاترین چیز را براى شما فدا کنیم و مادران و خواهران خودمانرا باختیار شما بگذاریم، تا
بپادشاهى، که شما را فرستاده، بتوانید بگوئید، چگونه والى مقدونیه شما را پذیرفت
پس از آن مردان زننما پهلوى پارسىها نشستند و، وقتى که آنها خواستند، دست بطرف
آنان دراز کنند، تماما کشته شدند. پس از کشتن رسولان تمام خدمه آنها را هم کشتند و بار و بنه
آنها را، که زیاد بود، تصاحب کردند.
بعد پارسیها جدا در جستجوى رسولان برآمدند، ولى آلکساندر با تردستى نگذاشت تحقیقات
رئیس هیئاتى، که مأمور «2» نام داشت به بوبارس «1» تعقیب شود، چه خواهر خود را که گىگه
تحقیقات بود، داد و سکوت او را خرید. بعد هرودوت گوید، که آمینتاس پادشاه مقدونى از
بدوا آلکساندر را بمسابقه راه نداده «4» و یونانى بود و در بازیهاى المپ «3» نواده پردیکّاس
گفتند، بربرها (یعنى غیر یونانىها) حق ندارند، در این بازیها شرکت کنند، ولى بعد آلکساندر
است و بر اثر آن او را یونانى دانستند. چنین است گفتههاى «5» ثابت کرد، که او از اهل آرژه
هرودوت راجع بسفارتى، که رئیسسپاه ایران در تراکیه بمقدونیه فرستاده و از آن صراحتا استنباط
میشود، که پادشاه مقدونى پذیرفته خراج بدهد و بسمت پادشاه خراج گذار یا والى ایران در
مقدونیه حکومت خود را حفظ کرده. اما در باب رفتار هیئتى، که از طرف بغابوخش (مگابیز
هرودوت) نزد پادشاه مقدونیه فرستاده شده بود، باید عقیده داشت، که، اگر حکایت هرودوت
صحت داشته، بغابوخش، چون دیده، که رفتار این هیئت نکوهیده و بل طورى است، که بپارسیها
برمیخورد، خودش دنبال کردن تحقیقات را صلاح ندانسته و قضیه را خاموش کرده، و الّا
باورکردنى نیست، که بغابوخش فاتح نابود شدن تمامى یک هیئت را بهیچ شمرده صرفنظر از
بعدها، وقتى که اسکندر سوم مقدونى به ایران آمد، کرارا بیاد .«6» این پیشآمد کرده باشد
مقدونیها میآورد، که مقدونیه باج بپارسیها میداد و آن را او و پدرش باین عظمت رسانیدند.
حکایت هرودوت را دنبال میکنیم (کتاب 5، بند 24 ): مگابیز با مردم پان از هلّسپونت گذشته
«1» به سارد رفت و در آنجا به داریوش گفت: شاها، این چه کارى بود، که کردى؟ به هیستیه
اجازه دادى شهرى در تراکیه بنا کند.
این شهر در جائى است، که جنگل زیاد و معدن نقره دارد، در اطراف این محل یونانیها و خارجیها
زیادند. اگر در تحت ریاست او این مردم شب و روز کار کنند، باعث جنگداخلى خواهند شد.
براى احتراز از چنین پیشآمد، ببهانهاى او را بخواه و مگذار دیگر بدانجا برگردد. سخنان مگابیز
هیستیه، داریوش شاه » : داریوش را پسند آمد و پس از آن او قاصدى به میرسین با این امر فرستاد
بتو چنین گوید: پس از تفکر من مىبینم، که کسى بیش از تو دوست من نیست و بیش از تو در
کارهاى من همراهى ندارد. این نکته را تو با عمل ثابت کردهاى نه با حرف. چون حالا در تدارك
هیستیه باور .« کارى بزرگ هستم، لازم است، که تو نزد من آئى، تا طرف شور من واقع شوى
کرد و مستشارى شاه را مقام ارجمندى دانسته به سارد آمد و، همینکه نزد داریوش رفت، شاه باو
من تو را احضار کردم از این جهت، که دیدم تو شخصى عاقل و نسبت بمن صمیمى » : گفت
هستى و گنجى گرانبهاتر از دوست عاقل و صمیمى نیست. تراکیه و شهرى را، که میسازى رها
پس از آن داریوش .« کن، بیا برویم به شوش و در آنجا در سر سفره من رفیق و مستشار من باش
ارتافرن برادر صلبى خود را والى سارد و اتانس را حاکم مردمان ساحلى کرده با هیستیه بطرف
شوش رفت. این اتانس پسر سىسامنس نامى بود، که از قضات شاهى بشمار میرفت. در زمان
کبوجیه او رشوه گرفته حکم ناحقى داد و در ازاى این گناه بحکم شاه پوست او را کنده و از این
پوست نوارهائى ساخته روى کرسى او گستردند. بعد کبوجیه پسر او اتانس را بجاى پدر منصوب
داشت و گفت هر زمان، که خواهى داورى کنى، باین مسند بنگر. این شخص، که بجاى پدر بر
کرسى او نشسته بود، حالا بجاى مگابیز رئیس قشون شد
را «4» و لامپونیوس «3» را مطیع کرد. بعد جزیره آن تاندر 2 «2» و کالسدون «1» و اهالى بیزانس
و ایمبروس «6» را گرفته دو جزیره لمنس «5» گرفت و پس از آن کشتىهاى اهالى جزیره لسبس
را تسخیر کرد. سکنه این دو جزیره در آن زمان پلاسگىها بودند (یعنى مردمى، که قبل از «7»
رفتن یونانیها به یونان از مردم بومى این مملکت بشمار میرفتند و یونانیها آنها را از مساکنشان
راندند. م.). اهالى لمنس دلیرانه جنگیده
پا فشردند، ولى بالاخره مغلوب شدند. اتانس لیکارت نامى را حاکم اینجا قرار داد و با مردم لمنس رفتارى سخت داشت، زیرا بعض اهالى، در موقع قشونکشى داریوش بمملکت سکاها،
شرکت نکرده و برخى در مراجعت قشون مزبور بآن زحمت رسانیده بودند






