چنانکه بالاتر گذشت، باوجود طغیان مصر در سال آخر سلطنت داریوش اول و پس از فرونشاندن
شورش آن در ابتداى سلطنت خشیارشا، اوضاع مصر بهمان حال سابق باقى ماند، یعنى امراء و
روحانیون مصر بهمان حقوقو اختیارات خودشان ابقا شدند، ولى این رفتار در احوال روحى
مصرىها تغیرى نداد و مصر در زمان اردشیر درازدست باز شورید. جهت آنرا بعضى رفتار بد
هخامنش والى مصر دانستهاند. ممکن است چنین باشد، ولى، براى فهم شورشهاى پىدرپى مصر
باید کلیۀ روابط مصرو ایران را در نظر گرفت. از این نظر آنچه از نوشتههاى مورخین قدیم مانند
هرودوتو سایرین استنباط مىشود چنین است:
مصریها کلیۀ حکومت مردمان آسیائى را بر خود یک نوع مجازات آسمانى میدانستند.
در هر دوره چنین بود و در دوره هخامنشى هم چنان. باوجود اینکه داریوش بزرگ براى استمالت
مصریها خودش بمصر رفت، از روحانیونو نجباى مصر جذب قلوب کرد، در سوگوارى مصریها
براى گاو مقدس شرکت یافت و، چنانکه کتیبه (سوئز) نشان میدهد، خود را فرعون مصر خواند و
القابو عناوین فراعنه ر اختیارو مذهب سائیس را برقرارو کارهاى عام المنفعه براى مصریها
کرد، باز مصریها در سال آخر سلطنت او شوریدند. جهت این بود، که مصریها بواسطه قدمت
تاریخى بر خود مىبالیدندو خودشانرا بالاتر از ملل دیگر میدانستند، مثلا هرودوت، که مقارن این
زمان
بمصر مسافرت کرده، چنین نوشته: «مصریها گویند، فراعنه بزرگ آنان در جهانگیرى از پارسىها
هم گذشتهاند، زیرا آنها در مملکت سکاهاو کلخیدها بودندو تا تراکیه تاختهو در دریاى جنوبى
(شاید مقصو دریاى عمان باشد)، تا هرجا که ممکن بود برانند، پیش رفتندو تمام ممالک، نظر به
آثارى که مانده، کارهاى بزرگ آنان را شاهدند.
داریوش را نشاید، که د ردیف سزوستریس «1» قرار گیرد. مصرىها قدیمترین مردم روى زمین
و ملّتى هستند، که تاریخشان تا 17 هزار سال قبل صعود میکندو شامل 340 نسل است. قدمت این
مملکت به اندازهایست، که در ابتداء خود خدایان آنرا داره میکردند. خدایان تمام ملل از خدایان
مصر بوجود آمدهاند». معلوم است، که این عقاید مصریها نتیجه گفتههاى داستانى بودهو تاریخ یاد
ندارد. که فراعنه مصر چنین جهانگیریهائى کرده باشندو بر فرض هم، که این گفتهها مبنائى
داشت، باز حدود مصر، چنانکه خود مصریها معین کردهاند، بحدو دولت هخامنشى در زمان
داریوش بزرگ نمیرسید. چنین بود حسیات مصرىها نسبت بایرانیها. حالا باید دید، که نظر و
حسیات ایرانیها نسبت بانها چگونه بوده. موافق اسنادى، که از حفریاتو کاوشها در مصر بدست
آمده معلوم میشود، که از شاهان ایران کبوجیهو داریوش اول القابو عناوین فراعنه را پذیرفته
خود را فرعون مصر، زاده نیت مادر خدایان و برادر (را) خداى آفتاب خواندهاند. شاهان دیگر، که
بعد از داریوش آمدهاند، یعنى خشیارشا و اردشیر درازدست، القابو عناوین فراعنه ر استعمال
نکردهاندو در متنهاى مصرى آنها را فقط فرعون بزرگ یا پادشاه جنوب و شمال خواندهاند، ولى
بعد باز مىبنیم، که داریوش دوم خود را فرعون مصر دانستهو عناوینو القاب آنها را پذیرفته،
چنانکه اسم او را در نوشتهاى، که در اآزیس (یا واحه) بزرگ یافتهاندو متن آن مذهبى است،
گاهى اینتاریوشو گاه مریامنرا «2» ضبط کردهاند «3». جهات این تغیرات را صحیحا نمیدانیم،
ولى على که بنظر مىآید، باید چنین باشد: جهت تغیر اولى از شورش مصر در زمان خشیارشا بوده، یعنى رفتار این شاه در مصر
مانند رفتار او در ابل بودو مصر هم بر اثر شورش، دیگر دولتى بشمار نمىآمد. از طرف دیگر
استنباط مىشود، که اصلا پارسىها، وقتى که بمصر درآمدهاند، نظر بمعتقداتشان، که خدا را
موجودى مجرّدو لا مکان مىدانستند، با نظر حقارت بمذهب مصریهاو هیکل خدایان آنها، بشکل
نیم انسانو نیم حیوان نگریسته از پرستش گاو گربهو غیره تنفّر داشتهاند. ولى سیاست در ابتدا
اقتضا مىکرده، که آداب مذهبى مصریها را بجا آرند، در پیش گاو مقدس بزانو درآیندو مراسم
دربار مصر را رعایت کند. از اینرو خود را فرعون خواندهو القابو عناوین آنها را پذیرفتهاند،
ولى بعدها، که حکومت ایران در مصر محکم گردیده، شاهان ایران اشمئزاز داشتهاند، از اینکه
خود را زاده مادر خدایان دانسته در پیش گاو بزانو درآیند «1».
این بوده، که القابو عناوین فرعون مصر را ترك کردهاند. بعد وقتى فرا رسیده، که بواسطه
ضعف حکومت مرکزى (از شاهان ضعیف النّفس هخامنشى) و بخصوص پس از عدم بهرهمندى
ایرانیان در یونان، مصریها هم بحرکت آمدهاندو دربار ایران خواسته، از راه رعایت مراسم دربار
مصرو آداب مذهبى آنان، قلوب مصریها را جذب کند. لذا باقتضاى سیاست، داریوش دوم باز
القابو عناوین فراعنه را پذیرفته. بهرحال، چیزى که محقّق مىباشد، این است، که مصریها پس از
جنگ ایرانو یونان، در زمان اردشیر درازدست شوریدند و بهانه هم بدرفتارى والى ایران در مصر
بود، ولى تردیدى نیست، که این شورش، علاوه بر جهاتى که ذکر شد، نیز بر اثر عدم بهرهمندى
ایران در یونان روى اد و یوانیان در آن دست داشتند، زیرا، چنانکه بالاتر گفته شد، سیاست
یونان هم نسبت بایران این رفتا ر از طرف آنها اقتضا میکردو این نکته منحصر بموردى نیست،
که میخواهیم وقایع آن را ذکر کنیم.
کلیۀ از دیرگاهى حتى در زمان کبوجیه یوانىها بمصریها کمک میکردند، تا نفوذ یران را در مصر براندازندو تجارت مصر را بدست گرفته آنرا در منطقه نفوذ خو درآورند.






.jpg)

نظرات کاربران
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید